تبلیغات
majazi - پست های ماجراهای من و دخترخاله ام

جستجو

 

ماجرای اثاث کشی خونه ی سپیده اینا و ...

جمعه 26 مرداد 1386   05:08


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

سلام

خوبین بروبچه , آقا پسرای باشخصیت و خانم دخترای گل ؟؟؟

گفته بودم که این چند روزه نبودم .چهارشنبه ی هفته ی پیش بود که به سپیده زنگیدم و گفتم که فردا می یاییم کمکتون برای اثاث کشی. گفت جدا ؟ گفتم اره .

فرداش بعد از نهار حاضر شدیم و رفتیم  خونه ی قدیمی شون . همه اثباب و وسیله ها ها جمع بود .

از اون جا ما بچه ها رفتیم خونه جدیده . اونجا یه سری کارای مهم انجام دادیم

از جمله سپیده اسکیت بازی کرد . گفت می گم کارگرا با اسکیت وارد بشن

اونجا اب خنک نبود که بخوریم , خواهرم و سپیده رفتن بستنی خریدن و نشستیم و خوردیم .

خیلی الاف بودیم تا اینکه دو نفر آقا اومدن که پرده ها رو نصب کنند . بعد از نیم ساعت کارگرا اومدن و اثباب ها رو آوردن . یه پسرمرد و دو تا پسر. این دو تا پسره یکیشون مژه های بلندی داشت و خیلی هم هیز تشریف داشت .

تا شب کارای مهمی انجام دادیم , سه تا اتاق خواب ها چیده شد. من اتاق سپیده رو چیدم و کامپیوترش رو وصل کردم . هی بهش گفتم که کامپیوتر رو روشن کن ببین درسته یانه .

فرداش این کار رو کردیم دیدم ویندوزش پریده .( هی می گم روشنش کن می گه بذار فردا) سپیده هم کیس رو می بره خونه ی دوستش تا داداشش درست کنه , متاسفانه سی دی اکس پی نداشته . دوباره کیس رو می یاریم و میدیم بیرون ویندوز بریزن .

به سپیده گفتم بابا تو این هم خرج می کنی و چرت و پرت می خری زورت می یاد یه سی دی اکس پی بخری ؟ من دو تا سی دی توی خونه دارم باید یکیشو بدم به تو.. اگه سی دی داشتی خودم ویندوزت رو عوض می کردم .

جمعه هم کل خونه چیده شد . مامان بزرگم هم اون روز اومد .

هی به مامانم می گم بریم من کار تایپ خونه داریم , می گه مشکل خودته میخواستی نیایی ؟

آخه وقتی همه چیز مرتب و چیده شده دیگه چرا بمونیم ما ؟

جمعه شب بود که یه هو سپیده به من گفت می یایی بریم حموم

و من

گفتم چی می گی تو ؟ گفت بیا بریم حموم . گفتم باشه . مامانم هم گفت برین ...به سپیده گفتم می دونی اگه من با پسر هم برم حموم مامانم چیزی نمی گه ...شب ظرفا رو شستیم و کلی چرت و پرت گفتیم , من گفتم که تنهایی حموم حال نمی ده , چهار تا پسر رو بردار بیار . گفت مامان من هم چیزی نمی گه , گفتم ا ؟ خوبه . گفتم به هر حال تو باید از این خونه یه سهمی داشته باشی دیگه

اتاقت که حموم جداگونه داره , هر کسی رو که خواستی دعوت کن و با هم برین حموم . منم می یام

از حقت دفاع کن و

و اما

از بس این سپیده این پا و او پا کرد که خاله ام گفت شبه دیگه دیره فردا برین .

فردا هم مثلا قرار بود دیگه تشریفمون رو ببریم که خاله اصرار که نرین .

بعد من و سپیده رفتیم حموم , البته حموم توی اتاق خودش ..اون یکی حمومشون سونا و جکوزی داشت ولی چون باباش بود و ما هم خیلی ضایع و شلوغ بازی و خنده , یه کم ضایع بود که بریم اون حموم .

ما رفتیم حموم . چه عادتی داره این دخترخاله ی من به آب داغ , من با آب ملایم و یخ بیشتر دوش می گیرم . خیلی داغ می پزم . حالا اون داغ کن و من سرد

سرمون رو شستیم و من سر سپیده رو , مگه بلد بود موهای من رو بشوره .. حالا واسه ی من باحیا شده بود...

خلاصه حموم خوبی بود . من زودتر آب کشیدم و اومدم بیرون

بعد از ظهر رفتیم دوباره خونه ی قدیمی که وسایل خرده ریز رو بیاریم  . شب هم ما رو شوهرخالم ما رو رسوند

و ما ساعت 9 شب , شنبه  خونه بودیم . کی قرار بود برگردیم کی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی خوب بود خوش گذشت . می دونی اگه حموم نمی رفتم دیگه وقت نمی کردم تو خونه برم

درگیر تایپ و این برنامه ها شدم و هستم در حال حاضر

راستی یه بار هم مغازه و آقای شین رو دیدم . همه ی حساب هام رو باهاش تصفیه کردم . تو کف مونده بود که چه طوری 120 صفحه رو در عرض یه روز تایپ کرده بودم .

خب دیگه ما اینیم .

بعد نوشت :

از پیش آقای شین می یومدم که یه پسره گفت شما قصد ازدواج ندارین ؟ من فقط صداشو شنیدم , گفتم حتمااشتباه گرفته , بعد گفت بیا این ور . منظورش این بود که برم تو کوچه . برگشتم دیدم پسره ( شبیه این بسجی ها هستند و پیرهنشون می دن روی شلوار , تعجبیدم و ) و بی توجه به راه خودم ادامه دادم . شانس داشتیم ما الآن یه بی اف خوب و باحال و با معرفت داشتیم .

پست قبلی طولانی شده بود , همه حرفا باید گفته شه و اینها مهر و موم شه , میخواییمش برای یه هدف مهم . پس باید ثبت بشن . تو آف بخونید .

 ممنون که چرت و پرت های بی سر و ته بنده رو می خونید . نظر می دین                                                     

                                            

 

 

 

 


نوشته شده توسط : الهام

ماه رمضون _ کله پاچه _ مدرسه خواهرم

یکشنبه 16 مهر 1385   03:10


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

ماه رمضون _ کله پاچه _ مدرسه خواهرم

و حالا مشروح وبلاگ

ماه رمضون امسال برای من یه طور دیگه ست . مثل پارسال نیست و هیچ وقت مثل پارسال نمی شه . یادمه پارسال یه ختم قرآنی بود , یا قدیم ها خوندن دعای سحر

اما امسال فقط نماز و روزه ...قرآن هم نمی خونم

آخه از خوندن قرآن هیچی نمی فهمم , درسته که با خوندنش حس ششمم خیلی تقویت می شه و آدم احساس سبکی می کنه , اما متاسفانه امسال چنین سعادتی نصیبم نشد .

از دعای شما دوستان من خوب خوب شدم و ویروس شرش و کم کرد و رفت پیش زن و بچه اش ( فکر کنم ویروسه مرد بیده ) اما خب صدام خفن گرفته و همش دوست دارم آب بخورم اما روزه ام دیگه ...نمی شه . اگه آب بخورم روزه ام باطل می شه

می فهمید که چی می گم   تا وقتی که آب زرشک و تخمه می خورم , صدام باید بگیره .

جمعه سپیده تو چت گفت بعد از ظهر بیا خونه ی مامانی ( مادربزرگم ) , که زبان ازت بپرسم . دلم هم برات تنگ شده .

گفتم باشه تا ببینم چی می شه . خاله هم به مامانم گفت که ما کله پاچه می یاریم , شما ها هم بیایین افطار ..

بعد از ظهر پای کامپیوتر بودم , خسته شدم و هول و هوش ساعت 4 بود که رفتم بخوابم , آقا تا سرم رو نذاشتم رو بالش , تلفن زنگ زد . سپیده بود از خونه ی مامانی زنگ می زد , گفت پاشین بیایین . تو دلم گفتم اینا چه زود رفتن ..آخه همیشه دیر می رسن . این بار به قول خواهرم ترکونده بودن .

ما هم رفتیم , سپیده گفت زبانم رو یادم رفته که بیارم . تو دلم گفت حسابی دلت برام تنگ شده بود , این زبان بهانه ای بیش نبود

خلاصه اونجا کلی حرف زدیم , از اینترنت و وبلاگ و ( یه جورایی غیبت ) بد پشت کسی نگفتیم

ولی راضی باشین . همش سپیده بهم می گفت که الهام اون یکی وبلاگت ( همونی که تازه بنا شده و شما از وجودش بی خبرین ) فیلتر می شه . ایشا.. فیلتر می شه .

آخه اونجا یه نمه خفن می زنه . تقاضا زیاد باشه آدرسش رو بهتون می گم . :"> :">

افطار که شد من و سپیده کلی استخاره کردیم که آیا کله پاچه بخوریم یا نه . انگار خوب اومد

جواب استخاره رو می گم . سپیده گفت باشه می خوریم فقط یه ذره .. خاله هم تو یه کاسه برامون کله پاچه ریخت که با هم بخوریم ..داشته باش تو یه کاسه . اونم من و سپیده که هی گند می زنیم .

سپیده این طوری شد یه آن

اما من این جوری شدم

اخه می دونه که من یه موقع هایی حالش رو بهم می زنم , حالا این بار من اصلا یادش نبودم وگرنه برای همیشه از کله پاچه بیزار می شد .

شروع کردیم به خوردن . این دو تا قاشق ما هی می پیچید گ َ ل ِ هم . سپیده کلی آبلیمو ریخت , طوری که مزه ی کله پاچه توش گم شد .

این قدر ور رفتیم به این پاچه ی گوسفند که اگه یه کم دیگه می گذشت , از دست ما دو تا از کاسه فرار می کرد و می رفت . اما نمی تونست که , مگه من و سپیده به این پاچهه امون دادیم ؟؟

با نون سنگک جاتون خالی کوفت کردیم .

به قول سپیده بچه تهرانی که نباید کله پاچه بخوره ...باید بخوره ؟؟؟ نه دیگه

ما مثلاً طرفدار کله پاچه نبودیم , همچین تکه تکه اش می کردیم و می ذاشتیم لای نون که انگار دنبالمون کردن و قراره این کاسه رو ازما بگیرن .  بیشتر شبیه نخورده ها بودیم .

آخرش هم شوهر خاله ام گفت می خوای بازم براتون بریزم ؟ ما گفتیم نه ..اصلا امکان نداره

خب تا خرخره کوفت کرده بودیم , دیگه جا نداریم که ........

جای طرفدارن کله پاچه زیاد زیاد خالی بود .

اینم از این

دلم برای خواهرم می سوزه با این مدرسه ی گندش . خدا عذاب همه ی معلم ها و همه ی کارکنان مدرسه رو زیاد کنه

خواهرم معدلش 19 است هر سال .خب ؟ معلم شیمی بهش جریمه داده اونم 8 بار از روی درس

مامانم هم قاطی می کنه و می ره مدرسه . با این حال همون روز معلمه  به خواهرم می گه که بنویس

عجب پر روااا این زنیکه .

از اول خواهرم نمی خواست بره این مدرسه , حالا مامانم می خواد تمام تلاشش رو بکنه که از این مدرسه ی گند درش بیاره . قرار بود خواهرم بره اون مدرسه ای که مد نظرشه .

شنیده بود اگه ابروهاتو نخ هم کنی هیچی بهت نمی گن .   کادر مدرسه و دبیرهاش هم عالیه

حالا خدا کنه که از این مدرسه ی افتضاح بیاد بیرون .

شما دعا کنید . باشه؟

اگه این پست بسیار طولانی شد بندازین تقصیر سپیده . هی می گه طولانی بنویس . من کوتاه دوست دارم بنویسم که خوندنش سخت نباشه . وگرنه قبلا ها عادتم بود که طول و دراز بنویسم .

از دست ایشون بنده جرات ندارم عکس براد پیت رو بذارم , می گه شوهرمه . اولا براد یه بار اومد تو خواب من و یه نگاه عشقولانه بهم کرد و رفت . فکر کنم منظورش تیریپ خواستگاری بود

من که نمی دونم این خارجکی ها چه سنتی دارن . منظورش لاو بوده دیگه . خر که نیستم . چون خیر سرم دارم زبان می خونم , زبونش رو , می فهمم/ حالا چه برسه به نگاش

خب ؟

تو خواب تو که نمی یاد , تازه وقتی هم جواب منفی رو از من گرفت رفت با جولی

این طوریاست .

البته من با چشم های آبی میونه ی خوبی ندارم , only Green

خب ؟

وای چهقدر چرت و پرت گفتم . خدا پیرت کنه سپیده .

تو خودت که به روز نمی کنی , از من توقع داری سیاهه تحویل خوانندگان بدم .

القصه اگه دوست دارین من زیاد بنویسم بگین , استعدادش رو خفن دارم .

بسه دیگه

راستی سپیده اگه یه وقت سرما خوردی نگران نباش چون از من گرفتی ( تو یه کاسه کله پاچه خوردن اینا رو هم داره ) شاید ویروسه نرفته باشه پیش زن و بچه اش

گفتم که به فکر درمونت باشی

همین .

خوش باشین فعلا

 


نوشته شده توسط : الهام

من و سپیده جونم

دوشنبه 28 فروردین 1385   11:04


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

به نام خدا

 

" به دلیل تکراری بودن , دیگه سلام و احوال پرسی نمی کنم .

می خوام یکی دیگه از ماجراهای من و دخترخاله ام رو بتعریفم ...

دیروز سپیده بهم زنگ زد و گفت که می  خواد بیاد خونه ی ما..

فردا امتحان زبان داشت و می خواست من هم باهاش کار کنم . من منتظر این لحظه بودم

نمی دونم چند وقت بود که سپیده رو ندیده بودم ولی دلم براش تنگ شده بود ..

خلاصه تا این خبر رو شنیدم , رفتم توی اتاقم و مشغول جمع و جور کردن اتاق شدم

همیشه هر وقت کسی می خواد بیاد خونه مون , مخصوصاً اگر آشنا باشه , من باید اتاق تکونی کنم ...شلختگی هم این دردسرها رو داره دیگه ..( شما شلخته نباشید ) 

همه وسائل رو گذاشتم سرجاشون ...

زیاد طول نکشید که سپیده اومد ... 

اومد و رفتیم تو اتاقم و مثل این بچه درس خون ها کتاب و دفتر زبان رو باز کرد ..

ساعت 4 بعد از ظهر بود ...

حالا درس خوندن ما رو داشته باشین ..من سوال برای سپیده می نوشتم که حل کنه ..

بعد از هر دو تا سوالی که حل می کرد , ما حرفمون می اومد و یاد خاطرات شیرین گذشته می افتادیم و یه ربع حرف می زدیم و بعد به ادامه ی زبان می پرداختیم .. 

واقعا این جوری درس خوندن هم حال می ده ..( تضمینی قبول می شین ) 

سپیده وسط همین زبان هزار بار گفت که از زبان بدش می یاد و خواهرم هم حرفش رو تأیید می کرد . هر سوالی که حل می کرد , انگار داشت جون به عزرائیل می داد ..

آخه زبان به این خوبی ..به این شیرینی ......حیفه که آدم از چنین درسی بدش بیاد ...

خلاصه ساعت 6 و نیم که شد اومدیم سر وقت کامپیوتر ..

من آف هام رو چک کردم و سپیده هم همین طور ...

تو لیست من یه دو تا از دوستان چراغ روشن بودن ..من وظیفه ی چت کردن ( این امر مهم ) رو سپردم به دست سپیده ... 

سپیده چت می کرد و من و خواهرم ازش پذیرایی می کردیم ..

کیبورد شلوغ پلوغ شده بود که نگو ....

کلی آت و آشغال ...سپیده هم می خورد و هم تایپ می کرد ..

از دنیای مجازی که اومدیم بیرون تصمیم گرفتیم که بریم خونه ی مادربزرگمون ..

رفتیم و تو راه یه سری هم به پارک زدیم .. 

وقتی که رسیدیم , حرف های نیمه کاره مون رو تموم کردیم و از دوستان وبلا گ نویس و اینترنت و هر کی که می شناختیمش و خبرایی که من می دونم و سپیده نمی دونه و بالعکس رو به هم انتقال دادیم ... 

( غیبتتون رو هم کردیم ..راضی باشین ....)

از اون جا هم خاله ام اینا اومدن و ما با هم برگشتیم ...(  تو راه راستی یه دوی ماراتون هم داشتیم ...دوی جالبی بود ..)

موقع برگشتن به سپیده گفتم خبری شد بهم بگو ...آخه یه خبر مهم قرار بود بهش بدن ..گفت : چیه ؟ داری می میری از فضولی ؟؟

گفتم : آره ..حتما بهم اس ام اس بزن ..اون هم گفت باشه ..

و با این حرف ها از هم دیگه جدا شدیم ........ 

این هم از ماجرای دیروز و دیشبون " یک شنبه "


نوشته شده توسط : الهام

من و سپیده و لاکی ۲...

چهارشنبه 10 اسفند 1384   06:03


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

به نام خدا

 

ماجرای دیروز من و سپیده رو خوندین ؟

حالا یه خبر جدید ...

دیروز با مامانم داشتم در مورد لاکی صحبت می کردم که یه هو ......

مامانم گفت : فلانی شما راستی ماهی رو از دو تا پسر خریده بودین ؟

منم گفتم : نه ..چه طور مگه ؟

گفت : همین جوری ...پس لاک پشت رو از دو تا پسر خریدن ؟

راستش رو بگو

گفتم : نه جون خودم ......پسر کدومه ........

ما از یه مغازه ی کوچیک که یه آقا و یه خانم بود , خریدیم ...

نکنه اشتباهی لاکی رو پس دادی ؟

گفت : من به دو تا پسر ماهی رو پس دادم ....همون پسری که موهاش هم بلند بود ..

دو نفر بودن ...........گفتم : ما اصلا پسری ندیدیم ..اگر هم فروشنده اش پسر بود عمرا ما خرید می کردیم ......

راست می گم ...

مامان شما اشتباهی لاک پشت رو به یکی دیگه دادین ...

 دوستان در واقع

لاکی رو ما پس نداده بودیم , بلکه فروخته بودیمش .......( بدبخت لاکی ..مثل توپ فوتبال این ور و اون ور افتاد ...هنوز به صاحبش عادت نکرده بود ..بیچاره باید لاک پشت های غریبه رو هم  تحمل کنه ...)

خلاصه

شب سپیده بهم زنگ زد و ماجرا رو بهش گفتم ......

نمی دونستیم بخندیم یا بگرییم.......دیگه مطمئن شدیم که آدرس رو اشتباهی داده بودیم ...

ولی هر چی که بود , برای خودش یه ماجرایی بود ..

انگار تمومی هم نداره ........

ولی تموم شد .....

لاکی  ؛  من و سپیده  , دلمون برات تنگ می شه .....

به یاد لاکی از دست رفته

بای


نوشته شده توسط : الهام

من و سپیده و لاکی...

سه شنبه 9 اسفند 1384   06:02


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

به نام خدا

 

دوست داری که یکی از ماجراهای من و دخترخاله ام رو براتون تعریف کنم ؟

پس بخون ببین دیروز بر ما چه گذشت ...................

ÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿ

جای همه ی بروبچ باحال دیروز خالی بود ....

خاله ام و دخترخاله ام اینا اومدن دنبال ما که بریم خونه ی مادربزرگمون

این نزدیکی های عید فرصتی می شه که ما همدیگرو بیشتر ببینیم ....

قرار بود که من به سپیده  سی دی بدم و با هم بریم بیرون برای رایت سی دی

بعد از اینکه سپیده کارای مدرسه اش رو انجام داد , با هم زدیم بیرون

البته من کلی جون دادم تا تونستم خوش خط , عربی سپیده رو بنویسم .......

نمی دونم چرا خطم بد شده ...

( ناگفته  نماند که خط من و سپیده شبیه هم می باشد )

بعدش رفتیم که سی دی رو بیرون رایت کنن......

یه ذره مونده به مغازه , چشم سپیده به لاک پشت های توی لگن ماهی فروش افتاد

کلی قربون صدقه اش رفت ........

بگو چی شد ؟

سپیده عاشق لاک پشت شده بود ...و گفت : برگشتنه من می خرمش ...

منم هیچی نگفتم ....همه ماهی می خرن , سپیده لاک پشت هوس کرده ..

هیچی دیگه  رفتیم تو مغازه ...

یارو یه نگاهی به سی دی انداخت و گفت : خش داره ...

رایت نمی شه ......

منم تو دلم گفتم : به درک ..به جهنم .....

سی دی رو دادم به سپیده و گفتم ببر خونه , و بعدا برام بیار

آخه سی دی مال خودم نبود ..مال مریم بود ..........

از همه ی اینا که بگذریم , سخن لاک پشت خوش تر است ..

بعد از شور و مشورت یه لاک پشت رو انتخاب کردیم  و بلاخره خریدیمش ....

حالا فکر کن , یه لاک پشت تو  دست سپیده , اون هم توی کیسه فریزر

ملت هم که تاحالا لاک پشت ندیدن .........

از اون جا رفتیم پاساژ , که برای تولد دوستم یه کادو بخرم ..

رفتیم همون مغازه ای که سپیده کادوی تولد دوستش رو گرفته بود ...

اتفاقا من همون کادو رو برای دوستم گرفتم ..

دیگه کارمون تموم شده بود ...

برگشتیم خونه ...

سپیده لاک پشت رو گذاشته بود تو کیفش , که خواهرش رو بترسونه ...

من هم که این وسط لال شده بودم ...

وقتی رفتیم , سپیده به خاله ام گفت : یه چیز باحالی خریدم ....

خالم , سریع گفت : نکنه حیوون خریدی ؟

هیچی دیگه

خالم به من گفت : دیگه نمی ذارم با هم برین بیرون ..تو چرا گذاشتی سپیده لاک پشت

بخره ؟

منم گفتم : حالا این که خوبه , من می خواستم اسب بخرم , ولی نشد ......

گرچه سپیده دوست داشت لاک پشت داشته باشه , من هم باید به عشقش احترام بذارم ..

خلاصه

اصرار خاله ام که برین لاک پشت رو پس بده ...چرا ؟ چون به لاک پشت وابسته می شی , بعدش می میره و یه هفته باید عزاداری کنیم ....

لازم به ذکر می باشد که سپیده قبلا با جانوران زیبایی مثل :

سنجاب ؛ قورباغه , جوجه , ماهی , سر و کار داشته ....

ولی در کل لاک پشت آرومی بود ....

بی آزار و مهربون ....

مامانم می گفت : بهترین کار اینه که توی ماهیتابه سرخش کنیم ....

من هم گفتم که بیا بخوریمش .....

سپیده به خالم گفت : من می خوام به جای ماهی , سر سفره هفت سین , لاک پشت بذارم ...این تیکه اش رو باحال اومده بود  .....

جالبه بدونید که پشت لاک پشت قهوه ای رنگ بود , عین یه کدوی سرخ کرده ....

همه یاد کدو افتادیم .........

همگی راه افتادیم برای پس دادن یه لاک پشت ...که بعدش هم بریم خونه هامون ...

من و سپیده که از ماشین پیاده نشدیم ........یعنی رومون نمی شد ...

مامانم رفت و لاکی رو پس داد .

ولی خوب شد که پسش دادیم ..

می دونی چرا ؟

به سپیده گفتم : ما که شانس نداریم , همه آنفولانزای مرغی می گیرن , اون وقت ما آنفولانزای لاکی می گیریم ..

بیا و درستش کن ....

بعد از پس دادن لاک پشت  , و خریدن پیراشکی اون هم با کلی ماجرا به خونه  هامون برگشتیم .........................................

تذکر :

1: سپیده اسم لاک پشتش رو انتخاب کرده بود ...ولی چون اسم لاکی یه نمه سخت بود من الآن فراموش کردم ..برای کسب اطلاعات بیشتر از سپیده بپرسین ...

2: هر وقت خواستین جونور و حیوون بخرین , یواشکی این کار رو انجام بدین ...

3: حرفی نیست ..........

منتظر ماجراهای بعدی من با دخترخاله ام باشید .............


نوشته شده توسط : الهام

من و سپیده جونم...

شنبه 29 بهمن 1384   07:02


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

سلام

امروز می خوام یکی از ماجراهای خودم و دخترخاله ام رو براتون بتعریفم ..

جاتون خالی دیشب سپیده اینا اومده بودن خونه ی ما ...

خیلی حال داد

با این که هر دومون افسرده و غمگین بودیم , به این دیدار احتیاج مبرم داشتیم ..

و از حالت افسردگی , یه هو اومدیم بیرون ...

خلاصه خیلی حال  داد ...

من عکس های کامپیوترم رو به سپیده نشون دادم و سپیده هم کلی کیف کرد ..

و به من گفت که عکس های براد پیت ( عشقش ) رو بذارم تو وبلاگ ...

منم گفتم که باشه ....

نشستیم فال گرفتیم , کلی خندیدیم و دخترهای فامیل رو با پسرهای فامیل به هم دیگه ربط می دادیم و مسخره می کردیم ...

داشتیم صحبت می کردیم , و به یاد شمال پارسال که همین تابستون بود افتادیم وخاطرات گذشته مثل یه فیلم از جلوی چشممون رد شد ...

به قول سپیده مسافرت با ما خیلی خوش می گذره , هر کی مشتاق سفر با ماست , بی خود کرده که با ما بیاد ....

کور خوندی .....ما کسی رو نمی بریم ....

پول وده ....پول وده ..پول زور وده ........

بی شوخی اگه دوست دارین بیاین , بیایین , زمانش دیگه باخودتونه , هر وقت شما دوست داشته باشین , برین ...به سلامت ....خدا به همراتون ...

به یاد ما هم باشین..

 

یادگاری یادت نره ...

بای ..


نوشته شده توسط : الهام

من و دخترخاله ام ...

پنجشنبه 29 دی 1384   10:01


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

سلام

یه بنده ی خدا دوباره پیداش شد ...

امروز هم می خوام یکی از ماجراهای من و دخترخاله ام رو براتون تعریف کنم<