تبلیغات
majazi - پست های ماجرا و حرف های من

جستجو

 

من د یگه بر نمی گردم ....خداحافظ

یکشنبه 22 مهر 1386   09:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام .

امسال تنها ماه رمضونی بود که خیلی خیلی زود گذشت . البته برای من .

مثلا می خوام یه حرفی بزنم دارم مقدمه چینی می کنم .

هیچی بابا امروز یک شنبه 22 مهر دومین سال از افتتاح این وبلاگ تو میهن بلاگ هستش . یه جورایی تولدشه دیگه .

یه خبر توپ تر این که بنده دارم در این وبلاگ رو تخته می کنم .

چیه ؟ اگه فکر کردی که من بی خیال وبلاگ نوشتن و مطالب روزمره ی خودم می شم باید بگم که سخت در اشتباه می باشی . ما از این لوس بازی ها بلد نیستیم

و اما

آدرس وبلاگ تازه ام رو به هیش کسی نمی دم . حالا بمون تو خماری اش . (اینارو دارم به کی می گم ؟؟؟)

یه وبلاگ تازه , یه آی دی تازه , یه عنوان تازه و ............

من بعد از مدتی که احتمالا نمی یام نت و بعد از اون در وبلاگ تازه ام شروع می کنم .

راستش اینجا دیگه برام امن نیست و هیچ دوست ندارم که تو این دنیای مجازی معذب باشم و با اکراه بخوام به روز کنم.

آره این روزا کاراگاه بازی ام گل کرده و بعد از فکر کردن اساسی به تنها سرنخی که رسیدم این وبلاگ بود و کلی اظهار پشیمونی از خودم که چرا بی گدار به آب زدم .

اما خب اشکالی نداره , می رم یه جای دیگه و از اول شروع می کنم . اما تو میهن بلاگ نیستم خدا رو شکر.

 

خب این آخرین آپ من بود تو این وبلاگ . بعد از دو سال درش تخته می شه و در جای دیگه به کارم ادامه می دم .

 

خوشحال شدم که با دوستای تازه و محترم و ناراحت از بابت آشنایی با یه سری آدم بی جنبه و بی شخصیت .

همین

برای همیشه از من خداحافظ


نوشته شده توسط : الهام

سرماخوردگی...... سحر

پنجشنبه 12 مهر 1386   04:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سرماخوردگی من

یه شنبه : شب فهمیدم که گلوم درد می کنه و این یعنی که من سرماخوردم , با اینکه نفهمیدم از کجا سرما خوردم برای این که علت رو کشف کنم , پیش خودم گفتم حتما جمعه ای که افطاری خونه ی مامانی بودیم , منو چشم زدند . حالا نیست خیلی تحفه ام ؟؟؟؟ شب شروع خوردن قرص ها . مامان گفت فردا روزه نگیر , از اون جایی که بنده خدا ترس تشریف دارم ؛ گفتم مامان استخاره کن , اگه بد بیاد فردا رو روزه نمی گیرم . خوشبختانه خدا گفت نگیر روزه . آخه یکی نیست به من بگه , تو اگه یه روز روزه نگیری زود خوب می شی , ساعت قرصات هم بهم نمی خوره . بعد از ظهرش بود که بابک زنگ زد . بهش گفتم بابا چی کار داری گفت وبلاگت ویروسی شده , بهم زنگ بزن تا بهت بگم چی کار کنی

بهش زنگ زدم و گفت باید مطالبت رو پاک کنی . فک کن همین حرف رو هم دوست خودش میثم به من اس ام اس داد

پیش خودم گفتم این وبلاگ هم اگه نابود بشه من دق می کنم , فک کن تو کلی از خاطراتت رو توی دفتر بنویسی اون وقت مجبورت کنن که پاره اش کنی , خب کفری می شی دیگه

شب وقتی رفتم نت دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده . از ویروس هم خبری نیست .

این بابک و میثم هر روز باید یه طوری منو حرص بدن .

دو شنبه : ما روزه نگرفتیم , ولی عجیب حالم بد بود . یه طورایی رو به موت . این قرص های آنتی بیوتیک , البته اگه اریترومایسین خورده باشی اگه فیل هم باشه یا باشی از پا در می یاد یا می یایی .

یه نمه خوشحال از این که وبلاگم طوری ش نشده . فک کن ؟

سحر

سه شنبه : با سحر و خواهرش  و مامانم رفتیم مطب این دکتر همیوپاتی .

از وقتی که با سحر دوست شدم بهم گفته که حالت تهوع داره و هر چی هم دوا دکتر کرده به نتیجه ای نرسیده , بهش این دکتر رو معرفی کردم .

این که خیلی استرس و اضطراب داره و سعی نمی کنه خودش به خودش کمک کنه خیلی بده.

اون جا یه قاشق دارو رو خورد و برای یه ماه دیگه وقت گرفت .

امیدوارم که زودتر حالش خوب بشه .

دوستانی که تا به حال اسم همیوپاتی رو نشنیده اند بهتره به این سایت مراجعه کنند

www.dr-taban.com   اگر هم آدرس خواستند به من میل بزنند براشون آدرس رو می دم .

 


نوشته شده توسط : الهام

پاییزتون مبارک

یکشنبه 8 مهر 1386   05:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

بچه ها همگی دستتون رو بدین به خاله , همه دستاشون رو دادن ؟

حالا جمیعاً می ریم به استقبال پایـــــــــــیز

ها؟

یه ذره خب دیر شده ولی تقصیر من نیست که . حالا قبلاً ها بودند کسانی که می یومدن و می گفتن که پاییزتون مبارک . ولی خب چه می شه کرد که بعضی از وبلاگ نویس ها با بحران مواجه می شن . نمی دونم این بحران از چی نشأت می گیره , واس همین دیگه در وبلاگاشون رو تخته می کنن .

ولی اینجا برقراره .

حالا من می گم پاییزتون مبارک

 

بعد نوشت ها

1)      چرا همه ی وبلاگ نویس ها عکس یانگوم رو اورجینال نمی ذارن ؟؟ من عکس اورجنیال می خوام , هر عکسی هم که می ذارم این جا آدرس وبلاگم رو توش نمی نویسم . هر کی عکس اورجینال داشت برام بفرسته .

2)      جمعه : خونه ی مامانی افطاری. سپیده اینا نمی خواستن بیان ولی من از بس حرف زدم راضی شون کردم .

3)      یه چند تا عکس با روسری صدف ازم انداخت . ویندوزش خرابه , حالا تا من برم دوباره این ویندوز اینا رو عوض کنم و nero بریزم تا عکس ها رو بیارم بذارم تو کامپیوتر .

4)      کی بود ؟ خواب بهرام رادان رو دیدم .

 


نوشته شده توسط : الهام

دختر دایی ام باران ... قسمت دوم

سه شنبه 3 مهر 1386   04:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

از شب قبل تصمیم گرفتیم که فردا صبح یعنی شنبه بریم کرج ملاقات باران.

فکر نمی کردم یه ملاقات رفتن این قدر حرف و حدیث دنبالش باشه . بخونید می فهمید.

اول از همه من ساعت 11 صبح با دل درد شدید از خواب بیدار شدم , مامانم رو صدا کردم و گفتم مثل این که دلم سرما خورده , یه کیف آب جوش چاره شه .

مامان گفت تو که می یایی؟ گفتم آره .  القصه دل درد من با کیف آب جوش خیلی سریع ساکت شد .

بعد از نماز ظهر , ما سه نفر داشتیم حاضر می شدیم که تلفن زنگ زد . مامانی بود(مادر بزرگم رو می گم) . از پشت گوشی به مامانم اصرار و اصرار که نرین و بچه ها روزه هستند و خسته می شن و ضعف می کنند و از این حرف ها . منم این ور تو خونه ؛ دارم کلی حرص می خورم که به  این مامانی چه ربطی داره که ما کجا داریم می ریم , خیلی دلش بخواد داریم می ریم ملاقات نوه اش . تو که نمی تونی بری , خاله هم که درگیره سپیده است و نمی ره . پس بهتره که ما بریم .

مامانم هم مجبور می شه که به مامانی بگه که باشه ما نمی ریم . ولی خب وقتی گوشی رو می ذاره ما از خونه می ریم .

و اما مترو .

اول رفتیم صادقیه با مترو و بعدش کرج (بازم با مترو)

جاتون خالی چه قدر من و نگاره خندیدیم. اگه سوار متروی کرج شده باشی دیدی که سه تا صندلیه و روبروش هم سه تا صندلی دیگه . حالا وقتی نگاه می کنی می بینی که هر مردی رو یه صندلی برای خودش نشسته تنها  

ما رفتیم یه جای شش نفره خالی پیدا کردیم و نشستیم و ات هم یه مرده اومد ور دل ما نشست . از اون جا بلند شدیم و رفتیم یه جای دیگه نشستیم ؛ اون جا هم یه پسره بود ولی می شد کنارش نشست . آخه آدم رغبت نمی کنه کنار هر کسی بشینه . مردها هم که خودخواه ؛ نمی کنند هرشش تا صندلی رو اول پر کنند و بعد برن یه جای دیگه رو اشغال کنند.

وقتی این سمت راستم رو نگاه کردم دیدم یه مرده زل زده به ما . البته داهاتی هم بود . کفری شده بودم که نگو . بعد دیدم یه چیزی خورد به سرم , سرم رو بالا کردم دیدم یه یارو که پشت من نشسته , دستش رو انداخته بالای صندلی نزدیک سر من ؛

من فقط از روی عصبانیت می خندیدم.

چند ایستگاه بعد اون یارو دهاتیه خوشبختانه رفت .

نگاره گفت فلانی داره به من نگاه می کنه . دیدم یه پسر جوون تقریبا 25 به بالا . به نگاره گفتم می دونم , به من هم هی نگاه می کنه ولی تا می بینمش نگاشو می دزده .

این پسره هم بد نشسته بود , نگاره گفت می بینی چه طوری می شینه ؟ شبیه این یارو که تو شکرانه بازی می کنه ..... منم زدم زیر خنده .

دیگه داشتیم می رسیدم , فقط من و نگاره یاد چیزای دیگه می افتادیم و می خندیدیم

رسیدیم کرج

سوار اتوبوسی شدیم که راننده اش هم خانم بود .

اینجا هم کلی قصه داره ولی خلاصه اش می کنم: هر کسی که می خواست پیاده شه هنوز نرسیده به ایستگاه می گفت نگه دار , چون دیده بودن راننده اش خانمه , همچین دستور می دادن که نگو .نگه دار.......در رو بزن (اونم وسط میدون) کلی هم اینجا خندیدم .

همین راننده ی خانم بود که گفت کجا پیاده شین و خوشبختانه ما جمال بیمارستان کسری رو مشاهده کردیم . یه چیز جالبی که نظر منو جلب کرد این بود که یه پسره داشت بستنی می خورد . روزه خواری رو فقط داشته باشین

رفتیم بالا ط چهارم . بارون رو دیدیم و کلی از دیدن ما خوشحال شد . زن دایی هم بود . دایی هم چند دقیقه بعد اومد . 

خدا خیرش بده ما رو تا دم مترو رسوند .

سوار مترو شدیم

این بار هم همون  اتفاقات موقع رفتن پیش اومد . با این تفاوت که من و نگاره دیدیم صندلی کناری مون یه د ختر و پسره هستند هی دست هم دیگرو می گیرن . ما هم هر کاری اونا می کردن تقلید می کردیم دست هم دیگرو می گرفتیم محکم و .....

حالمون واقعا بهم خورد .

یکی نیست بگه هر غلطی می خوایین بکنید ؛  بکنید ؛اما نه در جاهای عمومی . زشته ؛ بده

گرچه این دو تا کاملاً داهاتی بودند.

موقع پیاده شدن من داشتم عنوان روزنامه ی یه آقاهه رو می خوندم , البته پسر جوون بود . بعدش فهمید و منو نگاه کرد و ......... احساس کردم می خواد بخنده ولی من زود ازش دور شدم .

کلی سوتی دادم دیگه .

این سری مترو رفتن من و نگاره خیلی پر سر و صدا بود .

و اما

به نگاره گفتم من تو وبلاگم این مطلب رو می نویسم

حالا هر کسی که می خونه می خواد خوشش بیاد می خواد بدش بیاد

نکته ی جالبی که ما بهش برخوردیم این بود که از پسر جوون گرفته تا پیرمرد 70 ساله ؛ همه شون از دم خیلی بد رو صندلی هاشون تمرگیده بودند. نمی گم نشسته بودند چون طرز صحیح نشستن این نیست . خیلی زشته , این طور نشستن .

یه کم خودتون رو جمع و جور کنید . به قول نگاره , خیلی اندام ظریفی دارن , بد هم می شینن

ما نمی دونستیم بخندیم یا گریه کنیم فقط این که مردها خیلی چیزها رو نمی فهمن , خیلی از موارد تربیتی و آدابی رو بلد نیستند . این خانم ها چی می کشن از دست این آقایـــــــــــــــــون .

این جا اعلام می کنم که ممکنه ما آدم ها توی خونه مون هر کاری که دلمون می خواد رو انجام بدیم ؛ از طرز خوابیدن و خوردن بگیر تا غیره .

ولی یاد بگیرین که تو محیط عمومی , مثل مترو , اتوبوس , سینما , چه دختر و چه پسر ؛ چه مرد چه زن , یه رفتارهایی نکنیم که باعث حیرت بقیه بشه . حیرت که چه عرض کنم باعث شرم آدمیزاد می شه

خواستم بگم که حجاب و پوشش مناسب فقط برای خانم ها نیست , منتها چون به موضوع پوشش برای آقایون زیاد پرداخته نمی شه , انگار جدی هم گرفته نمی شه و کسی هم براش مهم نیست .

 

 

 این عکس هم بی ربط به موضوع بیمارستان نیست ... کلیک کنید ..


نوشته شده توسط : الهام

باران دختر دائی ام ... قسمت اول

شنبه 31 شهریور 1386   12:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

می خواستم برای این پست درمورد سریال های ماه رمضون نظرم رو بگم و یه کم بحث کنم و شما رو هم در این مسئله شریک کنم ... یه کم جنجال و هیجان برپا کنیم ولی از قرار معلوم این فکر فقط چند ساعت با من بود و یه اتفاق ساده باعث شد که چیز دیگری رو در این جا بنویسم .

 

خواهرم بهم خبر داد , بارون رو که می شناسی دخترداییت ؟ گفتم خب

گفت : آپاندیسش عود کرده و عملش کردن .

گفتم : اوا , آخی ( این جا گفته بودم که باران امسال می ره اول دبیرستان , یه دختر فشن , بانمک , با من هم خیلی جوره , مهرشهر کرج هم می شینن )

گفتم کدوم بیمارستان ؟

گفت بیمارستان کسری تو کرج

وای منو می گی  چرا همه جا این اسم کسری رو باید بشنوم

هیچی دیگه قرار گذاشتیم که فردا شنبه ، بریم ملاقات . فک کن از این جا بکوبیم با مترو بریم کرج . به مامانم گفتم خدا کنه نگهبان های اون جا مثل این بیمارستان کسری نباشه وگرنه من قاطی می کنم ا . مامانم گفت که نه این جا با اون جا فرق می کنه

خدا کنه

این وسط سپیده هم دوست داره بیاد . فکر نکنم خاله ام اینا برن کرج . ولی جالبیه این قضیه اینه که هر اتفاقی بیفته ما در همون محل حاضر می شیم

به مامانم گفتم که چرا دایی ما رو خبر نکرد ؟ گفت واسه این که نمی خواست ما تو زحمت بیفتیم

خدایی راست هم می گه ولی ما که پررو تشریف داریم , باید به نحوی بریم بیمارستان

نه فقط من می خواستم حرف فک و فامیل نیاد این وسط وبلاگ ولی باور کنید که نمی شه .

ادامه ی خبرها و رفتن به بیمارستان و عیادت (البته اگه ماجرایی پیش بیاد) بماند برای سری بعد

منتظر باشید

ادامه دارد....

 


نوشته شده توسط : الهام

مریم دوستم...عابر بانک ...

پنجشنبه 29 شهریور 1386   02:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

ماه رمضون اگه جنبه ی منفی نداشته باشه برای من یا خیلی های دیگه , اما یه صفت منفی رو داره و اون اینه که آدم رو تنبل می کنه , خواب آدم رو بهم می ریزه .

چهارشنبه دیگه ترکوندم که ساعت ده از خواب بیدار شدم و حاضر شدم که برم بیرون . انگار فقط همون روز بود چون فرداش ساعت یه ربع به دو با اصرار خواهرم از خواب بیدار شدم . دیگه اون روز زنگ زدم به مریم و گفتم که سی دی رو برات بیارم ؟ ازم چند تا عکس می خواست که پرینت بگیره.

رفتم بیرون ، مریم رو دیدم , آقا تو بگو این مریم ما یه ذره آرایش داشته باشه , یه کرم , یه ریمل ...

اصلاً

این که چرا آرایش نکرده به خاطر اینه که دوست پسرش بهش گفته

منم چه قدر حرص می خورم که یه دختر زرتی به حرف پسر گوش می ده . پسره بهش گفته که مامانش خیلی مؤمنه و حتما باید بذاری ابروهات پر بشه و می ری بیرون آرایش نکنی , حالا بعدا بره خواستگاری اش .

از چند سال پیشی که با مریم توی کلاس کامپیوتر باهاش دوست شدم , تا اون جایی که من می دونم پسرایی تو زندگی اش می یومدن و می رفتن , البته عشق های یه طرفه . و همیشه حدس می زنم که عاقبت این کار چی می شه.

حالا این پسره

امیدوارم که با این یه دوستی همیشگی رو داشته باشه .

ولی با این مخالفم که تا یه دختر به یه پسر می رسه , به حرفش گوش کنه , و بگه چشم .

به قول یکی از پسرای با شخصیت نت که برام میل زده بود , گفته بود که این عشق های الکی آدم رو از کار و زندگی می اندازه و  رابطه ای رو دوست دارم که مثل دوستی که با دوست پسرم دارم رو با دوست دخترم داشته باشم.

من صد در صد موافقم

 

خلاصه یه مغازه برای پرینت خیلی گرون می گفت که مریم منصرف شد و من سی دی رو بهش دادم که ببره خونه ی دخترخاله اش و مجانی پرینت بگیره .

خیلی زود از هم جدا شدیم و من رفتم پول اون خط ایرانسل رو دادم .

رفتم عابربانک حسابم رو چک کنم , که دو تا نره غول (پسر) اومدن و به من گفتن که ما زودتر اومدیم . ( دروغ می گفت , تا من رسیدم اون هم اومد ) ولی گفت حیف که من عجله ندارم وگرنه ....

حالا پسره کارش تموم شده داره به من می گه دستگاه ش خرابه .

راستش برای اولین بار با عابربانک می خواستم کار کنم , به هوای این که مبادا سوتی ندم , گذشتم کار مردم راه بیفته تو این ماه عزیز.

یکی نیست به من بگه آخه مُخ تو که بلدی با کامپیوتر کار کنی دیگه این عابربانک فارسی که دیگه چیزی نیست . خلاصه چک کردن حساب با موفقیت انجام شد .

بعد اومدم خونه دیگه .

 

بعد نوشت :

من همه ی شما خوانندگان وبلاگم رو چه دختر و چه پسر همه رو دوست دارم . لطف دارین به بنده  و این وبلاگ کوفتی

خاله ی جوانتون رو تو این ماه دعا کنید

 

 

 


نوشته شده توسط : الهام

اگه سحر خواب بمونی؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه 28 شهریور 1386   02:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

تا به حال شده که سحری خواب بمونی ؟

دو حالت داریم ، حالت اول: یا این که کلاً از خواب بلندی شی و ببینی اذون صبح رو گفتن . حالت دوم : از خواب بیدار شی و نیم ساعت وقت داشته باشی و برنج رو نذاشته باشی .

قضیه ی ما جزو حالت دوم بود . دیدم نگاره داره خورشت رو با نون می خوره , ده دقیقه به 4 بود و مامان داشت برنج رو می ذاشت .

البته من مشکلی نداشتم , چون می دونستم هر وقت که برنج آماده شه من سریع غذامو می بلعم .

بیشتر نگران بابام و نگاره بودم که عادت دارن غذا رو اون قدر بجوین که نامرئی شه . صد دفه به خواهرم گفتم این تند خوردن رو یاد بگیر ضرر نداره . می گه نه . به خودم ضررر بزنم ؟ می گه تو آخرش سوء هاضمه می گیری.

برنج آماده شد ، 14 دقیقه تا اذان صبح وقت داشتیم . من دو بشقاب رو فرتی خوردم ، تلویزیون گفت که ده دقیقه تا اذان وقت باقی است.

فک کن

تو فقط فکر کن که من برنج داغ رو ظرف 4 دقیقه کوفت کردم . دو روزه متوالی هم به دلیل آب جوش خوردن سر افطار زبونم سوخته بود , حالا این برنج داغ رو نوش جان کردم , دیگه این زبون تا آخر ماه رمضون همین طوری باید بسوزه .

قبلش به مامانم گفته بودم که مامان جون لازم نیست که همه چی حاضر و آماده باشه , شب قبل برنج رو آبکش کن و ما صبح فقط داغش می کنیم دیگه . خب چه کاریه .

در هر حال این نیز گذشت

امید که کسی سحرها خواب نمونه  .

 

 بعد نوشت

من باز حرف دارم بازم می یام


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای چند روز پیش...عمل سپیده

یکشنبه 25 شهریور 1386   03:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

همین الان از این تریبون آزاد (که نمی دونم چی هست) دارم به همه ی خوانندگان این وبلاگ وزین و محترم خاله الهام به اطلاع می رسونم که این پست خیلی طولانی می شه , پس دی سی شین و مطالب رو تو آف لاین بخونید.

آخی دردم رو به کی بگم ؟ از کجا شروع کنم ؟

یکی نیست به من بگه الهام از آخرین گندی که زدی , یه کم درس بگیر و دیگه گند دیگه ای به وجود نیار .

آخرین گند مربوط به زمانی بود که رفته بودم کلاس نقاشی و یه کاکائو گذاشته بودم تو جیبم ... سر کلاس دستم رو می کنم تو جیب مانتوم و دستم کاکائوی می شه و درجا حالم گرفته می شه ، حالا برس خونه و مانتو رو بشور

این دست گل تازه رو براتون تعریف می کنم , شاید برای تو چیزی نباشه اما برای من یه درده ... یه بغضه

یکی بود یکی نبود , الهام تصمیم می گیره که ویندوز کامپیوترش رو عن قریب به 1 سال یا بیشتر رو عوض کنه , رکورد نگه داشتن ویندوز رو شکستم .

اومدم داکیومنتم و عکس هام و فوریت های اینترنت اکسپلوره ی خودم و خواهرم رو کپی کردم یه جای دیگه . مال خواهرم درایو  Fو مال خودم رو تو درایو E

ویندوز رو عوض کردیم و  فوریت های IE رو گذاشتم سرجاشون , نوبت به داکیومنتم و عکس هام که رسید دیدم فولدر خالیه ........

من در اون لحظه به جان تو نباشه سکته ناقص رو زدم . آخه خودم با همین چشمام داکیومنتم رو کپی کردم تو درایو E . ؟؟؟؟؟ نشون می ده که یه گندی زدم

حالا فکر کن عکس های من چی بود ؟؟؟؟ عکس های زیادی از یانگوم و جواهری در قصر .

یه چند تا وبلاگ هم سیو کرده بودم . هیچی دیگه همه پرید . من هیچ وقت عکس های my picture ام رو زیاد نگه نمی دارم . انتقالش می دم تو درایو E.

دیگه صبر کن تا ساعت دو تا کارت اینترنتم فعال بشه و من برم تو نت و دنبال برنامه ی ریکاوری که لااقل این عکس ها برگرده ..حالاعکس ها به جهنم , پست وبلاگم رو چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من کلی زحمت بابت ماجرای چند روز پیشم کشیده بودم یعنی همه باد هوا

اینترنت هم نتونست کمکم کنه ... اون برنامه ی ریکاوری که قبلا برام خیلی مفید بود متاسفانه آدرسش رو نیوورد .

همین مسئله باعث شد که من ساعت سه نصف شب بخوابم و 4 بیدار شم برای سحری .

بعد از سحری و نماز , باز هم تلاش در اینترنت افاقه نکرد برای پیدا کردن یه برنامه ی ریکاوری باحال.

ساعت 6 و نیم سرم رو گذاشتم و یه اس ام اس به مریم دادم که من نمی یام شاید خواب بمونم , اخه قرار بود با هم بریم بیرون .

ما خوابیدم تا ساعت یک ظهر .

چاره ای ندارم جز این که یه فلش بک برگردم به عقب و رجوع کنم به مخم و بنویسم .

وای از اول باید بنویسم ...............................خلاصه می گم که خسته نشین خب ؟

5 شنبه 22 شهریور: سپیده وقت عمل داشت . عمل فک . فک پایین ش رو بتراشن یه کم بدن عقب .

از چند روز پیشش من سعی کردم به سپیده روحیه بدم . ولی خودم ترسیده بودم خفن . فک کن اتاق عمل و بیهوشی و .......

بیمارستان کسری واقع در میدان آرژانتین , یه بیمارستان مزخرف ..چرا ؟ به خاطر انتظاماتش

وقتی ما سه تا (من و مامان و نگاره) رفتیم بیمارستان , نگهبانه نذاشت ما بریم بالا . این که حتما باید برگه ی مخصوص داشته باشی که به جز همراه بیمار یه نفر توسط اون برگه بتونه بره بالا فقط یه نفر

خلاصه شوهر خاله ام برگه رو داد به مامانم و مامان رفت بالا . من و خواهرم عصبی

البته شوهر خاله ام گفت برین طبقه پایین آزمایشگاه و یه کم اون جا باشین و بعد سرتون رو بندازین و از پله ها برین بالا ... نگهبان خر اصلا نذاشت ما بریم پایین . گفت این جا هم همون جایی می ره که آسانسور می ره ... هیچی من و خواهرم ضایع شدیم ...

یه کینه ی بدی از این نگهبانه به دلم گرفتم که نگو ...حاضربودم برم جلو بزنم تو صورتش ..ای کاش فقط یه نگهبان داشت , سه تا نگهبان مثل مثلث برمودا

مامان بعد از نیم ساعت اومد و خواهرم با برگه رفت بالا که سپیده رو ببینه . نگاره بعد از مدتی اومد و گفت سپیده رفت اتاق عمل و من یه لحظه دیدمش . منم کلی غر زدم به مامانم که چرا نیم ساعت بالا وایساده بودی , من سپیده رو ندیدم ...

جالب اینجاست که پشت در اتاق عمل هم نمی ذاشت مابریم ...فقط یه نفر اونم با برگه

من با برگه رفتم بالا پیش خاله ام . ماجرای این نگهبان ها رو براش تعریف کردم و گفت شماها تو چشمش اومدین صبر کن بذار شیفتشون عوض شه ... گفتم خاله یه ربع دیگه اذون رو می گن نمازم رو که خوندم می یام بالا ، دیگه اون موقع عمل سپیده هم تموم شده .

خلاصه آقا و خانمی که تو باشی من رفتم وضو گرفتم و سه تا یی می خواستیم بریم پایین برای نمازخونه , که باز نگهبانه پرسید کجا؟ نگاره گفت نمازخونه نمازخونه نمازخونه

آقا منم کفری شدم و بلد گفتم , توالت هم بریم دنبالمون می خواد بیاد .

نگاره گفت دیوونه شنید. گفتم به درک ...

رفتم نمازخونه , نمازخونه رو خبرمرگشون کجا گذاشته بودن , طبقه پایین جایی که می خوان لباس های مریض ها رو بشورن . تو نمازخونه برگه رو دادم به خواهرم و گفتم تو برو بالا پیش سپیده , من و مامان یه جوری می یاییم .

خواهرم رفت .

به مامانم گفتم , مامان من یه کاری می کنم که برم بالا , هر جور که شده .

تو نمازخونه چشمم به خانمی افتاد که دراز کشیده بود , حدس زدم که از کارکنان این جاست . فکر پلید افتاد تو سرم و ...........

بهش گفتم ببخشید خانم شما از کارکنان این جا هستین ؟ گفت اره . گفتم می خوام برم پیش دخترخاله ام عمل کرده . گفت صبر کن وقت ملاقات , گفتم نه می خوام برم ولی این نگهبان ها نمی ذارن

گفت باشه بیا من می برمت

و من

رفتم بالا و به نگهبانه (انگار اینو می شناخت) گفت بذار بره بالا .

منم مثل قرقی رفتم بالا.... تا طبقه ی هفتم زبون روزه ای .

نفسم افتاده شده بودم که رسیدم دم اتاق و سپیده رو دیدم که به هوش بود . یه ربع بعد از عمل به هوش اومده بود . نمی تونست که حرف بزنه , بهش ورق می دادیم که بنویسه .

تا ساعت 5 اون جا بودیم و بعد برگشتیم خونه .

فرداش هم رفتیم خونه شون . تا یه ماه باید فقط آب و چیزای آبکی بخوره . تمام دندون هاش رو با سیم به هم بسته بودن . برام رو کاغذ نوشت که من برنج می خوام . گفتم استنبالی خوبه ؟

گفت آره . گفت ته دیگه می خوام

خلاصه از این حرف ها بگذریم الان حالش خیلی خوبه . خاله هم بهم گفت که به ما یه برگه ی نظرخواهی دادن و من هم از انتظاماتشون نوشتم و شکایت کردم . گفتم دمت گرم خاله .

 

نتیجه : تو دنیا اگه قرار باشه من یه نفر رو بکشم , این دو تا نگهبان های بیمارستان کسری است .

 

بعد نوشت :

  • تلافی این چند روزه که نبودم و به روز نکردم رو در می یارم و حتما آپ می کنم اساسی .

  • خوبه عکس های یانگوم رو دادم به سپیده اینا می تونم ازشون بگیرم


نوشته شده توسط : الهام