تبلیغات
majazi - پست های الهام

جستجو

 

عینک ..ناخن ..تایپ..آقای شین ...نمی یایی

سه شنبه 9 مرداد 1386   03:07


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

افسرده شدم دیگه . همه ی ناخن های دستم رو با قیچی ( داشته باش با قیچی ) بریدم . همون کوتاه کردن خودمون ..بلند شده بود خب ؟ نمی تونستم درست حسابی تایپ کنم ...

سر این کار خیلی عجله دارم و می خوام بدون غلط و سریع انجامش بدم ...بدم بره ه  ه ه ه ه ه

اصلا وقت نکردم که موهام رو شونه کنم ؛ ابروهام رو بردارم؛ اتاقم رو جمع وری کنم . دیشب که از کلاس اومدم خواهرم اتاقم رو جمع کرده بود . طفلی اعصابش خرد شده بود , خودش دست به کار شده بود ...منم واسه اینکه دلش نشکنه عصبانی نشدم ترجیحا....

دوست ندارم کسی دست به وسائلم بزنه

با این اوضاع و احوال و درگیری به تنها چیزی که اصلا فکر نمی کنم دوست پسره ...

نمی دونم چرا خیلی هاتون فکر می کنید که کلی پسر دور و برم ریخته یا خدای نکرده من بی اف دارم

خب دیگه سخت در اشتباهی

همش هم بگین آقای ( شین )  ( حسوداااااااااااااااااااااااااااااااااااا)

این قدر از این آدم ها تو زندگی من پیش اومده که همش به نوشتن خاطره توی این وبلاگ خلاصه شد و بعد از چند روز رفتن قاطی بقیه .

دنیای من خلاصه می شه به اینترنت و وب گردی و نوشتن روزمره هام تو این وبلاگ .

تو اینترنت هم مخلص همه پسرای باشخصیت و خوش تیپ و بامرام هستم .

همین

 

 

همین خاله ی مامانم که از آلمان اومده . پسرش دماغش رو عمل کرده . انگار مشکل تنفسی داشته , جالبه بدونید که کاوه به دکتر گفته که من نمی خوام مدل شم فقط می خوام خوب شم .نکته ی دیگه این که 25 سالشه و شبیه (جودلاو) بازیگر خارجیه هستش.

باز که فکر منحرف کردی تو...از اقبال بدمون به من محرمه . چرا ؟ در گذشته های دور وقتی که مامانم منو شیر می داده , برادر کاوه رو هم شیر داده . در واقع من به هر دوتاشون محرم میباشم . اون یکی هم کسری یه سال از من کوچیکتره .

 

نکته ی جالب تر اینه که در همین روزها دخترخاله بزرگم ( 25 سالشه , نرگس) به بار دماغش رو عمل کرده و برای بار دوم ( داشته باش وقتی که کاوه عمل کرده) دماغش رو عمل کرده . مامانش یه سری بهونه آورده بود ولی همه می دونن که برای زیبایی عمل کرده .

خب یکی نیست بار اول که دماغت رو عمل کردی , خوب هم شده بود . خب بار د ومت دیگه واسه چی بود ؟

به خدا مردم نمی دونن پولاشون رو چه طوری خرج کنن . من دارم خودم رو می کشم که یه قرون پول جمع کنم برم یه گوشی بخرم اون وقت اینا دم به ساعت می رن عمل می کنن , ابرو و خط لب و چشم تتو می کنن و ................................

بگذریم از این فامیل آنتیک

 

آقا دیروز این عینکم رو گذاشته بودم کنارم که از کمدم یه چیزی بردارم . یه آن زانوم رفت رو عینکم و .........

چرا دارم می خندم ؟ یه شیشه اش خرد شد . خیلی کف کرده بودم . آخه من اروم پامو گذاشتم , دیگه این قدر هم زپرتی نبود . هیچی خوبه یه عینک کنار داشتم . اون هم بدون فرمه , دسته هاش بنفش ملایمه . قشنگه . ولی حالا مشکل اینجاست که هر چی می گردم شیشه های عینکم رو پیدا نمی کنم که ببرم بدم درستش کنن از روش . ( جمله رو داری ؟)

دپرس شدم دیگه . حیف این عینک . ولی می دم درستش کنن .

مشکل که عینک نیست ..باطری ساعتم تموم شده و منم الکی این ساعت رو با خودم به همه حمل می کنم ؛ شانس بیارم کسی از من ساعت نپرسه ...

 

بعد نوشت :

/ هی می خوام نیام ولی وقتی کامنت هاتون رو می بینم مجبور می شم بیام .

/ می خوام خطم رو عوض کنم ... در اسرع وقت شماره ی جدیدم رو میدم .


نوشته شده توسط : الهام

من اومدم ...ماجرای چند روزه ی بنده

چهارشنبه 3 مرداد 1386   06:07


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام ملیکم ......خاله دوباره اومد .....Smiley

نمی دونم چرا هر کاری می کردم حس نوشتنم نمی یومد . فکر کن کلی حرف و حدیث داشتم که بیام بزنم اما همش کار رو کار می یومد ...

7 تیر ماه بود که خاله ی مامانم و شوهر و بچه هاش از آلمان تشریفشون رو آوردن به ایران . البته پارسال شوهرش دیوید تنهایی اومده بود اما این بار دیگه ترکونده بودن هر 5 نفر بلند شدن اومدن ایران ..

یـــــــــــــــــــــه کاره

از اون روز فرودگاه , یه بار خونه ی مادربزرگم و یه بار خونه ی اون یکی خاله ی مامانم و یه بار هم خونه دوستش و یه بار هم خونه ی دائی ام تونستیم اینا رو ببینیم .

یه ذوق و شوق عجیبی به پرستو ( دختر خاله ی مامانم 17 سالشه ) نشون دادم که من حتما می یام آلمان ( حالا فک کن پول ندارم یه گوشی بخرم )

اونم که دلش خوشه می گفت بیا من دکتر می شم یه مطب می زنم تو هم بیا آلمان و منشی من شو ... ( دیگه منم رفتم تو توهمات )

 

 

تازه یه کارای بد دیگه هم کردم . اومدم و یه سری لینک های وبلاگنویسا رو از وبلاگم برداشتم . تمام دل و روده ام خنک شد

آخه قبلاً ها اونایی که لینکم کرده بودن فهمیدم که لینک من رو برداشتند , منم نامردی نکردم لینکشون رو برداشتم و لینک وبلاگ های کهنه ( اونایی که به روز نمی کنند یا به من سر نمی زنن ) رو برداشتم

هر وقت دلشون می خواد لینک ما رو بر می دارن . خب منم بر می دارم که ببینن منم آره بلدم .

 

یه چند وقتیه که با یه کارت دیگه وصل می شم به اینترنت , اکسپلورر و یاهو مسنجرم باز نمی شه .  مجبورم با فایر فاکس کار کنم . قبلا با فایر لج بودم ولی حالا دیدم یه کم speed داره بد نیست so بیخیال مسنجر .

یه میل هم تو هات میل ساختم . که بعدا با پرستو در تماس باشم .

 

دیروز آقای ش ( همونی که کار تایپ مربوط به پروژه ی دانشگاهش رو انجام دادم) زنگید .

گفت من پول شما رو حساب نکردم . عذاب وجدان داشتم . منم گفتم عجله ای نیست , فعلا که وقت ندارم بیام بیرون , مشغول کارم . تو یه فرصت مناسب .

آخی .........دلم برای صداش تنگ شده بود اساسی

 

دیگه چون ما با فایر فاکس قاطی شدیم و یه جورایی داریم دوست هم می شیم , قالب وبلاگم رو عوض کردم که هر کسی که با فایر کار می کنه قالب رو بهم ریخته نبینه . قشنگ هست یا نه ؟

 

یه مدتیه که هوس رفتن به یه جای دنج و خوردن ساندویچ و پیتزا و نوشابه کردم . ولی چون مامان و خواهرم تحت درمان همیوپاتی ( برای کسب اطلاعات بیشتر راجع به این موضوع www.dr-taban.com مراجعه کنید ) هستند نباید سوسیس و کالباس و نعنا و نوشابه و قهوه بخورن چون اثر دارو رو از بین می بره .

 

این مدت هر جا می رفتم می دونی بهم چی می گفتن ؟

وای چه قدر موهات بلنده ....یه  ذره کوتاه ترش کن .

موهای من پایین تر از کمرم بلند بود یه وجبش رو زدم  اونم به خاطر این که کرک شده بود گره می خورد و می ریخت . که موهام تا اندازه ی کمرم شد .

والا اون زمانی که من کوچیک بودم هر کسی رو می دیدم که موهاش بلنده بهش نمی گفتم کوتاه کن بلکه تشویقش می کردم که یه وقت نری کوتاه کنی موهاتون

حالا هر کسی به من می گه موهات رو بزن و با این دلیل بچه گانه که جلوی رشدت رو می گیره ( من 20 ساله چه قدر دیگه باید رشد کنم ؟) احساس می کنم ( مطمئنم ) که حسودن ...

چشم ندارن ببینن موهای من بلنده .

 

 

چه قدر مسخره است که باید به جای اس ام اس گفت پــــــــــیامک .

یه کم فکر کن

آخه یکی نیست بگه که مگه اس ام اس چشه ؟ حالا چون انگلیسیه باید نگیم ؟ بده این ملت یه کم واژه ی انگلیسی بره تو مخشون ؟

خدایی بده ؟

حالا با چار تا کلمه ی فرنگی حتما زبون فارسی از یادمون می ره آیا ؟

چند روز قبلش هم بابام شیرینی دانمارکی خریده بود , من و خواهرم می گفتیم گل محمدی می خوری ؟ واقعا خنده داره ...............

 

تو بعضی از وبلاگ ها دیدم که پرشین بلاگ هک شده . آره ؟

این از پرشین بلاگ که حالا باید با ir باز ش کنیم ما که کاری باهاش نداریم . میهن بلاگ هم از یه طرف دیگه .

حالا اگه وقت کنم می خوام یه وبلاگ انگلیسی بزنم تو بلاگر .

فکر کن خاطراتم رو انگلیسی بنویسم . چه شوددددددددددددددد؟

 تا بعد


نوشته شده توسط : الهام

صفحه مورد نظر شما تعدادی خطا داردلطفا بعدا مراجعه کنید

شنبه 9 تیر 1386   06:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

یه دقیقه بذار من چند تا خنده ی شیطانی از خودم در کنم ...

 

داستان از این قراره که این میهن بلاگ دچار مشکل شده و یه سری از وبلاگ ها در انتظار و صبر و بی قراری به سر می برن که سرور درست شه تا بتونن بیان و وبلاگ هاشون رو به روز کنن

خیلی هاشون از هم از این می ترسن که بازدید کننده هاشون رو از دست بدن 

آخــــــــــــــــــــــــی

خدا رو شکری برای من این اتفاق نیفتاد , حالا این بار شانس با من یار بوده چون فکر کنم یه هفته ای می شه که این مشکل برای میهن بلاگ پیش اومده و همه ناراضی هستند ...

آخــــــــــــــــــــــــی

چیه ؟

آره دیگه من خوشحالم ...خیلی خوشحالم , خیلی خوشبختم ..البته از لحاظ وبلاگ داری

می دونی فکر نمی کردم که تعداد زیادی از وبلاگ نویس ها عشق وبلاگ داشته باشن و برای این مسئله ی خیلی کوچیک اعصاب خودشون رو خرد کنن , فکر کن اگه برای وبلاگ من این اتفاق می افتاد احتمالاً همه ی موهای سرم می ریخت . شک نکن

قبلاً ها این اتفاق برام افتاده بود که میهن بلاگ دچار مشکل شده بود اما بعد از دو سه روز درست شد اما انگار این سری ؟؟؟؟؟...امید که زودتر درست شه ...

من قبلاً تو پرشین بلاگ بودم سه سال پیش , به خاطر سرعت کمش مجبور شدم که به توصیه ی یه دوست بیام میهن بلاگ ..حالا پشیمون نیستم ا اما اگه تو پرشین بلاگ بودم وبلاگ من لااقل کمش جزو پر بازدید کننده بود .

 

حالا وقتی وارد سایت admin.mihanblog بشی و نظرات بچه های وبلاگ نویس رو بخونی , هم خنده ات می گیره و هم گریه ...خنده واسه این که طوری نظر دادن انگار که چند میلیون تو من سرشون کلاه رفته

گریه واسه این که منتظرن وبلاگ هاشون رو به روز کنن و نمی خوان بازدید کننده هاشون علاف بمونن یا کم شن

 

خلاصه این که هر سیستمی که تو بخوای تصمیم بگیری اون جا واسه ی خودت یه وبلاگ داشته باشی , برای خودش یه مزیت ها و معایبی داره  .


نوشته شده توسط : الهام

روز یه شنبه ...یه چند تا حرف دیگه

سه شنبه 5 تیر 1386   04:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام به دوستانی که می یان اینجا به خاله شون ( البته خاله ی قلابی شون ) سر می زنن .

خوب بیدین ؟ شکر خدا که HIV مثبت ندارین که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بد افتاده تو دهنم این HIV ... یه داستانی برای خودش داره که نگو ... حالا اگه وقت شد برات می گم

 

آهان راستی می خواستم به روز نکنم اما دیدم یه سری اتفاقات برام افتاده , منم که هیش کی و ندارم , گفتم بیام اینجا چرت و پرت گویی رو ادامه بدیم .

همه چی از شنبه شروع شد ..

چی ؟ دوست پسر ؟ نه بابا خیلی منحرفی ...البته به قضیه ی دوست پسر هم می رسیم...

شنبه بعد از ظهر بود که خواب بودم , دیدم سحر اس ام اس داده که خونه ای ؟ بعدش بیدار شدم و بهم زنگ زد و گفت از کلاس نقاشی به تو زنگ زدند ؟ گفتم نه ...تلفن رو نگاه کردم و گفتم فکر کنم آره ولی من خواب بودم . گفت : خانم ( م ) گفته که اگه کار دارین بیارین برای نمایشگاه و حداکثر هم تا فردا صبح فرصت داریم .

گفت : حالا ما چی کار کنیم که کارامون تو کلاس نقاشیه  و پاسپارتور ؟؟؟( هنوز تلفظ این کلمه ی کوفتی رو یاد نگرفتم ) هم نکردیم ... منم گفتم حیف شد حتما قسمت نشد ...گفت به نظر من کار اول من زیاد ارزش نداره ...( همیشه شکسته نفسی می کنه  )

بعدش من رفتم که مقوا بخرم برای فردا ...

قبلش رفتم سی دی فیلم تله رو که دیده بودیم رو بدم به کلوپ ...از اون جا رفتم کلاس زبان که ببینیم این ترم ما قبول شدیم خبرمون یا نه ...

چه قدر من استرس داشتم که آیا قبول می شم این ترم تافل رو , یا نه ؟

که خوشبختانه , قبول شده بودم ...

تو دلم گفتم آخیش ...

فکر کن من دیوونه ( دیوونه  نه , گُل ) می تونستم برم کلاس نقاشی , کارم رو بگیرم و خودم درستش کنم و قالبش کنم تا فردا آماده شه برای نمایشگاه ...اما اصلاً به فکرم نرسید ...اصلاً

چرا ؟ از بس که تو کف این بودم که زبان قبول شده بودم...تو حال خودم نبودم ...

 

حالا فردا شد و ما رفتیم کلاس نقاشی ...مدیر آموزشگاه مشغول جمع کردن تابلوها بود ...کارم رو دید و گفت می تونی سریع بدی قابش کنن و بیاری نگارخونه , من تا دو و نیم , الی سه هستم ...

( البته ناگفته نماند که سحر دوستم حالش بد بود رفت خونه و کارش رو تو راه گم کرد ...خیلی دوست داشت کارش رو بذار نمایشگاه ...که حیف نشد .)

پیش خودم گفتم بد هم نیست ها ...کارم رو پاسپارتور کردم و دوازده و نیم رفتم با دوستم ( خدا خیرش بده ...) قاب سازی .

اون جا یه اقایی اومد با ریش و سبیل قهوه ای ( از این آدم هایی که شبیه هنرمندها هستند) کارم رو دید و گفت خودت کشیدی ؟

گفتم بله ...

گفت آفرین ..

تو دلم گفتم : تو این گیر و ویر این آقاهه کم بود ...

حالا ایشون شروع کرد به تعریف ...آینده ی موفقی رو براتون می بینم , شما که کاراتون این قدر خوبه چرا آلبوم های اورجینال فلانی و فلانی ( یه چند تا اسم نقاش رو آورد که من نفهمیدم اینا کی  هستند ) رو نمی خرید کاراشون رو کار کنید ...ایده بگیرین ...

هیچی دیگه ..کیف کرده بود واسه ی خودش ...بعدش یه تابلوی بزرگ رو برداشت و رفت

به جون این وبلاگ فکر کنم نقاش بوده ...

یه انرژی مثبت که بابا منم می تونم قاطی هنرمندها بشم ..اما خودم رو یه نمه دست کم می گیرم ...

فقط همین

خلاصه از اون جا با دوستم ( خدا خیرش بده ) رفتم خونه ی مادرش کار خودش رو برداشت و از اون جا آژانس گرفتیم که بریم نگار خونه .

دوستم که اسمش مریمه گفت تو جلو بشین ...

گفتم باشه ...

راننده یه آقای 35 ساله به نظر می رسید ...گفت تابلواا ؟ گفتم بله ...گفت نقاشیه ؟ گفتم نه سیاه قلم کار شده ...

گفت چی هست ؟ گفتم کار من یه دختر و پسره ...

گفت : فروشی هم هست ...گفتم فلان روز بیاین نگار خونه , کار بچه های آموزشگاهه .. فروشی هم هست ...

بعدش دیگه لال شد ...

مردها واقعاً فضول می باشند ..البته بعضی هاشون ( به آقایون پسر یه وقت بر نخوره )

بعدش کارامون رو گذاشتیم نگارخونه ...

 

پی نوشت

  •  این جا یه وبلاگ ساده است ...اکی ؟؟؟ ( OK) منم یه دختر معمولی ؟ اینم اکی ؟؟؟ اینجا نه چت رومه نه محیطی که بخوام با شماها ( همه ی پسرا) دوست بشم , تلفن بدم , تلفن بگیرم , قرار بذارم و .... باور کنید که این چند روزه من دارم به آقایون پسر می گم که برای من مقدور نیست که بخوام با همه تون دوست بشم ...بنده اهل رفاقت با پسر نیستم ...اگه اهل این برنامه ها بودم اینترنت بیا نبودم ... یا این که اسمم رو خاله نمی ذاشتم ...فقط اسمش رو نذارین که طرف داره کلاس می ذاره و این حر فها ... جداً من یه کم با دخترای دیگه فرق می کنم ... مسائلی چون عشق و دوست داشتن و رمانتیک بازی و دوست پسر و این برنامه ها حالیم نمی شه ...نمی دونم شاید خدا منو همین طوری آفریده .... پس خواهشاً ناراحت نشین اگه  می گم نه .

  • از 999 هزار تا به قول آقا فرشاد همه بدن .... آدم ها اگه مخالف داشته باشن پیشرفت می کنن نه این که ازشون هی تعریف بشه ... ما به کوری چشم دشمنان این وبلاگ کوفتی به کارمون ادامه می دیم , اگه به گدایی هم بیفتیم باز هم اینجا رو به روز می کنیم ...

  • خیلی خوب می شد من بیشتر از خیلی چیز ها حرف می زدم اما نمی خواییم اینجا فیلتر شه , پس جنجالیش نمی کنیم .

میهن بلاگ دچار جنون شده یه سری از وبلاگ ها باز نمی شه ...ناراحتم برای این وبلاگ ها ...نگران نباشید ... چار تا فحش نثارش میهن بلاگ کنید , ان شاالله که درست می شه ...


نوشته شده توسط : الهام

قابل توجه اونایی که می یان و فحش می دن ...همه بخونید

پنجشنبه 31 خرداد 1386   05:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

نمی دونم بخندم یا گریه کنم ؟

اوایل فکر می کردم که با داشتن یک وبلاگ , دیگه از نوشتن خاطرات روزمره و کم آوردن سر رسید و پیدا کردن خودکار و کلی زحمت دادن و نوشتن و خط خطی کردن راحت می شم ... منتها با این تفاوت بارز که دفتر من رو کسی نمی خونه , نظر نمی ده , فقط و فقط برای خودمه اما اینجا ....

 

دیجیتالی شدیم اما فکر این رو نمی کردیم که ...

کسی پیدا شه که با دیدن وبلاگت بهت فحش بده ...( اونم از نوع رکیک )

کسی پیدا بشه که بهت دستور بده که  برو بند و بساطت رو جمع کن و این ...چرت و پرت ها چیه که داری می گی

کسی پیدا شه که ازت تعریف کنه ...

کسی پیدا شه که باهات دوست بشه ...

کسی ...........................................

 

اگه الآن کسی هست که می خواد وبلاگ بزنه , بهش یه پیشنهاد دارم , تو این دنیای مجازی همه فقط  بلدن که چت کنن , سرکار بذارن , وب گردی کنن ...اما بلد نیستن چار تا کلمه از خودشون حرف در کنن ...پس اگه این جور افراد به تورت خورد هیچ وقت ناراحت نشو و پا پس نکش

مثل خودم

حتی اگه بهت فحش دادن و زر زیادی زدند ...

 

اوایل که تو پرشین بلاگ بودم سه سال پیش , فقط به نوشتن خاطرات خوشم اکتفا کردم اما بعد که اومدم تو سیستم میهن بلاگ سعی کردم موضوع های دیگه ای رو به وبلاگ اضافه کنم برای اونایی که دوست ندارن مطالب من رو بخونن ... حالا این مطالب فرق نمی کنه طنز باشه , داستان باشه یا عکس های بوش ....

حالا بعضی ها جنبه دارن , بعضی ها ندارن ...این دیگه به من ربط نداره ...از میون این همه وبلاگ می تونی یه وبلاگ دیگه رو برای وب گردی انتخاب کنی ... در ضمن برای دیدن این وبلاگ بلیط نمی خری , پس لزومی نداره که برای من تعیین و تکلیف کنی که چی کار کنم چی کار نکنم ...خیلی راحت می تونی وارد این وب نشی ...

 

الان این حرف های برای تازه وارد ها اکی هست ؟؟

همه ی اینا رو برای اونایی گفتم که تازه با این وبلاگ آشنا شدن و اینو بدونید که نوشتن کار سختیه ...حالا هر طوری که بخواد باشه ...حرف زدن خیلی آسون تره ..اینو من وقتی فهمیدم که می خواستم یکی از خاطراتم رو بنویسم و بذارم اینجا ...اون اول ها ...

قابل توجه اون کسی که تا به حال وبلاگ ندیده , کم آورده , فحش داده ...ووووووووووووووووووو یه نفر دیگه

 

لازم دیدم که این صحبت ها رو برای دوستان جدید بگم ...بقیه هم کم لطفی می کنن که نظرشون رو راجع به این وبلاگ نمی گن ..

پی نوشت ::::::::::::::::::::

= این اواخری این فیلم ها رو دیدم اما نه این که برم سینما , علاقه ای به سینما رفتن ندارم ..سی دی گرفتیم تو خونه نشستیم دیدیم ....

فیلم هایی چون اخراجی ها ( خیلی وقت پیش ها) , شام عروسی , چپ دست , آتش بس , هوو و نقاب ....

به نظرم آتش بس و نقاب قشنگ بود ...

 

== رفته بودم بیرون خواهرم یه دختری رو نشون داد که چهره اش به طور وحشتناکی .............

خدایا شکرت ....

پیش خودم گفتم چه طوری شده که صورتش این قدر فجیع ...............بره جراحی پلاستیک خب

اما ایول به اعتماد به نفس که در ملا عام بدون هیچ گونه ناراحتی ظاهر می شه ...

به خواهرم گفتم بدبختی یعنی این.... تو دلم گفتم من یه کم ابروهام در می یاد سختمه برم تو خیابون ...فکر می کنم خیلی قیافه ام بد شده ....اما حالا دختری که صورتش به کل سوخته ............

حتی پسری که اونو دیدش , نزدیک بود سکته کنه و به دوستش گفت : برین خدا رو شکر کنید ....

تا شب حال من و خواهرم زیاد خوب نبود ...مخصوصاً با دیدن گلزار در برنامه ی شب شیشه ای بیشتر حالمون بد شد ..


نوشته شده توسط : الهام

قسمت اخر ماجرای تایپ...

سه شنبه 22 خرداد 1386   07:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

 روز چهارشنبه بود که آقای (ش) زنگ زد . همون پسری که قرار بود من پروژه ی آخر ترمش رو براش تایپ کنم . زنگ زده بود که بگه خانم ... کار من تموم شد ؟ گفتم آخراشه ..جمعه یا شنبه تمومه . گفت باشه اگه به اینه که من جمعه مغازه رو باز می کنم . ( پر رووووووووووووو)

گفت اگه سوالی داشتین با شماره من تماس بگیرین . شماره اش رو بالاخره داد

 

گفت من (ش) هستم , جالب این که اسمش رو نگفت و من حرص خوردم . اونم منو خانم (ف) به فامیلی صدا می کرد ..نمی دونم چرا خیلی دوست دارم آمارش رو به دست بیارم .

شماره اش رو یادداشت کردم ......0912 .

 

روز پنج شنبه به خاطر کار این پسر مجبور شدیم تا ساعت 3 بیدار باشیم , بعد از خوندن نماز صبح اومدم نت و وبلاگم رو به روز کردم . ساعت 5 و نیم صبح خوابیدم . گوشی مو گذاشتم رو ساعت 9 که یه وقت زنگ بزنه و من خواب باشم . 9 بیدار شدم , دوباره کوک کردم رو ده و بعد ده بیدار شدم و کوک تا 11. این خواب کوفتم شد عجیب . بعد از ظهر ساعت 4 بود که زنگ زد . گفتم کارتون آماده است براتون می یارم ولی نه الآن .

خلاصه ساعت 7 بود که حاضر شدم و رفتم . سی دی رو بهش دادم , گفت این که چیزی توش نیست ؟ گفتم من خودم رایت کردم . گفت نیست دیگه . قبلش هم کلی با هم کل کل کردیم , که اینجا ها رو این طوری تایپ کردین ؟ منم گفتم نه . گفت من این همه گفتم که ... گفتم مثل خودش تایپ کردم .

یه پسر 15 , ساله اون جا بود و داشت ما رو می دید ( فکر کنم یکی از آشناهاش بود) فکر کن اون وسط داشت هر هر می خندید به ما دو تا اون وسط . گفتم می رم خونه دوباره می یام .

اومدم خونه و دیدم که سی دی برای من باز می شه و مشکلی نداره . هیچی دوباره ورد رو رایت کردم . و رفتم . آقا دوباره گفتن این سی دی چیزی توش نیست. گفتم ؟ چی ؟ غیر ممکنه . گفت بیایین خودتون ببینید . رفتم و دیدم دو تا درایو سی دی داره . گفتم درایو I سی دی نمی خونه ؟

گفت

اوا ببخشید اشتباه شد . ( درایو جی رو باز کرده بود )

منو می گی حقش بود سی دی رو خراب کنم رو سرش . دو بار من برگشتم رفتم خونه تو گرما .

بهش گفتم کارتون خیلی سخت بود ...گفت راست می گین حق می دم بهتون . گفتم چه عجب شما قبول کردین .

بعدش گفت مشکی نداره بعداً حساب کنم ؟ گفتم نه ..( تو دلم : یه بار دیگه می یام که زیارتت کنم)

وقتی می خواستم برم بهش گفتم : پس اون سری هم که برگشتم برم سی دی رو دوباره رایت کنم مشکلی نبوده ؟ گفت نه . من اشتباه کردم .. اینجا می بینید که شلوغه ..

خب اون جا شلوغ بود , یه 6 تا مرد اومده بودن تو یه مغازه ی فسقلی ولی این دلیل نمی شه که حواست نباشه که کدوم درایو مال سی دیه .( اینو بهش نگفتم فقط یادآوری کردم که چه قدر منو حرص می ده )

درهر حال این پروژه هم به خوبی گذشت . امیدوارم که نمره ی خوبی بگیره از استاد گور به گور شده اش..

تازه اش به من می گفت که با پی دی اف سیو می کردی . گفتم من بلد نیستم .

نمی دونم حالا چی کار کرده . می شد بهش اس ام اس داد که چی کار کردی اما گفتم  بی خیال .

 

به من چه ......

 

خدایا شکرت که به من برادر ندادی , تو فامیل هامون پسر  زیاد نداریم . با پسرا زیاد در ارتباط نیستم وگرنه عمرم روز به روز کاهش پیدا می کرد ..

این پسرا خیلی آدم رو حرص می دن . خیلی خیلی

 

پی نوشت :

1... پول تلفن اومد , خدا رو شکر رضایت بخش بود ... فقط درگیر پول موبایل هستم ..خدا به داد برسه .

2... شنبه رفتم خونه ی سپیده ...که باهاش زبان کار کنم ...جاتون خالی خوش گذشت .

3... عکس های یانگوم رو براتون می ذارم ..عکس هایی که می ذارم اورجینالش رو می ذارم و روی عکس ها اصلا آدرس وبلاگم رو نمی ذارم . چرا بعضی از وبلاگ ها آدرس وبشون رو می ذارن رو عکس ها ؟ عکس رو خراب می کنن .


نوشته شده توسط : الهام

آق بابک تولدت مبارک ......

چهارشنبه 16 خرداد 1386   07:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امروز 16 خرداد تولد بابــــــــــــــــک , یکی از بچه های نت

آق بابک تولدت مبارک .

امیدوارم که به همه آرزوهای قشنگت برسی و کلی عمر زیادی هم بیاری ...

www.o-noise.com  اینم سایت خودش و دوستاش ...این نویزی ها خیلی منو حرص می دن ...ولی چون امروز تولد بابکه من دیگه اذیتشون نمی کنم.

Happy birthday                                       

 

و اما از ماجراهای خودم . این که این دو روز نشستم توی خونه و پای کامپیوتر و کار تایپی رو که ( مراجعه شود به پست های قبل) دارم می تایپم و هنوز تموم نشده .

خیلی فحشش دادم ...کلی فرمول ... نمی گم بلد نیستم , اما فرمول ها رو نمی شه فارسی تایپ

 کرد . تا اون جایی که تونستم اون قسمت هایی رو که می شد فارسی نوشتم ...

ولی خیلی خسته شدم . فکر کن 50 صفحه ...

و من 28 صفحه اش رو تایپ کردم . اگه ساده بود یه روزه تموم می شد .

ولی تایپ فرمول دار خیلی آدم رو خسته می کنه ... در هر حال چاره ای هم نیست ...

هر چی من گفتم گاو ما نره , می گفت بدوش تو کاریت نباشه . می گفتم بابا خراب می شه ..من وارد نیستم ... می گفت عیبی نداره .

اینم از شانس گند ما

من فعلاً تا درگیر این کار هستم شاید نتونم بیام به روز کنم شاید هم بیام . هیچی معلوم نیست

از همه ی دوستانی که لطف دارن به من و می یان اینجا ممنون .

مراقب احتیاط باشید ( برگرفته از فرهنگ لغات نویزی ها میثم )


نوشته شده توسط : الهام

ادامه ی ماجرای قبل...نه گفتن

یکشنبه 13 خرداد 1386   07:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

بازم سلام به دوستای همیشه همراه خاله الهــــــــــــــــــــــــــــام

تا کجا گفتم ؟

تا اون جایی که قرار بود که یه کار تایپ رو برای اون آقا پسر ( که مثلاً من خوشم می یاد ازش ) انجام بدم ...

خیلی با خودم کلنجار رفتم که کارش رو قبول کنم اما دیدم سخته ...بهتره همون اول بگم نه و نُه ماه رو دل نکشم ...یه وقت اگه گند بزنم اون وقت باید کلی گله رو تحمل کنم .

چاره رو در اون دیدم که وقتی کارم رو می خواستم ببرم بهش جزوه اش رو پس بدم و بگم نه

بعد از ظهر رفتم و بهش گفتم که این جزوه تون رو ببرین پیش یه کسی دیگه ای براتون تایپ کنه . کسی که حرفه ای باشه . من نمی تونم این جدولها رو تایپ کنم ..

فکر  کن بعد از کلی سر و کله زدن بهم چی گفت ؟ گفت یه کار ما خواستیم برامون انجام بدی اااا

من

میخواستم بگم مگه پسرخالمی که این طوری باید کارت رو با زور راه بندازم ؟ حالا عمراً که اگه پسرخاله ام بود نیز  می گفتم نه ...

خلاصه آدرس یه جایی رو بهش دادم و گفتم که برو اونجا طرف حرفه ایه و کارت رو راه می ندازه .