تبلیغات
majazi - پست های مهر 1386

جستجو

 

من د یگه بر نمی گردم ....خداحافظ

یکشنبه 22 مهر 1386   09:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام .

امسال تنها ماه رمضونی بود که خیلی خیلی زود گذشت . البته برای من .

مثلا می خوام یه حرفی بزنم دارم مقدمه چینی می کنم .

هیچی بابا امروز یک شنبه 22 مهر دومین سال از افتتاح این وبلاگ تو میهن بلاگ هستش . یه جورایی تولدشه دیگه .

یه خبر توپ تر این که بنده دارم در این وبلاگ رو تخته می کنم .

چیه ؟ اگه فکر کردی که من بی خیال وبلاگ نوشتن و مطالب روزمره ی خودم می شم باید بگم که سخت در اشتباه می باشی . ما از این لوس بازی ها بلد نیستیم

و اما

آدرس وبلاگ تازه ام رو به هیش کسی نمی دم . حالا بمون تو خماری اش . (اینارو دارم به کی می گم ؟؟؟)

یه وبلاگ تازه , یه آی دی تازه , یه عنوان تازه و ............

من بعد از مدتی که احتمالا نمی یام نت و بعد از اون در وبلاگ تازه ام شروع می کنم .

راستش اینجا دیگه برام امن نیست و هیچ دوست ندارم که تو این دنیای مجازی معذب باشم و با اکراه بخوام به روز کنم.

آره این روزا کاراگاه بازی ام گل کرده و بعد از فکر کردن اساسی به تنها سرنخی که رسیدم این وبلاگ بود و کلی اظهار پشیمونی از خودم که چرا بی گدار به آب زدم .

اما خب اشکالی نداره , می رم یه جای دیگه و از اول شروع می کنم . اما تو میهن بلاگ نیستم خدا رو شکر.

 

خب این آخرین آپ من بود تو این وبلاگ . بعد از دو سال درش تخته می شه و در جای دیگه به کارم ادامه می دم .

 

خوشحال شدم که با دوستای تازه و محترم و ناراحت از بابت آشنایی با یه سری آدم بی جنبه و بی شخصیت .

همین

برای همیشه از من خداحافظ


نوشته شده توسط : الهام

سرماخوردگی...... سحر

پنجشنبه 12 مهر 1386   04:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سرماخوردگی من

یه شنبه : شب فهمیدم که گلوم درد می کنه و این یعنی که من سرماخوردم , با اینکه نفهمیدم از کجا سرما خوردم برای این که علت رو کشف کنم , پیش خودم گفتم حتما جمعه ای که افطاری خونه ی مامانی بودیم , منو چشم زدند . حالا نیست خیلی تحفه ام ؟؟؟؟ شب شروع خوردن قرص ها . مامان گفت فردا روزه نگیر , از اون جایی که بنده خدا ترس تشریف دارم ؛ گفتم مامان استخاره کن , اگه بد بیاد فردا رو روزه نمی گیرم . خوشبختانه خدا گفت نگیر روزه . آخه یکی نیست به من بگه , تو اگه یه روز روزه نگیری زود خوب می شی , ساعت قرصات هم بهم نمی خوره . بعد از ظهرش بود که بابک زنگ زد . بهش گفتم بابا چی کار داری گفت وبلاگت ویروسی شده , بهم زنگ بزن تا بهت بگم چی کار کنی

بهش زنگ زدم و گفت باید مطالبت رو پاک کنی . فک کن همین حرف رو هم دوست خودش میثم به من اس ام اس داد

پیش خودم گفتم این وبلاگ هم اگه نابود بشه من دق می کنم , فک کن تو کلی از خاطراتت رو توی دفتر بنویسی اون وقت مجبورت کنن که پاره اش کنی , خب کفری می شی دیگه

شب وقتی رفتم نت دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده . از ویروس هم خبری نیست .

این بابک و میثم هر روز باید یه طوری منو حرص بدن .

دو شنبه : ما روزه نگرفتیم , ولی عجیب حالم بد بود . یه طورایی رو به موت . این قرص های آنتی بیوتیک , البته اگه اریترومایسین خورده باشی اگه فیل هم باشه یا باشی از پا در می یاد یا می یایی .

یه نمه خوشحال از این که وبلاگم طوری ش نشده . فک کن ؟

سحر

سه شنبه : با سحر و خواهرش  و مامانم رفتیم مطب این دکتر همیوپاتی .

از وقتی که با سحر دوست شدم بهم گفته که حالت تهوع داره و هر چی هم دوا دکتر کرده به نتیجه ای نرسیده , بهش این دکتر رو معرفی کردم .

این که خیلی استرس و اضطراب داره و سعی نمی کنه خودش به خودش کمک کنه خیلی بده.

اون جا یه قاشق دارو رو خورد و برای یه ماه دیگه وقت گرفت .

امیدوارم که زودتر حالش خوب بشه .

دوستانی که تا به حال اسم همیوپاتی رو نشنیده اند بهتره به این سایت مراجعه کنند

www.dr-taban.com   اگر هم آدرس خواستند به من میل بزنند براشون آدرس رو می دم .

 


نوشته شده توسط : الهام

پاییزتون مبارک

یکشنبه 8 مهر 1386   05:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

بچه ها همگی دستتون رو بدین به خاله , همه دستاشون رو دادن ؟

حالا جمیعاً می ریم به استقبال پایـــــــــــیز

ها؟

یه ذره خب دیر شده ولی تقصیر من نیست که . حالا قبلاً ها بودند کسانی که می یومدن و می گفتن که پاییزتون مبارک . ولی خب چه می شه کرد که بعضی از وبلاگ نویس ها با بحران مواجه می شن . نمی دونم این بحران از چی نشأت می گیره , واس همین دیگه در وبلاگاشون رو تخته می کنن .

ولی اینجا برقراره .

حالا من می گم پاییزتون مبارک

 

بعد نوشت ها

1)      چرا همه ی وبلاگ نویس ها عکس یانگوم رو اورجینال نمی ذارن ؟؟ من عکس اورجنیال می خوام , هر عکسی هم که می ذارم این جا آدرس وبلاگم رو توش نمی نویسم . هر کی عکس اورجینال داشت برام بفرسته .

2)      جمعه : خونه ی مامانی افطاری. سپیده اینا نمی خواستن بیان ولی من از بس حرف زدم راضی شون کردم .

3)      یه چند تا عکس با روسری صدف ازم انداخت . ویندوزش خرابه , حالا تا من برم دوباره این ویندوز اینا رو عوض کنم و nero بریزم تا عکس ها رو بیارم بذارم تو کامپیوتر .

4)      کی بود ؟ خواب بهرام رادان رو دیدم .

 


نوشته شده توسط : الهام

دختر دایی ام باران ... قسمت دوم

سه شنبه 3 مهر 1386   04:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

از شب قبل تصمیم گرفتیم که فردا صبح یعنی شنبه بریم کرج ملاقات باران.

فکر نمی کردم یه ملاقات رفتن این قدر حرف و حدیث دنبالش باشه . بخونید می فهمید.

اول از همه من ساعت 11 صبح با دل درد شدید از خواب بیدار شدم , مامانم رو صدا کردم و گفتم مثل این که دلم سرما خورده , یه کیف آب جوش چاره شه .

مامان گفت تو که می یایی؟ گفتم آره .  القصه دل درد من با کیف آب جوش خیلی سریع ساکت شد .

بعد از نماز ظهر , ما سه نفر داشتیم حاضر می شدیم که تلفن زنگ زد . مامانی بود(مادر بزرگم رو می گم) . از پشت گوشی به مامانم اصرار و اصرار که نرین و بچه ها روزه هستند و خسته می شن و ضعف می کنند و از این حرف ها . منم این ور تو خونه ؛ دارم کلی حرص می خورم که به  این مامانی چه ربطی داره که ما کجا داریم می ریم , خیلی دلش بخواد داریم می ریم ملاقات نوه اش . تو که نمی تونی بری , خاله هم که درگیره سپیده است و نمی ره . پس بهتره که ما بریم .

مامانم هم مجبور می شه که به مامانی بگه که باشه ما نمی ریم . ولی خب وقتی گوشی رو می ذاره ما از خونه می ریم .

و اما مترو .

اول رفتیم صادقیه با مترو و بعدش کرج (بازم با مترو)

جاتون خالی چه قدر من و نگاره خندیدیم. اگه سوار متروی کرج شده باشی دیدی که سه تا صندلیه و روبروش هم سه تا صندلی دیگه . حالا وقتی نگاه می کنی می بینی که هر مردی رو یه صندلی برای خودش نشسته تنها  

ما رفتیم یه جای شش نفره خالی پیدا کردیم و نشستیم و ات هم یه مرده اومد ور دل ما نشست . از اون جا بلند شدیم و رفتیم یه جای دیگه نشستیم ؛ اون جا هم یه پسره بود ولی می شد کنارش نشست . آخه آدم رغبت نمی کنه کنار هر کسی بشینه . مردها هم که خودخواه ؛ نمی کنند هرشش تا صندلی رو اول پر کنند و بعد برن یه جای دیگه رو اشغال کنند.

وقتی این سمت راستم رو نگاه کردم دیدم یه مرده زل زده به ما . البته داهاتی هم بود . کفری شده بودم که نگو . بعد دیدم یه چیزی خورد به سرم , سرم رو بالا کردم دیدم یه یارو که پشت من نشسته , دستش رو انداخته بالای صندلی نزدیک سر من ؛

من فقط از روی عصبانیت می خندیدم.

چند ایستگاه بعد اون یارو دهاتیه خوشبختانه رفت .

نگاره گفت فلانی داره به من نگاه می کنه . دیدم یه پسر جوون تقریبا 25 به بالا . به نگاره گفتم می دونم , به من هم هی نگاه می کنه ولی تا می بینمش نگاشو می دزده .

این پسره هم بد نشسته بود , نگاره گفت می بینی چه طوری می شینه ؟ شبیه این یارو که تو شکرانه بازی می کنه ..... منم زدم زیر خنده .

دیگه داشتیم می رسیدم , فقط من و نگاره یاد چیزای دیگه می افتادیم و می خندیدیم

رسیدیم کرج

سوار اتوبوسی شدیم که راننده اش هم خانم بود .

اینجا هم کلی قصه داره ولی خلاصه اش می کنم: هر کسی که می خواست پیاده شه هنوز نرسیده به ایستگاه می گفت نگه دار , چون دیده بودن راننده اش خانمه , همچین دستور می دادن که نگو .نگه دار.......در رو بزن (اونم وسط میدون) کلی هم اینجا خندیدم .

همین راننده ی خانم بود که گفت کجا پیاده شین و خوشبختانه ما جمال بیمارستان کسری رو مشاهده کردیم . یه چیز جالبی که نظر منو جلب کرد این بود که یه پسره داشت بستنی می خورد . روزه خواری رو فقط داشته باشین

رفتیم بالا ط چهارم . بارون رو دیدیم و کلی از دیدن ما خوشحال شد . زن دایی هم بود . دایی هم چند دقیقه بعد اومد . 

خدا خیرش بده ما رو تا دم مترو رسوند .

سوار مترو شدیم

این بار هم همون  اتفاقات موقع رفتن پیش اومد . با این تفاوت که من و نگاره دیدیم صندلی کناری مون یه د ختر و پسره هستند هی دست هم دیگرو می گیرن . ما هم هر کاری اونا می کردن تقلید می کردیم دست هم دیگرو می گرفتیم محکم و .....

حالمون واقعا بهم خورد .

یکی نیست بگه هر غلطی می خوایین بکنید ؛  بکنید ؛اما نه در جاهای عمومی . زشته ؛ بده

گرچه این دو تا کاملاً داهاتی بودند.

موقع پیاده شدن من داشتم عنوان روزنامه ی یه آقاهه رو می خوندم , البته پسر جوون بود . بعدش فهمید و منو نگاه کرد و ......... احساس کردم می خواد بخنده ولی من زود ازش دور شدم .

کلی سوتی دادم دیگه .

این سری مترو رفتن من و نگاره خیلی پر سر و صدا بود .

و اما

به نگاره گفتم من تو وبلاگم این مطلب رو می نویسم

حالا هر کسی که می خونه می خواد خوشش بیاد می خواد بدش بیاد

نکته ی جالبی که ما بهش برخوردیم این بود که از پسر جوون گرفته تا پیرمرد 70 ساله ؛ همه شون از دم خیلی بد رو صندلی هاشون تمرگیده بودند. نمی گم نشسته بودند چون طرز صحیح نشستن این نیست . خیلی زشته , این طور نشستن .

یه کم خودتون رو جمع و جور کنید . به قول نگاره , خیلی اندام ظریفی دارن , بد هم می شینن

ما نمی دونستیم بخندیم یا گریه کنیم فقط این که مردها خیلی چیزها رو نمی فهمن , خیلی از موارد تربیتی و آدابی رو بلد نیستند . این خانم ها چی می کشن از دست این آقایـــــــــــــــــون .

این جا اعلام می کنم که ممکنه ما آدم ها توی خونه مون هر کاری که دلمون می خواد رو انجام بدیم ؛ از طرز خوابیدن و خوردن بگیر تا غیره .

ولی یاد بگیرین که تو محیط عمومی , مثل مترو , اتوبوس , سینما , چه دختر و چه پسر ؛ چه مرد چه زن , یه رفتارهایی نکنیم که باعث حیرت بقیه بشه . حیرت که چه عرض کنم باعث شرم آدمیزاد می شه

خواستم بگم که حجاب و پوشش مناسب فقط برای خانم ها نیست , منتها چون به موضوع پوشش برای آقایون زیاد پرداخته نمی شه , انگار جدی هم گرفته نمی شه و کسی هم براش مهم نیست .

 

 

 این عکس هم بی ربط به موضوع بیمارستان نیست ... کلیک کنید ..


نوشته شده توسط : الهام