تبلیغات
majazi - پست های شهریور 1386

جستجو

 

باران دختر دائی ام ... قسمت اول

شنبه 31 شهریور 1386   12:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

می خواستم برای این پست درمورد سریال های ماه رمضون نظرم رو بگم و یه کم بحث کنم و شما رو هم در این مسئله شریک کنم ... یه کم جنجال و هیجان برپا کنیم ولی از قرار معلوم این فکر فقط چند ساعت با من بود و یه اتفاق ساده باعث شد که چیز دیگری رو در این جا بنویسم .

 

خواهرم بهم خبر داد , بارون رو که می شناسی دخترداییت ؟ گفتم خب

گفت : آپاندیسش عود کرده و عملش کردن .

گفتم : اوا , آخی ( این جا گفته بودم که باران امسال می ره اول دبیرستان , یه دختر فشن , بانمک , با من هم خیلی جوره , مهرشهر کرج هم می شینن )

گفتم کدوم بیمارستان ؟

گفت بیمارستان کسری تو کرج

وای منو می گی  چرا همه جا این اسم کسری رو باید بشنوم

هیچی دیگه قرار گذاشتیم که فردا شنبه ، بریم ملاقات . فک کن از این جا بکوبیم با مترو بریم کرج . به مامانم گفتم خدا کنه نگهبان های اون جا مثل این بیمارستان کسری نباشه وگرنه من قاطی می کنم ا . مامانم گفت که نه این جا با اون جا فرق می کنه

خدا کنه

این وسط سپیده هم دوست داره بیاد . فکر نکنم خاله ام اینا برن کرج . ولی جالبیه این قضیه اینه که هر اتفاقی بیفته ما در همون محل حاضر می شیم

به مامانم گفتم که چرا دایی ما رو خبر نکرد ؟ گفت واسه این که نمی خواست ما تو زحمت بیفتیم

خدایی راست هم می گه ولی ما که پررو تشریف داریم , باید به نحوی بریم بیمارستان

نه فقط من می خواستم حرف فک و فامیل نیاد این وسط وبلاگ ولی باور کنید که نمی شه .

ادامه ی خبرها و رفتن به بیمارستان و عیادت (البته اگه ماجرایی پیش بیاد) بماند برای سری بعد

منتظر باشید

ادامه دارد....

 


نوشته شده توسط : الهام

مریم دوستم...عابر بانک ...

پنجشنبه 29 شهریور 1386   02:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

ماه رمضون اگه جنبه ی منفی نداشته باشه برای من یا خیلی های دیگه , اما یه صفت منفی رو داره و اون اینه که آدم رو تنبل می کنه , خواب آدم رو بهم می ریزه .

چهارشنبه دیگه ترکوندم که ساعت ده از خواب بیدار شدم و حاضر شدم که برم بیرون . انگار فقط همون روز بود چون فرداش ساعت یه ربع به دو با اصرار خواهرم از خواب بیدار شدم . دیگه اون روز زنگ زدم به مریم و گفتم که سی دی رو برات بیارم ؟ ازم چند تا عکس می خواست که پرینت بگیره.

رفتم بیرون ، مریم رو دیدم , آقا تو بگو این مریم ما یه ذره آرایش داشته باشه , یه کرم , یه ریمل ...

اصلاً

این که چرا آرایش نکرده به خاطر اینه که دوست پسرش بهش گفته

منم چه قدر حرص می خورم که یه دختر زرتی به حرف پسر گوش می ده . پسره بهش گفته که مامانش خیلی مؤمنه و حتما باید بذاری ابروهات پر بشه و می ری بیرون آرایش نکنی , حالا بعدا بره خواستگاری اش .

از چند سال پیشی که با مریم توی کلاس کامپیوتر باهاش دوست شدم , تا اون جایی که من می دونم پسرایی تو زندگی اش می یومدن و می رفتن , البته عشق های یه طرفه . و همیشه حدس می زنم که عاقبت این کار چی می شه.

حالا این پسره

امیدوارم که با این یه دوستی همیشگی رو داشته باشه .

ولی با این مخالفم که تا یه دختر به یه پسر می رسه , به حرفش گوش کنه , و بگه چشم .

به قول یکی از پسرای با شخصیت نت که برام میل زده بود , گفته بود که این عشق های الکی آدم رو از کار و زندگی می اندازه و  رابطه ای رو دوست دارم که مثل دوستی که با دوست پسرم دارم رو با دوست دخترم داشته باشم.

من صد در صد موافقم

 

خلاصه یه مغازه برای پرینت خیلی گرون می گفت که مریم منصرف شد و من سی دی رو بهش دادم که ببره خونه ی دخترخاله اش و مجانی پرینت بگیره .

خیلی زود از هم جدا شدیم و من رفتم پول اون خط ایرانسل رو دادم .

رفتم عابربانک حسابم رو چک کنم , که دو تا نره غول (پسر) اومدن و به من گفتن که ما زودتر اومدیم . ( دروغ می گفت , تا من رسیدم اون هم اومد ) ولی گفت حیف که من عجله ندارم وگرنه ....

حالا پسره کارش تموم شده داره به من می گه دستگاه ش خرابه .

راستش برای اولین بار با عابربانک می خواستم کار کنم , به هوای این که مبادا سوتی ندم , گذشتم کار مردم راه بیفته تو این ماه عزیز.

یکی نیست به من بگه آخه مُخ تو که بلدی با کامپیوتر کار کنی دیگه این عابربانک فارسی که دیگه چیزی نیست . خلاصه چک کردن حساب با موفقیت انجام شد .

بعد اومدم خونه دیگه .

 

بعد نوشت :

من همه ی شما خوانندگان وبلاگم رو چه دختر و چه پسر همه رو دوست دارم . لطف دارین به بنده  و این وبلاگ کوفتی

خاله ی جوانتون رو تو این ماه دعا کنید

 

 

 


نوشته شده توسط : الهام

اگه سحر خواب بمونی؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه 28 شهریور 1386   02:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

تا به حال شده که سحری خواب بمونی ؟

دو حالت داریم ، حالت اول: یا این که کلاً از خواب بلندی شی و ببینی اذون صبح رو گفتن . حالت دوم : از خواب بیدار شی و نیم ساعت وقت داشته باشی و برنج رو نذاشته باشی .

قضیه ی ما جزو حالت دوم بود . دیدم نگاره داره خورشت رو با نون می خوره , ده دقیقه به 4 بود و مامان داشت برنج رو می ذاشت .

البته من مشکلی نداشتم , چون می دونستم هر وقت که برنج آماده شه من سریع غذامو می بلعم .

بیشتر نگران بابام و نگاره بودم که عادت دارن غذا رو اون قدر بجوین که نامرئی شه . صد دفه به خواهرم گفتم این تند خوردن رو یاد بگیر ضرر نداره . می گه نه . به خودم ضررر بزنم ؟ می گه تو آخرش سوء هاضمه می گیری.

برنج آماده شد ، 14 دقیقه تا اذان صبح وقت داشتیم . من دو بشقاب رو فرتی خوردم ، تلویزیون گفت که ده دقیقه تا اذان وقت باقی است.

فک کن

تو فقط فکر کن که من برنج داغ رو ظرف 4 دقیقه کوفت کردم . دو روزه متوالی هم به دلیل آب جوش خوردن سر افطار زبونم سوخته بود , حالا این برنج داغ رو نوش جان کردم , دیگه این زبون تا آخر ماه رمضون همین طوری باید بسوزه .

قبلش به مامانم گفته بودم که مامان جون لازم نیست که همه چی حاضر و آماده باشه , شب قبل برنج رو آبکش کن و ما صبح فقط داغش می کنیم دیگه . خب چه کاریه .

در هر حال این نیز گذشت

امید که کسی سحرها خواب نمونه  .

 

 بعد نوشت

من باز حرف دارم بازم می یام


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای چند روز پیش...عمل سپیده

یکشنبه 25 شهریور 1386   03:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

همین الان از این تریبون آزاد (که نمی دونم چی هست) دارم به همه ی خوانندگان این وبلاگ وزین و محترم خاله الهام به اطلاع می رسونم که این پست خیلی طولانی می شه , پس دی سی شین و مطالب رو تو آف لاین بخونید.

آخی دردم رو به کی بگم ؟ از کجا شروع کنم ؟

یکی نیست به من بگه الهام از آخرین گندی که زدی , یه کم درس بگیر و دیگه گند دیگه ای به وجود نیار .

آخرین گند مربوط به زمانی بود که رفته بودم کلاس نقاشی و یه کاکائو گذاشته بودم تو جیبم ... سر کلاس دستم رو می کنم تو جیب مانتوم و دستم کاکائوی می شه و درجا حالم گرفته می شه ، حالا برس خونه و مانتو رو بشور

این دست گل تازه رو براتون تعریف می کنم , شاید برای تو چیزی نباشه اما برای من یه درده ... یه بغضه

یکی بود یکی نبود , الهام تصمیم می گیره که ویندوز کامپیوترش رو عن قریب به 1 سال یا بیشتر رو عوض کنه , رکورد نگه داشتن ویندوز رو شکستم .

اومدم داکیومنتم و عکس هام و فوریت های اینترنت اکسپلوره ی خودم و خواهرم رو کپی کردم یه جای دیگه . مال خواهرم درایو  Fو مال خودم رو تو درایو E

ویندوز رو عوض کردیم و  فوریت های IE رو گذاشتم سرجاشون , نوبت به داکیومنتم و عکس هام که رسید دیدم فولدر خالیه ........

من در اون لحظه به جان تو نباشه سکته ناقص رو زدم . آخه خودم با همین چشمام داکیومنتم رو کپی کردم تو درایو E . ؟؟؟؟؟ نشون می ده که یه گندی زدم

حالا فکر کن عکس های من چی بود ؟؟؟؟ عکس های زیادی از یانگوم و جواهری در قصر .

یه چند تا وبلاگ هم سیو کرده بودم . هیچی دیگه همه پرید . من هیچ وقت عکس های my picture ام رو زیاد نگه نمی دارم . انتقالش می دم تو درایو E.

دیگه صبر کن تا ساعت دو تا کارت اینترنتم فعال بشه و من برم تو نت و دنبال برنامه ی ریکاوری که لااقل این عکس ها برگرده ..حالاعکس ها به جهنم , پست وبلاگم رو چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من کلی زحمت بابت ماجرای چند روز پیشم کشیده بودم یعنی همه باد هوا

اینترنت هم نتونست کمکم کنه ... اون برنامه ی ریکاوری که قبلا برام خیلی مفید بود متاسفانه آدرسش رو نیوورد .

همین مسئله باعث شد که من ساعت سه نصف شب بخوابم و 4 بیدار شم برای سحری .

بعد از سحری و نماز , باز هم تلاش در اینترنت افاقه نکرد برای پیدا کردن یه برنامه ی ریکاوری باحال.

ساعت 6 و نیم سرم رو گذاشتم و یه اس ام اس به مریم دادم که من نمی یام شاید خواب بمونم , اخه قرار بود با هم بریم بیرون .

ما خوابیدم تا ساعت یک ظهر .

چاره ای ندارم جز این که یه فلش بک برگردم به عقب و رجوع کنم به مخم و بنویسم .

وای از اول باید بنویسم ...............................خلاصه می گم که خسته نشین خب ؟

5 شنبه 22 شهریور: سپیده وقت عمل داشت . عمل فک . فک پایین ش رو بتراشن یه کم بدن عقب .

از چند روز پیشش من سعی کردم به سپیده روحیه بدم . ولی خودم ترسیده بودم خفن . فک کن اتاق عمل و بیهوشی و .......

بیمارستان کسری واقع در میدان آرژانتین , یه بیمارستان مزخرف ..چرا ؟ به خاطر انتظاماتش

وقتی ما سه تا (من و مامان و نگاره) رفتیم بیمارستان , نگهبانه نذاشت ما بریم بالا . این که حتما باید برگه ی مخصوص داشته باشی که به جز همراه بیمار یه نفر توسط اون برگه بتونه بره بالا فقط یه نفر

خلاصه شوهر خاله ام برگه رو داد به مامانم و مامان رفت بالا . من و خواهرم عصبی

البته شوهر خاله ام گفت برین طبقه پایین آزمایشگاه و یه کم اون جا باشین و بعد سرتون رو بندازین و از پله ها برین بالا ... نگهبان خر اصلا نذاشت ما بریم پایین . گفت این جا هم همون جایی می ره که آسانسور می ره ... هیچی من و خواهرم ضایع شدیم ...

یه کینه ی بدی از این نگهبانه به دلم گرفتم که نگو ...حاضربودم برم جلو بزنم تو صورتش ..ای کاش فقط یه نگهبان داشت , سه تا نگهبان مثل مثلث برمودا

مامان بعد از نیم ساعت اومد و خواهرم با برگه رفت بالا که سپیده رو ببینه . نگاره بعد از مدتی اومد و گفت سپیده رفت اتاق عمل و من یه لحظه دیدمش . منم کلی غر زدم به مامانم که چرا نیم ساعت بالا وایساده بودی , من سپیده رو ندیدم ...

جالب اینجاست که پشت در اتاق عمل هم نمی ذاشت مابریم ...فقط یه نفر اونم با برگه

من با برگه رفتم بالا پیش خاله ام . ماجرای این نگهبان ها رو براش تعریف کردم و گفت شماها تو چشمش اومدین صبر کن بذار شیفتشون عوض شه ... گفتم خاله یه ربع دیگه اذون رو می گن نمازم رو که خوندم می یام بالا ، دیگه اون موقع عمل سپیده هم تموم شده .

خلاصه آقا و خانمی که تو باشی من رفتم وضو گرفتم و سه تا یی می خواستیم بریم پایین برای نمازخونه , که باز نگهبانه پرسید کجا؟ نگاره گفت نمازخونه نمازخونه نمازخونه

آقا منم کفری شدم و بلد گفتم , توالت هم بریم دنبالمون می خواد بیاد .

نگاره گفت دیوونه شنید. گفتم به درک ...

رفتم نمازخونه , نمازخونه رو خبرمرگشون کجا گذاشته بودن , طبقه پایین جایی که می خوان لباس های مریض ها رو بشورن . تو نمازخونه برگه رو دادم به خواهرم و گفتم تو برو بالا پیش سپیده , من و مامان یه جوری می یاییم .

خواهرم رفت .

به مامانم گفتم , مامان من یه کاری می کنم که برم بالا , هر جور که شده .

تو نمازخونه چشمم به خانمی افتاد که دراز کشیده بود , حدس زدم که از کارکنان این جاست . فکر پلید افتاد تو سرم و ...........

بهش گفتم ببخشید خانم شما از کارکنان این جا هستین ؟ گفت اره . گفتم می خوام برم پیش دخترخاله ام عمل کرده . گفت صبر کن وقت ملاقات , گفتم نه می خوام برم ولی این نگهبان ها نمی ذارن

گفت باشه بیا من می برمت

و من

رفتم بالا و به نگهبانه (انگار اینو می شناخت) گفت بذار بره بالا .

منم مثل قرقی رفتم بالا.... تا طبقه ی هفتم زبون روزه ای .

نفسم افتاده شده بودم که رسیدم دم اتاق و سپیده رو دیدم که به هوش بود . یه ربع بعد از عمل به هوش اومده بود . نمی تونست که حرف بزنه , بهش ورق می دادیم که بنویسه .

تا ساعت 5 اون جا بودیم و بعد برگشتیم خونه .

فرداش هم رفتیم خونه شون . تا یه ماه باید فقط آب و چیزای آبکی بخوره . تمام دندون هاش رو با سیم به هم بسته بودن . برام رو کاغذ نوشت که من برنج می خوام . گفتم استنبالی خوبه ؟

گفت آره . گفت ته دیگه می خوام

خلاصه از این حرف ها بگذریم الان حالش خیلی خوبه . خاله هم بهم گفت که به ما یه برگه ی نظرخواهی دادن و من هم از انتظاماتشون نوشتم و شکایت کردم . گفتم دمت گرم خاله .

 

نتیجه : تو دنیا اگه قرار باشه من یه نفر رو بکشم , این دو تا نگهبان های بیمارستان کسری است .

 

بعد نوشت :

  • تلافی این چند روزه که نبودم و به روز نکردم رو در می یارم و حتما آپ می کنم اساسی .

  • خوبه عکس های یانگوم رو دادم به سپیده اینا می تونم ازشون بگیرم


نوشته شده توسط : الهام

این چند روز تعطیلی...

چهارشنبه 14 شهریور 1386   07:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

چهارشنبه :

1) مشغول کار تایپ . تازه فهمیدم که ای کتاب کوفتی ، لعنتی 300 صفحه نیست و 600 صفحه است. یعنی دو تا 300 صفحه ای که در یک کتاب جمع شده و من هی می گفتم پیش خودم که این کتاب بیشتر بهش می خوره و چرا تموم نمی شه ...حالا دارم برای آقای خ . عمراً دیگه باهاش کار کنم .   

2) اومدن ساناز و مامانش , ( نمی دونم کی مون می شن) فقط این که از بس این مریم ناامید و دپرسه که آدم کفری می شه. سه ساله که از شوهرش جدا شده و با دختر 10 ساله اش داره زندگی می کنه . یه روز من هم رفتم خونه شون و به ساناز کامپیوتر و زبان بهش یاد دادم

بعد از اون موقع دیگه از بس سرم شلوغ شد که دیگه نرسیدم برم .

اومده بودن و شب شام بودند و بعد رفتند . مثلا قرار بود من بیدار باشم تا صبح ، اما سرم درد می کرد ؛ اصلا محال بود که من پای کامپیوتر باشم و سردرد بگیرم یا کم حوصله شم . بعدش که شب با خواهرم صحبت کردیم فهمیدیم که هر سه تامون همین طوری هستیم

ساعت یک شب رفتم خوابیدم . البته قبلش به خواهرم گفتم , خیلی بده آمد ناامید باشه , انرژی منفی مریم ما رو گرفت . فضای خونه سنگین شده بود .

برای تو هم ممکنه این اتفاق بیفته . مثلا : شده مهمون بیاد خونه تون یا جایی برین , اما بعدش احساس خفگی و سردرد و بی حوصلگی کنید ؟

مخصوصا که جایی که هستین دور و اطرافیانتون ناامید و دارای انرژی منفی زیادی باشن و فقط و فقط از زمین و زمون و آدم ها و حتی خدا ناله کنن . سر و کله زدن با این آدم ها خیلی سخته

چرا وقتی با این فرصت کم زندگی , بخواییم اعصاب خودمون رو با ناراحتی و غمگین بودن به هدر بدیم ؟

بابا یه کم انرژی ؟ یه کم لبخند ؟ یه کم شوخی ؟

آقا فقط یه کم .........

سخته ؟

چرا بعضی ها عادت دارن که بگن ما بدبختیم ؟ یه واژه ی گنده ی کاملاً منفی و افسرده کننده

با همین افکار آدم هیچ وقت چیزای خوب و آدم های خوب و مهربون رو نمی تونه جذب خودش کنه

پنج شنبه

1)بعد از ظهر هول و هوش 6 این طورا بود که مامانم و خواهرم رفتن با خاله اینا خونه ی مامانی

( ما به مامان بزرگمون می گیم مامانی )

اما من نرفتم . به غیر از این که کار داشتم اما حال و حوصله ی صدف و سپیده رو نداشتم .

چون اینا عادت ندارن معرکه بگیرن و شلوغ بازی در بیارن , باحال ترینشون من و  نگاره ( خواهرم رو میگم) هستیم واسه همین من نرفتم . گفتم خونه بیشتر حال میده مخصوصاً وقتی که پای کامپیوتر باشی و صداشو زیاد کنی و ..............................مشغول تایپ و بعد یه فنجون چای و .........

وقتی مامانم و خواهرم اومدن فهمیدم که زیاد بهشون خوش نگذشته . طبق معمول صدف و سپیده یه جا بق کرده بودند و هیچ کاری هم نکردند و من خوشحال که نرفتم

 

جمعه

آقای خ زنگید . بهش گفتم که کشف تازه ی من اینه که کتاب 600 صفحه است . خبر مرگش عصبانی شد و کلی معذرت که کتاب رو برام بیار . هیچی من و مامانم باهاش قرار گذاشتیم و کتاب رو بهش دادم... حالا هی برای من فیلم بازی می کنه . من به این آدم 30 ساله که عقلش اندازه ی یه ادم سه ساله هم نیست اعتماد ندارم .

بعد نوشت:

$  این بلاگرد کوفتی خرابه , لینک های دوستان رو نمی یاره .

#% آهای تو که عضو خبرنامه هستی ؛ بد نمی شه نظر بدی ؛ یه حرفی  از خودت در کنی ...

*&^ همین دیگه

)(* یه چی بگم ؟ این روزا خواب می مونم بیام نت . منم  یه کم این مدت سرم شلوغ بود...بعدا به وبلاگ ها سر می زنم


نوشته شده توسط : الهام

حرف های همیشگی

سه شنبه 6 شهریور 1386   01:08


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

دیر شد باید زودتر می اومدم ؛ البته می یومدم اما مطلب ننوشته بودم که بذارم اینجا

اتفاق که زیاد برام افتاده . هی می رم و می یام یه اتفاق تازه برام رخ می ده 

چهارشنبه : خونه ی سپیده اینا ............................ویندوزش رو عوض کردم . ویندوزی رو که یارو ریخته بود رو قبول نداشت .

پنج شنبه : خودمون رو انداختیم خونه ی مامانی . ما و سپیده اینا . تاساعت هشت شب اون جا بودیم

جمعه : دوباره خونه ی سپیده...دائی اینا قرار بود برن خونه شون . کشت منو این باران (دختر دائی ام ) از بس که از پسرای شهرک شون گفت . کرج می شینن .

شنبه : کلاس نقاشی ...

یه شنبه : سه بار این کار تایپ رو بردم برای آقای (ش) تا بالاخره بار سوم فهمیدم چرا باز نمی کنه ورد رو و دوباره براش بردم

دوشنبه : همون پسری رو که به من تلفن داده بود رو دیدم ؛ عجب ...........................

گیر داده به ما ...ول کن هم نیست . بابا من با بچه محل رفیق نمی شم . هر وقت می رم کلاس و می یام می بینمش ...دیگه تابلو , فکر کنم می دونه خونه مون کجاست . پسره ی پررو، فهمیده می رم کلاس ...مثل جن هر وقت می رم بیرون جلو رام سبز می شه . حالا بدی ماجرا اینه که از بس من اینو می بینم خنده ام می گیره و کنترل کردن خنده هم سخته دیگه . طرف هم فکر می کنه که من ....

من عمرا باهاش رفیق شم .

یعنی وقت این کارا رو ندارم

 

در گیر کار تایپ یه کتاب سیصد صفحه ای هستم که خیلی واقعا وقت گیره , در یه صفحه می بینی یه هو اندازه ی نصف صفحه یه پاورقی ریز و توهم توهم رو باید بتایپی . خب این عذابه و اون وقت قبض موبایلت می یاد و مخت سوت می کشی و یه لعنت , یه فحش , یه چیزی تو همین مایه ها نثار دار و دسته ی ایرانسل می کنی و دلت نمی یاد که بری قبض رو برای کاری که نکردی , برای حرفی که با گوشی ات نزدی بپردازی و همین عامل باعث می شه که مبلغ رو پرداخت نکنی چون دو به شک هستی و خلاصه گوشی ات یه طرفه می شی و می یایی به بچه های نت می گی که به من اس ام اس ندین چون من نمی تونم جوابتون رو بدم

تا کی

تا این همراه اول رو بگیرم . تا ببینیم این دیگه چه کوفتیه  

این طوریاست دیگه ... واس همین باید برم خدمات این ایرانسل و بگم چرا اینقدر زیاد و من باید مبلغ خرداد یا تیر رو پرداخت کنم ؟؟؟ اخه این چه وضعیتیه ؟؟ آدم می ره تو غم و غصه .

حالا کو وقت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کوفت نوشت

می خواستم این پست رو مفصل تر بنویسم که الان چون درگیر تایپ هستم یه جوری جمع و جور و کوتاهش کردم ....

بازم می یام

جی جین هی .......عشق بنده




نوشته شده توسط : الهام