سلام به دوستانی که می یان اینجا به خاله شون ( البته خاله ی قلابی شون ) سر می زنن .
خوب بیدین ؟ شکر خدا که HIV مثبت ندارین که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بد افتاده تو دهنم این HIV ... یه داستانی برای خودش داره که نگو ... حالا اگه وقت شد برات می گم
آهان راستی می خواستم به روز نکنم اما دیدم یه سری اتفاقات برام افتاده , منم که هیش کی و ندارم , گفتم بیام اینجا چرت و پرت گویی رو ادامه بدیم .
همه چی از شنبه شروع شد ..
چی ؟ دوست پسر ؟ نه بابا خیلی منحرفی ...البته به قضیه ی دوست پسر هم می رسیم...





شنبه بعد از ظهر بود که خواب بودم , دیدم سحر اس ام اس داده که خونه ای ؟ بعدش بیدار شدم و بهم زنگ زد و گفت از کلاس نقاشی به تو زنگ زدند ؟ گفتم نه ...تلفن رو نگاه کردم و گفتم فکر کنم آره ولی من خواب بودم . گفت : خانم ( م ) گفته که اگه کار دارین بیارین برای نمایشگاه و حداکثر هم تا فردا صبح فرصت داریم .
گفت : حالا ما چی کار کنیم که کارامون تو کلاس نقاشیه و پاسپارتور ؟؟؟( هنوز تلفظ این کلمه ی کوفتی رو یاد نگرفتم ) هم نکردیم ... منم گفتم حیف شد حتما قسمت نشد ...گفت به نظر من کار اول من زیاد ارزش نداره ...( همیشه شکسته نفسی می کنه )
بعدش من رفتم که مقوا بخرم برای فردا ...
قبلش رفتم سی دی فیلم تله رو که دیده بودیم رو بدم به کلوپ ...از اون جا رفتم کلاس زبان که ببینیم این ترم ما قبول شدیم خبرمون یا نه ...
چه قدر من استرس داشتم که آیا قبول می شم این ترم تافل رو , یا نه ؟
که خوشبختانه , قبول شده بودم ...
تو دلم گفتم آخیش ...
فکر کن من دیوونه ( دیوونه نه , گُل ) می تونستم برم کلاس نقاشی , کارم رو بگیرم و خودم درستش کنم و قالبش کنم تا فردا آماده شه برای نمایشگاه ...اما اصلاً به فکرم نرسید ...اصلاً
چرا ؟ از بس که تو کف این بودم که زبان قبول شده بودم...تو حال خودم نبودم ...
حالا فردا شد و ما رفتیم کلاس نقاشی ...مدیر آموزشگاه مشغول جمع کردن تابلوها بود ...کارم رو دید و گفت می تونی سریع بدی قابش کنن و بیاری نگارخونه , من تا دو و نیم , الی سه هستم ...
( البته ناگفته نماند که سحر دوستم حالش بد بود رفت خونه و کارش رو تو راه گم کرد ...خیلی دوست داشت کارش رو بذار نمایشگاه ...که حیف نشد .)
پیش خودم گفتم بد هم نیست ها ...کارم رو پاسپارتور کردم و دوازده و نیم رفتم با دوستم ( خدا خیرش بده ...) قاب سازی .
اون جا یه اقایی اومد با ریش و سبیل قهوه ای ( از این آدم هایی که شبیه هنرمندها هستند) کارم رو دید و گفت خودت کشیدی ؟
گفتم بله ...
گفت آفرین ..
تو دلم گفتم : تو این گیر و ویر این آقاهه کم بود ...
حالا ایشون شروع کرد به تعریف ...آینده ی موفقی رو براتون می بینم , شما که کاراتون این قدر خوبه چرا آلبوم های اورجینال فلانی و فلانی ( یه چند تا اسم نقاش رو آورد که من نفهمیدم اینا کی هستند ) رو نمی خرید کاراشون رو کار کنید ...ایده بگیرین ...
هیچی دیگه ..کیف کرده بود واسه ی خودش ...بعدش یه تابلوی بزرگ رو برداشت و رفت
به جون این وبلاگ فکر کنم نقاش بوده ...
یه انرژی مثبت که بابا منم می تونم قاطی هنرمندها بشم ..اما خودم رو یه نمه دست کم می گیرم ...
فقط همین
خلاصه از اون جا با دوستم ( خدا خیرش بده ) رفتم خونه ی مادرش کار خودش رو برداشت و از اون جا آژانس گرفتیم که بریم نگار خونه .
دوستم که اسمش مریمه گفت تو جلو بشین ...
گفتم باشه ...
راننده یه آقای 35 ساله به نظر می رسید ...گفت تابلواا ؟ گفتم بله ...گفت نقاشیه ؟ گفتم نه سیاه قلم کار شده ...
گفت چی هست ؟ گفتم کار من یه دختر و پسره ...
گفت : فروشی هم هست ...گفتم فلان روز بیاین نگار خونه , کار بچه های آموزشگاهه .. فروشی هم هست ...
بعدش دیگه لال شد ...
مردها واقعاً فضول می باشند ..البته بعضی هاشون ( به آقایون پسر یه وقت بر نخوره )
بعدش کارامون رو گذاشتیم نگارخونه ...
پی نوشت
- این جا یه وبلاگ ساده است ...اکی ؟؟؟ ( OK) منم یه دختر معمولی ؟ اینم اکی ؟؟؟ اینجا نه چت رومه نه محیطی که بخوام با شماها ( همه ی پسرا) دوست بشم , تلفن بدم , تلفن بگیرم , قرار بذارم و .... باور کنید که این چند روزه من دارم به آقایون پسر می گم که برای من مقدور نیست که بخوام با همه تون دوست بشم ...بنده اهل رفاقت با پسر نیستم ...اگه اهل این برنامه ها بودم اینترنت بیا نبودم ... یا این که اسمم رو خاله نمی ذاشتم ...فقط اسمش رو نذارین که طرف داره کلاس می ذاره و این حر فها ... جداً من یه کم با دخترای دیگه فرق می کنم ... مسائلی چون عشق و دوست داشتن و رمانتیک بازی و دوست پسر و این برنامه ها حالیم نمی شه ...نمی دونم شاید خدا منو همین طوری آفریده .... پس خواهشاً ناراحت نشین اگه می گم نه .
- از 999 هزار تا به قول آقا فرشاد همه بدن .... آدم ها اگه مخالف داشته باشن پیشرفت می کنن نه این که ازشون هی تعریف بشه ... ما به کوری چشم دشمنان این وبلاگ کوفتی به کارمون ادامه می دیم , اگه به گدایی هم بیفتیم باز هم اینجا رو به روز می کنیم ...
- خیلی خوب می شد من بیشتر از خیلی چیز ها حرف می زدم اما نمی خواییم اینجا فیلتر شه , پس جنجالیش نمی کنیم .
میهن بلاگ دچار جنون شده یه سری از وبلاگ ها باز نمی شه ...ناراحتم برای این وبلاگ ها ...نگران نباشید ... چار تا فحش نثارش میهن بلاگ کنید , ان شاالله که درست می شه ...

نوشته شده توسط : الهام