تبلیغات
majazi - پست های خرداد 1386

جستجو

 

قابل توجه اونایی که می یان و فحش می دن ...همه بخونید

پنجشنبه 31 خرداد 1386   05:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

نمی دونم بخندم یا گریه کنم ؟

اوایل فکر می کردم که با داشتن یک وبلاگ , دیگه از نوشتن خاطرات روزمره و کم آوردن سر رسید و پیدا کردن خودکار و کلی زحمت دادن و نوشتن و خط خطی کردن راحت می شم ... منتها با این تفاوت بارز که دفتر من رو کسی نمی خونه , نظر نمی ده , فقط و فقط برای خودمه اما اینجا ....

 

دیجیتالی شدیم اما فکر این رو نمی کردیم که ...

کسی پیدا شه که با دیدن وبلاگت بهت فحش بده ...( اونم از نوع رکیک )

کسی پیدا بشه که بهت دستور بده که  برو بند و بساطت رو جمع کن و این ...چرت و پرت ها چیه که داری می گی

کسی پیدا شه که ازت تعریف کنه ...

کسی پیدا شه که باهات دوست بشه ...

کسی ...........................................

 

اگه الآن کسی هست که می خواد وبلاگ بزنه , بهش یه پیشنهاد دارم , تو این دنیای مجازی همه فقط  بلدن که چت کنن , سرکار بذارن , وب گردی کنن ...اما بلد نیستن چار تا کلمه از خودشون حرف در کنن ...پس اگه این جور افراد به تورت خورد هیچ وقت ناراحت نشو و پا پس نکش

مثل خودم

حتی اگه بهت فحش دادن و زر زیادی زدند ...

 

اوایل که تو پرشین بلاگ بودم سه سال پیش , فقط به نوشتن خاطرات خوشم اکتفا کردم اما بعد که اومدم تو سیستم میهن بلاگ سعی کردم موضوع های دیگه ای رو به وبلاگ اضافه کنم برای اونایی که دوست ندارن مطالب من رو بخونن ... حالا این مطالب فرق نمی کنه طنز باشه , داستان باشه یا عکس های بوش ....

حالا بعضی ها جنبه دارن , بعضی ها ندارن ...این دیگه به من ربط نداره ...از میون این همه وبلاگ می تونی یه وبلاگ دیگه رو برای وب گردی انتخاب کنی ... در ضمن برای دیدن این وبلاگ بلیط نمی خری , پس لزومی نداره که برای من تعیین و تکلیف کنی که چی کار کنم چی کار نکنم ...خیلی راحت می تونی وارد این وب نشی ...

 

الان این حرف های برای تازه وارد ها اکی هست ؟؟

همه ی اینا رو برای اونایی گفتم که تازه با این وبلاگ آشنا شدن و اینو بدونید که نوشتن کار سختیه ...حالا هر طوری که بخواد باشه ...حرف زدن خیلی آسون تره ..اینو من وقتی فهمیدم که می خواستم یکی از خاطراتم رو بنویسم و بذارم اینجا ...اون اول ها ...

قابل توجه اون کسی که تا به حال وبلاگ ندیده , کم آورده , فحش داده ...ووووووووووووووووووو یه نفر دیگه

 

لازم دیدم که این صحبت ها رو برای دوستان جدید بگم ...بقیه هم کم لطفی می کنن که نظرشون رو راجع به این وبلاگ نمی گن ..

پی نوشت ::::::::::::::::::::

= این اواخری این فیلم ها رو دیدم اما نه این که برم سینما , علاقه ای به سینما رفتن ندارم ..سی دی گرفتیم تو خونه نشستیم دیدیم ....

فیلم هایی چون اخراجی ها ( خیلی وقت پیش ها) , شام عروسی , چپ دست , آتش بس , هوو و نقاب ....

به نظرم آتش بس و نقاب قشنگ بود ...

 

== رفته بودم بیرون خواهرم یه دختری رو نشون داد که چهره اش به طور وحشتناکی .............

خدایا شکرت ....

پیش خودم گفتم چه طوری شده که صورتش این قدر فجیع ...............بره جراحی پلاستیک خب

اما ایول به اعتماد به نفس که در ملا عام بدون هیچ گونه ناراحتی ظاهر می شه ...

به خواهرم گفتم بدبختی یعنی این.... تو دلم گفتم من یه کم ابروهام در می یاد سختمه برم تو خیابون ...فکر می کنم خیلی قیافه ام بد شده ....اما حالا دختری که صورتش به کل سوخته ............

حتی پسری که اونو دیدش , نزدیک بود سکته کنه و به دوستش گفت : برین خدا رو شکر کنید ....

تا شب حال من و خواهرم زیاد خوب نبود ...مخصوصاً با دیدن گلزار در برنامه ی شب شیشه ای بیشتر حالمون بد شد ..


نوشته شده توسط : الهام

قسمت اخر ماجرای تایپ...

سه شنبه 22 خرداد 1386   07:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

 روز چهارشنبه بود که آقای (ش) زنگ زد . همون پسری که قرار بود من پروژه ی آخر ترمش رو براش تایپ کنم . زنگ زده بود که بگه خانم ... کار من تموم شد ؟ گفتم آخراشه ..جمعه یا شنبه تمومه . گفت باشه اگه به اینه که من جمعه مغازه رو باز می کنم . ( پر رووووووووووووو)

گفت اگه سوالی داشتین با شماره من تماس بگیرین . شماره اش رو بالاخره داد

 

گفت من (ش) هستم , جالب این که اسمش رو نگفت و من حرص خوردم . اونم منو خانم (ف) به فامیلی صدا می کرد ..نمی دونم چرا خیلی دوست دارم آمارش رو به دست بیارم .

شماره اش رو یادداشت کردم ......0912 .

 

روز پنج شنبه به خاطر کار این پسر مجبور شدیم تا ساعت 3 بیدار باشیم , بعد از خوندن نماز صبح اومدم نت و وبلاگم رو به روز کردم . ساعت 5 و نیم صبح خوابیدم . گوشی مو گذاشتم رو ساعت 9 که یه وقت زنگ بزنه و من خواب باشم . 9 بیدار شدم , دوباره کوک کردم رو ده و بعد ده بیدار شدم و کوک تا 11. این خواب کوفتم شد عجیب . بعد از ظهر ساعت 4 بود که زنگ زد . گفتم کارتون آماده است براتون می یارم ولی نه الآن .

خلاصه ساعت 7 بود که حاضر شدم و رفتم . سی دی رو بهش دادم , گفت این که چیزی توش نیست ؟ گفتم من خودم رایت کردم . گفت نیست دیگه . قبلش هم کلی با هم کل کل کردیم , که اینجا ها رو این طوری تایپ کردین ؟ منم گفتم نه . گفت من این همه گفتم که ... گفتم مثل خودش تایپ کردم .

یه پسر 15 , ساله اون جا بود و داشت ما رو می دید ( فکر کنم یکی از آشناهاش بود) فکر کن اون وسط داشت هر هر می خندید به ما دو تا اون وسط . گفتم می رم خونه دوباره می یام .

اومدم خونه و دیدم که سی دی برای من باز می شه و مشکلی نداره . هیچی دوباره ورد رو رایت کردم . و رفتم . آقا دوباره گفتن این سی دی چیزی توش نیست. گفتم ؟ چی ؟ غیر ممکنه . گفت بیایین خودتون ببینید . رفتم و دیدم دو تا درایو سی دی داره . گفتم درایو I سی دی نمی خونه ؟

گفت

اوا ببخشید اشتباه شد . ( درایو جی رو باز کرده بود )

منو می گی حقش بود سی دی رو خراب کنم رو سرش . دو بار من برگشتم رفتم خونه تو گرما .

بهش گفتم کارتون خیلی سخت بود ...گفت راست می گین حق می دم بهتون . گفتم چه عجب شما قبول کردین .

بعدش گفت مشکی نداره بعداً حساب کنم ؟ گفتم نه ..( تو دلم : یه بار دیگه می یام که زیارتت کنم)

وقتی می خواستم برم بهش گفتم : پس اون سری هم که برگشتم برم سی دی رو دوباره رایت کنم مشکلی نبوده ؟ گفت نه . من اشتباه کردم .. اینجا می بینید که شلوغه ..

خب اون جا شلوغ بود , یه 6 تا مرد اومده بودن تو یه مغازه ی فسقلی ولی این دلیل نمی شه که حواست نباشه که کدوم درایو مال سی دیه .( اینو بهش نگفتم فقط یادآوری کردم که چه قدر منو حرص می ده )

درهر حال این پروژه هم به خوبی گذشت . امیدوارم که نمره ی خوبی بگیره از استاد گور به گور شده اش..

تازه اش به من می گفت که با پی دی اف سیو می کردی . گفتم من بلد نیستم .

نمی دونم حالا چی کار کرده . می شد بهش اس ام اس داد که چی کار کردی اما گفتم  بی خیال .

 

به من چه ......

 

خدایا شکرت که به من برادر ندادی , تو فامیل هامون پسر  زیاد نداریم . با پسرا زیاد در ارتباط نیستم وگرنه عمرم روز به روز کاهش پیدا می کرد ..

این پسرا خیلی آدم رو حرص می دن . خیلی خیلی

 

پی نوشت :

1... پول تلفن اومد , خدا رو شکر رضایت بخش بود ... فقط درگیر پول موبایل هستم ..خدا به داد برسه .

2... شنبه رفتم خونه ی سپیده ...که باهاش زبان کار کنم ...جاتون خالی خوش گذشت .

3... عکس های یانگوم رو براتون می ذارم ..عکس هایی که می ذارم اورجینالش رو می ذارم و روی عکس ها اصلا آدرس وبلاگم رو نمی ذارم . چرا بعضی از وبلاگ ها آدرس وبشون رو می ذارن رو عکس ها ؟ عکس رو خراب می کنن .


نوشته شده توسط : الهام

آق بابک تولدت مبارک ......

چهارشنبه 16 خرداد 1386   07:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امروز 16 خرداد تولد بابــــــــــــــــک , یکی از بچه های نت

آق بابک تولدت مبارک .

امیدوارم که به همه آرزوهای قشنگت برسی و کلی عمر زیادی هم بیاری ...

www.o-noise.com  اینم سایت خودش و دوستاش ...این نویزی ها خیلی منو حرص می دن ...ولی چون امروز تولد بابکه من دیگه اذیتشون نمی کنم.

Happy birthday                                       

 

و اما از ماجراهای خودم . این که این دو روز نشستم توی خونه و پای کامپیوتر و کار تایپی رو که ( مراجعه شود به پست های قبل) دارم می تایپم و هنوز تموم نشده .

خیلی فحشش دادم ...کلی فرمول ... نمی گم بلد نیستم , اما فرمول ها رو نمی شه فارسی تایپ

 کرد . تا اون جایی که تونستم اون قسمت هایی رو که می شد فارسی نوشتم ...

ولی خیلی خسته شدم . فکر کن 50 صفحه ...

و من 28 صفحه اش رو تایپ کردم . اگه ساده بود یه روزه تموم می شد .

ولی تایپ فرمول دار خیلی آدم رو خسته می کنه ... در هر حال چاره ای هم نیست ...

هر چی من گفتم گاو ما نره , می گفت بدوش تو کاریت نباشه . می گفتم بابا خراب می شه ..من وارد نیستم ... می گفت عیبی نداره .

اینم از شانس گند ما

من فعلاً تا درگیر این کار هستم شاید نتونم بیام به روز کنم شاید هم بیام . هیچی معلوم نیست

از همه ی دوستانی که لطف دارن به من و می یان اینجا ممنون .

مراقب احتیاط باشید ( برگرفته از فرهنگ لغات نویزی ها میثم )


نوشته شده توسط : الهام

ادامه ی ماجرای قبل...نه گفتن

یکشنبه 13 خرداد 1386   07:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

بازم سلام به دوستای همیشه همراه خاله الهــــــــــــــــــــــــــــام

تا کجا گفتم ؟

تا اون جایی که قرار بود که یه کار تایپ رو برای اون آقا پسر ( که مثلاً من خوشم می یاد ازش ) انجام بدم ...

خیلی با خودم کلنجار رفتم که کارش رو قبول کنم اما دیدم سخته ...بهتره همون اول بگم نه و نُه ماه رو دل نکشم ...یه وقت اگه گند بزنم اون وقت باید کلی گله رو تحمل کنم .

چاره رو در اون دیدم که وقتی کارم رو می خواستم ببرم بهش جزوه اش رو پس بدم و بگم نه

بعد از ظهر رفتم و بهش گفتم که این جزوه تون رو ببرین پیش یه کسی دیگه ای براتون تایپ کنه . کسی که حرفه ای باشه . من نمی تونم این جدولها رو تایپ کنم ..

فکر  کن بعد از کلی سر و کله زدن بهم چی گفت ؟ گفت یه کار ما خواستیم برامون انجام بدی اااا

من

میخواستم بگم مگه پسرخالمی که این طوری باید کارت رو با زور راه بندازم ؟ حالا عمراً که اگه پسرخاله ام بود نیز  می گفتم نه ...

خلاصه آدرس یه جایی رو بهش دادم و گفتم که برو اونجا طرف حرفه ایه و کارت رو راه می ندازه .

اولش داشت ناراحت می شد ولی بهش گفتم که خوبه من کارت رو ناقص تحویل بدم و خراب کنم و بعد بندازی تقصیر من و بگی چرا از همون اول نگفتی نه ...بعدش بدی به یکی دیگه ؟؟

پسر خوشگل قصه ی ما ( می گم خوشگل چون از نظر من خیلی ....) آروم شد .

بعدش گفت حالا می تونید یه کار تایپ ساده فارسی رو انجام بدین ؟ خندیدم و گفتم : باشه .

بر گشتم خونه

حاضر بودم و با مامانم رفتیم خونه ی دوستش روضه . ( روز آخر روضه خونی بود )

بی خیال کار تایپ شدم و احساس کردم به بیرون رفتن احتیاج دارم .

 

برگشتم خونه و نشستم سر تایپ .

تلفن زنگ زد و گوشی رو برداشتم , کی بود ؟ همون پسر بود . دوباره گفت که کار من رو تایپ می کنید ؟ من جاخوردم و گفت من چند جا رفتم  و گفتن که نمی تونیم تا ده روز تحویل بدیم . ( تو دلم گفتم , زکی , خودتی , حتماً پولت نمی رسه ورقی 300 به بالا بدی ..دیدی من ارزون می گیرم )

( مخ من سوت کشید , یه جزوه ی 20 , 30 صفحه که کاری نداره , یه روزه تمومه ...) البته برای من یه روزه یا کمتر تمومه . ساده باشه که زودتر .

گفتم خب پس شکل و جدول رو چی کار کردین ؟ گفت یه کاریش می کنم , اسکن ( خوبه از همون اول گفته بودم بهش که باید اسکن کنی مگه حرف تو گوشش می رفت )

گفت قبول می کنید ؟

یه چند ثانیه سکوت کردم که یه استراحتی به مخم بدم ...

سکوت

گفتم باشه ...فردا می یام

گفت : اگه امشب بیایین خیلی خوب می شه .

گفتم اگه این کار تموم شد باشه .

 

دیشب چون کارم طول کشید , کار آماده نشد که برم و جزوه ی کوفتی اش رو هم بگیرم . باشه بمونه برای فردا صبح

یه ذره بمونه تو دلشوره و دلهره ...

بیچاره چه قدر استرس باید تحمل کنه

تقصیر خودشه , اخه شکل رو که نمی شه تایپ کرد ...جدول به اون سختی ...

خب معلومه که هیچ کسی قبول نمی کنه ..من که بعید می دونم رفته باشه چند جا پرسیده باشه , شاید هم گفته من ارزون حساب می کنم و دو روزه کارش رو راه می ندازم .

در هر حال تا این ماجرا به خیر بگذره یه چند روزی وقت می خواد

 

نتیجه ی اخلاقی :

  • این پسرا یه جورین ...اصلاً به بعضی هاشون نمی شه نه گفت ..فقط کافیه که بهت گیر بدن ...شده گریه هم کنند باید همه چی موافق میلشون بشه .. اما من بلدم باهاشون چه طوری رفتار کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب

  • نـه گفتن خیلی سخته . یعنی باید عادت کنی که یاد بگیری بگی نه . حتی به بهترین دوستت یا غریبه ها . یا حتی به پسرا ...یا به کسانی که باهاشون رودربایستی داری .


نوشته شده توسط : الهام

مروری بر اخبار چند روزه ی من ...

پنجشنبه 10 خرداد 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

خانم ها آقایون سلام

خوبین ؟ منم خوبم . البته بماند که به خاطر هوای کوفتی فصل بهار , همش دماغم می خاره و عطسه و آبریزش ...یه موقع ها عصبی می شم دوست دارم دماغم ( محترمانه ترش بینی ) بکَنم و بندازم تو سطل آشغال ..( داشته باش سطل آشغال نه جای دیگه ای ) حالا می تونه بندازم وسط خیابون یه ماشین از روش رد بشه و من یه نفس راحت بکشم ( دیگه نمی شه نفس کشید , چون دماغ , چی ؟ نداریم)

 

چند روزپیشا کلاس زبان , استاد witting مون می گفت که برای ترم بعد تافل شما ها باید خاطراتتون رو بنویسید و برای من بیارین ...

آقا با این جمله من رفتم تو فکر ... یاد این وبلاگ و شماها افتادم ...به این فکر می کردم که آیا می شه این چیزایی رو که من می ذارم تو وبلاگ رو به زبان انگلیسی بنویسم و بعد تحویل بدم ؟؟

استادمون مرد می باشد , خیلی هم حرف می زنه , مثل زن ها از هر چیزی سر در می یاره , یه چیزایی می گه که من تا به حال در موردش چیزی نشنیدم , یه چیزایی شبیه نکات خانه داری ...

مرد این طوری من ندیدم والا..

حالا می گفت که لازم نیست مسائل خصوصی تون رو بنویسید , ( من که مسئله ی خصوصی ندارم ) , از الان غصه ام گرفته ...

 

تازگی ها یه سوتی دیگه هم دادم ....سوتی که نه یه کم منگل شده بودم .

داستان از این قراره که بنده یکی دو ماه پیش یه سه پایه متحرک یا همون مسافرتی خریده بودم .

این سه پایه رو تکیه دادم به دیوار و روش تخته وایت برد هم گذاشتم ...این اواخری ها دیدم نمی تونم بذارم وسط اتاق ...همش تخته می افته .

خلاصه رفتم دم در مغازه ی سعید ( فروشنده ) , به یه پسره دیگه گفت که این رو درستش کن که به من نشون بده .

این پسره (جای یه دوست خوب پسر با شخصیتی بودا) سه پایه رو برام درست کرد و من تازه فهمیدم که چه قدر منگل بودم که هنوز نفهمیده بودم تخته رو باید کجا بذارم .

بعدش با دلی شاد و پر امید با مامانم اومدیم خونه .

 

و اما بشنوید از ماجرای دیروزم . همه نوشته های بالا مربوط می شه به اتفاقاتی که چند روز پیشا رخ داد برام , می خواستم پاکشون کنم اما حیفم اومد ...

دیشب همون آقای تایپیه (پسری که تازگی ها ازش خوشم می یاد و اینجا هم گفتم ) زنگ زد و گفت که یه کار تایپ دارم . گفتم : یه کار دستمه گفت برای 22 خرداد می خوام زیاد عجله ندارم .

گفتم باشه می یام .

ساعت هشت شب بود , بابام هم بود , سریع حاضر شدم و رفتم , تو راه دعا می کردم که یه وقت بابام از خواهرم نپرسه که این دختره یه هو کجا بلند شد رفت .

رسیدم و بعد از سلام گفتم نمی شد زودتر با من تماس می گرفتین ؟ گفت : به خدا خودم هم الآن رسیدم . با این حرفش من چی می تونستم بگم  :">

گفت این تایپ برای خودمه , پروژه ی ترم آخر ..( فهمیدم که پسر قصه ی ما دانشجو می باشد )

یه سری شکل هم داشت از شانس بد ما . گفتم زیاد به شکل وارد نیستم ...

خلاصه خواهش کرد که یه کاریش کنم ...بهش گفتم مگه تایپیست دیگه ای ندارین ؟ گفت : چرا ولی من خبر ندارم . ( نمی دونم شاید دلش می خواست من براش تایپ کنم )

وقتی دیدم اصرار داره گفتم باشه ... اگه یه وقت سوالی بود زنگ بزنم ؟ گفت می خوایین ......؟

بقیه حرفش رو نزد , ( می خواست بگه که تلفن بدم اما بعد حرفش رو خورد )

می خواستم بگم من دختر با جنبه ای هستم ا ...

خلاصه پروژه رو ازش گرفتم و اومدم خونه ...به بابام سلام کردم , خوشبختانه چیزی نگفت ..ساعت شده بود هشت و نیم شب ...

همش تو فکر اینم که این کاری که دستمه رو زود تموم کنم و مشغول تایپ این آقا پسر دانشجو شم ...اسمش هم رو پروژه اش نبود متاسفانه ... من رو تایپ ساده تسلط دارم نه شکل و فرمول . واسه همین یه کم می ترسم ...

فقط برام دعا کنید که گند نزنم .. همین

 

پی نوشت ها :

n       منم دوست داشتم یه خواهری مثل , زهره , سارا داشتم .( بقیه رو نمی شناسم , تقصیر خودتون نظر نمی دین پس خواهر من نمی تونید باشید .

n       من نمی دونم تند تند به روز کنم یا یواش یواش ؟ که یه وقت از نوشته های بی و سر و ته من عقب نمونید .

n       حتما باید بگم نظر بدین تا نظر بدین ؟ خلاصه منو تنها نذارین ...

n       یه دعا هم برای برو بچه های مدرسه ای می کنیم تو این ماه خرداد کوفتی ...خاله تون براتون دعا می کنه معدل هاتون بشه 5/19 ...خوب بید ؟ 100000 تومن وشه ...این پول رو احتیاج دارم برای خرید گوشی .


نوشته شده توسط : الهام

اتاق تکونی ...

یکشنبه 6 خرداد 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امان از این مامان ها که اگه بهت گیر بدن که باید اتاقت رو جمع و جور کنی ...حالا کاشکی فقط این بود ..اما مامان من این چند وقته گیر داده بود که الهــــام بیا این وسایل اتاقت رو جا به جا کن , من  دیگه پامو تو اتاقت نمی ذارم تا یه سر و سامونی بهش ندی و ........

 

منم یه موقع ها اصلاً حوصله ی بعضی از کارارو ندارم . البته راست هم می گفت مامانم , اتاقم خیلی شلوغ پلوغ شده بود و من هم بر عکس دخترای دیگه شلخته هستم ... یه موقع ها ویرم بگیره گرد گیری و تمیزی و رافونه و ...

ولی بعضی وقت ها حسش خب نمی یاد ... مگه زوره

 

بعد از کلی کش مکش شنبه صبح دست به کار شدم و جای تخت و کتابخونه و تلویزیون رو جا به جا کردم .

بذارین بگم که تو اتاقم چیا دارم , یه کتابخونه ی کوچولو که کتاب هام رو می ذارم , تلویزیون , کامپیوتر ( عشقم ) , تخت و کمد . البته این اتاق به قشنگی اتاق خواباتون نمی رسه ولی خب به از هیچیه .

سعی کردم خیلی به خودم فشار نیارم , لااقل دل مامانم رو با این کار بدست بیارم ...

طبق اتاق تکونی های قبل موقع بلند کردن تلویزیون دوست داشتم یه برادر  داشتم که کمکم می کرد .

گرچه خودم دیگه تازگی ها شدم دختر آهنین ...

خوش به حال دخترایی که یه برادر دارن . تو کمک کردن بد نیست باشن .

خلاصه اتاق تکونی تموم شد .

خدایی بعضی روزا برای من می شه مثل روزای اسفند .

مامانم رو صدا کردم که بیاد شاهکار بنده رو ببینه .

کف کرده بود که چه طوری من تخت رو جابه جا کرده بودم .

بهش گفتم : الهام قدرت به من می گن دیگه

کارم تموم شد , ظهر نهار و بعد یه گند اساسی به موهام زدم , جلوی موهای کوتاه شده ام رو مش کردم و حیف که پودر مش کم داشتم ...

به نظر خودم خوب شده ...

به مامانم گفتم الان می گی این دختره ی جلف رو ببین ...

من مامان باحالی دارم , تو این موارد به من گیر نمی ده , حتی اگه با پسر هم دوست بشم مشکلی ندارم , ولی کو پسر خوب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

کوفت نوشت ها :

1: بی معرفتا چرا نظر نمی دین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من یه آدم مصممی هستم هااااااااااااااااااااااا     ........... حــــــــــــــالا

خانم ها آقایون اگه نظر ندین , من فکر میکنم که کسی نمی یاد اینجا خب ؟ بعد بیشتر چرت و پرت می گما .........خود دانید . 

 

به امید روزای ابری و بارونی


نوشته شده توسط : الهام

امان از این آدما ..شد قسمت دو

شنبه 5 خرداد 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

وقتی که دلتنگ می شم و همراه تنهایی می رم , باغ دلم تازه می شه , زمزمه های خوندم

وسوسه های موندنم با تو هم اندازه می شه , قد هزار تا پنجره تنهایی آوزار می خونم

دارم با کی حرف می زنم نمی  دونم نمی دونم

این روزا دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم , قد هزار تا پنجره

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتن منه , طلوع من طلوع من وقتی غروپ پر بزنه

 

خیلی از این شعر سیاوش قمیشی خوشم می یاد .

تا کجا گفتم ؟

تا اونجایی که سعی کردم که دلخوری از کسی نداشته باشم حالا می خواد یه نی نی باشه یا مادربزرگ تا اینکه ......؟

پنج شنبه خاله ام اومد که با مامان و خواهرم و مادربزرگم برن بهشت زهرا . خب ؟

منم که طبق معمول کلاس داشتم و نشستم تو خونه که درس بخونم , البته همراه حفظ کردن vocab های زبان داشتم باقالی پاک می کردم .

رفتم کلاس و اومدم خونه .

از زبون خواهرم شنیدم که گلایه می کرد که چرا مامانی جلوی من , داره قربون صدقه ی فلانی می ره .

و من هم دوباره مثل سابق حرف و حدیث ها با مامانم شروع شد ...

 

ببینید دوستان عزیز گاهی وقت ها آدم سعی خودش رو می کنه که به دیگران و رفتاراشون اهمیت نده , اما مگه می شه ؟؟

تو اگه هر جوری دلت خواست می تونی زندگی کنی , درست . ولی تا وقتی که به شخصیت کسی توهین نکرده باشی .

نه من و نه خواهرم , اصلاً حسود نیستیم اما بهمون بر می خوره که یه نفر ( حالا اون شخص مادربزرگ آدم یا هر کسی دیگه ای باشه ) جلوی یه نفر دیگه ( یه آدم معمولی یا شاید پایین تر از تو ) هی قربون صدقه بره ...اصلاً معنی نداره !!

نمی دونم شاید همون حس حسادت باشه ...ولی من این طوری فکر نمی کنم .

من دیگه هیچی نمی گم , فقط من و خواهرم تصمیم گرفتیم که دیگه خونه ی مادربزرگمون نریم و اگه خواستیم بریم خیلی دیر به دیر و من برای این که حرصش رو در بیارم , ابروهام رو باریک می کنم و آرایش می کنم ( کاری که دوست نداره ) تا یه کم دلم خنک شه .

 

به مامانم تا به حال گفتم و به شما هم می گم , این قده فرصت پیش اومده که من یه فامیل رو بندازم به جون همه , میونه دخترخاله و خواهرزاده و خاله و ...رو باهم خراب کنم اما ......

از اون جایی که دنبال جنجال نیستم و همه رو سپردم دست خدا , گفتم بی خیال .

 

بازم بگذریم ..مگه می ذارم آدم دو کلمه درست حسابی تو این وبلاگ کوفتی حرف بزنه ؟؟ همش حرفام می ره سر فک و فامیل و این چی گفت و اون چی گفت ...

گرچه به غیر از این چیزا حرف دیگه ای ندارم ...

 

این اواخری به وبلاگ هایی که لینکشون رو گذاشتم سر زدم ...با کمال تعجب دیدم که لینک من رو برداشتند , البته بعضی هاشون . خب خیلی بی ادب تشریف دارن که موقع لینک گذاشتن خودشون رو خفه می کنن اما بعد از یه مدت لینک یه خانم با شخصیت رو از وبلاگ های در پیتشون بر می دارن .

واقعاً برای این عده متاسفم .

و من لینکشون رو از وبلاگم برداشتم , خیلی دلشون بخواد که لینکشون تو یه وبلاگ باحال باشه .

دیگه خود دانی ...

برای تبادل لینک من شرط و شروط دارم . الکی که نیست ...

                                                   


نوشته شده توسط : الهام

دو تا حواس پرتی بنده

پنجشنبه 3 خرداد 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

فک کن ساعت پنج صبح تلفن زنگ بزنه و فقط تو ( داشته باش فقط الهام ) گوشی رو برداره و بهت خبر بدن که فلانی مرده .

خب به من چه ...به درک ...مرده که مرده . باید این موقع صبح زنگ بزنی و خبر مرگ بدی ؟؟؟

وای وای من که خیلی ذوق زده شدم .

خوابم نبرد تا هشت صبح ... تا آخر شب کلافه بودم . البته یه نمه شوکه و خوشحال که به فلانی مرد .

واقعاً خوبه که آدم های بد بمیرن .

بگذریم .

 

این مدت دو تا سوتی یا بهتره اسمش رو بذارم حواس پرتی از من سر زد .

شماره یک : رفتن به کلاس نقاشی و نبردن مدل ( کارت پستال ) , تا وسطای راه اومدم و به خواهرم زنگ زدم و خواهرم برام کارت رو آورد . این جا موبایل برای من ضروری واقع شد و خوشحال از اینکه یه روزی به کارم اومد .

 

شماره دو : دادن یه کار تایپ به همون آقاهه که همیشه می برم و دیدم که اشتباهی یه متن دیگه رو براشون رایت کرده بودم .

دیگه بقیه اش کلی فحش و سرکوفت به خودت که الهام چرا حواست رو جمع نکردی ؟؟؟

 

دوستان گل خیلی ممنون که نوشته های بی سر و ته من رو می خونین و نظر می دین برام .

راستی فکر می کردم این پست خیلی طولانی می شه اما نشد .

یه چیزی بگم ؟

الآن یادم اومدو این که فصل کوفتی بهار اذیتم کرده . همش آبریزش بینی و حساسیت ...بدبختی اینجاست که نمی شه آنتی هیستامین خورد , چون منگ می شم و باید بخوابم .

واقعاً کی فصل بهار رو دوست داره ؟؟ به خاطر چار تا برگ سبز و غنچه و شکوفه که آدم از این فصل نباید خوشش بیاد ؟؟

فصل فقط پاییز و زمستون

لااقل خاله تون این قدر عذاب نمی کشه ...

 

پی نوشت :