تبلیغات
majazi - پست های اردیبهشت 1386

جستجو

 

امان از این آدما

یکشنبه 30 اردیبهشت 1386   06:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است .

 

داشتم درست و حسابی زندگی مو می کردم , تازه فکرم راحت شده بود . فکر می کردم که دیگه کسی دیگه ای نمی تونه آزارم بده . اما ...

جمعه : ساعت هشت صبح رفتن به خونه ی مادربزرگم , که این خاله ام و اون خاله ام هم اونجا بودن .

من در واقع دو تا خاله بیشتر ندارم , یکیش که مامان سپیده می شه و خاله بزرگم ( مریم )که بهتون گفته بودم تازه از مکه اومده بود ...

یه جورایی قرار شده بود که سر صحبت رو باز کنیم و گله گی هامون رو به خاله مریم بگیم .

تا اینکه مادربزرگم حرف انداخت و گله گی ها شروع شد که چرا از من خداحافظی نکردی و اون یکی خاله ام بگو و مامانم بگه و .............

وقتی مادربزرگم شروع به حرف زدن کرد یه تیکه ای هم به ما انداخت که من توقع دارم که همین الهام به من زنگ بزنه و حالم رو بپرسه و مثلاً روز مادر که می شه یه شاخه گل برام بگیره و .....

آقا منم هاج و واج , فکر کن تو اون لحظه من داشتم باقالی براش پاک می کردم , گفتم الهام دستت نمک نداره , هفت تا نوه داره ، ات هم باید منو مثال بزنه .

حالا اینجا رو داشته باش تا بقیه اش رو بگم .

خلاصه دم آخری من به خاله مریم گفتم که ما می تونستیم بیایم سالن , ولی دیدم دخترت تو فرودگاه چه طوری با ما برخورد کرد . انگار ما دوستاشیم و دوستاتون فامیل هاش . آدم برای کسی ارزش قائل می شه که براش ارزش قائل بشن . وگرنه من راحت می تونستم از کلاسم بزنم و بیام .

خاله ام هم هیچی نگفت . چیزی نمی تونست بگه . حرف رو عوض کرد و حاضر شده بود که بره و رفت

راحت شده بودم که جوابش رو دادم , آخر سری وقتی داشتیم می یومدیم مادربزرگم گفت که الهام از دست من ناراحت نشی ها , من به در گفتم که دیوار بشنونه .

می خواستم بگم زکی . حتماً از دیوارها ترسیدی که اسمشون رو بیاری .

امسال قصد داشتم که روز مادر برای مادربزرگم یه کادویی بگیرم و بهش بدم , یه جورایی تشکر دادن پول سیم کارت . ولی با این حرفش عمراً

یکی نیست بگه که من این قدر کمبود محبت دارم و گرفتاری و مشکلاتم از نوه هات خیلی بیشتره , اون وقت باید من رو مثال بزنی ؟؟؟ هر روز که خونه ی ما می زنگی اون وقت من حالت رو از مامانم می پرسم و گاهی اوقات هم که گوشی رو بر می دارم همچنین .

چرا ما آدم ها وقتی سنمون بالا می ره توقع داریم دیگرون انتظاراتمون رو برآورده کنن اما موقعیت و شخصیت طرف برامون مهم نیست ؟

لازم نیست جلوی من بین نوه هات فرق بذاری . چه بسا بین دخترات هم فرق گذاشتی .

تو اگه توقع شاخه گل داری پس من توقع چی رو باید داشته باشم ؟ من که جوونم اما تا حالا سعی کردم با بقیه دخترا فرق د اشته باشم و پاک زندگی کنم ؟؟؟

هان ؟

این حرف ها رو به کی بزنم ؟؟؟

همه رو به مامانم گفتم و قبول هم کرد . چی می تونست بگه ؟

می دونی من بیشتر از بقیه نوه هاش یعنی هم من و خواهرم می ریم خونه ی مادربزرگم , اما وقتی اون یکی نوه هاش رو که می بینه گل از گلش می شکفه . خب حق هم داره . بارها گفتم که باید هر دو ماه یه بار برم خونه اش . اما هی به هوای سپیده می رفتم . می گفتم عیب نداره .

ولی به این اعتقاد داری که دوری و دوستی ؟؟؟

هر چی دیگرون دیرتر تو رو ببینند و براشون کلاس بذاری که کار داری و سرت شلوغه , بیشتر تحویلت می گیرن ....

هر چی با تحکم و پررویی و جدیت حرف بزنی , کسی بهت نمی تونه یه تو بگه .

ای بابا

ولش کن بی خیال

 

پی نوشت :

1/ من چه قدر از این جی جین هی و عالیجناب ( جواهری در قصر ) خوشم می یاد .

2/ این وبلاگ با فایرفاکس مشکل داره , با اینترنت اکسپلورر بازش کنید . تا من یه قالب درست حسابی پیدا کنم اگه مشکلی نداشت با فایرفاکس بذارمش .

 

 

 


نوشته شده توسط : الهام

فال ورق ...

پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

تا حالا شده که دوست داشته باشی بدون آینده ات چی می شه ؟

این مدت خیلی به هم ریخته بودم و  انرژی ام ته کشیده بود , یه جورایی ناامید و دپرس

تا اینکه ...

آقا و خانمی که تو باشی یه بنده خدای توپی برای من و مامانم فال ورق گرفت .

همه چیز مو به مو راست و دقیق . وقتی دیدم برای مامانم چه فالی گرفت من هم گفتم برای من هم بگیر , جهنم و ضرر 5 هزار تومن .

من یه بار هم یه جایی رفته بودم برای گرفتن فال , اما طرف هر اتفاقی رو که در گذشته رخ داده بود رو برای من گفت. یه سری اسم چرت و پرت که هیچ کدومش به حقیقت در نیومد .

خلاصه این که من فهمیدم آینده ام چی می شه .

سر یه ماجرایی هم خیلی استرس داشتم که با حرفاش من اعتماد به نفس پیدا کردم و اون مسئله به خوبی حل شد .

چیزی که فکر نمی کردم حل بشه خیلی راحت درست و رو به راه شد .

شاید خیلی ها به این جور مسائل اعتقاد نداشته باشن , اما هستند کسانی که یه قدرت خاصی , یه حس ششم بالایی دارند و می تونن یه جورایی آینده رو predict کنن .

به هر کسی هم نمی شه اعتماد کرد چون آدم پولش رو ریخته دور , یه طورایی دست زیاد شده و واسه همین پیدا کردن آدمی که بتونه درست حسابی فالت رو بگیره یه کم سخته .

بگذریم

این اواخری من موهای جلوی سرم رو کوتاه کردم . محض تنوع .

بد نشد خواهرم که خوشش اومد . گفت بامزه شدی . این روزاها هر جا می رم همه می گن وای موهاش رو بیین چه قدر بلنده و همین حرفاشون باعث می شه که من زورم بیاد یه ذره از موهای جلوی سرم رو کوتاه کنم . چه برسه به کل موهام .

آخه به کسی چه که موهای من تا کمرمه و باید کوتاهش کنم .

یه زمانی آرزوم شده بود که موهام رو بلند کنم حالا که به این آرزو رسیدم , مگر این که مغز خر خورده باشم که این موها رو کوتاه کنم . عمراً

فعلاً که وقت ندارم اما اگه وقت پیدا کردم جلوی موهام رو که کوتاه شده رو شاید یه مِش کردم .

 

اگه من از شماها در حدود 50 هزارتومن قرض می خواستم بهم می دادین ؟

درگیر پولم . می خوام یه گوشی بخرم و پول کم دارم . از طرفی پول قبض موبایل رو باید بدم که ندادم .

این موبایل هم برای من شده دردسر . ماهی یه بار باید پول قبضش رو بدی .

 

راستی یه فحش باید نثار میهن بلاگ کنم که وقتی من اون یکی قالب وبلاگم رو ویرایش می کنم به این یکی هم سرایت می کنه و تمام کارم رو خراب می کنه .

و این که همچنان عکس های وحشتناک خواهم گذاشت . اینا هم واسه ی خودش یه طرفدارایی داره .

 

و من همچنان به اون فالم می اندیشم که گفت یه نفر تو زندگی ات پوچ شده و دوباره به سمتت بر می گرده .

یعنی روز از نو و روزی از نو

                                                                     


نوشته شده توسط : الهام

نکته ها قسمت ۹

سه شنبه 25 اردیبهشت 1386   07:05


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    با یک وکیل , حسابدار و یک لوله کش کار کشته دوست شو

Y    هنگام خواندن سرودهای ملی با احترام بایست و دستت را روی قلبت بگذار

Y    در روز ملی ات پرچم افتخارات گذشته را به اهتزاز در آور

Y    در مقابل وسوسه این که روی دستگاه پیغام گیر تلفنی یک پیغام جالب بگذاری , مقاومت کن .

Y    وصیت نامه داشته باش و محل نگه داری آن را به وارثانت بگو

Y    در جهت تعالی تلاش کن , نه کمال

Y    برای بوییدن گل های سرخ وقت صرف کن

Y    ا زکمربند ایمنی استفاده کن

Y    دعا کن , اما نه برای به دست آوردن اشیاء بلکه برای به دست آوردن عقل و شجاعت

Y    سختگیر , اما رقیق القلب باش

Y    معاینات منظم پزشکی و دندانپزشکی داشته باش

Y    میز کار و محیط کارت را مرتب نگه دار

Y    یک سفر شبانه با قطار داشته باش و شب را در کوپه قطار بخواب

Y    وقت شناس باش و روی وقت شناسی دیگران نیز پافشاری کن


نوشته شده توسط : الهام

پارک .

پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

آب و هوای اون جایی که دارین زندگی می کنید چه طوره ؟ اینجا تهران , هوا گرم . آفتاب , گرما , مردا , سرکار ....

تا حالا به این فکر کردی که خدا چه قدر خانم ها رو دوست داره ؟ راحت نشستن تو خونه شون و الان هم عصر تکنولوژی , غذا سه سوت تو مایکرویو ( درست تایپیدم ؟) جلوی کولر و پنکه با تلفن به فک و فامیل زنگ بزن و ....حالشو ببر .

از اون طرف مرده , باید تو ماشین ( اگه مسافر کش باشه ) تو گرما جون بکنه ( داشته باش جون بکنه ) تا یه لقمه نون بیاره و ببره ..مسئولیت و ...خلاصه این که خوشا به حال خانم ها ( از جمله خودم و خودت )

یه مقدمه چینی کردیم بریم سر چرت و پرت های خودمون .

تا اونجایی گفتم که قرار بود بریم سالن یعنی نریم که خوشبختانه هم نرفتیم . ما و اون یکی خاله ام براعتصابمون موندیم ... مادربزرگم اما رفت و به خاله ام گفت که همه درس و کلاس داشتن نتونستن بیان .

البته می شد من از کلاسم بزنم و برم ولی حوصله ی کم محلی دخترخاله بزرگم رو نداشتم . 25 سالشه ولی مثل بچه ها رفتار می کنه . مثلاً دوست های مامانش رو تحویل بگیره و بره سمت اونا , انگار نه انگار که یه فامیلی هم داره . تو فرودگاه هم همین برخورد رو کرد .. همون بهتر که سالن نرفتیم . به درک ...

گفتم فرودگاه . نمی دونم چه روزی اما فکر کنم تو تیر یا مرداد خاله ی مامانم همراه با دیوید شوهرش و سه تا بچه هاش از آلمان تشریف بیارن ایران . فرودگاه رفتن اون موقع تعریف کردن داره .

کلی حرف داشتم , ولی نمی دونم چرا موقع تایپیدن همه چی از سرم می پره . خب الان حق به من بدین , یه کار تایپ رو تموم کردم , یه نمور خسته ام .

 

چهارشنبه شب بود که من و خواهرم و مامانم رفتیم بیرون . مامانم با دوستش کار داشت , نزدیک یه پارکی قرار گذاشتند . پارکی که تا حالا نرفته بودم . خدایی تهران خیلی بزرگه ها ...این پارک از کجا اومده بود ؟؟

بعدش من و خواهرم یه دوری تو پارک زدیم . این دوست مامانم می گفت که این پارک خیلی پارک خوبیه , نگهبان داره , می یان مزاحم ها رو جمع می کنن و از این حرف ها .

من باور نکردم ولی بعدش دیدم چه پارک مزخرفیه . دیدم سه تا پسر مزاحم سه تا دختر شدند بعد سریع آقاهه پلیسه اومد و به پسرا گیر داد .

نتیجه ی این پارک برای خاله الهام بعد نشد , چون یه پسر از جلوی ما رد شد و شماره تلفن رو انداخت رو کتاب خواهرم .

بیچاره فکر کنم پسره می ترسید , سریع ماموریتش رو انجام داد و رفت . قیافه اش هم یادم نیست . اصن ندیدمش ..

بی خیال ..... یه خاطره از اون پارک موند تو ذهنم . من هر جا می رم باید یه اتفاقی بیفته که افتاد .

 

آقا یه کم خوش سلیقه باش , من برای تنوع شما دوستان رنگ قالب وبلاگ کوفتی رو عوض کردم .

آبی رنگ قشنگیه نه ؟

خب بسه نشد زیاد وراجی کنم , تا بعد .. به امید روزای ابری و بارونی

 


نوشته شده توسط : الهام

فرودگاه ...

یکشنبه 16 اردیبهشت 1386   03:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

بوی اسپند داشت دماغم رو می سوزوند , آبریزش بینی گرفته بودم , به سپیده گفتم باید برم دستشویی کنم رو این اسپنده ..آخه یه گاز پیکنیکی اورده بودن و بعدش زنه یا مرده یا حالا هر خری که بود داشت مشت مشت اسپند می ریخت رو این اسپند دونی , حتی اگه اسپند هم نداشتن خود زنه می نشست روی اسپند دونی...حالا یه چیزی بسوزه , هر چی می خواد باشه .

من اینا رو می گفتم و سپیده از حرفهای من می خندید , واقعاً عصبی شده بودم , الان که فصل بهاره و من هم حساسیت دارم و هر لحظه ممکنه که آبریزش بینی بگیرم به هوای گرد گل و این برنامه ها ...این وسط یارو داره برای زائر نیومده اش اسپند دود می کنه .

از دست این که خلاص شدم دیدم یکی بغلم داره سیگار می کشه ...کفری شده بودم اساسی.

حالا اون طرف برنامه ی اسپندش تموم شده بود وگرنه می رفتم جلو یه چیزی می گفتم . گرچه سپیده نمی ذاشت .

نزدیک های ده شب , ( شنبه ) راه افتادیم برای رفتن به فرودگاه , خاله بزرگم از مکه اومده بود .من و سپیده و مامان و خاله ام و مادربزرگم رفتیم .

همه مسائل بالا در فرودگاه مخصوص زائرا اتفاق افتاد .

ساعت 12 و نیم شب بود که خاله ام اومد , بعد از اون جا ما یه سره رفتیم خونه هامون .

پسرخاله ام که مثل بز بود . خیلی نامرده شدیداً . یه چند تا از دوستای مامانش بودن و همش دور اونا بود ...بعضی ها واقعا غریب پسندن ...دوستای خاله ام به قول سپیده از ما خیلی پایین تر بودن .

خلاصه تا اومدیم خونه شد ساعت دو . یه چایی خوردم و اومدن نت و اینجا رو به روز کردم .

نماز صبحم رو خوندم و گرفتم خوابیدم .

سه شنبه هم سالن گرفتن , اما ما که نمی ریم از همه مهمتر من کلاس دارم و به هیچ وجه از کلاسم نمی زنم که برم اونجا , اون دخترخاله ام خیلی افاده ای شده تازگی ها , انگار نه انگار که قبلا یه زندگی داشته , من حوصله ی کم محلی رو ندارم , واسه همین نمی رم .

 

بگذریم .

دیگه حرفی ندارم ...

تا بعد


نوشته شده توسط : الهام

مروری بر اخبار عشقولانه ی من

چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

خیلی بده که یه موقعیت توپ از دستت بپره , اما بعد به این نتیجه می رسی که شاید و یا حتماً قسمت نبوده نه ؟؟؟

 

 

سلام

این چند وقته سرم شلوغ بوده و هست , واسه همین فرصتی نشد که بیام

فکر کن در عرض دو روز تو یه کتاب 160 صفحه ای رو تایپ کنی , هنوز خستگی اش تو تنم مونده .

خب ؟

اما بذار برات بگم از دوشنبه ی دو هفته پیش , وقتی که از کلاس نقاشی اومدم , یه اتفاق باحال برام افتاد ...اگه نگم نمی شه ..

با سحر بودم که یه پرایدی گیر داد , وقتی هم از سحر خداحافظی کردم , این افتاد دنبال ما با ماشین .

منم که دل رحم و مهربون ..رفتم جلو که شماره تلفنش رو بگیرم و بعد از خیابون رد شم و برم خونه

فکر کن پسره یه شماره تلفن رو تو یه کاغذ ( اندازه ی یه بند انگشت ) داد به من و کلی اصرار و اصرار که بهم زنگ بزنی ...

من دو تا پا داشتم , هشت تای دیگه هم گذاشتم روش , با چه شور و هیجانی رفتم که برم خونه

که چی ؟

که بعد از عمری , یه نفر درست و حسابی که لااقل سرش به تنش می ارزه می خواد با ما دوست شه ...حالا بماند که موردهای قبلی بابت یه سری مسائل به شکست منجر می شد ..

آقا و خانمی که تو باشی من شماره تلفن رو ازش گرفتم و گذاشتم تو کیسه ی وسایل نقاشی ام

دیگه تو فکر من این بود که تو یه نفر رو پیدا کردی که بهش اس ام اس بدی و از این حرف ها

رسیدم خونه و مشغول گشتن شماره تلفن

آره دیگه ...شماره تلفن رو گم کرده بودم ...نمی دونم چرا آیا ؟ آقا یه حرصی خوردم که نگو ...

همش فکر کردم که حتما به جای این که شماره تلفن رو بذارم تو کیسه انداختمش رو زمین ...

این جریان رو برای سپیده تعریف کردم , اونم کلی فحشم داد که چرا گمش کردی , سیوش می کردی تو موبایلت ..

خدایی من دستم پر بود , یه دستم کیسه ی ( به جای واژه ی کیسه من چی بگم ؟) و دست دیگم کار  تموم ام شده ام رو آورده بودم ..چه طوری موبایل رو از تو کیفم در می آوردم و ...............

البته حسم بهم می گفت که این پسره و دوستش یه کم بیکار بودن ... از اون هایی که هر روز به صد تا دختر تلفن بدن ...گفتم حسم , شاید هم این طوری نبودن بنده ی خداها

حالا هر وقت از اون خیابون فرعی رد می شم , خاطره اش برام زنده می شه ....

ولی پرید....بد جور هم پسره از دستم پرید ...حیف شد که پرید ..

 

گفتم اول وبلاگ که یه کتاب 160 صفحه ای رو تایپ کردم , حالا چی شد که این کار رو قبول کردم بماند.. بذار برات تعریف کنم.

یه کار 10 صفحه ای بود که مغازه ی ؟؟؟؟؟( اسم نمی یارم) زنگ زد , صدایی که پشت تلفن بود , با صدایی که همیشه از مغازه زنگ می زد فرق داشت , یه جورایی خوب بود...گفتم نکنه اون پسره که یه بار کار تایپ برام اورد در خونه است ...

منم واسه همین سریع حاضر شدم و رفتم ...دیدم یه پسره است که تا حالا اون جا ندیدمش ....

زیاد به قیافه اش توجه نکردم ...ولی عاشق صداش شدم , آرزو کردم که روزی چند ساعات فقط صداشو بشنوم ...

اما سری بعد برای یه کار تایپ دوباره رفتم .....دیدمش

ازش خوشم اومد ...چشماش قشنگ بود

یه کار سه صفحه ای رو داد و من تایپ کردم و رفتم ...4 دفعه یه مسیر رو هی رفتم و اومدم ....

به این می گن عشق , حالا هر وقت بهم زنگ بزنه , من اگه یه دنیا هم حس و حالش رو نداشته باشم حس و حالش رو پیدا می کنم که برم ..

دیگه چی بگم ؟؟

خیلی دارم چرت و پرت می گم نه ؟؟؟

خب دنبای من این طوریه ...

راستی ! این جا محیط وب و اینترنته , اسمش دنیای مجازیه اما ازصد تا دنیای واقعی بهتره , خب ؟

اینجا جاییه که هر چه دل تنگت می خواد بگو , است ... چه با سانسور حرف بزنی چه بی سانسور , زیاد فرق نمی کنه مهم اینه که آزادی هر چی دلت می خواد می تونی بگی ...چه کسی بخونه چه کسی نخونه , , , چه کسی خوشش بیاد , چه کسی بدش بیاد ...

این نظر منه ...

حرف هاو ماجراهام فقط برای خودمه , اینجا رو درست نکردم برای این که 4 نفر رو دور خودم جمع کنم , این قدر وب و وبلاگ هست که مال من توش گمه ...برو سراغ اونا

همه ی این حرف ها قابل توجه منتقدین این وبلاگ ( البته اگه کسی باشه )


نوشته شده توسط : الهام

نکته ها قسمت ۸

یکشنبه 2 اردیبهشت 1386   07:04


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    دندان های کدر را سفید کن

Y    با کمر خمیده از روی کاسه توالت بلند شو

Y    زبان انگلیسی را یاد بگیر , تا چند سال دیگر همه انگلیسی حرف خواهند زد

Y    صورتحساب هایت را به موقع پرداخت کن

Y    پیش از جواب دادن به کسی که تو را از کوره به در کرده , یک ساعت به خودت وقت بده تا آرام شوی . اگر موضوع خیلی مهم است , به خودت یک شب تا صبح وقت بده

Y    زیر تخت و داخل ماشینت همیشه یک چراغ قوه یا باتری های اضافی داشته باش

Y    برای خودت رفیق ورزشی پیدا کن

Y    خود را با مدیر بانکی که مشتری اش هستی معرفی کن . آشنایی شخصی او با تو اهمیت دارد

Y    هنگام بازی با بچه ها بگذار آن ها برنده شوند

Y    هنگام صرف شام تلویزیون را خاموش کن

Y    درست کار کردن با اسلحه را یاد بگیر

Y    در هفته از یک وعده غذا صرف نظر کن و هزینه تهیه آن را به فقیر بده

Y    موسیقی یاد بگیر


نوشته شده توسط : الهام