آلفرد تنیسن : صرفه جویی در وقت بد نیست ؛ فقط خیلی زمان می برد .
اینو خدایی راست گفته این آلفرد جون ...گاهی وقت ها اصلاً نمی شه صرفه جویی کرد در وقت , مثل دیروز من .
دیروز این آقاهه تایپیه , بعضی وقت ها اگه کار تایپ ساده داشته باشه به من می گه , زنگ زد ... می خواستم بهش بگم , من وقت ندارم , کلی طرح باید بکشم , ولی همه ی اینا رو تو دلم گفتم و به آقاهه ( آقا نیست پسره ) قول دادم که قبل از ظهر می رم .
منم رفتم .
مسیرش نزدیکه اما من زیاد حال نمی کنم که تنهایی بخوام برم و برگردم .
داشته باش فقط برای 5 صفحه ی ناقابل من بلند شدم و رفتم , ( هلک هلک )وقتی برگشتم دوستم مریم بهم زنگ زد .
گفت رفته پیش همون خانمه که فال قهوه و ورق می گیره .
گفتم خب ؟ درست گفت ؟
گفت : آره ... سال دیگه ازدواج و ......................................
مریم یه بنده خدایی رو دوست داره , ایشاالله به هم برسند , اما نرسن ..( می گم چرا ؟ )
بعدش بهش گفتم من نمی رم این جور جاها , چون تو آینده ام کسی نیست .
برام هم مهم نیست آینده ام چی میشه ...خیلی وقته سعی کردم دنبال این بند و بساط ها نرم و پولم رو هدر ندم و تو حال زندگی کنم . In a present time
بعد از تلفن و خوندن نماز , بیشتر کار تایپ رو به اتمام رسوندم ( جمله رو داری ؟ )
بعد ( دو بار بعد شد ) از نهار بقیه تایپ تموم شد و رفتم کپیدم ( خوابیدم ) , ساعت 4 و نیم رفتم و تحویل دادم .
من این مسیر رو دوست ندارم , خبر مرگشون یه بزرگراه , اتوبان یا هر چی که بهش می گن باز کردن , بدون هیچ چراغ راهنمایی , منم که سرم رو می ندازم پایین و از خیابون رد می شم , با ترس و لرز باید برم اون ور خیابون . مردنم حتمیه .
داشتم می گفتم که توی مسیر , پیش خودم گفتم اگه مریم ازدواج کنه و بره , من بدبخت با کی برم خیابون گردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه اون می ره سر زندگی اش .
درسته سال دیگه شاید بشه چند سال دیگه , ولی اگه بشه سال بعد , من بهترین دوستم رو از دست ..........................
نه ( واسه همین گفتم که نباید ازدواج کنه )
اومدم خونه , بعد از نماز , تا اومدم به کارام سر و سامون بدم که بابام اومد و آمپول های مامانم رو گرفته بود .. این یعنی که برای زدن آمپول من باید همراه مامانم برم .
ما هم از خدا خواسته دو تایی رفتیم .
تو راه کلی با مامانم حرف زدم که دوست ندارم مریم ازدواج کنه , چون من تنها می شم و نمی تونم مثل اون رو پیدا کنم , اون تنها کسی بود که تو این دو یا سه سال , نمی دونم چند سال ولی خیلیه , با هم قهر نکردیم , به هم احترام می ذاریم , در ضمن شوخی هامون هم سرجاشه .
بگذریم ..رسیدیم به بیمارستان
تو تزریقاتی , تمام حواسم به خانمی که قرار بود آمپول مامانم رو بزنه بود که یه وقت یه قطره اش رو اسراف نکنه ...چرا ؟ خب 48 هزار تومن شده بود پول دو تا آمپول .
خانمه تو کارش وارد بود . رفت آمپول مامانم رو زد . ازش خوشم اومد .
وقتی رفت , متوجه شدم که دو تا پسر وارد شدن
یکی شون زل زده بود به من , همین طور که داشت نگام می کرد و می رفت , منم داشتم نگاش می کردم , از قیافه اش خوشم اومد .
من خر اصلا تو حال خودم نبودم 
به مامانم گفتم این پسره که کلاه سرش بود رو دیدی ؟ همچین به من نگاه کرد که نگوووووووووووووو
فکر کنم عاشقم شده . مامانم برگشت که ببینتشون , یه هو دیدم پشت ما هستن و دارن از بیمارستان می رن . ما هم پشت اونا .
چه عشقولانه ی باحالی بود .
قیافه ی پسره به دلم نشست . همیشه جریان من و این پسرا این طوری تموم می شه , تا به جای با نمکش می رسه , هر دو از هم جدا می شیم ..
ت ج : از همین الآن بهتون اعلام نظر می کنم که این سریال باغ مظفر خیلی بیخوده , لااقل تو این سه چهار قسمت که نتونسته بود منو بخندونه . شاید این سریال مثل قبلیها موفق از آب در نیاد .
ت ج : شماها رأی می دین ؟ من که هیش کی رو نمی شناسم و نتیجه این که رای نمی دم .
دهن ما رو این صدا سیما سرویس کرد بس که گفت نظرتون راجع به انتخابات چیه .
ت ج : چرا فقط هوا سرد شده و هیچی از این آسمون نمی یاد پایین ؟ خب چرا نداره , دست من که نیست .

نوشته شده توسط : الهام