تبلیغات
majazi - پست های آذر 1385

جستجو

 

تولدم مبارک

سه شنبه 21 آذر 1385   07:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

همیشه این روز زیاد برام اهمیتی نداشت , از خودم ذوق در نمی کردم و بی تفاوت بودم ..

حالاش هم همین طوره ..

ولی فکر می کنم یه سال بزرگ تر شدم ...امسال با همه سالای دیگه فرق می کنه ...

شاید هم فرقی نکنه اما من این طوری احساس می کنم ...

چون یه روز معمولیه , زیاد فک نمی زنم , صبر می کنم تا بقیه ی حرف ها رو روزای بعد در این مورد بزنم ...

تولدم مبارک

 


نوشته شده توسط : الهام

اگه بره من تنها می شم.....فمیدی ؟؟

یکشنبه 19 آذر 1385   07:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

آلفرد تنیسن : صرفه جویی در وقت بد نیست ؛ فقط خیلی زمان می برد .

اینو خدایی راست گفته این آلفرد جون ...گاهی وقت ها اصلاً نمی شه صرفه جویی کرد در وقت , مثل دیروز من .

دیروز این آقاهه تایپیه , بعضی وقت ها اگه کار تایپ ساده داشته باشه به من می گه , زنگ زد ... می خواستم بهش بگم , من وقت ندارم , کلی طرح باید بکشم , ولی همه ی اینا رو تو دلم گفتم و به آقاهه ( آقا نیست پسره ) قول دادم که قبل از ظهر می رم .

منم رفتم .

مسیرش نزدیکه اما من زیاد حال نمی کنم که تنهایی بخوام برم و برگردم .

داشته باش فقط برای 5 صفحه ی ناقابل من بلند شدم و رفتم , ( هلک هلک )وقتی برگشتم دوستم مریم بهم زنگ زد .

گفت رفته پیش همون خانمه که فال قهوه و ورق می گیره .

گفتم خب ؟ درست گفت ؟

گفت : آره ... سال دیگه ازدواج و ......................................

مریم یه بنده خدایی رو دوست داره , ایشاالله به هم برسند , اما نرسن ..( می گم چرا ؟ )

بعدش بهش گفتم من نمی رم این جور جاها , چون تو آینده ام کسی نیست .

برام هم مهم نیست آینده ام چی میشه ...خیلی وقته سعی کردم دنبال این بند و بساط ها نرم و پولم رو هدر ندم و تو حال زندگی کنم . In a present time 

بعد از تلفن و خوندن نماز , بیشتر کار تایپ رو به اتمام رسوندم ( جمله رو داری ؟ )

بعد ( دو بار بعد شد ) از نهار بقیه تایپ تموم شد و رفتم کپیدم ( خوابیدم ) , ساعت 4 و نیم رفتم و تحویل دادم .

من این مسیر رو دوست ندارم , خبر مرگشون یه بزرگراه , اتوبان یا هر چی که بهش می گن باز کردن , بدون هیچ چراغ راهنمایی , منم که سرم رو می ندازم پایین و از خیابون رد می شم , با ترس و لرز باید برم اون ور خیابون . مردنم حتمیه .

داشتم می گفتم که توی مسیر , پیش خودم گفتم اگه مریم ازدواج کنه و بره , من بدبخت با کی برم خیابون گردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه اون می ره سر زندگی اش .

درسته سال دیگه شاید بشه چند سال دیگه , ولی اگه بشه سال بعد , من بهترین دوستم رو از دست ..........................

نه  ( واسه همین گفتم که نباید ازدواج کنه )

اومدم خونه , بعد از نماز , تا اومدم به کارام سر و سامون بدم که بابام اومد و آمپول های مامانم رو گرفته بود .. این یعنی که برای زدن آمپول من باید همراه مامانم برم .

ما هم از خدا خواسته دو تایی رفتیم .

تو راه کلی با مامانم حرف زدم که دوست ندارم مریم ازدواج کنه , چون من تنها می شم و نمی تونم مثل اون رو پیدا کنم , اون تنها کسی بود که تو این دو یا سه سال , نمی دونم چند سال ولی خیلیه , با هم قهر نکردیم , به هم احترام می ذاریم , در ضمن شوخی هامون هم سرجاشه .

بگذریم ..رسیدیم به بیمارستان

تو تزریقاتی  , تمام حواسم به خانمی که قرار بود آمپول مامانم رو بزنه بود که یه وقت یه قطره اش رو اسراف نکنه ...چرا ؟ خب 48 هزار تومن شده بود پول دو تا آمپول .

خانمه تو کارش وارد بود . رفت آمپول مامانم رو زد . ازش خوشم اومد .

وقتی رفت , متوجه شدم که دو تا پسر وارد شدن  

یکی شون زل زده بود به من , همین طور که داشت نگام می کرد و می رفت , منم داشتم نگاش می کردم , از قیافه اش خوشم اومد .

من خر اصلا تو حال خودم نبودم

به مامانم گفتم این پسره که کلاه سرش بود رو دیدی ؟ همچین به من نگاه کرد که نگوووووووووووووو

فکر کنم عاشقم شده . مامانم برگشت که ببینتشون , یه هو دیدم پشت ما هستن و دارن از بیمارستان می رن . ما هم پشت اونا .

چه عشقولانه ی باحالی بود .

قیافه ی پسره به دلم نشست . همیشه جریان من و این پسرا این طوری تموم می شه , تا به جای با نمکش می رسه , هر دو از هم جدا می شیم ..

ت ج : از همین الآن بهتون اعلام نظر می کنم که این سریال باغ مظفر خیلی بیخوده , لااقل تو این سه چهار قسمت که نتونسته بود منو بخندونه . شاید این سریال مثل قبلیها موفق از آب در نیاد .

ت ج : شماها رأی می دین ؟ من که هیش کی رو نمی شناسم و نتیجه این که رای نمی دم .

دهن ما رو این صدا سیما سرویس کرد بس که گفت نظرتون راجع به انتخابات چیه .

ت ج : چرا فقط هوا سرد شده و هیچی از این آسمون نمی یاد پایین ؟ خب چرا نداره , دست من که نیست .

 

 


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای رفتن به نمایشگاه مبلمان

جمعه 17 آذر 1385   09:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

می بافم

شال گردنی از کلمات گرم

در برابر

سرمای فریادهایت

 

با این که این روزا سرم شلوغه و اصلاً وقت این کامپیوتر و نت رو ندارم , اما دوست دارم که اینجا مثل سابق به روز باشه .

سه شنبه دوستم مریم زنگ زد که قراره فردا با چند تا از بچه ها بریم نمایشگاه بین المللی مبلمان ... گفت تو هم بیا .

گفتم حالا خبرت می کنم .

دو به شک بودم که برم یا نرم , هم تو خونه کلی کار داشتم و هم بهانه ای برای خودم نداشتم که کلاس زبان دارم و نمی تونم نرم . به مامانم گفتم و مامانم گفت , برو بهت خوش می گذره .

منم قبولیدم و قرار شد هشت و نیم سر فلان ایستگاه باشم .

در مجموع می شدیم هفت نفر .

راه افتادیم و اتوبوس سوار شدیم و رفتیم . یه مسیری رو باید پیاده می رفتیم تا به نمایشگاه برسیم , این مسیر هم یخ زده بود و برفی . با مصیبت رفتیم .

اونجا ورودی داشت , بگو چند ؟ هزار تومن. مگر این که داشنجو باشی و کارت دانشجویی تو نشون بدی . منم که دانشجو نبودم , بقیه بچه ها کارت هاشون رو در آوردن و من هم بلیط رو خریدم ..وایستاده بودم که مریم کارتش رو در بیاره که آقایی که تو باجه بود گفت , هر کارتی باشه قبوله , کارت کتابخونه و ....

آقا منو می گی ؟ زرت رفتم بلیطم رو پس دادم و کارت کتابخونه ام رو نشون دادم و از مرز گذشتم ..جالبه که زیاد روی کارت دقیق نمی شدن فقط اگه می دیدن تو کارت تو دستته می گفتن برو . ( کارت تخلیه چاه , یه عکس هم بچسبون روش )

وای چه حالی کردم . حالا تازه تو این فکر بودم که اگه اون کتابدار کتابخونه حالت رو نمی گرفت تو هیچ وقت کارت کتابخونه تمدید بکن نبودی و اون وقت هزار تومن باید پیاده می شدی .

من از دادن پول زور خوشم نمی یاد .

 

جاتون خالی عجب مبل هایی بود , سرویس خوابش محشر بود . اونجا از خودم آرزو در وکردم که کاشکی من دوربین عکاسی ( دیجیتالی ) داشتم و کلی عکس می گرفتم و می ذاشتیم اینجا که ببینید .

فعلا پولم نمی رسه به خرید دوربین , سی تومن برای عینک دوباره پیاده شده بودم .

ولی یکی از بچه ها دوربین داشت و عکس می نداخت .

وقت نهار , توی سرما نشسته بودیم و خبرمون داشتیم ساندویچ کوفت می کردیم .

من خر , هیچی لباس نپوشیده بودم , یه بلوز آستین بلند و روش آستین بلند لی و یه مانتو , به نظر تو این منو گرم می کرد ؟؟؟

دست هام که یخ یخ . دستم تو دست مریم بود , فکر می کرد من یخ کردم , منم گفتم فقط دستام سرده .

کلی خودم رو فحش دادم که رسیدم خونه در اسرع وقت یه دستکش بخرم .

البته فقط من سردم نشده بود , این نمایشگاه که بزرگ , برای رفتن به غرفه ها باید کلی دور خودت بچرخی و نقشه نگاه کنی تا بفهمی کجای کاری . بقیه هم یخیده بودن و می گفتن بریم

اون موقع ساعت یک و نیم بود .

در آخر یه غرفه رو دیدیم که مبلمان بود , اونم خیلی قشنگ بود , البته قیمت هاش هم بالا بود داشته باش بالاترین قیمتی که من دیدم این بود دو میلیون و هفتصد و سی و پنج هزار تومن

بعدش برگشتیم که بریم خونه . موقع برگشت از انقلاب اومدیم و من هم یه کتاب باید می خریدم که خریدم . وگرنه مجبور بودم شنبه با مریم بیام انقلاب .

دیگه الآن آخرای قصه است , من برگشتم خونه و ساعت سه و نیم بود . اول وضو گرفتم و نمازم رو خوندم , بعدش یه چایی داغ خوردم و یه دراز کشیدم تا دم مغرب .

خیلی خسته شده بودم . این جور جاها رو باید آدم با ماشین بره که پیاه روی نکنه , من که پای پیاده روی هستم اما تو هوای سرد . نوچ .

 

ت ج : پشیمون نشدم از رفتن به نمایشگاه , از بس خوب بود که سرما بهانه نشد که پشیمون شم از رفتن .

ت ج : اگه 99 درصد راضی بودم اما الآن صد در صد راضی هستم که عضو کتابخونه هستم , خیلی به دردم خورد این کارت فسقلی .

ت ج : هر کی می خواد ای دی من رو ( سمت چپ ) اد کنه . yebandeyekhoda_f

ت ج : می بافم شال گردنی از کلمات گرم   در برابر    سرمای فریادهایت    تا بعد

 


نوشته شده توسط : الهام

من بی اف می اف ندارم ...عاشق هم نبیدم

چهارشنبه 15 آذر 1385   07:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

دوشنبه وقتی اومدم نت و کامنت هاتون رو دیدم , نتیجه گرفتم که همه تون منحرف تشریف دارین , ضمن اینکه پست قبلی بنده یه کم عجولانه نوشته شد و رعایت و توضیح یه سری مطالب موند برای امروز .

اول این که اون یارو مزاحم قصه ی ما دیگه زنگ نزد , خودش گفت که دو تا دوست دختر داره , شماره ی ما رو یه هویی پیدا کرده بود , گفت رفیقت علی داده ..بابا من علی نمی شناستم که ...فکر کرده بود دور و بر من کلی پسر می پلکن . از این دروغ ها دیگه

می خواسته به دوست دخترش فرشته یا نسرین زنگ بزنه که اشتباهاً به قول خودش سعادت نصیبش شد و شماره ی ما رو پیدا کرد .

تازه اش هم من که نمی تونستم الکی قطع کنم , اگه می خواستم همون اول حالش رو بگیرم یه چیزی , اما اصولا من صبرم زیاده . باید ببینم که تلفن ما رو از کجا اورده و فهمیدم که اشتباه گرفته . تو اینترنت هم هر کسی آی دی من رو اد می کنه ازش می پرسم که آی دی من رو از کجا آوردی . بیشتر توضیح نمی دم اما بدونید چون برام مهم بود مجبور بودم که با یارو بحرفم ..در نتیجه کلی هم خندیدیم .

این از این / اینا رو گفتم که بدونید من دوست پسر ندارم .

از همه ی اینا بگذریم برسیم به این موضوع که چرا اسم وبلاگ رو از روح عاشق تغییر دادم به خاله الهام .

خب وقتی می بینم اکثریت منحرف هستن و فکر می کنن که من عاشق هستم تصمیم به این کار گرفتم . اسم بهتری تو ذهنم نیومد , اگه کسی پیشنهاد بهتری داره , ارائه کنه استفاده می کنیم .

اون روح عاشق هم همین طوری ساخته شد , عشق که فقط به معنای زمینی نیست که . . .

من عشق رو علاقه شدید قلبی معنا نمی کنم .

من میگم عشق , یه جور دوست داشتنه اما یه خیلی هم اولش اضافه می شه .

مثلا من کامپیوتر رو خیلی خیلی دوست دارم , به جای این خیلی خیلی , می گیم عاشقشم .

قلبی نیست , چون اگه از دستش بدم , افسرده نمی شم . هر چیزی و هر کسی رو آدم باید متعادل دوسش داشته باشه . این نظر منه

گرفتین چی می گم ؟

فکر نکنید با دوست پسرم بهم زدم , روح عاشق هم پرید و رفت . این طوریا نیست .

اینکه گفتم من عاشق نیستم رو هزار بار تو این وبلاگ گفتم

حله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ت . ج : شاید کمتر بیام نت . منتظر هر روز آپ نباشید .

ت . ج : هوا این روزا الکی سرده . هیچی هم از آسمون نمی یاد .

ت . ج : من اگه اسم اینجا رو  به جای مادربزرگی که گفتی بذارم بی بی , اون وقت می گین بذار نی نی ...همین خاله الهام خوبه .


نوشته شده توسط : الهام

برف چه رنگیه ؟؟ مزاحم تلفنی پر ....

دوشنبه 13 آذر 1385   07:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام ..

خوش می گذره ؟ من بر عکس وبلاگ نویس های دیگه براتون آرزو می کنم که حال و احوالتون خوب باشه .

شما برو بچ کجای ایران هستین ؟ هوا سرده ؟؟

برف هم دیدین ؟؟

ما که نمی دونیم برف چه رنگیه ؟؟( منظورم از ما خودمه , با من حال نمی کنم )

اگه همه مناطق تهران برف بیاد اون وقت معلوم می شه که هوا سرده .

انگشت سبابه ی دست راستم سوخته , خوب نمی تونم تایپ کنم .

وای می سوزه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

خب بریم سر قصه مون

دیگه هیچ خبری از مزاحم تلفنی نشد . حال فکر نکنید که دلم گرفته , نه اصلاً

این برای یه میلیون بار , من از صداش خوشم نمی یومد .

مامانم می گفت , تو که دوست داشتی مزاحم تلفنی ...منم بهش گفتم : خب آره , اما نه الآن

بعضی وقت ها آدم حوصله ی سر و کله زدن با خودش رو نداره , چه برسه به یه زبون نفهم دیگه

این دومین مزاحم تلفنی خونه ی ما بود .

اولی صداش خوب بود , به قول خودش اسمش حمید بود . اون زمان هم من هیچ تمایلی با صحبت باهاش نداشتم . احساس کردم که صداش شبیه این عمله بناهاست ...

اونم یه جوری به کمک مامان از شرش خلاص شدیم .

( خیلی وقت ها دلم براش تنگ می شد )

ولی خیلی خوشحالم که از پس این یکی بر اومدم . نکته ی جالب این بود که 28 سال سن داشت . از نظر طالع بینی اونم سن می شد باهاش گفتگو و در نهایت ازدواج و .......

اما من که نمی دونستم دقیق متولد چه سالیه ...چه ماهیه ...چه خونواده ای داره ...

برسیم به این نکته که صدای جالبی نداشت .

مامانم می گفت باهاش قرار بذاریم اما خودمون رو نشون ندیم . ببینیم که چه طوریه ؟

منم با این پیشنهاد موافق بودم اما صداش......................

گاهی وقت ها صدا نشون دهنده ی قیافه و تیپ نیست . ولی خب من با صدای خش دار و کلفت بیریخت حال نمی کنم .....

این قضیه ی مزاحم تلفنی رو برای سپیده تعریف کردم , اونم خندید و گفت خوش به حالت , تو باز با این مزاحم تلفنی ها نشستی حرف زدی ؟؟

آخه کجای این داستان خوش به حال داره . خب من باید حرف بزنم که بفهمم که مزاحم من چه طور آدمیه .الکی که نمی شه از کنار این موضوع به این مهمی و حیاتی گذشت ؟

خب یه کم عذاب وجدان دارم که باهاش بد برخورد کردم اما تقصیر خودش بود .

تو رو خدا می بینی این ممد قصه ی ما چه طوری وبلاگم رو به گند کشوند ... تا کی یاد و خاطره ی کوفتی اش باید تو این ذهن وامونده ام و همین طور وبلاگم باشه خدا داند و بس .

اما خب بساط خنده ی ما رو برای مدتی جور کرد . که این جای بسی خوشحالی داره .

از بحث ممد و مزاحم تلفنی که بگذریم می رسیم به وبلاگ نویس ها

_ تا الآن به چندین بذار بگم چند تا , فکر کنم 50 تا ...چه می دونم...وبلاگ سر زدم و نظر هم دادم اما هیچ کدومشون سری به این ورا نزدن . شاید هم زده باشن .

خب این مساله منو خیلی ناراحت کرد و به این نتیجه رسیدم که وب گردی خیلی بهتر از وبلاگ گردیه .

یه پیشنهاد تازه به جای پی نوشت بدین .. همه جا پ . ن هست .

به انتخاب خودم : تک جمله ای ها

ت . ج : اگه کسی یه والپیپر با ابعاد 768.1024 پس زمینه مشکی داشت , خوشگل هم باشه , منحرف نباشه , برام بفرسته .

ت .ج : راستی برف چه رنگیه ؟؟؟

ت .ج : همه حرف هام موند ..این که چرا اسم وبلاگ عوض شد . این پست برای دو روز پیشه

این عکس کار خودمه ...نهایت استعداد


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای مزاحم تلفنی ....ممد

جمعه 10 آذر 1385   01:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

آخرین ایمیلش رو روز پنج شنبه دیدم . وقتی دی سی شدم و مشغول خوندن شدم , یه هو دلم گرفت .

راستی چرا عمر این دوستی اونم به صورت ایمیلی فقط یک سال دووم داشت ؟؟

تو همین افکار بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد . کی ؟ ساعت 11 صبح . وقتی که بعد از دی سی شدن خوابیدم .

صدایی شبیه انصاریان ( اگه این حاج آقا رو بشناسین که می دونم همه تون می شناسین ) اون ور خط گفت نسرین هست ؟ گفتم اشتباه گرفتین .

( دیروز هم زنگ زده بود و می گفت فرشته هست ؟ منم جوابش رو دادم )

اما انگار عاشق ما شده بود .

گفت : من می خوام با شما حرف بزنم . ازت خوشم اومده و دوست دارم و ...................

منم گفتم : آقا اشتباه گرفتین . من اصلا از صدات خوشم نمی یاد . گفت مگه چشه ؟

گفتم : شبیه انصاریان ه .

گفت : کی هست ؟

گفتم یه حاج آقاییه .

( انگار دو زاری اش نیفتاده بود یا این که واقعا انصاریان رو نمی شناخت )

گفتم دیگه اینجا زنگ نزنید .

گفت نه و نمی شه و .......

گفت : شما مطلقه هستین یا دخترین ؟

گفتم به تو چه .

خلاصه بعد از کلی اصرار گفتم من دخترم

گفت چند سالته ؟

گفتم : شما چند سالته ؟

گفت : 28

گفت متولد 60 هستی ؟ 61 ؟

گفتم نه

گفت بگو دیگه ( با حالت تمنا )

گفتم : 65

گفت : ماشاءالله ...اصلا بهت نمی خوره .

( صدای من ممکنه کمتر از سنم بخوره ولی بیشتر از سنم نمی خوره , حالا این ماشاءالله گفتن چه حکمتی داشت خدا می دونه )

کلی گیر داد سر اسم من

گفتم : تربچه

گفت : اسمت عاطفه است ؟

گفتم : تو بگو عاطفه ( بعد ش اسم های جوادی مثل شهین و شهلا و پروانه و پروین رو اضافه کرد )

دقیق یادم نیست اما خدافظی کرد و قرار شد یه ربع دیگه زنگ بزنه که یه ربعش کشید به چند ساعت

ساعت سه بعد از ظهر زنگ زد , من و مامان و خواهرم زیر کرسی داشتیم سریال طبقه دوم رو می دیدم .

با صدای تلفن از جا پریدیم .

من گوشی رو برداشتم .

گفت سلام . منم محمد... بهم بگو ممد ...یا مملی ( فکر می کرد خیلی شوخه بچه )

اسمش رو قبلا گفته بود که محمده .  گفتم از اسم محمد خوشم نمی یاد . گفت چرا هر چی من می گم م یزنی تو پوز ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم مدل من این طوریه .

منم خنده ام گرفته بود .

گفتم از بیرون داری زنگ می زنی ؟ گفت اره ...گفتم برو خونه ..گفت برم خونه که تلفنم بیفته و پدرم رو در بیاری ؟

بعدش

گفت : داشنجویی؟ گفتم اره

گفت : دانشجوی چی ؟

گفتم حسابداری

گفت : پس حساب ما رو برس .

گفتم : دارم می رسم .

............................................

بعدش  خودش رو کشت که بدونه اسم من چیه ؟ منم نگفتم .

گفت تنهایی ؟

گفتم آره

گفت کاشکی من پیشت بودم , باهات حرف می زدم , یه ماچت می کردم , بعد عشق و حال

آقا منو می گی ..............

گفتم خفه شو آشغال عوضی

گفت : فحش می دی ؟

گفتم اره

بعد گوشی رو تق گذاشت .

........................................

خیلی مرتیکه حرف زد . صداش به 50 ساله ها می خورد ...من هر چی ضایعش کردم ول کن نبود .

کلی چرت و پرت دیگه هم گفت . مامان و خواهرم هم هی می خندیدن .

منم گاهی خنده ام می گرفت . و تو خونه ادای صداش رو در می آوردم .

هزار دفه گفتم :  از صدات خوشم نمی یاد ...

تازه می گفت تلفنت رو رفیقت بهم داده ..گفتم کی ؟

گفت علی .

گفتم علی  دیگه کیه ...من علی نمی شناسم

گفتم دوست دختر داری ؟

گفت دو تا

گفت تو چی ؟  گفتم من یه چند تا دارم ...گفت خب منم هستیم دیگه .

 

این پسره خیلی پر رو بود . بیچاره ممد . ولی من حالش رو هی می گرفتم .

اینم ماجرای من و مزاحم تلفنی ...احتمال داره که بازم بزنگه .

نمردیم و یکی ما رو دوست داشت . 

 

پ ن : ممکنه بازم زنگ بزنه , اما من دیگه حوصله اش رو ندارم . از صداش بدم می یاد .

پ ن : زیاد برای این پست وقت نذاشتم  اگه باحال نشد شرمنده .

پ .ن : خلاصه نوشتم که طولانی نشه


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای رفتن من و خواهرم به کتابخونه

جمعه 3 آذر 1385   07:11


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

یکی از خاصیت های وبلاگ نوشتن اینه که آدم هر چی دلش می خواد می تونه بنویسه ..از هر کسی و از هر چیزی می شه نوشت .

 

_ طبق آمار به دست آمده ما به این نتیجه می رسیم که مردم ایران هر 4 سال یک بار یه دونه کتاب می خونن .. حالا این تیکه رو داشته باش تا بقیه اش رو بگم .

دیروز من و خواهرم تشریفمون رو بردیم به کتابخونه ی نزدیک خونه مون برای امانت کتابی در مورد ریاضی .

کتابدار یه آقایی بود با این مشخصات : 35 به بالا ( شاید دارم سنش رو زیاد می گم ) , با موهای قهوه ای روشن ...با ریش و سبیل

به این یارو کتاب مورد نظر رو گفتیم و اون هم آدرس کتاب های بخش ریاضی رو داد .

کمتر از ده دقیقه کتاب رو پیدا کردیم .

بعدش کارت کتاب رو در آوردیم که اسم و شماره عضویت رو بنویسیم تا یارو مهر بزنه و ما هم بریم خونه . ( غیر از این چیز دیگه ای نمی تونه باشه )

از شانس قشنگ ما یارو گفت : شماره عضویتت چنده .

خواهرم جواب داد .

گفت : باطل شده . شما نمی تونین کتاب بردارین . بعد از چند ماه تازه اومدین ؟

خواهرم گفت : خب تمدید می کنیم ..

یارو گفت : ساعت تمدید تا قبل از 3 و نیمه . نه الان

من گفتم : می شه پول داد ؟

گفت : مگه کتاب فروشیه ؟

گفتم : یعنی مبلغ تمیدید ؟

گفت : قبل از سه و نیم بیایین .

خواهرم گفت : خب چی کار کنیم ؟ من به این کتاب ها نیاز دارم .

یارو گفت : نمی شه ...شما که از کتابخونه استفاده نمی کنید تازه الآن اومدین ؟

اون لحظه من دوست داشتم ساعت برنارلد رو داشتم و زمان رو متوقف می کردم و کتاب ها رو بر می داشتم و می رفتم .

خواهرم گفت : حالا نمی شه یه لطفی کنید که ما این کتاب ها رو ببریم ؟

یارو گفت : نمی شه .

من و خواهرم مستأصل بودیم که چی کار کنیم . یارو هم پای کامپیوتر بود . فکر کنم چون دید ما مثل سریش وایسادیم و از جامون تکون نمی خوریم , فکری کرد که حالمون رو بگیره اما من پیشدستی کردم . چرا؟ چون ...............

یارو گفت : کارت شناسایی همراتونه ؟

( پیش خودش گفت : بذار لطفم رواین طوری کنم که اینا هم بگن نه و ضایع شن و برن )

من گفتم گواهینامه اشکالی نداره ؟

و سریع گواهینامه ی نازنینم رو دادم بهش .

یارو مثل اینایی که بهت زده باشن زیر و روی گواهینامه ام بررسی کرد و گفت مال خودته ؟

گفتم : بله

اون لحظه فهمیدم که داره پیش خودش چه فکری می کنه .. فکر این که اصلا به قیافه و سن و سال این دختره نمی یاد که گواهینامه داشته باشه . عجب شانسی د اره که کارت شناسایی همراشه

بعدش هم گفت شنبه کتاب رو بیارین و بعد گواهینامه تون رو بگیرین .

منم گفتم : مراقب باشین که گم نشه . ( با طعنه گفتم )

گفت : ارزش کتاب بیشتر از گواهینامه است

می خواستم بگم : دهنت رو ببند , اگه این طوریه پس دو تا کتاب می یارم و به جاش دو تا بر می دارم .

چرا زر مفت می زنی . دیگه اینا رو نگفتم . گذاشتم برای سری بعد .

القصه

ما اومدیم بیرون . هم خوشحالم بودم و هم ناراحت . نمی دونستم به کی فحش بدم ؟ به خودم که گواهینامه ام رو گرو گذاشتم پیش این مرتیکه ؟ به  این نامرد که بویی از انسانیت نبرده ؟ به خواهرم که چرا زودتر نرفته برای تمدید کارت عضویتش ؟ و یا به معلم خری که گفته تحقیق ریاضی بیارین و آخرش همه چی با دو نمره ی ناقابل تموم می شه ؟

 

می خوام دو تا کار انجام بدم . 1 : از هفته ی دیگه برم کارت عضویتم رو تمدید کنم و روزهای زوج برم کتابخونه تا چشم این مرتیکه در بیاد تا بفهمه اگه خواهرم به دلیل مشغله ی درسی نمی تونه از کتابخونه ی کوفتی تون استفاده کنه , من می تونم ...اون قدر راه می رم رو اعصابت که خودت به غلط کردن بیفتی ..تا بفهمی من بیشتر از تو کتاب می خونم .

کار دوم اینکه : اگه جواب بده جوابش رو می دم ... پیش همکاراش ضایعش می کنم که حساب کار دستش بیاد ..هنوز منو نشناخته ...نیگاه به قیافه ی مظلوم آدم می کنن و هر چی دری وری دلشون می خواد به آدم می گن . به موقع حالش رو گرفتم اینجا اطلاع می دم .

 

ما چی یاد گرفتیم ؟

هیچی

حقمونه که آمار کتاب خوندمون باید این قدر نسبت به کشوری مثل فرانسه که روزی 3500 جلد کتاب به فروش می رسه افتضاح باشه  .

چرا ؟

مسأله فقط قیمت کتاب نیست ... درسته که برای خرید یه کتاب باید کم کم 3000 تومن یا بیشتر تو جیبت باشه . اما دلیل اصلی کتاب خوندن این نیست . اگر این هم باشه , چرا مردم ما از کتابخونه ها استفاده نمی کنن ؟ یا فقط الکی عضو می شن .

شاید ما بی فرهنگ شدیم که امانت داری رو از یاد بردیم , یه کتاب به امانت می گیریم و یه کتاب داغون تحویل کتابخونه می دیم .

چرا وقتی یه کتاب از کتابخونه می گیری , یاد درخت هایی می افتی که روش یادگاری می نوشتی ؟

چرا وقتی نیاز مبرم به کتاب پیدا کردیم باید بریم کتابخونه ؟

چرا وقتی کتاب مورد نظر رو پیدا می کنی اما کتابدارمی گه در دست امانته ؟ خب از بس کتاب زیاد داریم که همه می رن می خونن به ما نمی رسه ...نخیر ..کتاب یه دونه داریم که باید از زیر دست هزار نفر بگذره و داغون بشه تا روزی روزگاری قسمتت بشه و بتونی کتاب رو به امانت بگیری .

 

یا شاید کتابدار های کتابخونه , فرهنگ درست برخورد کردن رو ندارن و همه رو فراری می دن ؟

به نظر شما علت چیه ؟

به خواهرم گفتم : تقصیر خودمونه ... از بس بی فرهنگ شدیم که برای امانت یه کتاب کلی وثیقه باید بذاریم .

 یه وام دانش آموزی اگه خواهرم بخواد از مدرسه بگیره , اونم برای 50 هزار تومان باید در قبالش چک گرو بذاره .

اینه .............

دلم پره ...چهارشنبه گذشت . دلم برای گواهینامه ام تنگ شده .. به قول خواهرم این گواهینامه ات به یه دردی خورد . و خوشحالم که چشم اون یارو با دیدنش در اومد

پی نوشت :

1: نمی دونم توی این پست کی حق داشت . اما به قول مامانم معنی  بشین و بتمرگ و بفرما یکیه , ولی مهم اینه که از کدومش استفاده کنی .  از آدم های بد اخلاق بدم می یاد .

2: می خواستم یه سری وبلاگ هایی رو که ارزش خوندن دارن و نسبتا زود به زود به روز می شن اما کسی از وجودشون خبر نداره رو پیدا کنم و اینجا معرفی کنم . اگه کسی چنین وبلا گ هایی رو سراغ داشت خبرم کنه . ممنون می شم .

3: آی دی من : yebandeyekhoda_f   سمت چپ هم هست ..میتونید اد کنید .

4: بازم مرسی که به من سر می زنید و این وبلاگ رو دنبال می کنید .

اگه بگم بیشترین انگیزه ای که منو ترغیب می کنه که بیام اینترنت همین وبلاگه دروغ نگفتم .


نوشته شده توسط : الهام