تبلیغات
majazi - پست های آبان 1385

جستجو

 

نکته ها ....قسمت ۵

دوشنبه 29 آبان 1385   07:11


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    فراموش نکن که در کار و در روابط خانوادگی , اعتماد مهترین چیز است .

Y    با همکلاسی های سابقت دوره مهمانی ترتیب بده .

Y    تایپ کردن را یاد بگیر .

Y    هرگز اجازه نده کسی تو را افتان و خیزان ببیند .

Y    هزگر مبلغی بیشت از توان باختت , در بورس سرمایه گذاری نکن .

Y    شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن . نود و پنج درصد خوشبختی ها و بدبختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود .

Y    عادت کن چنان در حق کسان خوبی کنی , که هرگز نفهمند تو بودی .

Y    همیشه چیزی زیبا پیش رو داشته باش , حتی اگر یک شاخه گل مینا در یک لیوان آب باشد .

Y    قانون اساسی کشورت را بخوان .

Y    فقط آن کتاب هایی را امانت بده که از نداشتنشان ناراحت نمی شوی .

Y    به افکار بزرگ فکر کن , اما از شادی کوچک لذت ببر .

Y    خواندن گذارش های مالی را یاد بگیر .

 


نوشته شده توسط : الهام

دست و پنجه زدن با مرگ .......

شنبه 27 آبان 1385   07:11


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

هنگام پاییز
زیر یك درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
و هزاران قلب یك درخت
گورستان ... قلب من شد

 

 

سلام ...روزا و شبای پاییزیتون بخیر و خوشی

حالتون چه طوره ؟ رو به راهین ؟ سلامتین شکر خدا ؟؟؟

منم خوبم

اما

قبل از هر چیزی

رسماً می خوام بهتون اعلام کنم که از دم بی معرفت تشریف دارین .

یه وقت نگین تو مرده ای , زنده ای ؟ خبر مرگت کجایی ؟؟  بازم به ادی دست قشنگ

از شما پنهون نباشه  یه چند باری رفتم دم مرگ ...جاتون خالی

کی بود ؟ نمی دونم کی بود اما شب بود ..خب ؟ احساس کردم که دلم درد می کنه و حالم بده ...به مامانم گفتم من دلم درد می کنه ...

سریع بلند شد که یه چایی نبات برام درست کنه , خواهرم هم مسخره بازی در آورد و گفت پیمونه اش  پر شده و باید بره ( آخه از خواب پریده بود و اعصابش خرد شده بود بیچاره (

حالا تا مامانم می خواد بره , خواهرم می گه , صبر کن ...ولش کن ..این رفتنیه ...دیگه فایده نداره

منم هی می گفتم : عزرائیل اینجا منتظر من وایساده ..منتها دو دله

خلاصه کمک های اولیه شروع شد ...چایی نبات رو خوردم و یه کیسه آب جوش هم گذاشتم ...

مامانم گفت خوبی ؟ گفتم هی می گیره ول می کنه ...این عزرائیل با ما شوخیش گرفته ..

بیچاره نمی دونه بره , بیاد ؟ منو با خودش ببره ؟ نبره ؟

 

شب رو گذروندیم یه طورایی ...صبح از خواب بیدار شدم که ببینم ساعت چنده . خب ؟ دیدم ساعت هشته ..بعدش گفتم از موقع نت اومدن گذشته , بذار بخوابم ...بعدش  عوض اینکه سرم رو بذارم رو متکا , محکم سرم خورد به لبه ی تخت ...

یه آخی گفتم و بیهوش شدم

خیلی باحال می شد اگه به گیجگاه می خورد ...نشد

حالا این تموم شد و رفت ...

همون روز با مامانم رفتیم مدرسه خواهرم...موقع برگشتن یه پژو نزدیک بود به من بزنه که من جا خالی دادم

این طوریاست دیگه ... چه کنیم ...رو زمین با مرگ دست و پنجه نرم می کنیم

از شوخی گذشته یه کم سرم شلوغ شده ...می گذرونیم دیگه ...صبح بلند می شیم صبحونه می خوریم , ظهر نهار و شب شام ....بعدش هم مسواک و لالا ...دوباره روز از نو و روزی از نو

ولی دوباره از شوخی گذشته مشغول یه کارایی هستم که حالا بماند ..

 

_ راستی یه خواب عشقولانه هم دیدم ....خواب دیدم تو ایستگاه اتوبوس نشستم ..خب ؟

بعدش یه پسره می خواست با من دوست بشه

منم انگار تو خواب حوصله اش رو نداشتم , بعد نمی دونم چرا این قدر سریع تو خواب اتوبوس اومد و اون هم سوار اتوبوس شد و رفت ...اصن نفهمیدم که یه هو چه طور شد رفت ....

همون بهتر که رفت

 

 

پی نوشت :

 

1: یه خبر خوش : فقط سکته نزنی ...راست کلیک رو فعال کردم ...اما یه شرط داره ...هر کی راست کلیک کرد تو این وبلاگ یه فاتحه برای امواتش بفرسته , ما رو هم در ثوابش دخیل کنه ...

2: یه جورایی معذبم وقتی با فونت Tahoma می نویسم ...ولی خب یه طورایی برای خودش قشنگه

3: هر کی به روز شد به من خبر بده , می یام بهتون سر می زنم ...خب ؟ افرین ...

4: آهنگ وبلاگ رو عوض کردم , از قبلیه خوشم می یومد , اما چون نمی خواستم تکراری بشه برداشتمش..اگه وقت کنم حتما چند تا قشنگش رو می ذارم که بذارین تو وبلاگ هاتون

5: به امید روزای ابری و بارونی


نوشته شده توسط : الهام

اگه من پسر بودم ....

شنبه 20 آبان 1385   07:11


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

مامانم همیشه می گه : اگه خدا نخواد به کسی بچه بده , پسر می ده ..اگه بخواد به کسی بچه بده اون وقت دختر می ده   ها ها ها

یه مدتی بود که از شما پنهون نباشه که فکر و ذهنم به این موضوع که اگه من پسر بودم مشغول بود ...

به این فکر می کردم اگه من خدای نکرده , روم به دیوار , گلاب به روتون , پسر بودم , چه اتفاق مهمی رخ می داد , یا اصن خوب بود یا بد .؟

همه ی این افکار به چند تا اگر ناقابل خلاصه شد ...

بخونید Smiley

اگه من پسر بودم می رفتم سرکار , دیگه مشکلی بابت محیط خوب  و دوری راه نداشتم ...خدایی سر هر کاری همه خواستن ازم سوء استفاده کنن و منم که مثبت ..+

اگه من پسر بودم در این هوای پاک می رفتم زیر بارون پیاده روی ...اصن هر وقتی که دلم می گرفت , می رفتم بیرون ...پارک , سینما , حالا هر جا

اگه من پسر بودم مطمئناً دوست دختر نداشتم , هرگز هم مثل بز دنبال دخترا راه نمی افتادم ..چه معنی داره ؟

اگه من پسر بودم مجبور نبودم موهام رو بلند کنم , این موهای  نیم متری دراز رو کوتاه می کردم و از شرش خلاص می شدم .

اگه من پسر بودم قیافه ام رو شبیه الجنه ها درست نمی کردم , مثل آدم تیپ می زدم

اگه من پسر بودم , تنهایی مسافرت می رفتم ..شمال , مشهد , پیش شما ها حالا هر جایی

اگه من پسر بودم هفته ای یه بار کوه می رفتم ...وای چی می شد ؟

اگه من پسر بودم با پسرای اینترنت و وبلاگ نویس قرار می ذاشتم و باهاشون دوست می شدم

اینجا پسر شدن می ارزه ..خدایی خوب نبود ؟؟

اگه من پسر بودم مثل تراکتور سیگار دود نمی کردم .

اگه من پسر بودم می رفتم سربازی ( احساس می کنم اونجا بهم خوش می گذره ) به خدا آقایون پسر سربازی اینقدرها هم که ازش می نالین بد نیست ...

اگه پسر بودم حتما اعتماد به نفسم از اینی که هست بالاتر بود .مثل خود شما پسرا ( این تیکه جای بحث داره که من ترجیح می دم راجع بهش صحبتی نکنم )

اگه من پسر بودم , هر وقت می خواستم جایی برم سریع حاضر می شدم . ( نکته کنکوری )

اگه پسر بودم  از دوستام می تونستم هر چیزی که می خواستم قرض بگیرم ...فکر می کنم پسرا دست و دلباز تر از دخترا هستن ...( البته به طور کلی , استثنا هم داره  ) یه نمونه اش یه دوربین عکاسی دیجیتالی یه کوفتی که بتونم عکسم رو بذارم تو کامپیوتر  

و در آخر بگم که اگه من پسر بودم , مثل الآن یه پسر خوب و مثبت بودم ...اهل دعوا و خلاف هم نبودم

 

این یه نمونه از افکار بنده بود ...البته سعی کردم یه طوری بنویسم که به آقایون پسر برنخوره و از به دنیا اومدنشون پشیمون نشن

از همه ی اینا بگذریم آیا کسی اینجا هست که نخواد پسر باشه ؟؟  


نوشته شده توسط : الهام

معرفی یه کتاب خوب به شما...و چند حرف دیگه

دوشنبه 15 آبان 1385   07:11


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

خوبین ؟

این چند وقته الکی سرم شلوغ بود , راستش حال و حوصله ی نت اومدن رو ندارم

کلی حرف توی ذهنم داشتم که بزنم اما موقع تایپ کردن دیدم هیچی نمی تونم بنویسم ...خوبه من نویسنده نیستم , حالا  آدم اگه بخواد خودش توی دفتر خاطراتش یه چیزی بنویسه , هر چی سر هم بندی کنه و بنویسه اشکالی نداره , چون کسی نمی خونه ...اما اینجا یه کم دشواره ...باید یه جوری بنویسی که حوصله ی کسی سر نره ...احیانا این وبلاگ رو می خونید دود از کله تون بلند نمی شه ؟

مثلا همین پست قبلی و قبل ترش احساس می کنم خوب ننوشتم ... من همیشه از انشا نوشتن حالم بهم می خورد ...هیچ وقت هم فکر نمی کردم که کارم به نوشتن وبلاگ برسه ...

القصه

این اواخر اتفاق های خوب برام افتاد , همش هم به خاطر کتاب " 4 اثر از فلورانس اسکاول شین "

بچه ها بهتون توصیه می کنم که این کتاب رو بخرین , قیمتش هم نسبتا مناسبه ( 3500 تومان ) اگه شما این کتاب رو بخونید کل زندگی تون عوض می شه ..من این کتاب رو قبلا خونده بودم , اما به دلیل اینکه استاد زبانمون بهمون گفت برین بخرین و ترجمه اش کنیم , من دوباره به این کتاب جذاب رسیدم .

من این کتاب رو نداشتم و یکی از دوستام کتاب رو بهم داد که برم کپی بگیرم ... خودم دوست داشتم که کتاب رو بخرم اما کی حال داشت تنهایی بره انقلاب ...

اما

..همون شب دوستم زنگ زد که فرداش ( که دیروز باشه ) بریم انقلاب برای خرید کتاب ...این طوری شد که من این کتاب رو خریدم ...

اگه من فرصت کنم هر سری چند صفحه ای اش رو تایپ می کنم و می ذارم تو وبلاگ که شما هم استفاده کنید ...اون وقت می فهمید که من چی می گم

لااقل بد نیست شما هم یه چیزی از این وبلاگ کوفتی من یاد بگیرین ...

یه کتاب دیگه ای هم دارم به اسم " شفای زندگی " از خانم لوییز هی ...این هم کتاب قشنگیه...حتما سعی می کنم این کتاب ها رو در اختیارتون قرار بدم ..متاسفانه تو اینترنت این کتاب ها به صورت الکترونیکی نبود وگرنه می ذاشتم برای دانلود

 

آدم وقتی این کتاب ها رو می بینه دوست داره همه شو بخره ...ولی بدبختانه خیلی از ما از این کتاب ها رو تو کتابخونه ی خونه مون داریم و هیچ استفاده ای ازشون نمی کنیم . می ذاریم برای دکور

فقط یاد گرفتیم که کتاب های درسی بخونیم برای گرفتن مدرک بیخود لیسانس و ....

با خوندن این  کتاب هیچ چیزی یاد نمی گیری و فقط وقتت رو هدر دادی  ...حتی مدرکش هم به دردت نمی خوره .

 

فکر نمی کردم این حرف ها طولانی شه , اما می ارزید ...

این قالب وبلاگ تگ نظر سنجی نداره , خیلی دوست داشتم بدونم که به نظرتون هر چند وقت یه بار به روز کنم بهتره ...

خوشبختانه این سریال " اولین شب آرامش " هم تموم شد ... نظر خاصی راجع بهش ندارم ...

فعلا کشته مرده ی این سریال " روشنایی شهر " یک شنبه ها ساعت 9 از شبکه دو  می باشم

از  این بابک حمیدیان و اشکان خطیبی خوشم می یاد ...بامزه ان ...

تو ماه رمضون هم سریال زیر زمین رو بیشتر از همه دوست داشتم ...صاحبدلان یه نمه تخیلی بود

خدایی می بینید چه طوری از این موضوع می پرم به یه موضوع دیگه ؟ اینا همه استعداد می خواد

در ضمن من طرفدار فوتبال نیستم , تو پست های قبلی ام نوشته بودم که متنفرم از فوتبال.

نه آبی ام و نه قرمز و نه تیم ملی ...گاهی وقت ها اونم از روی بیخوابی و بیکاری شاید باشگاه های اروپا رو تماشا کنم , ( سالی یه بار) که بیشتر توجه می کنم به ریخت و قیافه ی بازیکنان و مدل موهاشون تا به بازیشون / اینم از جنبه ی زیاد بنده است

بچه ها تازگی ها بنده ماست درست می کنم مامان ...باور می کنی ؟ بابام شیر می خره , مامانم شیر رو می جوشونه و بعد من ماست درست می کنم

دلتون وسوزه ..دختر همه چی تموم به من می گن

 

پی نوشت :  

_ اگه ناراحت نشین طولانی بنویسم که هم همه ی حرف هام گفته بشه و هم سر شما گرم و هم دیر به دیر آپ کنم

_ یه دوستی میل زده بود و از خودش تشکر در  وکرده بود بابت این وبلاگ ...ممنون از لطفتون ...مگر ما تو این وبلاگ یه موفقیتی کسب کنیم ...

_ یه دوست گلی هم نظر داده بود که این وبلاگ رو خونده و می خواد با بنده چت کنه , چشم , مایه ی افتخار بنده است .. من مثل جن می یام و میرم ...هفت تا هشت صبح هر وقت عشقم کشید می یام نت

_ هر کی دلش خواست می تونه نظر خصوصی بده , کسی که حرف من رو گوش نمی  ده ...تیک پیام خصوصی رو بزنید , خب ؟ بعد نظر فرستاده می شه به صورت پنهان که فقط خودم می تونم میبینم

 

_ راستی موضوع پست بعدی " اگه من پسر بودم ....


نوشته شده توسط : الهام

اگه می خواستم تو دفتر خاطراتم بنویسم ...

پنجشنبه 11 آبان 1385   07:11


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

من حدود دو سال توی دفتر خاطراتم هر چی که دلم می خواست می نوشتم ,اما حالا قصد دارم که بندازمش دور و پاره اش کنم ...

همش امروز و فردا می کنم , انگار هنوز وقتش نرسیده یا شاید دلم نمی یاد .

می دونی اون دفتر برای کسانی سیاه شد که فکر می کردم آدم هاش منو به همون اندازه ای که دوستشون دارم , ( شده یه ذره ) منو دوست دارند . اما بعد ها فهمدیم اشتباه کردم ...

اگه قرار بود روز نوشت 2 شنبه 8 آبان رو  ثبت کنم این طوری می نوشتم ...

 

بعد از ظهر رفتیم خونه ی مامانی ( مادربزرگ ) , ولی ای کاش نمی رفتم ...چرا ؟

چون دوست نداشتم جواب یک سوال تکراری رو هزار بار به یه دختر بچه 12 ساله بدم .

بیشتر وقت ها به حساب فامیلی هیچی نمی گم , اما آخرش تو دلم باید کلی فحش بدم ...این که نشد .

میلیون ها بار از من پرسیده که کی کلاس زبانت تموم می شه و منم میلیون ها بار در جواب گفتم نمی دونم , آخراشه ...( اصن به تو چه ؟)

برای طعنه بهم گفت : اونجایی که تو می ری سطحش پایینه و سیستمش اگه فلان طوری باشه بهتره و اله و بله و ........

_ آخه اون موقع که بنده رفتم برای زبان ثبت نام , تو اون قدر جوجه بودی که نمی تونستی فارسی رو درست حسابی حرف بزنی , وگرنه حتما باهات مشاوره می کردم.

_ اگه می خوای سطح اطلاعات خودت رو که در حد دوم راهنماییه با من بسنجی باید بگم خیلی بچه تر از اونی هستی که بخوای واسه من تیریپ انگلیسی بیایی .

حالا اگه کلاس زبان می رفتی , می گفتم یه چیزی ...

بارها از من سوال های بیخود کرده و جوابش رو هم می دونسته  , فقط به این خاطر که کلاس بذاره .

آخه چرا ؟

من از این جور آدم ها حالم بهم می خوره ...متنفرم ....

نه می شه حرف زد و نه می شه ناراحت نشد .( درست گفتم ؟)

موندیم این وسط چی کار کنیم ..این مردم کاری می کنن که آدم هر غلطی که می خواد بکنه تو خفا انجام بده ...وگرنه باید به کوچیکتر از اینها جواب پس بدی .

شاید تو بگی چرا ناراحت شدی , اما وقتی آدم نتونه به حساب فامیلی جواب بده  مجبوره حرفش رو قورت بده , اون وقت براش عقده می شه و تلافی و ....

 

پی نوشت :

*فک کنم کمتر بیام , مثلن سرم داره شلووووووووووووووغ می شه .شاید هم بیام

* ما بی خیال تعریف سریال بوی خوش زندگی شدیم ( می دونم که گند ترین سریال ایران بود )


نوشته شده توسط : الهام

تعطیلات این جوری گذشت

یکشنبه 7 آبان 1385   04:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

اجازه می دین من یه دعا کنم ؟

* خدایا به حق تن تب دار سماور و دل پر خون قوری , این میهن بلاگ رو شفا بده .

اگه این میهن بلاگ اذیت نمی کرد الآن یه پست جدی جلو روتون بود ...پریروز یا پس پریروز بود که اصلا خود میهن بلاگ باز نمی شد ..فکر کنم دوباره لوله ی آبی ترکیده که این سرورها مشکل پیدا کرده ..مثل سری پیش که تو وبلاگ مدیرش دیدم ...به هر حال همه چی به هم ربط داره ...البته راه حل برای من زیاده :1/ دات کامی شم ؟ ( که از این سوسول بازی ها خوشم نمی یاد ) 2/ بی خیال این وبلاگ شم

من گزینه ی هیچ کدام رو انتخاب می کنم

از همه اینا گذشته با این تعطیلات چی کار کردین ؟ از سه شنبه تا جمعه ( فک کن ؟)

سه شنبه که ما بعد از ظهر رفتیم خونه ی مادربزرگه .

من که حال و حوصله ی رفتن نداشتم اما دیدم بهتر از تو خونه نشسته , اما ای کاش که تو خونه می تمرگیدم اما نمی رفتم ...

خب وقتی چشمت به فامیل بسیار دوغت بیفته , چه حالی می شی ؟ البته بی بخار و سیب زمینی هم یکی از خصلت هاشونه ...

آقا و خانمی که تو باشی , از بس صدای تلویزیون رو زیاد کرده بودن که از کله ام داشت دود بلند می شد ... یه کم دیگه که می گذشت سر درد می گرفتم ...بیچاره مادربزرگم , قبل از اینکه بچه هاش بیان می خواست سریال ببینه , اما نشد که ....تو خونه ی خودش هم اختیار نداره .

از همه ی اینا مهمتر من هم نتونستم قسمت آخر بوی خوش زندگی رو ببینم ...

بچه ها اگه کسی قسمت آخر رو دیده برام تعریف کنه ...

این از روز سه شنبه

روز چهار شنبه و پنج شنبه من علاف بودم , با خوردن تخمه و زیر کرسی و تماشای تلویزیون مشغول بودم ...

( آخ کرسی خیلی حال می ده )

و اما

جمعه مامانم گفت که بریم خونه ی خاله اش , طفلی قلبش درد گرفته بود ..

همسرشون محمود آقا اینگده حرف های باحال زد که کلی خندیدیم ...دخترش هم هی می گفت بسه دیگه ...می گفت : می خوام این دخترا رو بخندونم ( جوون شی پیر مرد )

خدایی از این آدم هایی که سن و سال زیادی دارن , بالای 60 هستن و اخلاق خوب و مهربون دارن , خوشم می یاد ...روحیه شون بهتر از صد تا جوون امروزیه  

اگه نمی رفتم پشیمون می شدم شدید

در کل این تعطیلی ها , علی الرغم خواسته ی بنده زود گذشت .

اما یه نمه کارای من رو عقب انداخت ...مثل رفتن به یه جایی , دادن قبض تلفن

بیشتر از همه از دست میهن بلاگ عصبی هستم .

 

پ ن :

* تو رو خدا آخرین قسمت سریال بوی خوش زندگی رو برام تعریف کنید .

* اگه این حرفا امون بده , در آینده حتما  جدی می نویسم .


نوشته شده توسط : الهام

تعطیلات رسمی بی خود و مزخرف ..

جمعه 5 آبان 1385   12:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

اول از همه می خوام دوتا دعا کنم ..شما هم بعدش بگین الهی آمین

_ خدا خفه کنه این میهن بلاگ رو ارور داد و نشد زود به روز کنم ..

_ خدا باعث و بانی اون نه نه قمری رو که این چند روز رو تعطیل کرد لعنت کنه ..

الهی آمین [-

یکی نیست بگه بیشور چرا تعطیل رسمی ؟ فقط مدارس رو تعطیل می کردین دیگه ...آدم وقتی این خیابون سوت و کور رو می بینه و اینکه همه مردم چپیدن تو خونه هاشون ( البته بعضی هاشون ) به طور کامل دق می کنه ..من که این جوریم

حالا مامانم می گه چون تو مدرسه نمی ری اینو داری می گی ...به خدا اون موقع ها هم عصبی می شدم با دیدن دو سه روز تعطیلی ...وقت هایی که درس و کار عقب مونده داشتم این تعطیلی ها به دردم می خورد ..اما این روزا اصلا حال نمی کنم

این تعطیلی ها به درد کسانی می خوره که یک : ویلا دارن شمال ( مثل یکی از فامیل های دور بی بخارمون )  دو : فک و فامیل های باحال و اهل گردش و تفریح و پیاده روی

که بنده هیچ کدوم از این موارد فوق الذکر شامل حالم نمی شه ...

خواهر خودم که مدرسه می ره , اعصابش از بابت این تعطیلی های بیهدف داره خرد می شه ...

بگذریم

این پست رو می خواستم بذارم بابت یه سری حرف هام به شماها

چند تا خواهش و تذکر و جواب به نظراتتون بابت پست قبلی

1: هر کی آی دی من رو اد کرده , لطفا آف های سند تو آلی زیاد نذاره , آف من می پره , اون وقت  آی دی ام رو از یاهو تون پاک می کنم ...( اخطار 1)  

2: هر کسی لینکش اینجا نیست , لینکش رو اضافه کنه و بعد من تایید می کنم ...برای تبادل لینک اول لینک من رو بذارین و بعد لینک خودتون رو اضافه کنید .( قابل توجه جدیدی ها )

3: من زود به زود عاشق می شم , خب ؟؟ هر سری هم برام اتفاق بیفته می نویسم اینجا

در ضمن چرا از اون پسره ( پیام بازرگانی ) بدتون می یاد ؟ به این خوبی , خوشگلی

ولی از شوخی گذشته من عاشق نشدم , اینقدر این فحش رو به من ندین

4: نظر خصوصی ندین , سارا ( عشق سپید ) شک کرده , فک می کنه کسی عاشق من شده یا بالعکس

حالا چیز مهمی هم که نمی گین پس چرا نظر رو خصوصی می دین ؟؟ ( اخطار 2) 

5: من هیچ دوست و رفیقی ندارم که بگم از بس دور و برم شلوغه , احساس تنهایی می کنم . یه دونه دوست دارم که اون هم کلی مشکل و گرفتاری داره ...

6: آدرس وبلاگ جدید که گفتم خفن می زنه رو حتما بهتون می دم , بذارین یه کم پا بگیره .

7: کلی حرف داشتم , بقیه باشه برای بعد

فعلا حرفی نیست ...باید سوخت و ساخت با این تعطیلی های کوفتی

تا بعد


نوشته شده توسط : الهام

ماه رمضون رفت حیف شد ....همسایه همسایه رو نمی شناسه

دوشنبه 1 آبان 1385   07:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

ماه رمضون تموم شد ..حیف شد ..

 

من عاشق این پیام بازرگانی هستم که می گه " من سپرده گذاری نکرد , حیف شد "

می میرم برای پسره ..عاشق شدم

آخ سلام علیک یادم رفت ..سلام خوبی , خوشی ؟ به قول سهیل ردیفی ؟؟

این ماه تموم شد و رفت , بیاییم یه دعای خوب کنیم .یعنی دو تا

1: خدایا همه مریض های کره زمین رو شفا بده [-

2: خدایا یه کاری کن که  امام زمان زودتر بیاد و ما رو از دست این دنیا و آدم های کوفتی اش نجات بده . [-

آمین

_____________________________

 

با آب و هوا چه می کنید ؟

تهران آب و هواش خوبه , بارون و هوای ابری

وقتی دیروز بارون بارید , من بیدار بودم , هول و هوش ساعت 2 این جورا بود , به مامانم گفتم یادته من تو این هوا شال و کلاه می کردم و می رفتم مدرسه . فک کن دو تا اتوبوس باید سوار می شدم ...مدرسه ام دور بود , منم خواب آلوده ...6 و نیم بیدار می شدم و ساعت هفت و نیم می رسیدم . دقیقاً یک ساعت تو راه بودم ..

پام که می رسید به مدرسه , می رفتم تو کلاس و سرم رو می ذاشتم رو میز و خواب

تا وقتی که زنگ بخوره ...سر کلاس هم اگه معلم کاری با ما نداشت من می خوابیدم ...

یه چند تا از بچه ها هم اذیتم می کردن و می گفتن برپا