تبلیغات
majazi - پست های مهر 1385

جستجو

 

نکته های کوچک زندگی .....

جمعه 28 مهر 1385   03:10


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    شجاع باش حتی اگرقلبا شجاع نیستی , به آن تظاهر کن . هیچ کس تفاوتش را نخواهد فهمید .

Y    بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر .

Y    یاد بگیر چیز زیبایی با دست بسازی .

Y    همواره دستی را که به سویت دراز شده , بفشار .

Y    اشتباهاتت را بپذیر .

Y    هرگز سالگرد ازدواجت را فراموش نکن .

Y    دوچرخه سواری کن .

Y    در امور خیریه با وقت و پولت سخاوتمندانه کمک کن .

Y    سلامتی را دست کم نگیر .

Y  اگر کسی مایل بود تو را استخدام کن , حتی اگر به آن شغل علاقه نداشتی , با او مذاکره کن . تا پیشنهاد کسی را شخصا نشنیده ای , در را به روی فرصت ها نبند .

Y    حتی اگر درآمدت خوب است , فرزندانت را وادار کن کار کنند و بخشی از شهریه کالجشان را بپردازند .

Y    از گفتن کلمات کنایه آمیز اجتناب کن .

Y    از صرف غذا در رستوران هایی که زرق و برق زیاد دارند , اجتناب کن .

 

 

از کتاب نکته های کوچک زندگی ...اچ جکسون براون ....ترجمه :زهره زاهدی

Life little instructions


نوشته شده توسط : الهام

آشتی با خواهرم ....ماه رمضون امسال

سه شنبه 25 مهر 1385   11:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

به خدایی که عشق را آفرید

{{{

یه مرده دو تا کراوات می بنده , ازش می پرسن چرا دو تا کروات بستی ؟

می گه : عقد و عروسی با همه

این جک رو یکی از بچه های کلاس زبان گفت , منم گفتم بیام براتون بگم که بخندین .

چه خبرا ؟

 

شنبه : آقاهه تایپیه به مامانم زنگید ..من خواب بودم , بلند شدم و رفتم .همش به خاطر شماها رفتم , بگو چرا ؟ چون گفتم اگه پول داشته باشم می تونم کارت اینترنت بخرم , بیام و به روز باشم و به وبلاگ هاتون سر بزنم

فک کن شب احیایی باید می شستیم و تایپ می کردم .

این سری قسمت های کتاب رساله آقای سیستانی رو باید تایپ می کردم ." احکام روزه "

یه چیزایی هم یاد گرفتم .

مثلا اینکه سرم و آمپول تقویتی روزه رو باطل نمی کنه .

دوستان جوجه ی من از فردا دوپینگ کنید که سر افطار از شدت ضعف نمیرین بکمپلکس و ب 12

 

احیا گرفتین ؟ خوش گذشت ؟ یعنی دعا معا کردین منو که ...

احیای اول بگو من هوس چی کردم ؟

اگه بگم به من نمی خندی ؟

هول و هوش ساعت 11 من و سپیده و صبا تو کنفرانس ( چت ) بودیم که من یه هو هوس کردم که برم پارک ملت پیاده روی   البته تنهایی , اما صبا گفت : سه تایی بریم ...دیگه به کل توهم زده بودم .

یکی نیست بگه همه این شبا احیا می گیرن , دعا می خونن , تو وبلاگ هاشون از این حرف ها می زنن اون وقت تو ...اصلا مگه خونه تون نزدیک اونجاهاست ؟؟............ :">

این ماه رمضون خیلی داره به من سخت می گذره . یه جورایی اذیتم .

خوب و خوراکم ریخته بهم .سحر ها مثل پارسال غذا نمی خورم , بعدش افطار ها هم یه چایی تلخ و باشه یه کم آشی , حلیمی ....اون هم به اندازه ی ده قاشق

نی نی کوچولو بیشتر از من می خوره

آره والا

بعدش از افطار بیدارم تا سحر با کامپیوتر و خط تلفن هر سه تایی احیا می گیریم چه احیایی شوودددددد

سحر بعد از نماز می خوابم تا ساعت 12 , 1 .

بعدش دوباره نماز ظهر می خونم و می خوابم تا دم افطار .

آره دیگه ...این طوریاست

بنده فوق لیسانس رشته ی علافی از یه دانشگاهی رو دارم

اگه این ماه تموم شه ,  یه فکرایی برای خودم بر می دارم . حالا ببین .شاید هم زودتر

 

بچه ها من با خواهرم آشتی کردم , گفتم بزرگ ترم پیش قدم شم بهتره ...

همون شب جاتون خالی کلی از خودمون خنده در وکردیم و چرت و پرت گفتیم .

 

امروز بعد از ظهر که داشتم می رفتم کلاس زبان , یه چند تا پسر بودن ,  یکی شون از دور داشت منو نگاه می کرد . از کنارش که رد شدم , بهش نگاه کردم , آقا تو چشم من نگاه کرد  و پر رو پر رو  گفت شماره بدم ؟شماره بدم ؟ شماره بدم ؟ شماره بدم ........................

اگه مطمئن بودم که دیگه نمی بینمش بهش می گفتم : کوفت , مرض

بد جامعه ای داریم , فرق بین دختر سنگین و جلف رو نمی دونن . :">

{{{

پی نوشت :  

 

1: سپاس از بابت کسانی که سالگرد وبلاگ اینجانب رو تبریک گفتن . دعای خیر وبلاگ ما پشت سر وبلاگاتونه ...اینو مطمئن باشین ...   راستی عکس قبلی همش کار خودم بود

 

2: بروبچ اگه می بینید زود به زود به روز نمی کنم علت داره , اول باید به وبلاگ هاتون سر بزنم که تعدادشون زیاده و کارت من کوفتی هم کم سرعت . گفتم که بر من خرده نگیرین .

 

3: یه تشکر هم از صالح خان( تک کلیک ) بابت این لینک های دوستان , این مدت نمی دونم چرا کند ذهن شده بودم , اما حالا  سر از کار سیستم بلاگرد در آوردم .

لینک هایی که کنارشون آیکون داره بدونید به روزه , به اونا سر بزنید :D

 

4: اون یکی وبلاگ خفن ما یه کم طرفدار پیدا کرده ؛ هی می گن الهام خانم چرا به روز نمی کنی

منم دلگرم می شم که یه وقت خیال حذف به سرم نزنه . (ای پسرای منحرف )

 

5: من در مورد پاییز نشد بحرفم , فقط تو یه جمله توصیفش کردم , بذارین زمستون بیاد بعد . قالب توجه به آق میثم ...تا اول دی صبر کن .

 

 

این پست به پست قبلی که ملاحظه حالتون رو کردم و کوتاه نوشتم در

به امید روزای ابری و بارونی , ایشاالله همه جا بارون بیاد ..مخصوصاً طرفای رشت


نوشته شده توسط : الهام

وبلاگ کوفتی من یه ساله شد دوستان

شنبه 22 مهر 1385   12:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام به دوستان پاک ... 

خوبین ؟ خوش می گذره ؟ نماز روزه ها قبول ...مال من هم قبول

ببخشید که دیر شد , آخه درگیر کلاس زبان هستم , با اینکه دو روز در هفته است اما وقت منو می گیره  ..فک کن ,..سخته دیگه . مخصوصا این معلم , استاد هر چی که اسمش رو می خوای بذار ی برامون کار تراشیده می گه کتاب 4 اثر از فلورانس اسکاول شین رو بخونید و 20 صفحه اش رو ترجمه کنید برای امتحان اسپیکینگتون ..می بینی تو رو خدا .. 

_این پست احتمال داره طولانی شه , پس دی سی شین , چون کلی حرف دارم و هول هولکی نمی تونم بزنم

* اول از همه باید بگم که امروز یه روز خاصه , با امروز شده یک سال

365 روز سرتون رو با چرت و پرت هام درد آوردم .

کلی اذیتتون کردم .

امروز 22 مهر سالگرد این وبلاگ کوفتی می باشد , منم گفتم بده براش تولد نگیرم , ازم دلخور می شه

شب احیا به سرم زده تولد بگیرم

اکشال نداره که ....؟

راستی

دوستان شرمنده اینجا نمی شه ازتون پذیرایی کرد به دلیل ماه رمضون

خب ؟

از داداش گل و  مهربونم مهدی که گفت از پرشین بلاگ بیام  میهن بلاگ , (کمکم کرد , جواب سوال هام رو داد) , تشکر می کنم   مرسی 1000000000000000تا

دارم خودم رو می کشم که طولانی نشه

خلاصه ی کلام این که از همه تون تشکر می کنم که پیش ما می یومدین و باز هم می یایین ایشاالله

حالا چه اونایی که می شناسم , اونایی که نمی شناسم , اونایی که نظر می دن , اونایی که نظر نمی دن ,  وبلاگ نویس ها , وبلاگ خون ها , آشنا , غریبه , فک و فامیل ( سپیده ) , دیده , ندیده

بریم سر پی نوشت ها

1 : مامانم خواهرم رو از اون مدرسه ی لعنتی در آورد و در همون مدرسه ی مورد نظر که به اینجا یه کوچولو دوره, ثبت نام کرد . برای ثبت نام و (مانتو شلوار جدیدش که بابام می گفت بره یه سایز بزرگ تر بگیره ,) رفتم رو مخ باباهه ...خب ؟ در واقع من هم نقش مهمی داشتم ... خواهرم قدر منو نمی دونه که ....از اول مهر تا الآن همچنان با هم قهریم ...

2: بابام لامپ دستشویی رو عوض کرده , خب ؟ آقا این دستشویی ما شده عین هو تالار عروسی . همچین نورانی شده . جاتون خالی ...اوا ببخشید :"> جون می ده برای مطالعه و سوزن نخ کردن

3: خانم های دختر کله پاچه دوست ندارن ؟؟؟ اوا خاک بر سرم ....حیف نیست ؟؟؟تازه من و سپیده سیرابی هم می خوریم   

به قول سپیده سیرابی مثل موکت می مونه

حالا اشکال نداره , آدرس خونه هاتون رو بدین براتون سیراب شیردون و کله پاچه بفرستم .

شوخیدم

منم همچین مشتاق خوردن مخلفات حیوون بی شعوری مثل گوسفند نیستم , دیدیم دور همیم مزه می ده .

چشم مامون رو بستیم و کوفت کردیم . اونم با نون سنگگ

من و سپیده به خاطر هم همه چی می خوریم . حالا شاید یه موقع ها پیش بیاد و  هو س کنیم که گوسفند رو زنده زنده میل کنیم . می گم بستگی به موقعیت داره 

4: ببخشید ,  تا حالتون بهم نخورده من برم ... نصف حرف هام موند , بمونه برای بعد ...تا بعد ....

Image Hosted by storage4all

 

 

 

 


نوشته شده توسط : الهام

ماه رمضون _ کله پاچه _ مدرسه خواهرم

یکشنبه 16 مهر 1385   03:10


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

ماه رمضون _ کله پاچه _ مدرسه خواهرم

و حالا مشروح وبلاگ

ماه رمضون امسال برای من یه طور دیگه ست . مثل پارسال نیست و هیچ وقت مثل پارسال نمی شه . یادمه پارسال یه ختم قرآنی بود , یا قدیم ها خوندن دعای سحر

اما امسال فقط نماز و روزه ...قرآن هم نمی خونم

آخه از خوندن قرآن هیچی نمی فهمم , درسته که با خوندنش حس ششمم خیلی تقویت می شه و آدم احساس سبکی می کنه , اما متاسفانه امسال چنین سعادتی نصیبم نشد .

از دعای شما دوستان من خوب خوب شدم و ویروس شرش و کم کرد و رفت پیش زن و بچه اش ( فکر کنم ویروسه مرد بیده ) اما خب صدام خفن گرفته و همش دوست دارم آب بخورم اما روزه ام دیگه ...نمی شه . اگه آب بخورم روزه ام باطل می شه

می فهمید که چی می گم   تا وقتی که آب زرشک و تخمه می خورم , صدام باید بگیره .

جمعه سپیده تو چت گفت بعد از ظهر بیا خونه ی مامانی ( مادربزرگم ) , که زبان ازت بپرسم . دلم هم برات تنگ شده .

گفتم باشه تا ببینم چی می شه . خاله هم به مامانم گفت که ما کله پاچه می یاریم , شما ها هم بیایین افطار ..

بعد از ظهر پای کامپیوتر بودم , خسته شدم و هول و هوش ساعت 4 بود که رفتم بخوابم , آقا تا سرم رو نذاشتم رو بالش , تلفن زنگ زد . سپیده بود از خونه ی مامانی زنگ می زد , گفت پاشین بیایین . تو دلم گفتم اینا چه زود رفتن ..آخه همیشه دیر می رسن . این بار به قول خواهرم ترکونده بودن .

ما هم رفتیم , سپیده گفت زبانم رو یادم رفته که بیارم . تو دلم گفت حسابی دلت برام تنگ شده بود , این زبان بهانه ای بیش نبود

خلاصه اونجا کلی حرف زدیم , از اینترنت و وبلاگ و ( یه جورایی غیبت ) بد پشت کسی نگفتیم

ولی راضی باشین . همش سپیده بهم می گفت که الهام اون یکی وبلاگت ( همونی که تازه بنا شده و شما از وجودش بی خبرین ) فیلتر می شه . ایشا.. فیلتر می شه .

آخه اونجا یه نمه خفن می زنه . تقاضا زیاد باشه آدرسش رو بهتون می گم . :"> :">

افطار که شد من و سپیده کلی استخاره کردیم که آیا کله پاچه بخوریم یا نه . انگار خوب اومد

جواب استخاره رو می گم . سپیده گفت باشه می خوریم فقط یه ذره .. خاله هم تو یه کاسه برامون کله پاچه ریخت که با هم بخوریم ..داشته باش تو یه کاسه . اونم من و سپیده که هی گند می زنیم .

سپیده این طوری شد یه آن

اما من این جوری شدم

اخه می دونه که من یه موقع هایی حالش رو بهم می زنم , حالا این بار من اصلا یادش نبودم وگرنه برای همیشه از کله پاچه بیزار می شد .

شروع کردیم به خوردن . این دو تا قاشق ما هی می پیچید گ َ ل ِ هم . سپیده کلی آبلیمو ریخت , طوری که مزه ی کله پاچه توش گم شد .

این قدر ور رفتیم به این پاچه ی گوسفند که اگه یه کم دیگه می گذشت , از دست ما دو تا از کاسه فرار می کرد و می رفت . اما نمی تونست که , مگه من و سپیده به این پاچهه امون دادیم ؟؟

با نون سنگک جاتون خالی کوفت کردیم .

به قول سپیده بچه تهرانی که نباید کله پاچه بخوره ...باید بخوره ؟؟؟ نه دیگه

ما مثلاً طرفدار کله پاچه نبودیم , همچین تکه تکه اش می کردیم و می ذاشتیم لای نون که انگار دنبالمون کردن و قراره این کاسه رو ازما بگیرن .  بیشتر شبیه نخورده ها بودیم .

آخرش هم شوهر خاله ام گفت می خوای بازم براتون بریزم ؟ ما گفتیم نه ..اصلا امکان نداره

خب تا خرخره کوفت کرده بودیم , دیگه جا نداریم که ........

جای طرفدارن کله پاچه زیاد زیاد خالی بود .

اینم از این

دلم برای خواهرم می سوزه با این مدرسه ی گندش . خدا عذاب همه ی معلم ها و همه ی کارکنان مدرسه رو زیاد کنه

خواهرم معدلش 19 است هر سال .خب ؟ معلم شیمی بهش جریمه داده اونم 8 بار از روی درس

مامانم هم قاطی می کنه و می ره مدرسه . با این حال همون روز معلمه  به خواهرم می گه که بنویس

عجب پر روااا این زنیکه .

از اول خواهرم نمی خواست بره این مدرسه , حالا مامانم می خواد تمام تلاشش رو بکنه که از این مدرسه ی گند درش بیاره . قرار بود خواهرم بره اون مدرسه ای که مد نظرشه .

شنیده بود اگه ابروهاتو نخ هم کنی هیچی بهت نمی گن .   کادر مدرسه و دبیرهاش هم عالیه

حالا خدا کنه که از این مدرسه ی افتضاح بیاد بیرون .

شما دعا کنید . باشه؟

اگه این پست بسیار طولانی شد بندازین تقصیر سپیده . هی می گه طولانی بنویس . من کوتاه دوست دارم بنویسم که خوندنش سخت نباشه . وگرنه قبلا ها عادتم بود که طول و دراز بنویسم .

از دست ایشون بنده جرات ندارم عکس براد پیت رو بذارم , می گه شوهرمه . اولا براد یه بار اومد تو خواب من و یه نگاه عشقولانه بهم کرد و رفت . فکر کنم منظورش تیریپ خواستگاری بود

من که نمی دونم این خارجکی ها چه سنتی دارن . منظورش لاو بوده دیگه . خر که نیستم . چون خیر سرم دارم زبان می خونم , زبونش رو , می فهمم/ حالا چه برسه به نگاش

خب ؟

تو خواب تو که نمی یاد , تازه وقتی هم جواب منفی رو از من گرفت رفت با جولی

این طوریاست .

البته من با چشم های آبی میونه ی خوبی ندارم , only Green

خب ؟

وای چهقدر چرت و پرت گفتم . خدا پیرت کنه سپیده .

تو خودت که به روز نمی کنی , از من توقع داری سیاهه تحویل خوانندگان بدم .

القصه اگه دوست دارین من زیاد بنویسم بگین , استعدادش رو خفن دارم .

بسه دیگه

راستی سپیده اگه یه وقت سرما خوردی نگران نباش چون از من گرفتی ( تو یه کاسه کله پاچه خوردن اینا رو هم داره ) شاید ویروسه نرفته باشه پیش زن و بچه اش

گفتم که به فکر درمونت باشی

همین .

خوش باشین فعلا

 


نوشته شده توسط : الهام

فکر پلید

پنجشنبه 13 مهر 1385   03:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

به نام خدا

چرا منو می زنی ؟ هان ؟ خب خبر مرگم مریض و ناخوش احوال بودم دیگه .

حالا با این حال خرابم بیا بگیر منو بزن

به مرگ این وبلاگ دیروز هر کاری کردم نتونستم از جام بلند شم , شانسی ساعت هفت و نیم بیدار شدم و گفتم بیام به روز کنم , هیچ فرصتی نبود که بیام به وب هاتون سر بزنم .

سرعت اینترنتم که در حال حاضر افتضاحه , کوفتی خدا بهش برکت داده و تموم نمی شه

بگو ماشاالله

 

اینقدر هولم کردین که سلام و علیک یادم رفت . چطورین ؟ من که له له ام

صدام که گرفته هیچ , تازه اش هم رگ فک سمت چپ صورتم گرفته , دهنم باز نمی شه .

نیست من خاصم , مرض های خاص و ناعلاج سراغم می یاد . غذا نمی تونم درست حسابی بخورم , یه وقت اگه دیدین خبری از من نیست بدونید من از شدت ضعف و گرسنگی مردم

 

سه شنبه اولین جلسه ی ترم جدید زبان بود , با دوستام که حرف می زدم جلوی دهنم رو می گرفتم که یه وقت سرمانخورن , اون وقت خاله ی ما راحت ویروس رو تو فضا پخش کرد و من و خواهرم شدیم قربانی هاش . خدایی عجب روزی بود اون روز . کلی ظرف من و سپیده ی بدبخت شستیم , هی فک می کردیم الآن ظرف ها تموم می شه اما کلی طول کشید , ظرف 17 نفر رو شستیم .فک کن ! همون موقع گفتم : من دیگه افطاری جایی نمی رم

 

دیروز همش فکرای پلید اومد سراغم , بگو چه فکری ؟

از اون فکر ها که خیلی راحت می شه میونه ی دو نفر رو بهم بزنی و بعدش با خیال آسوده بشینی و بخندی , آخرش هم خدا کلی گناه برات تو این ماه  می نویسه

خدایی حال میده ها . آخه الآن موقعیت انتقام جویی پیش اومده , بهترین فرصت برای حال گیری . اما یه ذره که با خودم فکر کردم گفتم : بابا بی خیال . کی چی شه ؟

مگه مرض داری ؟

درسته که یه زمانی در حقت  بدی کرد و گذاشت تو عذاب بکشی , اما تو که نمی خوای تلافی کنی ؟ . می خوای ؟  راستش گاهی وقت ها بعضی از آدم ها رو باید به حال خودشون بذاری تا زمان و خدا حالشون رو بگیره . همیشه منتظر این لحظه بودم , اما حالا که زمانش فرا رسیده , دلم نمی یاد که یه فامیل رو بندازم به جون هم .

نتیجه اش هم می شه کدورت و غیبت و تهمت

پی نوشت :

1/ مرسی از نظرهاتون , شرمنده کردین , می گن دوری و دوستی . از این به بعد خودم رو می زنم به مریضی که دیر به دیر بیام و دلتون برام بتنگه

2/ به غیر از سارا هیش کی دیگه از قالب این وبلاگ نتعریفید( فعل رو داری ؟) ..خب این یعنی چی؟من رنگ و لعاب دارش کردم که روحیه تون باز شه . با این حرکتتون ذوق مرگ شدم .

3/ بوس تون نمی کنم چون سرما خوردم ( از اون حرفا بودا )

 


نوشته شده توسط : الهام

مرگ این وبلاگ من مریض بودم

چهارشنبه 12 مهر 1385   07:10


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

نمی گویم فراموشم نکن , ولی گاهی به یاد مرحم زخم دلی باش که روزی با غرور سرکشت آن را شکستی

 

سلام و درود به دوستای گلم

حال دوستان بی معرفتم چه طوره ؟

اگه گفتی جمله ی بالا رو از کجا پیدا کردم  ؟ حالا بهت می گم اما فعلا بمون تو خماری

به خدا مریض بودم این مدت

قضیه از این قراره که 5 شنبه خونه ی مادربزرگم افطاری بودیم , اون یکی خاله ام سرماخورده بود . من و خواهرم فرداش سرما خوردیم .

اولش فکر می کردم که با خوردن قرص آنتی بیوتیک حل می شه , هر 6 ساعت یه 500 سفالکسین اما بعدش دیدم اینطوری خوب نمیشم , ساعتش رو تغییر دادم به هر 4 ساعت یک بار  معده ام سوراخ شد با خوردن این قرص

دیگه ما اینیم دیگه .

بازم فکر می کردم که خوب شدم , اما همون شبی که تصمیم داشتم بیام به روز کنم , تب و لرز کردم , این یعنی یه سرماخوردگی کامل و جامع و شدید

این افطاری رفتن کلی حرف و حدیث به دنبال داشت , سرماخوردگی یکی از تلفاتش بود

ایشاءا... قصد دارم سری بعد که فک و فامیل محترم رو دیدم , یه سری متلک قطار کنم و به وجود بی وجود( از جمله شوهر خاله ام  و شوهر دخترخاله ) نثار کنم .

برام عقده شده که تا حالشون رو نگیرم ساکت نمی شم .

شوهر دخترخاله ام که مثل گاو می مونه , طویله رو با خونه هی اشتباه می گیره طفلی .

الهام نیستم اگه حالش رو نگیرم . حالا می بینی

 

منم یه کم بد شانس بودم این مدت , تا یه وبلاگ دیگه ساختم , زرتی مریض شدم .

اون وبلاگ یه کم تو مایه های خفن هست و مورد داره . شما اینو پیگیری کنید , اگه تقاضا زیاد بود حتما آدرس اون یکیو حتما می دم .

 

پ .ن

1. تو ذهنم یه پست طولانی و جالب  آماده داشتم , اما چون الآن عجله داشتم خلاصه اش کردم

2. بعدا به وبلاگ هاتون سر می زنم , الآن اصلا حالش نیست . دارم می میرم .

2. جمله ی بالا رو از روی اسکناس هزار تومنی نوشتم , بیا بیرون از خماری


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای تو چت روم رفتن من

چهارشنبه 5 مهر 1385   03:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

پ : پرتغال