تبلیغات
majazi - پست های تیر 1385

جستجو

 

آخرین پست موقتی این وبلاگ

چهارشنبه 28 تیر 1385   08:07


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

می خوام مقدمه چینی کنم که یه حرفی رو بزنم ..اما فعلا این چرت وپرت ها رو که یه زمانی کلی طرفدار داشت رو بخونید تا بعد ...

_ بعد از کلی پرسه زدن توی خیابون ها بلاخره تونستم یه مانتوی تنگ و کوتاه و یه رنگ دلخواه  گیر بیارم .

همه ی مانتوها بلند و گشاد و بیریخت و گلدوزی شده بودن..نمیدونم کدوم خری این مانتو ها رو طراحی کرده ..خاک برسرش...مگه ما می خواییم بریم مهمونی که پایین مانتو ها رو شبیه دامن می کنید ؟ از بالای یقه تا پایین مانتو رو اومدن پولک دوزی کردن .

اصلا یه چیز جلفی که اگه بمیرم هم حاضر به پوشیدنش نیستم .

این جور مد رو اصلا نمی تونم به خودم بقبول ونم . در هر حال راضی هستم که یه مانتوی ساده تونستم بخرم و البته با قیمت مناسب ...

_ دیروز بعد از خرید مانتو با مامانم رفتم که یه شال بخرم اما نشد که بشه .

مامانم کلی گیر داد به قیافه ام که اگه این جوری بودی بهتر بود و شال بهت می یومد ..منم کلی دفاع از خودم کردم , که مامان من نمی خوام ازدواج کنم پس هی گیر به این ابروی من نده

آخه ابروی من چه ربطی به اومدن و نیومدن شال داره

خلاصه رفتیم خونه ی یکی از فامیل ها و من هم قیافه ام رو دلخواه مامانم کردم ..

اقا و خانمی که تو باشی , مامانم کلی ذوق کرد ...و گفت که این طوری بیشتر بهت می یاد

خواهرم بهم می گفت : دیگه بری بیرون پسرا ولت نمی کنن

نمی دونم چی بگم ....؟

ظاهرم رو تغییر دادم , خودم هم ای ناراضی نیستم .

_ بچه ها امروز من و سپیده می ریم منزل مادربزرگمون و شب هم هستیم و فرداش هم مادربزرگم از مکه می یاد ..

این دو هفته ای که نبود خیلی برای من دیر گذشت ...خیلی

به قول مامانم که چون بهمون خیلی سخت گذشته این طوری دیر به نظر می رسه

دلم برای مادربزرگم خیلی تنگ شده... خیلی

خوشحالم امروز و امشب چون با سپیده هستم و کلی می خندم ...جاتون خالیه

همون ده دوازده روزی که ما باهم بودیم کلی ماجرا برامون پیش اومده بود , اما من حالی برای نوشتنش نداشتم .

_ قرار بود یه حرفی گفته بشه ..بگم یا نگم

نمی دونم منو می تونید درک کنید یا نه ...اما می خواستم بگم که دیگه نمی تونم بیام و آن شم

بذارین به حساب مشکلات مالی ..در واقع شاید این آخرین پست موقتی این وبلاگ باشه

دوستان زیادی پیدا کردم اما باید ازتون جدا شم ..

گریه کنید دیگه ..........

بعد از این که اشکاتون رو پاک کردین , کامپیوترتون رو خاموش کنید و برین تا وقتی که من به روز شم ...

برام دعا کنید که یه کار خوب پیدا کنم که دوباره بیام .

این سری چرت و پرت گفتم به یاد حرف هایی که ازشون فاصله گرفته بودم و دلم براشون تنگ شده بود ...

اگه یه پولی برام برسه حتما آن می شم ...حتما ..مگه می شه شما بیکارای اینترنت رو فراموش کرد ؟

دلم برای : الیاس , امید , بابک , میثم , سارا , کامیار , کوشا , مهسا و سندس ( دوستان جدید )

و سهیل یه دوست با احساس , و ایمان تنگ می شه ....

یه روزی باید بیام و تک تکتون ر و برای بقیه توصیف کنم ..

زیادی حرف زدم ...

خوش باشید

به امید روزای ابری و بارونی       


نوشته شده توسط : الهام

---------تولدت مبارک امید -----------

سه شنبه 27 تیر 1385   06:07


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

 امید تولدت مبارک

امروز یکی از روزای خوبیه که خیلی وقته منتظرش بودم .

بگو چه روزیه ؟

27 تیر , روز تولد یه دوست خوب و مهربون و دوست داشتنی  امید

از وبلاگ قاصدک امید

عزیز تولدت مبارک


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای یه روز جمعه ی کسل کننده ..

شنبه 24 تیر 1385   07:07


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

گویند خدا همیشه با ماست               ای غم نکند خدا تو باشی

 

دیروز جمعه صبح با مامانم و خواهرم راهی بهشت زهرا شدیم , مامان برای یه حاجتش نذر کرده بود که بره سر قبر شهیدی که مد نظر  داشت ...

با مترو رفتیم ..تو مترو هر چی مرد توی عالم بود رو جمع کرده بودن اونجا ..

یه آرزو کردم ..میدونی چی ؟

آرزو کردم که یه بمب بندازم و همه ی مرد ها جا به جا بمیرن ...حتی اگه خودم هم بمیرم

اما فقط یه آرزو بود .

وارد بهشت زهرا که شدیم حس کردم چه قدر سبکم...مخصوصاً وقتی که به مزار شهدا رسیدیم و چهرهای کسانی رو دیدم که چه راحت از جونشون مایه گذاشتن و رفتن پیش خدا و حالا تو این دنیا کسانی رو می بینم که حاضرن از همه چی بگذرن اما از پولشون نه

چه قدر دوست داشتم یه قبری برای من پیدا می شد و راحت می رفتم توش می خوابیدم و هیچ وقت بیدار نمی شدم ...

خدایی تا کی باید تو این دنیا زندگی کرد و آخرش کلی زجر و بدبختی بکشی و بعدش اون دنیا هم بری جهنم ..

نگو که ما نمی ریم جهنم و خدا مهربونه و ما رو می بخشه که اصلا این طوری هام نیست

موقع برگشتن تو مترو با خواهرم خندیدیم ..می دونی چرا ؟ چون هیچ کی به ما توجه خاصی نداشت جز چهار تا افغانی و داهاتی ...

ما که شانسی نداریم بذار دل اونا خوش باشه ...

برگشتیم خونه و ساعت شده بود 11 و نیم ..خسته شده بودم اما سبک بودم ...

می خواستم بخوابم و بعد از ظهر نهار بخورم اما با اصرار مامانم صبر کردم و نهارم رو خوردم و بعد خوابیدم

شب با مامانم درد و دل کردم و گفتم هر کی جای من بود می رفت با پسرا دوست می شد و تفریحش رو می کرد و این قدر غصه نمی خورد ...

گفتم اگه قرار بود با پسری دوست بشم با کسی دوست می شدم که ده سال از خودم بزرگ تر باشه ...که برام نقش پدر رو  بازی کنه ...اوایل دوست داشتم با کسی باشم که هم سن باشیم یا از من کوچیکتر باشه ..اما حالا می گم باید از خودم ده پونزده سالی بزرگتر باشه ...

من خیلی کم دارم ...کمبود همه چی ....

عشق , محبت , پول

تو , اگه تو آسمون ستاره داری , من اصلاً آسمونی ندارم که توش ستاره باشه یا نه

نمی خوام ناامید حرف بزنم , اما حرف های دلم رو این جا می زنم , چون سخته بخوام تک تک حرف هام رو برای تک تکتون تو چت توضیح بدم ..نه وقت این کار رو دارم و نه می خوام روزتون رو خراب کنم ...حرف های من رو همین جا بخونید

اینم ماجرای یک روز جمعه ی من ...یه جمعه ی سرد و بی روح و خشک مثل بقیه ی روزای گذشته

این جمعه هم نیومد       تا کدوم جمعه باید صبر کرد       اگه بیایی دیگه هیش کی هیچ مشکلی نداره             به خدا نداره 


نوشته شده توسط : الهام

نکته ..............

پنجشنبه 22 تیر 1385   07:07


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    هر روز به سه نفر اظهار ادب کن .

Y    در خانه یک حیوان نگه دار .

Y    دست کم سالی یک بار طلوع آفتاب رو تماشا کن.

Y    سالگرد تولد دیگران را به خاطر بسپار.

Y    با صمیمیت دست بده.

Y    در چشم دیگران نگاه کن.

Y    از عبارت " متشکرم " زیاد استفاده کن.

Y    از عبارت " خواهش می کنم " زیاد استفاده کن.

Y    نواختن یک ساز را یاد بگیر.

Y    در حمام آواز بخوان.

Y    در هر بهار گلی بکار.

Y    کمتر از درآمدت خرج کن.

Y    اتومبیل ارزان قمیت سوار شو , اما بهترین خانه ای را که در توان داری بخر.

Y    کتاب های خوب را بخر , حتی اگر نخوانی.

Y    خود را و دیگران را ببخش.

Y    از نخ دندان استفاده کن.


نوشته شده توسط : الهام

تولدت مبارک سارا....و چند تا حرف

چهارشنبه 21 تیر 1385   07:07


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امروز تولده یکی از  دوستان وبلاگ نویس و خوب بنده است ..

تولد سارا از وبلاگ ماه مهربون و ستاره هاش

یکی از رفقای قدیمی که ازپرشین بلاگ همراه من بوده و از دوستی ما یک سالی می گذره .

دوست عزیز

تولدت مبارک

_________________________________________

 

خیلی وقته که از ماجراهام و اتفاق هام چیزی ننوشتم ...همش هم به خاطر اینه که خوشی و غمش باهمه ...

حدود ده یازده روز من و سپیده هر روز همدیگرو می دیدیم و پیش هم بودیم ...

جاتون خالی بد نبود ...

اگه تعریفی حرفی نزدم به این خاطر بود که نمی خوام زیاد فکر کنید که داره بهم خوش می گذره ...زندگی همینه ..گاهی غم و غصه و گاهی خوشی ............

راستی شما وبلاگ نویس ها کمتر از خودتون چیزی می نویسین چرا ؟

کار سختی نیست ...من از کجا بدونم که بهتون چی می گذره

فقط نبینم که با دختر یا پسر دوست شده باشین ...

منم تنهام شماها هم تنها باشید ....

سعی می کنم که بیام ....

برام دعا کنید

تا بعد


نوشته شده توسط : الهام

با تاخیر اومدم

جمعه 16 تیر 1385   07:07


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض طول و ارتفاع خدمت خوانندگان بی حال وبلاگ

یادتونه که از اول گفته بودم که می خوام این وبلاگ رو حذف کنم ؟ اما با مخالف شما ها روبرو شدم ..همش تقصیر شماهاست  دیگه ...

من تابستون ها برام کلی مشکل پیش می یاد ..همیشه این جوری بوده , نمی دونم چرا

این یه هفته هم کلی دردسر و گرفتاری بود ...

گاهی وقت ها شده برات که حوصله ات سر بره و هیچ کاری نداشته باشی ؟

اما در عوض بعضی وقت ها هم کلی کار برات پیش می یاد که نمی دونی به کدومش برسی ...

این هفته برای فامیلمون یه موضوع  درهم برهمی پیش اومده بود که هر چی فکر می کردیم و ساعت ها می شستیم و بحث می کردیم باز هم به هیچ جا نمی رسیدیم که چی کار کنیم ..

به قول سپیده که می گفت اگه مسئله ی ریاضی بود صد دفه حل شده بود .......

************

_ مادربزرگ بنده چهارشنبه صبح راهی خانه ی خدا شد ..

( امیدوارم که قسمت شما و من کوفتی هم بشه ...فعلاً که امام رضا با من قهره )

_ بهتون نگفته بودم که این ترم هم زبان قبول شدم اما لب مرز بودم ...با این حال از خودم راضی ام ..برعکس ترم پیش این سری گند زده بودم ...حق رو می دم به خودم چون کلی بدبختی داشتم ....

الآن هم بدبختی دارم ...اگه بگم مشکل قبلی ام دوباره شروع شده  باور می کنی ؟

دیگه داره گریه ام می گیره ...نمی دونم تا کی زنده ام اما هیچ امیدی به زندگی ندارم ...

تورو خدا دلداری ام ندین ....در حال حاضر سعی می کنم که به مشکلات بخندم ...

به قول یه نفر که می گفت مشکلات دارن پشت سر هم برام بوق می زنن ...

حکایت کار منه ...

_ بچه ها , من دیگه بی خیال درس خوندن شدم ...همه چیز به خاطر اون مشکل خراب شد

همه چی ...رفت برای سال دیگه ..البته اگه حال و روحیه اش باشه ....

_ دلم برای یه چت مفصل با تک تکتون تنگ شده ...اونم کی ؟ ساعت 6 صبح ...

خیلی وقته که باهاتون چت نکردم و هیچ خبری ازتون ندارم ...گرچه این چت از سر من یک سالی می شه که افتاده ...

بازم شرمنده که معطلتون می کنم و دیر به دیر روز می کنم ..اوضاعم مثل سابق نیست ...

راستی :::::::::::::::::: دوستان نبینم که با دختر یا پسر دوست بشین ها

چون منم تنهام شماها هم تنها باشید ...فمیدین ؟؟؟؟ ( آره زوره )

دیگه وراجی بسه

فعلا

خدافظ


نوشته شده توسط : الهام

تابستون یعنی .............

پنجشنبه 8 تیر 1385   05:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

از این که اومدم پیشتون و دوباره می خوام حرافی کنم خیلی خیلی خوشحالم ...

راستی یادتونه من راجع به بهار براتون حرف زده بودم ؟

حالا نوبت رسید به تابستون

دوست داشتم برای روز اول تیر راجع به فصل کوفتی تیر براتون فک بزنم که متاسفانه نشد که حال این فصل و طرفدارانش رو بگیرم ...

اما حالا هم دیر نیست ...بریم ببینیم تابستون چیه؟

سوال : اسم این فصل رو که می شنوید یاد چی می افتین ؟

جواب بنده :

من یاد گرما , کارنامه گرفتن بچه ها , خورشید , کنکور و اوقات فراغت و کولر و پنکه می افتم ...تو چی ؟

تابستون یعنی آخر گرما و عطش و تشنگی

تابستون یعنی وای به حال کنکوری ها ( بچه بشین درست رو بخون , نیا نت )

تابستون یعنی وقتی که ما توی حیاط می خوابیم  , جاتون خالیه

یعنی تند تند دوش گرفتن ...یعنی خوردن بستنی و آب یخ , یعنی رنگ سبز

تابستون یعنی پارک و کلاس های مختلف رفتن ....سه ماه تعطیلی ( اَه اَه )

تابستون فصلی که من اصلا دوسش ندارم , تو دوران مدرسه هم هیچ وقت خوشم ازش نمی یومد ...

تابستون یعنی رسیدن میوه های جور واجور یعنی آلبالو که من عاشقشم , هلو که خواهرم دوست داره ...

یعنی گرمایی شدن , آلرژی ...مثل بهار باید هی آنتی هیستامین بخورم ...اَی

یعنی مسافرت , رفتن به کلاردشت ( وای سپیده یعنی امسال هم می ریم , خدا کنه بریم که این سه سال اخیر خیلی حال داد )

نمی دونم چرا فصل گرما رو دوست ندارم , با شش ماهه ی اول سال حال نمی کنم ..اما خب یه کم دوسش دارم چون بعدش باید به استقبال فصل پاییز بریم ...

وگرنه هیچ مزیت دیگه ای نداره ...

خلاصه گفتم تابستون یعنی ......................................................

یه بار دیگه هم می گم که همه ی فصل های خدا قشنگه , اما من چی کار کنم که باید بگم

تابستون یعنی .........................................

تابستان خوبی رو براتون آرزو می کنم ..


نوشته شده توسط : الهام

من اومدم ..مزاحم همیشگی

سه شنبه 6 تیر 1385   05:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

اصولاً عادت ندارم که از مشکلات توی وبلاگ صحبت کنم ...دوست دارم این جا فقط بگم و بخندم و اذیتتون کنم ..البته با اجازه تون

به من روحیه بدین و اگه پست قبلی ام ناراحتتون کرده ببخشید ..دست خودم نبود , توضیح دادم که فکر نکنید داره بهم خوش می گذره و نمی یام ..یا این که خدای نکرده روم به دیوار , بلا به دور , یه وقت عاشق شدم

از این فکر های پلید نکنید لطفاً

جدای مشکلات و گرفتاری و فراموش کردنشون و برگشتن به زندگی عادی بهتره که بگم سلام

خوبی ؟

بدون ما چه می کنی ؟ چند تا دلت برام تنگ شده ؟ هان ؟

اومدم که مثل سابق به روز کنم ...

اما یه چیزی :

هر وقت دیدین بیشتر از سه روز به روز نشدم بدونید که این عوامل باعث شده که من نتونم بیام

1 : تموم شدن کارت اینترنت  ( با اعتباری حال نمی کنم لطفا توصیه نفرمایید )

2: پدید آمدن مشکلات زندگی ( مثل این سری )

3 : کار داشتن و یه سری گرفتاری های زود گذر مثل : خواب موندن , امتحان کلاس زبان و حال و حوصله نداشتن و این حرف ها

یه احتمال دیگه هم هست و اون این که شاید خدای نکرده کامپیوتر خراب شه که اگه نرم افزاری باشه خودم در خدمتش هستم اما اگه سخت افزاری باشه که ......

خدا به دادم برسه ...

که فکر نکنم این احتمال پیش بیاد ..فعلا که حال موس بنده خوبه و سلام داره خدمتتون و من ازش راضیم ..

از همه ی این حرف ها که بگذریم باید بگم که خیلی باحالین , خیلی فضولین و خیلی بامزمه ...

من از همه تون خوشم می یاد ...و خوش ندارم که غمگین حرف بزنم که شما سنگ صبورای عزیز رو ناراحت کنم ...

به خاطر همینه که چیزی از مشکلم نگفتم , اما به یه نفر گفتم که بهم گفته بود بی معرفت

اگه جای من بود هیچ وقت بهم نمی گفت بی معرفت

دوستان

مشکلم به دعای شما عزیزان برطرف شد

فکر می کنم حل شده ...

یعنی مشکلم رو ریختم تو آب جوش حل شد

شوخیدم

تا بعد


نوشته شده توسط : الهام