تبلیغات
majazi - پست های خرداد 1385

جستجو

 

آق بابک تولدت مبارک

سه شنبه 16 خرداد 1385   07:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امروز سه شنبه 16 خرداد , باز هم تولد یکی از دوستان اینترنتی بنده است ..

تولد آق بابک خودمونه ...

درنهایت  ادب و فروتنی , ساده , کوچولو , بهت میگم

                                                                 تولدت مبارک

 

بنده کیک تولد نداشتم به جاش یه شمع گذاشتم ...با همین هم می شه تولد گرفت ...

البته تشریفاتی زیاد خوب نیست ..کیک می خورین چاق می شین , جوش می زنین

بعدش بیریخت می شین ...

همین طوری خوبه ...ساده

حالا همگی بیایین این شمع رو فوت کنیم ... 


نوشته شده توسط : الهام

نتیجه می گیریم که فوتبال بده ..خیلی هم بده ..

جمعه 12 خرداد 1385   06:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام به طرفداران فوتبال کوفتی

یه چیزی بگم ؟

اولاً سپیده خانم بنده اون قدر بیکار تشریف ندارم که بشینم فوتبال ببینم ...فکر نمی کنم که روحیه ام با دیدن فوتبال باز بشه ...و نسبت به این ورزش کاملاً بی تفاوتم ...و این که بهترین ورزش هم فقط فوتبال نیست ..اصلا مگه فوتبال ورزشه ؟ دنبال یه توپ دویدن اون هم 90 دقیقه ؟؟؟

در کل نتیجه ی پست قبلی این شد که فوتبال بد می باشد ...

فمیدین ؟ ای ای ..اینارو این جا گفتم چون آف های من طبق معمول برای شما نمی رسه ..

از بحث این فوتبال خارج شیم تا کسی منو نزده ...

اگه قرار باشه که من سر هر موضوعی که به ذهنم برسه این جا درموردش صحبت کنم اون وقت متوجه می شین که من چه قدر باهاتون فرق دارم ...

این یه شمه اش بود ..

برای امروز هیچ موضوعی به ذهنم نرسید تا براتون حرف بزنم ..اگه خواستین موضوع بدین ..فعلا بای


نوشته شده توسط : الهام

فوتبال خوبه یا نه ؟

پنجشنبه 11 خرداد 1385   07:06


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

این پست رو می خوام اختصاص بدم درمورد فوتبال و طرفداران کوفتی این ورزش

ساده ازتون می پرسم ...تو فوتبال دوست داری ؟ چرا ؟

بنده اعتراف می کنم که از فوتبال بسیار بسیار متنفرم و به شدت نه آبی ام و نه قرمز و نه تیم ملی ...

از الآن تا جام جهانی دارم عزا می گیرم ...

ای کاش موقع مسابقات فوتبال من برم به یه خواب بهاری و وقتی جام جهانی تموم شد من از خواب بیدار شم ...( یه جورایی تیریپ اصحاب کهف )  که البته بستگی به قدرت خدا و معجزه اش داره که متاسفانه خدا چنین لطفی رو در حق من بدبخت نمی کنه ...

واقعا تماشای این فوتبال چی داره که این همه طرفدار داره ؟

از مرد و زن و جوون بگیر تا بچه و پیر

مثلاً فکر کن که 90 دقیقه وقتت رو بذاری پای تلویزیون و 22 نفر علاف رو ببینی که دارن مثل این بچه ها دنبال توپ می دوند ...

خیلی جالبه ..دست آخر هم یه تیم می بره و اون یکی هم می شه بازنده ...

بعدش طرفدارای تیم برنده از خودشون خوشحالی در می کنن و تیم بازنده دپرس و غمگین

الآن پیش خودتون می گین که من دارم یه چیزایی سر هم بندی می کنم اما باید بهتون بگم که برای جام جهانی بازی ایران رو هم تماشا نمی کنم , هیچ تعصبی هم ندارم که ایران ببره یا ببازه ...

ما ایرانی ها افتخار کشورمون رو تو برنده شدن یه بازی فوتبال می بینیم که اگه این قدر توجه مون روبه چیزای دیگه جلب می کردیم الآن به یه جایی می رسیدیم ...

حالا تو بگو سرگرمی , تفریح , بازی , ورزش ...من قبول نمی کنم ...

هر چیزی که بخواد آدم رو تلف کنه به درد نمی خوره ...حتی اگه یه ورزش باشه ...

همین دیگه ..باشه تا بعد ..

سخن کوتاه می کنم ..

به امید اون خواب بهاری .


نوشته شده توسط : الهام

من دوباره اومدم به جمع تون

چهارشنبه 10 خرداد 1385   11:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

از آخرین روزی که وبلاگم رو به روز کردم روز جمعه بود و من روز یک شنبه می خواستم به روز شم که دیدم این میهن بلاگ هی ارور خطا می ده ..جالب این که این مشکل فقط هم برای من نبود , برای یه عده از وبلاگ نویس ها ی دیگه هم بود ..

حالا هم این وقت صبح نمی یام , فقط  اومدم که آف هام رو چک کنم که سارا بهم گفت به روز کن انگاری درست شده ...

خب شد تو گفتی اگر نگفته بودی من اصلا امتحان هم نمی کردم که این مشکل حل شده یا نه ...

دیروز من منزل اون یکی خاله ام بودم ...زیاد حال و حوصله نداشتم که برم , چون فکر می کردم که بهم زیاد خوش نمی گذره و از طرفی هم سپیده اینا دو روز قبلش رفته بودن .و پیش خودم گفتم تنهایی حال نمیده ...و این که  براتون نگفته بودم که نی نی دخترخاله بزرگم به دنیا اومده ....

ما هم رفتیم و اتفاقا چه قدر زمان زود گذشت و به من برخلاف پیش بینی ام خوش گذشت

پسرخاله و دخترخاله ام هی سر به سر من میذاشتن ....آخر سری هم پسرخاله ام بهم گفت که مودمش رو براش بریزم اما سی دی مودمش رو پیدا نکرد ...

حیف شد ...

خیلی زود ساعت شد 6 بعد از ظهر و ما راه افتادیم برای برگشتن ...

ساعت  11 شب خوابیدم و صبح هم خواب موندم که بیام نت...

این از جریان دیروز من

یه خبر : وبلاگ من از آمریکا , بلژیک , یونان , ایالت متحده عربی , و تازگی ها انگلیس رو هم بهش اضافه می کنم ...بازدید داره ...

به قول سپیده ما  داریم international  می شیم ....

بین المللی هم شدیم ....

بعد ها شاید یه چیزایی درمورد فوتبال بنویسم ...

سلام نکرده خدافظی می کنم باهاتون

تا بعد


نوشته شده توسط : الهام

دیگه حرفی ندارم ...

دوشنبه 1 خرداد 1385   05:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

فکر کنم که یه هفته ای می شه که تو وبلاگم از خودم , از ماجراهام چیزی ننوشتم .

واقعا نمی دونم چرا حرفی برای گفتن مثل سابق ندارم ؟

همه ی حرف هام ته کشیده ...البته نه این که ماجرایی برام پیش نیومده باشه ...هر روز زندگی من برای خودش یه ماجرایی داره , هم تلخ و هم شیرین

و من عادت ندارم که ماجراهای تلخم رو براتون تعریف کنم ...

به نظر من همه ی ما تو زندگی هامون کلی مشکلات کوچیک و بزرگ داریم , درسته ؟

و همه ی ما برای این که یه چند دقیقه و یا حتی چند ساعتی رو از این دنیا رها شیم رو می یاریم به یه دنیای مجازی به اسم اینترنت

و من هیچ خوش ندارم که این جا , تو همین وبلاگ ساده , حرف های غمگین و گریه دار بزنم ...نمی خوام وبلاگم مثل بعضی از وبلاگ ها غمناک باشه ...

نمی دونم چرا امروز دارم این حرف ها رو می زنم ...

خیلی وقته که دوست داشتم تو این وبلاگ خیلی حرف بزنم ..خیلی

اما

اما نشد ...شاید شروع کنم ...

بگذریم

ولش کنید اینارو

برای امروز نمیدونم چرا هیچ حرفی ندارم ....اگه بنویسم غمگین می شه ..پس بیخیال

تا بعد


نوشته شده توسط : الهام