تبلیغات
majazi - پست های اردیبهشت 1385

جستجو

 

تو چه فصلی رو دوست داری ؟

شنبه 23 اردیبهشت 1385   06:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

تو چه فصلی رو دوست داری ؟

بهار ؟ تابستون ؟ پاییز ؟ یا زمستون ؟

به نظر تو فصل ها توی روحیه مون تاثیر می ذارن یا نه ؟

یه بنده ی خدا از فصل بهار و تابستون فوق العاده بدش می یاد

بهار یعنی :

بی حوصلگی , خستگی , آماده شدن برای گرما , ماه امتحانات بچه مدرسه ای ها , ماه نوروز و عید دیدنی های بی خود و مسخره , ماه اردیبهشت که من حالم از این ماه کوفتی بهم می خوره ...

بهار یعنی : بهار ..یاد دختر دوست مامانم می افتم ..

بهار یعنی فصل رسیدن میوه هایی که نیومده زرتی می رن .

بهار یعنی آبریزش بینی من , به خاطر آلرژی این فصل مزخرف .

بازم بگم ؟

نه دیگه نمی گم ..

شاید تو الآن متولد ماه فروردین و اردیبهشت و خرداد باشی ...و احتمال داره یه کم بهت بر بخوره ..که اون زیاد مسئله ی مهمی نیست .می تونی نظرت رو بگی .

من توی این فصل هیچ احساس خوبی ندارم ...و باهاش راحت نیستم .

همیشه به خودم می گم که چرا بعضی از مردم از بهار و تابستون خوششون می یاد ؟

حتما برای خودشون دلیلی دارن ..اما من فقط پاییز و زمستون رو دوست دارم ...

بهار یعنی >......

اسم این فصل که می یاد یاد چی می افتی ؟

اصلا فصل بهار رو دوست داری ؟

فقط به خاطر یه چیز این فصل می تونم تحملش کنم ..

اگه گفتی چیه ؟

خب ...بارون .

اگه بارون بباره ..که متاسفانه نمی باره ...

بگذریم

راستی تو چه فصلی رو دوست داری ؟


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای رفتن من به نمایشگاه کتاب

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

الآن که دارم این پست رو می نویسم خیلی خسته هستم .

بذارین ماجرای دیروزم رو براتون تعریف کنم ..

قرار بود که سه شنبه با مریم و الناز بریم نمایشگاه بین المللی کتاب

ساعت هشت و نیم قرار داشتیم که بریم ..ما هم با چه مکافاتی رفتیم و ساعت ده و نیم نمایشگاه بودیم ..الآن می گی چه دیر !!!!!!! راستش یه نفر دیر اومد با یک ساعت تاخیر و ما هم مجبور شدیم بریم و این تاخیر های الکی باعث شد که دیر برسیم .

در کل 6 نفر می شدیم .

وقتی رسیدیم , تو همون بازدید غرفه ی اول دو نفرشون رو گم کردیم و شدیم 4 نفر و بقیه ی راه رو خودمون رفتیم ..

دیگه چی بگم ؟

از گرما ؟ از خوردن دو تا بستنی یخی ؟ از شلوغی ؟ از خرید 4 تا کتاب ؟ خستگی ؟

از این که زیاد بهم حال نداد ..

یعنی دوستام  زیاد بهم فاز ندادن ..خب چه می شه گفت .

اون جا همش آرزو می کردم که ای کاش

که ای کاش سپیده تو با من بودی ..درسته که عکاس خوبی نیستی اما از اون دخترای باحال روزگاری که تا حالا مثل تو رو هیچ جا ندیدم ..

من هر وقت که با سپیده می رم بیرون , حالا هر جا ..بهم خیلی خوش می گذره

نمی دونم چرا ؟ ولی وقتی به هم می افتیم هم شوخی می کنیم و تیکیه های بامزه می گیم و خلاصه خیلی حال می کنیم .. 8->

بگذریم

راستی من یه کتاب با عنوان طراحی صفحات وب خریدم ..بچه ها خیلی کتاب توپیه

بعضی از تگ هاش رو بلد بودم , اما این کتاب خیلی کامله و به درد من می خوره .

در حال حاضر که مشغول درس خوندن هستم و فکر نمی کنم وقتی برام بمونه که بخوام رو کتاب تمرکز کنم ...

زیاد حرفی نیست ..چون با سپیده نبودم هیچ ماجرای باحالی برام پیش نیومد ..

مثل بچه مثبت ها رفتم و برگشتم .

راستی تو نظر سنجی شرکت کنید ..و این که سپیده موافقه که من وبلاگم رو حذف کنم .

چه متفاوت جواب دادی جیگر ...خیلی حال کردم . 

حالا نظر شماها چیه ؟ من با کسی شوخی ندارم هااااااااااااااااااااااا...اگه موافق باشین می حذفم .. .

در هر حال این مطلب رو گفتم که بدونید قضیه جدیه .

ای کاش دیروز بارون می بارید ...

                            به امید روزای ابری و بارونی

 


نوشته شده توسط : الهام

طلسم عکس های من شکست

سه شنبه 19 اردیبهشت 1385   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

دیروز طلسمش شکست ..

طلسم ظاهر کردن عکس ها بعد از قرنی ...

تو عکس خوب افتاده بودم اما اون جوری نبود که من بخوام ...

از اون همه عکس فقط 4 تا عکس تکی از خود کوفتی ام داشتم ... 

از یه عکسم خوشم اومد که اون هم از شانس من تار افتاده بود..

داشته باش عکس تمام قد تار افتاده بود ... 

نمی دونم دیگه چی بگم .

ولی در کل نسبت به سالای پیش توی عکس , خیلی بهتر می افتم .. 

شاید این سری فیلم دوربین خوب بوده ..

عکس های شمال مون با سپیده اینا رو که دیدم تمام خاطرات تابستون پارسال برام زنده شد ...

حالا از همه ی اینا که بگذریم باید بگم که اگه من هر قبرستونی برم برای انداختن عکس هیش کی درست حسابی نمی تونه قشنگ و واضح از من عکس بگیره

نمی دونم این عکس رو که تار افتاده بود  و کی  انداخته ..آهان یادم اومد

سپیده ازم انداخته بود ~

بگم خدا خفه ات نکنه ~...یه بار نشده تو از من خوب عکس بندازی ...؟ 

هیچی نگم بهتره ...

قراره تا یه چند ماه دیگه ..که فکر نکنم یکی دو ماه بیشتر نشه , یه دوربین عکاسی بگیرم .. 8->.از نوع دیجیتالش ...اون موقع شاید عکس انداختن رو به سپیده و خواهرم یاد بدم .

عکس انداختن هم برای خودش یه هنره ...

آخه یکی نیست بگه من رو مگه نمی بینید ...؟ خوب من مگه نباید توی کادر بیفتم ؟

هی یادش می افتم عصبی می شم

حیف اون منظره نیست ؟؟

ولش کن بابا

بی خیال

همین ..

به امید روزای ابری و بارونی


نوشته شده توسط : الهام

یه روز معمولی

یکشنبه 17 اردیبهشت 1385   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

ماجرای یه روز معمولی ....

دیروز بعد از این که اومدم نت و به روز کردم ..رفتم سراغ درس

اونم چه درسی ...عربی

مشغول درس خوندن شدم ...سخت می کوشیدم که یاد بگیرم و هر چی می خونم بره تو مخم

یه مدتی گذشت رفتم که برای خودم چایی بریزم با شیرینی بخورم

آخه چون خیلی درس خونده بودم , ضعف کرده بودم ..گفتم یه چیزی بخورم که قند به مغزم برسه ..چایی رو ریختم و اومدم که با شیرینی کوفت کنم که یه هو تلفن زنگ زد

گوشی رو برداشتم ..اون هم با دهن پر...

دوستم مریم بود ...بعد از سلام و احوالپرسی گفت : می یایی بریم بیرون...

گفتم : کجا ؟

_ همون جای همیشگی

یه ذره من من کردم و گفتم باشه می یام ...

تو دلم گفتم یاور زنگ تفریح درس شیرین عربی استاد شد ...

به مامانم گفتم که می خوام برم بیرون ..گفت : باشه اما فردا صبح من هم نیستم ..

( تلافی می خواد بکنه دیگه ...توی این خونه همه به من وابسته اند )

باید می رفتم چون یه سی دی رو قبلا یادم رفته بود که بهش بدم..

هیچی دیگه رفتیم بیرون ..مریم عکس های یه بنده خدایی رو آورده بود که ببینم ...

فوق العاده " خوش تیپ , جذاب , خوش قیافه بود "

گفتم مریم عجب تو سلیقه ای داری ...

بگذریم

هیچی دیگه بعدش برگشتیم ..

 


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای من ...انقلاب...سپیده ..سی دی

سه شنبه 12 اردیبهشت 1385   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام به وبلاگ نویس ها , وبلاگ خون ها , و حالا هر کی

می خوام ماجرای دیروزم رو براتون تعریف کنم ...

دیروز صبح با مامانم رفتیم انقلاب , برای خرید کتاب .. 

آخه می دونید چیه ؟

بنده خبر مرگم میخوام درس بخونم ... تا ببینیم خدا چی می خواد .. 

آدم وقتی می ره انقلاب دوست داره هر چی کتاب می بینه رو بخره ...من کتاب خیلی دوست دارم ...راستی دوستان اهل مطالعه هستین ؟؟؟

شما وبلاگ من رو مطالعه بفرمایید که از هر کتابی بهتره ... 

بگذریم

بعد از ظهر سپیده اینا اومدن خونه ی ما .... 

دیگه در پوست خودم نمی گنجیدم ...افتادم به جون اتاق ریخت و پاشم ..

طبق معمول پیش هم بودیم و چرت و پرت گفتیم و غیبت شما دوستان اینترنتی رو کردیم ( راضی باشین ) و یه چند دقیقه ای اومدیم اینترنت تا آف هامون رو چک کنیم ...

بعدش خواهرم و صدف تصمیم گرفتن که برن سی دی بخرن ...

وای مگه خاله ی من میذاشت اینا سی دی بازی بخرن .. .که مبادا سی دی خراب باشه و ویندوز رو بریزه بهم و اون وقت مجبور شیم که ویندوزش رو عوض کنیم ...

آخه این سری شماها نمی دونید با چه مکافاتی من ویندوز سپیده رو عوض کردم ...

خلاصه سپیده اجازه داد به خواهرش که سی دی رو بخره ... 

حالا اینارو ول کن..

دوربین عکاسی ما 4 تا عکس خالی داشت ...دیگه خواهرم اصرار که بقیه ی عکس رو خونه از هم دیگه بندازیم تا بدیم ظاهرش کنیم و عکس های شمال پارسال ( خدا رحمتش کنه ) رو ببنیم ...

با دخترخاله ها عکس انداختیم دیگه ...عکس آخری رو تو حیاط انداختیم ..فکر کنم چیز باحالی بشه..پشت زمینه اش فضای سبز بیده ... 

این هم از این ..

1: برای تبادل لینک یادگای ( همون کامنت ) بذارین ...در اسرع وقت لینک شما در وبلاگ کوفتی من نمایش داده می شه ... 

2: جون هر کی که دوست دارین اگه آی دی اد می کنید بگین که کی هستین ...

یعنی ازکدوم وبلاگ ...

3: شرمنده که نمی تونم به این وبلاگ برسم ...هنوز به ایده آل من نرسیده ..در هر حال مرسی که این وبلاگ کوفتی رو تحمل می فرمایید ... 

قربون همه تون

                          یه بنده ی خدااااااااااااااااااااااااااا


نوشته شده توسط : الهام

موضوع نداره

یکشنبه 10 اردیبهشت 1385   06:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

به خدا قسم می تونم ..ناجی دل تو باشم ..تو شب یلدای چشمات من پر از ستاره باشم ...

 

YYY

 

نمی دونم چرا از سلام کردن خسته شدم ...

الآن میگی وا چه بی ادب .

ولی از تکرار خوشم نمی یاد ..

بگذریم

خیلی دوست داشتم که ماجرای جمعه و کرج رفتن رو براتون تعریف کنم اما نشد

یعنی شب دیر رسیدیم خونه و من هم خوابیم و صبح هم خدا رو شکر خواب نموندم و اومدم نت و به روز کردم ..

و فرصتی نشد که بنویسم ..در ضمن این وبلاگ من رو خیلی ها دارن و دیگه نمی شه زیاد از حد مجاز پر حرفی کرد ..

این از این

_راستی یه دوستی نظر داده بود , می خواستم به وبلاگش سر بزنم اما وبلاگش نیومد

لطفا یه بار دیگه آدرس وبت رو بنویس تا من مزاحمت بشم .

_برای تبادل لینک خبر بدین ...

_ اگه خواب نمونم سعی می کنم که هر روز به روز کنم ..

_ این وبلاگ رو تو آفلاین بخونید که وقتتون تلف نشه ...

این از این

راستی این چند روزه ی اخیر تهران خیلی هواش خنک شده...

سوز داره هوا

به قول خواهرم که می گه نه نه سرما اومده ...

هی به این مامانم گفتم بخاری رو برندار ..گوش نکرد ...منم مجورشدم که لباس بپوشم ...من که سرما نمی خورم , ولی دوست داشتم کنار بخاری می خوابیدم .

در هر حال ما که از کارای خدا در مورد آب و هوا هیچی سر در نیووردیم ..

راضیم دیگه

به امید روزای ابری و بارونی خودمون


نوشته شده توسط : الهام

موضوع نداره

جمعه 8 اردیبهشت 1385   07:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

تو در بیداد شب فانوس بودی            دل غمدیده را مأنوس بودی

به هنگام سکوت سرد ساحل             خروش گرم اقیانوس بودی

دوستان من اومدم و دوباره با حرف های مسخره ام مزاحمتون شدم ...

امروز جمعه می ریم کرج خونه داییمون

سپیده رو می بینم و کلی غیببتتون رو می کنم ..خیلی وقته که سپیده رو ندیدم دلم براش تنگ شده .......

__________________________

راستی چهارشنبه ای زیر تگرگ ,و بارون قدم زدم( موقع برگشتن از کلاس ) چه حالی داد ..جای همه تون رو خالی کردم ...

هوای تهران این روزا خیلی باحال شده ...خنک ...بارونی ...ابری .....

یه ایول داره ...

مواظب خودتون باشید یه وقت سرما نخورین

فعلا

بای


نوشته شده توسط : الهام

من اومدم

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385   08:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

ب ه ن ا م خ د ا

 

 

به ......سلام به اروح محترم .

حال و احوالتون ؟

می دونی چی شد ؟

پریروز صبح از خوابم زدم و اومدم نت , اما دیدم میهن بلاگ می گه صفحه تون خطا داره واز این حرف ها .

حتی ساعت یه ربع به ده هم آن شدم ولی به روز نکرد ..

می بینی تو رو خدا شانس ما رو

این به اون در ( روزایی که هر روز به روز می کردم )

دیروز هم خواب موندم ...

 

بابا بنده غلط کردم نوشتم ماجرای عشقی ...

همه ازم پرسیدن که ماجرای عشقی چی بوده .

با سپیده هم صبحت می کردم گفتم : الان همه فکر می کنن که چی شده ..

یه چند روزی اصلا پای کامپیوتر نبودم که اون هم برای خودش علتی داشت .

بعد که خواستم بیام یه جور دیگه ماجرا برام پیش اومد .

راستش تو این دو روز حالم خیلی بد بود . سپیده از صدام فهمیده بود و دلداریم می داد .. مرسی

حالا بماند که نرفتم زیر ماشین .

اصلا تو حال خودم نبودم ..

از بس فشار عصبی روم اومده که چشم چپم درد می کنه ..

فقط وقتی آدم عصبی می شه هزار جور درد و مرض دیگه می یاد سراغش ..

که این خیلی بده ........

درهر حال بنده غلط کنم که عاشق کسی بشم و کسی رو دوست داشته باشم .

من از این جلف بازی ها خوشم نمی یاد ..فقط خودم و فقط خودت ..خوبه ؟

توضیحات کافی بود ؟؟؟

نه کافی بود ؟؟

 

راستی چند روز پیش خواب براد پیت رو دیدم . تو خواب از این تعجب کردم که چرا سپیده باهام نبوده ...ولی در کل خواب خوبی بود .. 

اینم یکی از خواب های چرت و پرت یه بنده ی خدا بود

 

دوستان اگه می بینید من براتون آف نذاشتم بدونید آف های من پریده .چون هر روز آن نمی شم که چک کنم .

_ تاریخ تولد بدین تا ما تبریک بگیم ...

خوش باشین


نوشته شده توسط : الهام