تبلیغات
majazi - پست های اسفند 1385

جستجو

 

نکته قسمت ۷

یکشنبه 27 اسفند 1385   07:03


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    روش توانبخشی قلب و ریه را یاد بگیر

Y    توقف کن و نوشته های تاریخی کنار جاده ها را بخوان

Y    پاپیون بستن را یاد بگیر

Y    تعویض لاستیک را یاد بگیر

Y    گوش کردن را یاد بگیر . فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند

Y    به زندگی خصوصی فرزندانت احترام بگذار . پیش از ورود به اتاق شان در بزن

Y    زیر رسمی ترین لباس ها , لباس زیر گستاخانه بپوس

Y    نام مردم را به خاطر بسپار

Y    در یک تیم ورزشی غیر حرفه ای عضو شو

Y    نام پایتخت کشورها را یاد بگیر

Y    به عنوان یک توریست از شهر واشنگتن دی سی دیدن کن

Y    وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه مهمی است که برایش رخ داده , با تعریف قصه دیگری درباره خودت , از او پیشی نگیر و صحنه را به او واگذار

Y    ابزار ارزان قیمت نخر , ابزار کارت را از بهترین نوعش انتخاب کن

Y    ساعت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن

Y    دندان های کج و کوله را به کمک دندانپزشک صاف کن

Y    وقتی می خوای دست به کاری بزنی , نگران بی پولی نباش . امکانات مالی محدود نعمت است , نه مصیبت . افکار خلاقانه همیشه یک جور ترغیب نمی شوند .

Y    هرگز امید را از کسی سلب نکن , شاید این تنها چیزی باشد که دارد


نوشته شده توسط : الهام

چهارشنبه کوفتی

چهارشنبه 23 اسفند 1385   07:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

چیه ؟؟؟؟

خیلی حال می کنی وقتی می ری تو کوچه خیابون , یه مشت ترقه و سیگارت و از این کوفتی ها می ندازی و بعد یه صدای ناهنجار و .............. و بعدش یه آقا و خانم سن بالایی بترسه , اون وقت تو به من بگو آیا حال می کنی با این کار ؟؟؟

 

به قول یکی از دوستام که می گفت چهارشنبه سوری آدم یاد جنگ می افته . خدایی راست هم می گه .

البته امسال نسبت به پارسال یه کم از این سوسول بازی ها کم شده . پارسال از اول اسفند همش صدای ترقه و این حرف ها تو منطقه ی ما زیاد بود .

این هم شاید چون دوستان , وبلاگ من رو خوندن یه کم عاقل شدن

آدم اعصابش خرد می شه خب ....قرار بود همین سه شنبه فاینال رو بدیم و تموم شه . حالا چون افتاده تو چهارشنبه سوری , مدیر آموزشگاه گفت :  جمعه بیایین .

البته بد هم نشد ها ...وقت زیادی داریم برای خوندن

بچه ها از حرف های من ناراحت نشین ها...من باید فرهنگ سازی کنم ... تو باید یاد بگیری که ترسوندن افرای مثل من و تمام خاله های دنیا خیلی بده ...( البته من خاله قلابی هستم ...یعنی خواهرزاده ندارم ) ولی خاله ی شما ها که هستم .

بازم می گم که بشینید تو خونه هاتون و نرین بیرون , بذارین این ملت یه روز آرامش داشته باشه .

یه بار تصمیم بگیرین که در سکوت چهارشنبه سوری رو برگزار کنید . یه کم تنوع بدین به کارتون

 

از هر دری :

- مدل مو ؟؟؟ چشم ...بابا من تو این سایت های خارجی فقط اینا رو می تونم پیدا کنم ..اروپایی های بدبخت مثل ما ایرانی ها این قدر ادا و اصول ندارن که ..............ولی باشه ....البته این روزا مدل موهای پسرا خیلی دیدنی شده ...یه بار رفتم بانک یه پسره بغلم وایستاده بود , سرم و بلند کردم و بگو چی دیدم ........

یه مدل موی خفنی داشت که نگو ( عاشق شدم ..)

- بابا چرا میل می زنی و فحش می دی ؟؟؟؟؟؟ راجع به هر پستی مشکلی داری نظر بده خب .

 


نوشته شده توسط : الهام

موبایل .......

یکشنبه 20 اسفند 1385   07:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

حالا یه وقت تو فکر نکنی که سر من گرم شده به موبایل و ارسال مسیج و این حرف ها .

واسه من هیچی چیزی به اندازه ی لپ تاپ و بازی های کامپیوتری و اینترنت و گرفتن عکس و والپیپر جذاب تر نیست .

 

این موبایل من رو عقده ای نکرد بگو چرا ؟ چون هر کی بهم رسید کلی از خودش خوشحالی در کرد و بهم تبریک گفت . یه آن حس کردم که روز تولدمه که ملت دارن برای یه موبایل فسقلی ( نگیم چسکی که بی ادبی شه ) مسیج دادن و تبریک و مبارک باشه گفتن .

القصه دخترخاله ی بنده سپیده , بهم زنگ زد و گفت که بیا نوید ( پسرخاله مون ) رو بذاریم سرکار .

اون اصلا نمی فهمه که تو موبایل خریدی .گفتم منو وارد این بازی ها نکن .

خلاصه ما به نوید اس ام اس دادیم که سلام و خوبی و این حرف ها . بهش گفتم من تو رو خیلی دیدم .

گفت : نمی شناسم شما ؟

حالا داشته باش این وسط نوید شماره من رو داده به سپیده و دوست سپیده و می پرسه که این شماره رو می شناسین ؟

اونا هم چیزی نگفتن .

در پی این اس ام اس بازی , نوید به گوشی ام زنگ زد . سپیده هم به خونه زنگ می زد و بهم می گفت که چی بگم .. گوشی رو برداشتم , گفتم شناختی نوید ؟

گفت نه ..گفتم منم الهام

بازم نشناخت

آدم نمی دونه بخنده یا گریه کنه , گفتم دخترخاله ات . موبایل گرفته بودم گفتم بهت خبر بدم .

گفت ...اااا...مبارک باشه .. بیچاره بازم درگیر ذهنش بود . 

نوید هم به سپیده اس ام اس می ده و می گه بیشورها ..

یه سرکار توپ گذاشتمش ... چه حالی کردم من ...اصلا حال می ده آدم حال پسرا رو بگیره .

حالا بهم اس ام اس داد فکر نمی کنی آدم فحش بده ؟؟ گفتم : تو غلط می کنی آی کیو بالا .

اینم از جریان ما .

 

البته درست و حسابی نشد سرکار بذارم , ولی خب برای شروع خوب بود . من که راضیم .حالا هر وقت من رو ببینه کلی فحشم می ده . .

 

گرچه یه چند روز بعد سپیده با موبایل خاله ام منو سرکار گذاشت ....داشتم کم کم عاشقش می شدم و بعد فهمیدم که منم رفتم سرکار .

 

از هر دری :

-          من خیلی وقته سرماخوردگی ام خوب شده اما نمی دونم چرا سرفه می کنم .

-          :به همون دلیلی که یانگوم طرفدار داره من هم عاشق جی جین هی شدم ..

-          من یه حس خوب بهم دست می ده وقتی تو بهم می گی خاله الهام

-          .............

-     خروسه بالای دیوار بوده، یه دفعه از توی خیابون یه ماشین حمل مرغ زنده رد میشه، خروسه داد میزنه: بچه‌ها بیایین، سرویس دخترا اومد!


نوشته شده توسط : الهام

سرماخوردگی و موبایل

شنبه 12 اسفند 1385   07:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سرماخوردگی من

 

شنبه و یک شنبه تب کردم و الکی الکی سرماخوردم , هر چی فکر می کنم سر چی به هیچ نتیجه ای نرسیدم . البته چرا , یه ناشکری ناقابل بابت سلامتی که ات هم خدا صدامون رو شنید و فرداش ما رو کله پا کرد . بعدش ماها می گیم که خدا صدامون رو نمی شنوه و با ما کاری نداره و از این حرف ها ... من که این طوری فکر نمی کنم

فکر کن سرت از درد بترکه و بعد حالت هم خراب باشه اما روز دوشنبه بیایی نت , یکی از بچه ها هم بود و چت هم کردیم .

جالب ترش اینه که کلاس نقاشی نرفتم , خب چرا صبح علی الطلوع چت کردم نمی دونم چرا ؟

خوبه معتاد به چت نیستم اما خب پیش اومد دیگه . تازه بعد از اون روز حالم وخیم تر هم شد .

 

منم موبایل دار شدم

از تنها چیزی که بدم می یومد همین موبایلی بود که جنین توی شکم مادرش هم داره . یا همون رفتگری که می خواد کوچه بغلی رو جارو کنه به همکارش زنگ می زنه و میگه من می رم فلان جا .

چیزی که امروزه همه دارن اما فرهنگش رو متاسفانه نه .

من بیشتر دوست داشتم که یه دوربین عکاسی بخرم . دوربین می دیدم دم مغازه وا می ایستادم و قیمت می گرفتم.

برعکس هر وقت از بغل موبایل فروشی رد می شدم , اصلا یه نگاه هم نمی کردم . نمی دونم چرا از این موجود بی جان بدم می یومد ...

همین اواخری ها استاد زبانمون گفت که اگر چیزی رو می خوای فقط یه بار بهش فکر کنید و بعد ولش کنید , قانون طبیعت اینه که از هر چیزی که برین دنبالش ازتون فرار می کنه و برعکس .

منم پیش خودم گفتم بد هم نمی گه ها ...بذار بی خیال دوربین شم ...

یه هفته ای فکر کنم گذشت ..دو روز به ذهنم رسید که بد نیست یه سیم کارت بخرم . ولی دو دل بودم...هزینه اش بیشتر از دوربین بود , هم گوشی می خواست و هم سیم کارت . پیش خودم حساب کردم رفت برای شهریور سال آینده .

تا این که به سپیده گفتم و اون هم استقبال کرد و گفت تو سیم کارت رو بخر و گوشی با من .

حالا تا وقتی که یه بانکی بزنم و بتونم یه گوشی بخرم .

همه چی در کمتر از یه هفته درست شد . فکر می کردم خرید سیم کارت دنگ و فنگ داره ..

سپیده گوشی رو برام اورد اما ماشاالله با اون حواس پرتش , باطری توی گوشی نبود . می بینی تو رو خدا ...

حالا به این نتیجه رسیدم که به اون چیزی که اصلا فکرش رو نمی کردم بدستش آوردم , احساس کردم احتیاجه ... نه به خاطر کلاس و این حرف ها ... شاید یکی ما رو گروگان گرفت و من مجبور شدم به یکی زنگ بزنم ( گرچه هیش کسی هم نمی یاد دنبالم ) خلاصه گفتم که بدونید ما هم موبایل دار شدیم ولی بدون گوشی , این یه هفته هم از شانس بد سرو کله ام ریخته بهم , سرماخوردگی , وگرنه می رفتم خونه ی سپیده و ازش باطری رو می گرفتم .

راستی ایرانسل خریدم . 5 روز اول فروردین خودم رو با اس ام اس خفه می کنم .

 

از هر دری :::

  • دلم گرفته خیلی ...سرم درد می کنه مربوط می شه به سرماخوردگی . البته دلم هم درد می کنه چون خیلی سرفه کردم .

  • عکس های لی یونگ آئی رو براتون گذاشتم , سایز خیلی بزرگ نبود وگرنه می ذاشتم , عکس ها رو سایز کوچیک می ذارم روش کلیک کنید تا بزرگ شه .

  • من از جی جین هی خوشم می یاد ...نفس من بیده ...پشت سرش بد نگین .

  • عکس های یانگوم رو که می ذارم این بابک هی می زنه تو ذوقم . یه روزی خودش و هیلاری داف رو باهم می کشم .


نوشته شده توسط : الهام

تعریف وبلاگ از نظر من

چهارشنبه 2 اسفند 1385   07:02


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

اگه قرار باشه من وبلاگ رو تعریف کنم می گم , وبلاگ یعنی : نوشت حرف هایی که همیشه توی دفترخاطراتت می نوشتی , اما حالا می خوای الکترونیکی باشه , یا ثبت حرف هایی که توی دفترت هم نمی تونی بنویسی , می خوای یه جایی بنویسی که دیگران هم بخونن .

خب اگه قرار باشه توی دفترخاطراتت یا هر جایی که حرف هات رو می نویسی , بنویسی , چه طوری می نویسی ؟ لفظ قلم وسنگین و با ادبیات فصیح و از این چیزا ؟؟؟

یا ساده و خودمونی ؟؟؟

داشتم به این فکر می کردم که چرا بعضی از وبلاگ ها یه جوری می نویسن که آدم نمی فهمه اینا چی نوشتن ... بیشتر نویسنده هاشون هم جوون هستند . من هر چی یه وبلاگ رو می خونم تا بفهمم این چی نوشته اصلا نمی فهمم . من کلی گفتم البته .

شاید من یه کم ..............

ولی این طوری نیست .

وبلاگ هم مثل دفتری می مونه که هر کی می تونه بازش کنه و ببنده , ظاهرش زیاد مهم نیست .

من تو این دفتر الکترونیکی که معلوم نیست چند صفحه داره و کی قراره تموم شه , از خودم و اتفاق هایی  که برام می افته می نویسم , و از هر چی هم که دلم بخواد می ذارم اینجا .

گاهی وقت ها هم از احساسم می گم . کی بود که گفتم دلم هوای بی اف کرده ؟

من همیشه احساس تنهایی می کنم خب ؟ ولی تنهایی ام هیچ وقت پر نمی شه  , با هر دوست و رفیق و دختری بودم بیشتر من براشون دل سوزوندم , راهنماییشون کردم , تو روزایی که امید به زندگی نداشتم من این کار رو خالصانه براشون انجام دادم , گاهی وقت ها یه ریسک هایی کردم برای دیگران که برای خودم خیلی خطرناک بود اما به هر حال انجام دادم .

ولی اون روزایی که خودم به امید نیاز داشتم دور و برم هیچ کسی نبود .

من برای همه مثل یه خاله ی دلسوز بودم . اما همیشه تنها موندم .

هیچ اسمی بهتر از خاله برای خودم و این وبلاگ پیدا نکردم قبلاً یک روح عاشق بودم , نه فکر کنید عاشق کسی باشم , نه . آدم می تونه عاشق یه گربه ی خونگی هم بشه . اسمش رو تغییر  دادم به خاله الهام .

گاهی وقت ها ما آدم ها تو زندگی مون احساس خلا می کنیم با خودمون فکر میکنیم که چی می تونیه این خلا رو پر کنه , بعدش به این نتیجه می رسیم که اگه یه دوست جنس مخالف داشته باشیم دیگه تمام مشکلات به پایان می رسه . مثلا فلانی با یه دختره دوسته چرا من نباشم , یا ....

ولی هیچ وقت این طوری فکر نکنید , چیزای مهم تری تو زندگی هست که باید بهشون فکر کرد .

به دنبال عشق هم بهتره که نرفت ...

تیریپ نصیحت نریم یه وقت دلاتون بگیره .

 

از هر دری :

1: یاهو مسنجرم خراب شد مجبور شدم ورژن 6 بریزم , بالاتر نداشتم , قبلیه هم 7 بود . این یه مصیبت بزرگ بود که بر سر خاله تون اومد .

2: تشکر در می کنم از خودم بابت دوستانی که میل زدن به بنده .

3: می تونید ای دی من رو اد کنید , تو خبرنامه هم عضو شین برای اطلاع از به روز شدن این وبلاگ کوفتی yebandeyekhoda_f

4: این وبلاگ باعث شد که من دوستای زیادی پیدا کنم , چه دختر , چه پسر , البته تعداد دختر کمه که اونم دوست خوبم ساراست . شاید بقیه باشن ولی چون نظر ندادن من نمی شناسمشون بنابراین من هیچ وقت دلم هوای بی اف نمی کنه و نخواهد کرد , مگر این که احمق باشم . ( گرفتی چی شد ؟؟ )

5 : عکس زیر لی یونگ آئی در نقش یانگوم در سریال جواهری در قصر


نوشته شده توسط : الهام