تبلیغات
majazi - پست های بهمن 1385

جستجو

 

ای روزگار ...لی یونگ آئی در نقش یانگوم

دوشنبه 30 بهمن 1385   07:02


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

از خواب بیدار شدم , ساعت 5 و نیم بعد از ظهر بود , چه قدر دیر شده بود , از اتاق اومدم بیرون رفتم تو آشپزخونه , قوری چایی خالی بود ,( باباهه همه رو خورده بود ) منصرف شدم و دوباره رفتم تو اتاق , باید حاضر می شدم می رفتم کلاس زبان .

رفتم جلوی آینه یه آرایش مختصری کردم و مقنعه ام رو سرم کردم , سعی کردم اضطراب نداشته باشم , پیش خودم گفتم , واقعاً اونایی که دماغشون رو عمل می کنند آیا می تونن اعتماد به نفسشون رو عمل کنن ؟ نمی دونم چرا این فکر افتاد تو سرم اما فکر کردم  که همه ی آدم ها از اعتماد به نفس برخوردار نیستن .

رفتم در یخچال رو باز کردم , یه فنجون شیر با خرما خوردم .

اذون شده بود نمازم رو خوندم و یه آدامس انداختم تو دهنم و آماده شدم و از در زدم بیرون .

رسیدم دم آموزشگاه , رفتم پایین دوستام رو دیدم که مشغول حل کردن کتاب تافل بودن, زنگ خورد رفتیم سر کلاس .

آخرای کلاس نوبت من بود که برم ترجمه ی کتاب رو برای بچه ها توضیح بدم , خودم رو کشتم که 40 صفحه رو طوری خلاصه کنم که نه کم بشه و نه زیاد .

تموم شد و خیالم راحت شد . اضطرابم از سری پیش کمتر بود . نمی دونم از ده نمره برام چند گذاشت ولی هر چی بود به خیر گذشت و این استرسمون هم از بین رفت .

زنگ خورد و اومدم بیرون .

دوست داشتم دو تا بال داشتم و پرواز می کردم , یا اینکه سوار یکی از این ماشین هایی که اومدن دنبال بچه هاشون می شدم و یه گشتی تو خیابون می زدم و بعدش می رفتم یه ساندویچی , پیتزایی می خوردم و روش دو تا لیوان دوغ خنک می خوردم که آخر شب جون نکنم برای خوابیدن .

اما حیف که نه ماشینی  منتظر من بود و نه بالی برای پرواز

توی راه یاد مریم افتادم که ظهر بهم زنگ زده بود , خوشبختانه صاحب موبایل شده بود , برادرش براش خریده بود به عنوان کادوی تولد , اما تولدش اسفند ماهه , داداشش فکر کرده بود که تولد خواهرشه اما در واقع تولد زن برادرش بوده . یه خط موبایل . و این که فهمیدم مریم با یکی دوست شده , آره یه پسر ...

من چیزی نداشتم که بگم . جز این که بهش بگم خوش باشین .

فقط اینو فهمیدم که الهام موند و حوضش ( کو حوض ؟ ما با تنهایی مون می سوزیم و می سازیم )

دیگه رسیدم . رفتم مغازه ی دم خونه مون که کارت پستال بخرم .

داخل مغازه شدم , سلام کردم , سعید ( فروشنده یه جوون فکر کنم سی ساله , البته زن هم داره ) گفت سلام خوبی ؟

گفتم ممنون , کارت پستال می خوام برای نقاشی .

کارت پستال ها رو نشونم داد و گفتم می خوام ساده باشه , گفت بشین همین ها رو بکش دستت راه می افته . گفتم : سخته . گفت : نگو سخته , اون وقت سخت می شه بگو راحته ( پیش خودم گفتم ببین کی داره واسه ما تیریپ روانشناسی می یاد , ایول )

مشغول انتخاب کارت ها بود که ازم پرسید , رشته ات نقاشیه ؟ گفتم نه . گفت کجا می ری کلاس . گفتم فلان جا .

دو تا از کارت ها رو انتخاب کردم و هزار تومن بهش دادم , گفت خرد نداری ؟ گفتم نه . گفت پس بیا بهت آدامس بدم , جعبه آدامس ریلکس رو از جیبش در آورد و بهم تعارف کرد و گفت فردا بیا کپی بگیر الآن این جا ها شلوغه . که بعد هم بقیه پولم رو بده .

بعد از تشکر از مغازه اومدم بیرون .

حال می کنم از این آدم هایی که صمیمی هستند , حاضرم جنسم رو گرون تر بخرم اما طرفم آدم خوش اخلاقی باشه . البته یه بار بهم لطف کرد و گفت 25 تومن حلالت .

اومدم خونه , منتظر بودم ببینم مامان و خواهرم که رفته بودن خونه ی مامانی , چی برای گفتن دارن .

بازم حرف های تکراری .

یکی تو فامیلمون ( که خیلی نزدیک می باشه ) از شوهرش جدا شد . من خفه می شم اگه اسم نیارم ...پسرخاله هه که نمی یاد این وبلاگ رو بخونه پس بذار بگم کیه ؟ نرگس دخترخاله بزرگم .

این مدت حرف مامانم و خاله ام همش سر نرگس بود . من فقط دعا می کنم که هیچ وقت هیچ کسی عاشق هیچ بنده ی خدایی نشه چون عواقب خطرناک داره .

 

پی نوشت :

1:در اسرع وقت می یام به بروبچ وبلاگ نویس سر می زنم .  نزنید منو .

2: اگه این دنیای اینترنت نبود من کجا حرف هام رو می نوشتم ؟؟ ضمن این که دفتر خاطرات امن نیس

3: ولنتاین بر شما چه گذشت ؟؟ برای من زیاد اهمیت نداشت چون هیچ کسی رو ندارم . تنهام . کسی نترسه من هیچ وقت سراغ پسر نمی رم . ( حالا در موردشون بد نمی گم که شما آقایون پسر شورش کنید )

4: این سریال جواهری در قصر رو که جمعه می ده خیلی باحاله ما که هر هفته می بینیم , این دو تا هم عکس لی یونگ آئی ( در نقش یانگوم ) , قیافه اش خوشگله من که ازش خوشم می یاد .

لی یونگ آئی در نقش یانگوم

لی یونگ آئی در نقش یانگوم


نوشته شده توسط : الهام

خوشبختی تو ؟

شنبه 21 بهمن 1385   07:02


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

(نصیحت یك مادر دانا به دخترش) یادت باشه دنبال سه چیز ندو: مترو، اتوبوس و پسر، چون هر سه‌تاشون 10 دقیقه به 10 دقیقه دوباره میان!

 

یه سلام یخی به دوستان یخی . خوبی ؟؟ منم بد نیستم . هر سری می خوام اینجا رو آپ کنم و یه حرفی بزنم می بینم نمی تونم . کلی حرف و فکر می یاد تو ذهنم و دوست دارم که بنویسم تو وبلاگم اما موقع تایپ هیچی یادم نمی یاد . واقعاً چرا ؟ بهتر نیست در این وبلاگ رو تخته کنم ؟؟؟

 

دیروز با سپیده اینا رفتیم خونه ی مامانی . جات خالی خوش گذشت , به من که حال داد .

البته خبر خاصی نبود که , یه کم حمالی .

مامانی یه بوفه خریده بود , برای جا به جایی اش خاله و مامانم دست به کار شدند اما قبلش باید دیوار رو تمیز می کردن . روی میز تلفن یه چارپایه گذاشتیم و رفتیم بالا . من از بلندی می ترسم تو چی ؟

دیوار رو تمیز کردیم . همین شد یه اعتیاد و ما هم دست سپیده رو گرفتیم و کشوندیمش به کار و کل دیوار ها رو کف مالی کردیم و سابیدیم .

مرده شور این خونه تکونی رو ببره .

شب شام خوردیم و اومدیم خونه . حالا چرا به من خوش گذشت نمی دونم , ولی وقتی آدم ها کنار هم باشن , سخت ترین کارها براشون راحت می شه و به هوای همدیگه تا آخرش می ریم و احساس خستگی هم نمی کنیم .

برای سپیده عکس هام رو ریختم و براش بردم و در عوض یه ام پی تری گرفتم . ( مبادله ی سی دی به سی دی )

 

من با این سن و سالم همیشه فکر می کردم که خوشبختی فقط تو پول و یه زندگی مرفه خلاصه می شه . همیشه به زندگی اطرافیانم که در رفاه بودن غبطه می خوردم , خب هر کسی که جای من بود این حس بهش دست می داد , ما آدم ها عادت داریم که زندگی مون رو با هم مقایسه کنیم , فکر می کردم اگه پول باشه همه چی رو داری , خب چرا من .......................................

گاهی که بهش فکر می کردم پیش خودم می گفتم , اون همه چی داره , یه پدر و مادر خوب , زندگی عالی , دانشگاه می ره , موبایل داره , همه چی ..............اون واقعا خوشبخته . نه ؟

اما وقتی شکستنش رو دارم می بینم , وقتی که تجربه ی تلخ شکست رو از زندگی اش , چیزی که آرزوی هر دختریه , رو دارم می بینم . با خودم می گم کی خوشبخته ؟

من یا اون ؟

مهم نیست تو زندگی چی داریم , چی نداریم , احساس خوشبختی می کنیم یا نه . مهم اینه که از همینی که هستیم و چیزایی که داریم نهایت لذت رو ببریم , نذاریم مشکلات باعث شن خنده از لبامون برن . قدر چیزایی رو که داریم حتی اگه کم باشن رو بدونیم .

می دونم تو همه ی اینا رو می دونی , من فقط کشفیاتم رو گفتم . آخه قبلاً ها به این نتیجه نرسیده بودم .

 

پی نوشت :

1: قالب وبلاگ رو تغییر دادم , انگار قبلیه سنگین بود نه ؟؟ من با پس زمینه ی مشکی حال می کنم , یه وقت نگین طرف دپسرده است , کلاً از رنگ مشکی بدم می یاد ولی برای وبلاگ خوبه چون همه ی رنگ ها رو نشون می ده .

2: این وبلاگ چی داره که تو , تو خبرنامه عضو می شی ؟؟؟

3: یه چیزی بگم اما نخند ...باشه ؟ دلم هوای دوست پسر کرده . من خب بی اف ندارم .

        


نوشته شده توسط : الهام

تاسوعا عاشورا ی امسال من

شنبه 14 بهمن 1385   07:02


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

چیزی وحشتناك‌تر از این نیست كه اعمال یك انسان تابع اراده انسان دیگری باشد

 

س ل ا م . تو خوبی ؟؟ منم بد نیستم , بذار براتون بگم که این اواخری چه اتفاق هایی برام افتاد .

یک شنبه : با مریم رفتیم انقلاب برای خرید کتاب " خود مقدس شما " , کتاب قشنگیه ولی خب یه کم سنگینه از نظر فهم , من که ای فهمیدم یه چیزایی اما فکر نکنم بچه های کلاس زبان چیزی بفهمن , فکر کنم حدود 20 یا 30 صفحه برای هر کسی واسه ترجمه تقسیم بندی شه .

مریم بهم گفت که دوباره از دو  نفر خوشش می یاد یه نفر تو فامیلشونه و یه نفر دیگه هم تو داروخانه کار می کنه . . خدا به داد من برسه . حالا من بهش گفتم که خیلی خوبه که من ......عشق و ....

گفت : اصلا خوب نیست , من نمیذارم . گفتم حالا کی می خواد بره با پسر دوست شه .

 

دوشنبه : تاسوعا خونه بودم , بعد از کوفت کردن نهار و نشستن پای کامپیوتر و بازی کردن Rocket mania زنگ تلفن بلند شد و خاله ام بود . گفت بیایین اون وری . ما هم سریع حاضر شدیم و رفتیم .

عجب خیابون ها شلوغ بود ... این همه پسر از کجا ؟؟ سوار موتور سوار ماشین , این ور اون ور ...

رفتیم که با اتوبوس بریم , اما اتوبوس که نیومد , تصمیم گرفتیم که با ماشین بریم , ماشین ها هم پر .

خواهر  من هم یه چند روزی می شه که بهم می گه روی بیار به دین اسلام . دست از این کارات بردار ... چرا تو نمی ری عزاداری و از این حرف ها .

تو خیابون هم ول کن نبود می گفت اشهدت رو بخون تا ماشین بیاد . منم گفتم باشه و " اشهد ان لا اله الا الله " آقا ما این رو گفتیم و یه ماشین نگه داشت و سوار شدیم . اینم خاصیت مسلمون شدن دوباره . تازه فقط یه دونه اشهد گفتم , اگه بقیه اش رو می گفتم حتما کامیون جلومون وا میستاد .

رفتیم خونه ی خاله . اون یکی خاله ام هم اونجا بودن .

من سی دی برده بودم و تمام عکس های سپیده رو کش رفتم و بهش هم قول دادم که عکس هام رو براش ببرم . ( آقا حال می ده این سی دی هایی که هی توش می تونی برنامه بریزی و پاک کنی عین فلاپی ) , خواهرش سپیده که عاشق جانی دپ ه , جانی می شینه ازش عکس داره , جانی این وری می شه ازش عکس داره .

خلاصه یه کم این ور و اون ور کردن , نزدیک های شب یخ پسرخاله ام وا رفت و ساعت چرت و پرت گویی اش شروع شد و با من و خواهرم شوخی و مسخره بازی

شب رفتیم که دسته ببینیم , از اون ور هم با سپیده اینا رفتیم خونه اون خاله ام . در واقع من دو تا خاله بیشتر ندارم . گفتم که یه وقت گیج نشین .

اون جا شب باز  هم ما دخترخاله با پسرخاله ام گرم چرت و پرت گفتن بودیم , من رفتم پیش  نرگس   پیش بچه  اش . فک کن وسطای شوخی یه هو  زد تو سر من . منم گفتم وا چرا می زنی تو سر من ؟؟ بهم بر خورد و رفتم پیش سپیده . اصلا از این شوخی های بیمزه خوشم نمی یاد .

فک کن یه هو سکوت شد و پسرخاله ام هم رفت تو اتاقش . می دونی من هیچ دوست ندارم که این طوری با هام شوخی بشه. بار اول نرگس هولم داد اما هیچی نگفتم .

فردای اون روز صبح زود رفتیم بهشت زهرا با این تفاوت که پسرخاله ام با ما نیومد .

حدود ساعت 9 همه مون تو خونه های خودمون بودیم .

بعدش فهمیدم که پسرخاله ام از حرکت خواهرش ناراحت شده بود و رفته بود تو اتاقش و به سپیده هم اس ام اس داده بود که من واسه همین رفته بودم تو اتاق . ایول پسرخاله

این دخترخاله ی من نرگس همیشه جمع گرم و صمیمی ما ها رو خراب می کنه فک می کنه هنوز مجرده و می تونه خودش رو بچسبونه تو جمع ماها . وگرنه امکان نداشت که پسرخاله ام بره , قرار بود تا هر وقتی که ما بیداریم اون هم بیدار باشه .

با این حال من هیچی نگفتم , چون حس کردم تو بد وضعیتی قرار داره , تلافی باشه ایشالله برای بعد یه نقشه ی شومی براش می کشم  البته با کمک سپیده .

این از ماجرای این چند روزه من

امسال تاسوعا عاشورا خیلی کم رنگ تر از پارسال و سال های پیش بود . چرا ؟ یا شاید احساسم اشتباهه ؟؟ اما خاله هام هم همین نظر رو داشتن

 

پی نوشت :

خیلی واسه آدم بده که کثیف باشه , اما زورش بیاد که بره حموم , بعد فرداش که می ره حموم , مامانش می ره بیرون و پشت در بمونه و همسایه های احمقمون هم بدونن پشت در کیه اما در رو باز نکنن , بعدش هول هول آب بکشی و از حموم بیایی بیرون و در رو بزنی .

 

قالب وبلاگ رو سبک کردم , یه آهنگ آروم هم گذاشتم , خوب بید ؟؟

 

بعد ها در مورد شخصیت نرگس بیشتر توضیح می دم


نوشته شده توسط : الهام

من ..وبلاگ ..نقاشی ...کشفیات

چهارشنبه 4 بهمن 1385   08:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

هرکس بخواهد با نافرمانی و معصیت خدا به آرزو و هدفی برسد , راه وصول به آرزویش مسدود می شود و زودتر گرفتار خطر خواهد شد .  امام حسین ( ع )

 

می دونی این وبلاگ برای من هم خوبه و هم بد , خوبه چون بلاخره وقتی سپیده وبلاگم رو خوند و فهمید که بنده دچار برق گرفتگی شدم , بهم زنگ زد

بَده چون نمی تونم تمام ماجرای زندگی ام رو اینجا شرح بدم , راحت تر بنویسم , مسلماً اینجا هیچ وقت مثل دفترخاطراتم ( خدا بیامرزتش , خودم از بین بردمش ) نمی شه . خیلی دوست داشتم وقتی وبلاگ من رو می خوندید بعضی جاها هم گریه می کردین . یه سری اتفاقات تلخ رو هم چاشنی اش می کردم اون وقت اینجا یه کم طبیعی تر بود . ولی من ترجیح می دم تو دنیای مجازی آدم خودش رو از دنیای واقعی رها کنه و برای مدتی خوش بگذرونه . شاید بیشتر حرف هام رو به خاطر این نمی تونم بزنم که سپیده هم یکی از کسانیه که خواه نا خواه به وبلاگم سر می زنه . اون وقت خیلی از چیزایی که نباید دیگران بفهمن , لو می رفت

 

می خوام بگم که من هم به بازی شب یلدا دعوت شده بودم توسط حاج باران . یکی از وبلاگ نویسان موفق که من طرفدار پرو پاقرص وبلاگش هستم . اما یه جورایی این بازی برام جذابیت نداشت که بخوام پنج نکته از خودم رو بگم و پنج نفر رو دعوت کنم .

بیشتر وبلاگ نویس ها سوتی های خودشون رو در ایام گذشته مخصوصا کودکی بیان کرده بودن .

البته من اسمش رو می ذارم سوتی . یه جور نگفته هایی که تو ذهن آدم حک شده و هیچ وقت از یادش نمی ره . اینا رو توی 5 تا نکته می یارن . جالب بود ولی من هر چی فکر کردم که لااقل درمورد خودم فکر کنم نتونستم , چه برسه طوری 5 تا نکته رو بنویسم که یه جورایی باحال باشه .

 

ببینم برای تو اتفاق افتاده که برای اولین بار در عرض یک روز اعتماد به نفست بره بالا ؟ احساس ذوق و نشاط شدید از خودت در کنی ؟

دوشنبه رفتم کلاس نقاشی . کارام رو نشون دادم , خانم گفت رو یکی شون امروز کار کن . منم از یه چهره زن که خوشم اومده بود و هنوز جای کار داشت , انتخاب کردم . 4 ساعت سرش بودم . آخر سر یه چیز توپی از آب در اومد که نگو . اگه دوربین داشتم حتما عکسش رو می ذاشتم که بدونید خاله تون چه قدر هنرمنده . بعدش توی خونه همون روز یکی دیگه از کارام رو تکمیل کردم .

الآن هر دوتاشون توی اتاقمه , هر وقت چشمم بهش می افته می گم یعنی این کار من بوده ؟ هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی از نقاشی خوشم بیاد . دوران دبستان بلد نبودم خوب نقاشی بکشم . اما دوران راهنمایی طراحی ام از بقیه بهتر بود . تا اینکه یه سری اتفاق تو زندگی ام افتاد که منو ترغیب کرد که برم و این هنر رو یاد بگیرم  .

 

پ ن

* نمی دونم کدوم قسمت از وبلاگ جالبه , حال دوباره نظر سنجی رو ندارم . بگین تا بیشتر در اون موضوع آپ کنم .

* یکی از دوستان نظر داده بود که وبلاگم اگه آهنگ داشته باشه خوبه . راستش اگه من بخوام آهنگ بذارم , یه آهنگ تند و جیغ انتخاب می کنم , الآن ها هم که محرم می باشد . باشه تا دو ماه دیگه ولی یه آهنگ گریه دار می ذارم . با اینکه بدونید از نظر روانشناسی وبلاگ نویسی , گذاشتن موسیقی توی وبلاگ اصلا ً خوب نیست .

* یه عده ی خاص تو نظر سنجی شرکت کردن , یه عده ی خاصی کامنت می ذارن , یه عده ی خاصی هم در خبرنامه عضو می شدن . هیچ عده ای میل می دن . یه عده ای هم آی دی اد می کنن . باز یه عده ای با سرچ یه سری کلمه های خاص به وبلاگ من می رسن . این نکته هایی بود که من از شما بازدید کننده ها کشف کردم

 

تو این ایام اگه این ور و اون ور رفتین برای عزاداری ما رو هم بدعایین .

به امید روزای ابری و بارونی ( یه چند وقتی بود این تیکه رو نگفته بودم )


نوشته شده توسط : الهام