از خواب بیدار شدم , ساعت 5 و نیم بعد از ظهر بود , چه قدر دیر شده بود , از اتاق اومدم بیرون رفتم تو آشپزخونه , قوری چایی خالی بود ,( باباهه همه رو خورده بود ) منصرف شدم و دوباره رفتم تو اتاق , باید حاضر می شدم می رفتم کلاس زبان .
رفتم جلوی آینه یه آرایش مختصری کردم و مقنعه ام رو سرم کردم , سعی کردم اضطراب نداشته باشم , پیش خودم گفتم , واقعاً اونایی که دماغشون رو عمل می کنند آیا می تونن اعتماد به نفسشون رو عمل کنن ؟ نمی دونم چرا این فکر افتاد تو سرم اما فکر کردم که همه ی آدم ها از اعتماد به نفس برخوردار نیستن .
رفتم در یخچال رو باز کردم , یه فنجون شیر با خرما خوردم .
اذون شده بود نمازم رو خوندم و یه آدامس انداختم تو دهنم و آماده شدم و از در زدم بیرون .
رسیدم دم آموزشگاه , رفتم پایین دوستام رو دیدم که مشغول حل کردن کتاب تافل بودن, زنگ خورد رفتیم سر کلاس .
آخرای کلاس نوبت من بود که برم ترجمه ی کتاب رو برای بچه ها توضیح بدم , خودم رو کشتم که 40 صفحه رو طوری خلاصه کنم که نه کم بشه و نه زیاد .
تموم شد و خیالم راحت شد . اضطرابم از سری پیش کمتر بود . نمی دونم از ده نمره برام چند گذاشت ولی هر چی بود به خیر گذشت و این استرسمون هم از بین رفت .
زنگ خورد و اومدم بیرون .
دوست داشتم دو تا بال داشتم و پرواز می کردم , یا اینکه سوار یکی از این ماشین هایی که اومدن دنبال بچه هاشون می شدم و یه گشتی تو خیابون می زدم و بعدش می رفتم یه ساندویچی , پیتزایی می خوردم و روش دو تا لیوان دوغ خنک می خوردم که آخر شب جون نکنم برای خوابیدن .
اما حیف که نه ماشینی منتظر من بود و نه بالی برای پرواز
توی راه یاد مریم افتادم که ظهر بهم زنگ زده بود , خوشبختانه صاحب موبایل شده بود , برادرش براش خریده بود به عنوان کادوی تولد , اما تولدش اسفند ماهه , داداشش فکر کرده بود که تولد خواهرشه اما در واقع تولد زن برادرش بوده . یه خط موبایل . و این که فهمیدم مریم با یکی دوست شده , آره یه پسر ...
من چیزی نداشتم که بگم . جز این که بهش بگم خوش باشین .
فقط اینو فهمیدم که الهام موند و حوضش ( کو حوض ؟ ما با تنهایی مون می سوزیم و می سازیم )
دیگه رسیدم . رفتم مغازه ی دم خونه مون که کارت پستال بخرم .
داخل مغازه شدم , سلام کردم , سعید ( فروشنده یه جوون فکر کنم سی ساله , البته زن هم داره ) گفت سلام خوبی ؟
گفتم ممنون , کارت پستال می خوام برای نقاشی .
کارت پستال ها رو نشونم داد و گفتم می خوام ساده باشه , گفت بشین همین ها رو بکش دستت راه می افته . گفتم : سخته . گفت : نگو سخته , اون وقت سخت می شه بگو راحته ( پیش خودم گفتم ببین کی داره واسه ما تیریپ روانشناسی می یاد , ایول )
مشغول انتخاب کارت ها بود که ازم پرسید , رشته ات نقاشیه ؟ گفتم نه . گفت کجا می ری کلاس . گفتم فلان جا .
دو تا از کارت ها رو انتخاب کردم و هزار تومن بهش دادم , گفت خرد نداری ؟ گفتم نه . گفت پس بیا بهت آدامس بدم , جعبه آدامس ریلکس رو از جیبش در آورد و بهم تعارف کرد و گفت فردا بیا کپی بگیر الآن این جا ها شلوغه . که بعد هم بقیه پولم رو بده .
بعد از تشکر از مغازه اومدم بیرون .
حال می کنم از این آدم هایی که صمیمی هستند , حاضرم جنسم رو گرون تر بخرم اما طرفم آدم خوش اخلاقی باشه . البته یه بار بهم لطف کرد و گفت 25 تومن حلالت .
اومدم خونه , منتظر بودم ببینم مامان و خواهرم که رفته بودن خونه ی مامانی , چی برای گفتن دارن .
بازم حرف های تکراری .
یکی تو فامیلمون ( که خیلی نزدیک می باشه ) از شوهرش جدا شد . من خفه می شم اگه اسم نیارم ...پسرخاله هه که نمی یاد این وبلاگ رو بخونه پس بذار بگم کیه ؟ نرگس دخترخاله بزرگم .
این مدت حرف مامانم و خاله ام همش سر نرگس بود . من فقط دعا می کنم که هیچ وقت هیچ کسی عاشق هیچ بنده ی خدایی نشه چون عواقب خطرناک داره .
پی نوشت :
1:در اسرع وقت می یام به بروبچ وبلاگ نویس سر می زنم . نزنید منو .
2: اگه این دنیای اینترنت نبود من کجا حرف هام رو می نوشتم ؟؟ ضمن این که دفتر خاطرات امن نیس
3: ولنتاین بر شما چه گذشت ؟؟ برای من زیاد اهمیت نداشت چون هیچ کسی رو ندارم . تنهام . کسی نترسه من هیچ وقت سراغ پسر نمی رم . ( حالا در موردشون بد نمی گم که شما آقایون پسر شورش کنید )
4: این سریال جواهری در قصر رو که جمعه می ده خیلی باحاله ما که هر هفته می بینیم , این دو تا هم عکس لی یونگ آئی ( در نقش یانگوم ) , قیافه اش خوشگله من که ازش خوشم می یاد .


نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 