برای مردن عمری فرصت دارم.
همه ی ما گاهی برامون اتفاق می افته که زندگی برامون تکراری و خسته کننده و خیلی عادی می شه , تا جایی که به مردن فکر می کنیم .
بعد وقتی به مرگ نزدیک می شی , و جون سالم به در می بری خدا رو شکر می کنی که زنده ای و به این فکر می افتی که برای مُردن عمری فرصت می خوای
یکشنبه شب بود , مامان می خواست شلواری رو که بافته بود رو با چرخ بدوزه .. منم دوشاخه ی چرخ خیاطی رو زدم به برق و بعد این جوری شدم
دوشاخه یه جرقه ای زد و من چند قدم پرت شدم به عقب اما نیفتادم . نصف بدنم رو برق گرفت
به همین راحتی . آقا نخند .. برق گرفتن که خنده نداره
این اولین تجربه ی برق گرفتگی بنده بود . ایشاالله این اتفاق برای کسی نیفته چون خیلی وحشتناکه .
من همیشه فکر می کردم زیر ماشین جونم رو از دست می دم , مخصوصاً این بزرگراهه , اتوبان کوفتی که شهرداری درستش کرده , از هر طرف ماشین می یاد . اما حالا به این نتیجه رسیدم که ممکنه با برق , یا گاز , یا شاید تلفن ( مزاحم تلفنی زنگ بزنه و من غش کنم و ) بمیرم .
داشتم می گفتم که اون لحظه گفتم وای ....کلاس زبان , کلاس نقاشی , کامپیوتر , وبلاگ , اگه می مردم ...................؟؟؟ چی می شد ؟ لااقل شما از دست من راحت می شدین .
اسم کلاس نقاشی اومد , یه دو هفته ای نرفته بودم , یه هفته اش برخورد کرد به عید غدیر و هفته ی پیشش دیروزش رفته بودیم خونه ی منصوره ( بهنام ) به خیالم گفته بودم که تا هشت شب اونجاییم شاید خسته شم نرم . از طرفی کارام کم بود . ولی کاشکی می رفتم .
خلاصه ما این هفته رفتیم , سوار آسانسور شدم با, یه پسر 28 ساله .. توی آسانسور گفتم دیوونه تو مگه مجبور بودی با این یارو توی آسانسور بری ؟؟ چه قدر تو شجاعی . یه کم فکر کن , هول .
اینم از این . راستی یه تنوعی به موهام دادم , بگو چه رنگی ؟ پر کلاغی . مشکی تموم . تو این فکرم اگه دوشنبه برم کلاس نقاشی , استادمون می گه این دختره عوض اینکه به کاراش اهمیت بده موهاش رو نقاشی می کنه . آخه اونجا فقط دخترا هستن , ما هم راحت مانتو و مقنعه مون رو در می یاریم به مدت 4 ساعت .
با یه ذوق و شوقی بعد از 5 , 6 روز کناره گیری از دنیای نت , روز جمعه ساعت هفت و نیم , صبحونه نخورده , از خواب ناز بلند می شی و کامپیوترت رو روشن می کنی و کانکت می شی به اینترنت , وضعیت سرعت بد نیست , لااقل می تونی یه عکس آپلود کنی یا وبلاگت رو به روز کنی
اما وقتی وارد سایت سرویس دهنده ی وبلاگت می شی , می بینی باز نمی شه ( ارور می ده و از این حرف ها ) اون وقت تصمیم می گیری بیخیال وبلاگت شی یا اینکه عضو یه سایت دیگه , مثل بلاگ فا یا بلاگر .
ولی این کار رو نمی کنم , مثل اون روزایی که به دلیل سرعت کم اینترنت از پرشین بلاگ اومدم بیرون و بعد فهمیدم که پرشین بلاگ یه کم با کلاس شده و کاشکی همون جا بودم .
حالا هم مجبورم همین جا بمونم .
نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 


