تبلیغات
majazi - پست های دی 1385

جستجو

 

برای مردن کلی فرصت می خوام

شنبه 30 دی 1385   07:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

برای مردن عمری فرصت دارم.  

همه ی ما گاهی برامون اتفاق می افته که زندگی برامون تکراری و خسته کننده و خیلی عادی می شه , تا جایی که به مردن فکر می کنیم .

بعد وقتی به مرگ نزدیک می شی , و جون سالم به در می بری خدا رو شکر می کنی که زنده ای و به این فکر می افتی که برای مُردن عمری فرصت می خوای

 

یکشنبه شب بود , مامان می خواست شلواری رو که بافته بود رو  با چرخ بدوزه .. منم دوشاخه ی چرخ خیاطی رو زدم به برق و بعد این جوری شدم

دوشاخه یه جرقه ای زد و من چند قدم پرت شدم به عقب اما نیفتادم . نصف بدنم رو برق گرفت

به همین راحتی . آقا نخند .. برق گرفتن که خنده نداره

این اولین تجربه ی برق گرفتگی بنده بود . ایشاالله این اتفاق برای کسی نیفته چون خیلی وحشتناکه .

من همیشه فکر می کردم زیر ماشین جونم رو از دست می دم , مخصوصاً این بزرگراهه , اتوبان کوفتی که شهرداری درستش کرده , از هر طرف ماشین می یاد . اما حالا به این نتیجه رسیدم که ممکنه با برق , یا گاز , یا شاید تلفن ( مزاحم تلفنی زنگ بزنه و من غش کنم و ) بمیرم .

داشتم می گفتم که اون لحظه گفتم وای ....کلاس زبان , کلاس نقاشی , کامپیوتر , وبلاگ , اگه می مردم ...................؟؟؟ چی می شد ؟ لااقل شما از دست من راحت می شدین .

اسم کلاس نقاشی اومد , یه دو هفته ای نرفته بودم , یه هفته اش برخورد کرد به عید غدیر و هفته ی پیشش دیروزش رفته بودیم خونه ی منصوره ( بهنام ) به خیالم گفته بودم که تا هشت شب اونجاییم شاید خسته شم نرم  . از طرفی کارام کم بود . ولی کاشکی می رفتم .

خلاصه ما این هفته رفتیم , سوار آسانسور شدم با, یه پسر 28 ساله .. توی آسانسور گفتم دیوونه تو مگه مجبور بودی با این یارو توی آسانسور بری ؟؟ چه قدر تو شجاعی . یه کم فکر کن , هول .

اینم از این . راستی یه تنوعی به موهام دادم ,  بگو چه رنگی ؟ پر کلاغی . مشکی تموم . تو این فکرم اگه دوشنبه برم کلاس نقاشی , استادمون می گه این دختره عوض اینکه به کاراش اهمیت بده موهاش رو نقاشی می کنه  . آخه اونجا فقط دخترا هستن , ما هم راحت مانتو و مقنعه مون رو در می یاریم به مدت 4 ساعت .

 

با یه ذوق و شوقی بعد از 5 , 6 روز کناره گیری از دنیای نت , روز جمعه ساعت هفت و نیم , صبحونه نخورده , از خواب ناز بلند می شی و کامپیوترت رو روشن می کنی و  کانکت می شی به اینترنت , وضعیت سرعت بد نیست , لااقل می تونی یه عکس آپلود کنی یا وبلاگت رو به روز کنی

اما وقتی وارد سایت سرویس دهنده ی وبلاگت می شی , می بینی باز نمی شه ( ارور می ده و از این حرف ها ) اون وقت تصمیم می گیری بیخیال وبلاگت شی یا اینکه عضو یه سایت دیگه , مثل بلاگ فا یا بلاگر .

ولی این کار رو نمی کنم , مثل اون روزایی که به دلیل سرعت کم اینترنت از پرشین بلاگ اومدم بیرون و بعد فهمیدم که پرشین بلاگ یه کم با کلاس شده و کاشکی همون جا بودم .

حالا هم مجبورم همین جا بمونم .


نوشته شده توسط : الهام

اینترنت کم سرعت کوفتی

شنبه 23 دی 1385   07:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

هیچ چیز به اندازه ی سرعت پایین اینترنت و هوای سردِ بدون برف و بارون ,( که فقط دماغت می سوزونه ) و کسی که همش با موبایلش ور می ره , و خیلی چیزای دیگه اعصاب من رو خرد نمی کنه .

خوش به حال شما شهرستانی ها که اینترنتتون در حد عالیه . خدایی خوبه . من یه بار قم رفته بودم , البته نه حالا ها , دو سه سال پیش , پسر یکی از فامیل هامون رفته بود تو نت . آقا من حال کردم با این سرعت .

اون وقت ملت بلند می شن می یان تهران فکر می کنن که اینجا حلوا خیرات میکنن , نخیر ...

نیا ...همون جا سرجات بشین که داری حال دنیا رو می کنی .

اصن جمع نبندم بهتره . یه کلام می گم و خودم رو خلاص می کنم , سرعت تو ایران افتضاحه

حالا کاشکی فقط سرعت بود , مسخره ترین سایت های ساده رو فیلتر می کنن , بدون این که مورد اخلاقی داشته باشه . خب اینا به نظر تو درد نیست ؟؟؟؟؟؟

آخرین باری که کارت اینترنت خریدم , همین یکی دو روز پیش بود اون وقت فکر کردم که این کارت به خط تلفنمون می خوره , اما .......... سرعت گند . اصن حرف نزنم بهتره در این رابطه

اون وقت می گن مشکل شما جوونا چیه ؟ می گن , ازدواج , کار , تحصیل , گرونی

اینا به نظر تو مشکله ؟؟؟؟؟

نه خب . اگه یه کم مخت رو به کار بندازی می فهمی که کارت اینترنت از نون شب هم واجب تره

اما همه ی اینا رو گفتم که بدونید هر مشکلی یه راه حلی داره

تو گوگل سرچ کردم , و پس از کلی جستجو یه برنامه دانلود کردم که نمی گم در حد عالیه اما خوبه .

چیه ؟ تو هم می خوای ؟ سرعتت پایینه ؟؟

خب اینجا رو کلیک کن تا تو هم یه فیضی ببری .


نوشته شده توسط : الهام

قاتل شعبده باز

دوشنبه 18 دی 1385   07:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

زمان پانزدهم اکتبر بود , پلیس نیویورک با اعلام وضعیت آماده باش و اضطراری هر حرکت مشکوکی را زیر نظر داشت . در چهار پانزدهم اکتر چهار سال گذشته به ترتیب چهار دختر نوجوان به وسیله فرد خبیث و جنایتکاری به یک شیوه کاملاً همسان به قتل رسیده بودند . چهار دختر معصوم و همگی متولد ماه میزان . چهار انسان که درست در یک زمان و با یک شیوه ی مشابه قربانی ناانسانی بد طینت شده بودند . پلیس به واسطه ماه تولد و روز حادثه و نحوه یکسان قتل اصطلاحاً قاتل ناشناس را " شعبده باز " می نامید .

 

نوشته های بالا از کتاب " قاتل شعبده باز " , از سری کتاب های پلیسی و جنایی , پر فروش ترین کتاب سال در دنیا اثر ویلیام مک گیورن بود .

این کتاب رو از کتابخونه گرفتم و خوندم . حدود 225 صفحه داشت . صفحه ی اول نوشته بود که " داستان گیرا و هیجان انگیز " قاتل شعبده باز " مک گیورن به حدی خواننده را مسحور خود می گرداند که برایش زمین گذاشتن کتاب و توقف ادامه خواندن آن بسیار مشکل خواهد بود ....

کتاب قشنگی بود , می شد حدس زد که قاتل کیه , اما هیجان کتاب فوق العاده بود . من احساس می کردم همون جام . جاذبه ی کتاب خیلی زیاد بود . همینش باعث شد که کتاب رو بخونم .

چیه ؟

فکر کردی می گم قاتل کیه ؟

عمراً

خب برو عضو کتابخونه شو و کتاب امانت بگیر , البته یه کتاب درب و داغون .

 

پی نوشت :

1: دیگه واقعاً گیج شدم که چه کنم با این وبلاگ . آقا هر وقت که دلم بخواد به روز می کنم . 

2: استفاده از مطالب اینجا با ذکر منبع بلامانع است .

3: بازم می گم کاش به جای ناصر عبداللهی , شجریان , افتخاری و مختاباد می مرد . ( باید بگم وگرنه گیر می گنه تو گلوم , بعدش هم خفه می شم )

4: عکس هم که ندادین که من با اسم خودتون بذارم تو وبلاگ . خب یه همکاری با بنده داشته باشین دیگه ... دیگه خاله تون نیستم .


نوشته شده توسط : الهام

نکته ها قسمت ۶

چهارشنبه 13 دی 1385   07:01


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    هر از گاهی به فرزندانت بگو که چقدر نازنین اند و تو چقدر به آن ها اعتماد داری .

Y    از کارت اعتباری  برای سهولت کار استفاده کن , نه برای ایجاد اعتبار

Y    روزی سی دقیقه سریع پیاده روی کن .

Y    در روز تولدت برای خودت یک پیغام بگذار .

Y    فراوان لبخند بزن . هزینه ای ندارد و ارزشش قابل تصور نیست .

Y    هرگز تقلب نکن .

Y    رانندگی با اتومبیل دنده ای را یاد بگیر .

Y    به عنوان تنقلات آخر شب , میوه تازه بخور .

Y    هرگز به مقدسات کسی توهین نکن .

Y    هرگز به هنگام مجادله با افراد پلیس , آن ها را تو خطاب نکن .

Y    شناخت گیاهان محلی , پرنده ها و درختان را یاد بگیر .

Y    در آشپزخانه و اتومبیلت یک کپسول آتش نشانی داشته باش.

Y    یک سال وقت بگذار و کتاب مقدست را آیه به آیه بخوان .

Y    در زمان حیاتت وصیتنامه بنویس .

Y    هرگز چمدان و ساعت گران نخر .

Y    روی در ورودی چفت و قفل کلید خور نصب کن


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای رفتن به یه مهمونی کوچولو...بهنام

سه شنبه 12 دی 1385   07:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

تقریباً هفته ی پیش بود که مامان به من و خواهرم گفت که دوشنبه عید قربون دعوت داریم خونه ی منصوره اینا . من و خواهرم مخالفت کردیم , خواهرم درسش رو بهانه کرد و منم مونده بودم که چی بگم . که بلاخره من و خواهرم نتیجه گرفتیم که بریم . لااقل از خونه موندن بهتره . از طرفی هم پیش خودم حساب کردم که منصوره کمِ کم بیست نفر مهمون رو دعوت کرده . هم دیگرو می بینیم و یه دیداری و صله رحمی و ثوابی و ....

منصوره می شه دخترخاله ی مامانم , همین جا بگم که یه دختر کوچولوی خوشگل داره به اسم رُز و یه پسر که 4 سال از من کوچیکتره به نام بهنام .

قرار شد که نماز ظهرمون رو بخونیم و بعد با مامانی آژانس بگیریم و بریم . یارو آژانسیه یه پسره بود , تو راه مامانم و مامانی کلی باهاش حرف زدن . از این حرف هایی که توی تاکسی ها می زنن . نرخ گرونی و تورم و این حرف های روزمره . ( از پسره زیاد خوشم نیومد , دو تا حسرت خوردم تو ماشین , 1 : چرا وسط نشستم تو ماشین بین من و مامانم که پسره رو بهتر ببینم 2 : چرا موقع سوار شدن به پسره سلام نکردم

توی ماشین پیش خودم فکر می کردم که الآن ملت منتظر ما هستن . منم که به خودم رسیده بودم , شب قبلش ابروهام رو برداشته بودم , بهترین ابرویی که تا به عمرم برداشته بودم همین دیروز بود . و این که موهام رو مش کرده بودم , البته خیلی کم . اصلا هم معلوم نیست آخه بار اولم بود . ایشاالله دفه ی بعد جبران می کنم .

وقتی رسیدیم , و پرسون پرسون بلوک رو پیدا کردیم و وارد شدیم , حالا طبقه ی چندم بود ؟؟ طبقه ی هفتم . سوار آسانسور شدیم , توی آسانسور گیر کردیم , خب 4 نفر توی یه آسانسور فسقلی ......اینا رو هم داشت دیگه . یه آقاهه فرشته ی نجاتمون شد .

خلاصه من و خواهرم از پله ها بالا رفتیم . داشته باش هفت طبقه . زنگ در رو زدیم و سلام و احوالپرسی . توی ذهنم تصورم بر این بود که باید با یه جمعمیتی رو به رو شم و سلام کنم اما ...........

به غیر از منصوره و خانواده اش و مادر و خواهرش , فقط ما بودیم . بقیه ی مهمون ها بهانه ای پیدا کرده بودن و نیومده بودن . من اون لحظه خیلی عصبی شدم که چرا رفتم , اما بعدش وقتی دیدم از دیدن ما خوشحال شدن, ذوق کردم که خوب شد که رفتم . اگه ما نمی رفتیم خیلی بد می شد .

تو این زمونه مهمونی گرفتن و مهمونی رفتن کلی خرج داره و درد سر . حالا وقتی یه نفر مهمونی می گیره حیفه که آدم دعوتش رو رد کنه و نره . بیخود نیست که گفتن صله رحم کلی ثواب داره .

از همه ی اینا که بگذریم , سخن بهنام خوش تر است . یعنی پسر دخترخاله ی مامانم . فکر کنم سوم دبیرستان باشه , 5 سال پیش که دیدمش با الآن خیلی فرق کرده بود . یه پسر آروم و خوب

اونجا همش بهنام به من نگاه میکرد , آقا تا نگاش می کردم , نگاشو از من می دزدید . از اول تا آخر هم همش تو پذیرایی بود . از این حرکتش خوشم اومد . تو جمع مهمون ها بود .( حالا چه قدر هم بودیم ) , خدایی یه قیافه ی دلنشینی داره ..خوبه دیگه ....عشق ؟ سکوت یک نگاه

اگه یه کم بیشتر حرف بزنم خوانندگان وبلاگ فکر می کنن که من عاشق شدم  . خب من همه رو دوست دارم , بر عکس دخترای دیگه خودم رو نمی گیرم . و این که من همیشه عاشق می شم .

وقتی برگشتیم خونه , کلی مسخره بازی در آوردم . به مامانم گفتم : مامان سن و سال که مهم نیست , عشق که این چیزا حالیش نیست . فکر کن الهام و بهنام بهم می یاد . الف و بعدش ب .

چه قدر من چرت و پرت گفتم ...

پی نوشت :

1: مامانم قراره برام یه وام بگیره , برای این که من یه دوربین بخرم ولی شرط گذاشته که عکسم رو به هیچ کس توی اینترنت ندم و من هم گفتم چشم . ( پس دلتون رو صابون نزنید , من عکس چی ؟ چی ؟ نمی دم )

2: لطفا تو نظرسنجی شرکت کنید ...هر نفر یه رأی .

3: امیدوارم این وبلاگ بر خلاف ظاهر زیباش , جذاب و دلنشین باشه , گرچه بدونید وبلاگ نوشتن خیلی زحمت داره . می گی نه ؟ خب امتحان کن . 

4: از این عکس های وحشتناک نترسین , خب منم خلم تو اینترنت دنبال این چیزام و دوست دارم در اختیار شما ها هم بذارم که از این فیض بی بهره نمونید . اگر کسی عکس باحالی داشت برام بفرسته با به اسم خودش بذارم اینجا .

 


نوشته شده توسط : الهام

برف گاهی وقت ها خوب نیست ..

شنبه 9 دی 1385   07:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

یه سلام برفی مخصوص دوستانی که تازه با وبلاگ خاله الهام آشنا شدن .

گفتم برف . نمی دونم یه هو تو منطقه ی ما چه اتفاق خاصی افتاد که دیدیم از آسمون یه چیزایی به رنگ سفید ( همون برف خودمون ) داره می یاد . وقتی دیدم برف ها روی درخت و این حیاط نقلی ما نشسته از خودم ذوق در کردم . حالا این جا رو داشته باش تا بقیه اش رو برات بتعریفم .

5 شنبه بود , که مامانم با خواهرم و خاله اینا رفتن خونه ی اون یکی خاله ام واقع در خیابان مرزداران . پیش خودم گفتم خوش به حالشون که دارن تو این هوای توپ می رن اونجا .                                                                                               

خب من نمی تونستم برم به خاطر کلاس زبان . من اگه تو تب و لرز هم باشم عمراً غیبت کنم . ساعت 4 بعد از ظهر مامان اینا رفتن , من هم واسه خودم مشغول درس بودم که شش و نیم حاضر شدم  . در رو باز کردم من چه طوری راه برم تو این برف ؟ خلاصه با کلی آیة الکرسی خوندن و فوت کرن به خودم رسیدم به مقصد ( جمله رو داشته باش ). یه دو دفه هم نزدیک بودم بخورم زمین . اون لحظه آرزو کردم که هیچ وقت برف نیاد .

چرا وقتی که آدم عجله داره می خواد بره بیرون با ترس و دلره ؟؟؟ بدی برف اینه .

پی نوشت :

1/ مثلا من کلی حرف داشتم , چرا همه اش ته کشید ؟

2/ اون موقع ها که هر روز به روز می کنید چشمتون نمی بینه اما یه هفته که می رم مرخصی همش غر می زنید که کجا بودی و چی شد و از این حرف ها

3/ اگه گاهی وقت ها بعضی از پست ها طولانی می شه , تقصیر من نیست , حرف های کش می یاد , اگه نگم عقده ای می شم . ناقص که نمی شه حرف زد . شما تو آفلاین بخونید .

4/ اینجا رو خبرنامه دار کردم . تو نظر سنجی شرکت کنید باید بفهمم که کی ها به روز کنم . فکر نکنید بیکارم می یام نت . می خوام تکلیفم روشن بشه .

5/ مرسی که والپیپر با اندازه ی 768×1024 دادین ...بگم بی خاصیت بهتون بر نخوره ها .

6/ چه احساس خوبی دارم وقتی بهم می گین خاله الهام .

7/ خواستین آی دی من رو اد کنید . ( تو خماری چت بمونید ) چون صبح ها می یام

8/ میل بزنید حتما جواب می دم اما متاسفانه بیشتر وقت ها آف های خیلی قبل می پره .

9/ مراقب خودتون باشین هوا سرده ...تا بعد


نوشته شده توسط : الهام

زمستون فصل قشنگیه ...

دوشنبه 4 دی 1385   07:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

هیچکس نمی‌تونه به دلش یاد بده که نشکنه، ولی حداقل می‌تونه یادش بده که وقتی شکست، لبه تیزش دست اونی رو که شکستتش نبره.

دیروز وقتی که از نت اومدم بیرون , رفتم زیر کرسی , به مامانم گفتم هواسرده . بعد یه آن یادم افتاد که فصل فصل زمستونه و من هیچی از این فصل زیبا تو وبلاگم ننوشتم .

اگه با من همراه بوده باشین یادتون می یاد که قبلاً در مورد بهار و تابستون و پاییز حرف زده بودم , و می دونید که من از بهار و تابستون متنفرم . و از هر چیزی که هم بدم بیاد خوب می تونم توصیفش کنم

اما در مورد زمستون ..........

فصل قشنگیه .

اگه گفتین تو این فصل چی مزه می ده ؟؟

تو رو خدا نگین که دوست دارین تو فصل زمستون وقتی که برف می باره , یه بستنی قیفی دستتون باشه و بخواین لیسش بزنید . و این خیلی بهتون حال می ده .

چی ؟ کلاس داره ؟؟

عمراً

چرا ما عادت داریم وقتی دو تا چیزی که هیچ تناسبی با هم ندارن رو بهم ربط می دیم و اسمش رو می ذاریم کلاس و ..........باحال بودن و ....از این چیزا

خدایی من تو این فصل سرد زورم می یاد آب دهنم رو قورت بدم , مبادا یخ بشه بره تو معده ام و فرداش بچام ( فعل = چاییدن )

تو این فصل چایی داغ , احیاناً قهوه ( حالا یه وقت فکر نکنی من قهوه خورم , برای اینترنشنالی ها گفتم ) تازگی ها خوردم قهوه , اونم برای دوا .

هر چیزی که در حال جوشیدن باشه می چسبه . و اما کرسی آخرشه .

می ری زیر کرسی و خودتو زیرش ولو می کنی و بعد تو عالم هپروت , اگه حرارت زیاد باشه تبدیل می شی به خرس قطبی . وقتی هم که بیدار می شی , دنیا رو سرت می چرخه و فشارت می افته پایین . واس من که این طوریه .

این روزا که کرسی نیست , شده شوفاژ و شومینه و بخاری , حق بهتون می دم که درک کاملی از کرسی برقی نداشته باشین ..

بگذریم

زمستون قشنگه به خاطر سردی هوا , سفید شدن همه جا ( حالا بماند که اینجا برف نمی یاد) , یخ بستن آب ...

من این فصل یه پارچه سفید رو دوست دارم خیلی زیاد .

هیچ توصیفی از این فصل به ذهنم نمی رسه , خب وقتی از خونه می ری بیرون و فقط از دهنت بخار بلند می شه و درختای بی برگ رو می بینی که برفی روشون نیست , دیگه بهتر از این نمی تونی توصیف کنی . این تقصیر من نیست که ...به خدا بگین یه ذره تو تهران وامونده ( همه ی ناحیه هاش) یه کم برف بفرسته تا قوه ی تخیل خاله الهامتون به کار بیفته .

 پی نوشت »»»»»»

1: این پست رو به خاطر میثم که گفته بود از زسمتون هم بگو گفتم ..البته با کمی تاخیر ( اول دی خواب موندم ) , به قول میثم زمستون " سلطان فصل ها " باهاش موافقم کمی تا قسمتی ولی پاییز خدای فصل هاست

2: به دل هم می شه یاد داد که نشکست , کاسه بشقاب نیست که هی بیفته بشکنه , مشکل تواا که دلت شیشه ایه  ( مربوط به جمله ی بالای صفحه )

3: سپاس بابت دوستانی که تولد خاله شون رو تبریک گفتن . مخصوصا سارا که تو وبلاگش منو خجالت داد .

4 : جمعه بود که یه معده درد خفنی گرفتم که نگو و نپرس , تا دم مرگ رفتم , راینیتیدین هم جواب نداد ..بعد از ده ساعت تازه خوب شدم .

5 : امسال شب یلدا برای من نسبت به سالای دیگه خیلی فرق داشت , فرقش تو این بود که سالای قبل هیچ کار خاصی نمی کردیم اما امسال خونه ی مامانی با سپیده اینا جمع شدیم ...و این که تبریک شب یلدا برام جالب بود . مگه روز عیده که هی بهم تبریک می گن ؟؟؟

6: وقتی از رادیو خبر فوت ناصر عبداللهی رو شنیدم , تا مدتی شوکه بودم ...حیف , کاشکی به جاش افتخاری یا شجریان می مرد .

7: روز تولدم دفتر خاطراتم رو پاره کردم و سپردمشون به آشغال دونی , دو تا سررسید نوشته شده برای دو سال ...گذشته ها گذشته ...


نوشته شده توسط : الهام

مروری بر اخبار هفته ی من

شنبه 2 دی 1385   07:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره، تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی‌کنه، تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی‌گرده، تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی‌بخشه.

یه سلام زمستونی به همه دوستای یخی

نمی دونم تو این مدت که نبودم , چه اتفاقی تو دنیای مجازی افتاده ...از روز تولدم تا الآن برام کلی ماجرا پیش اومد ...خب تقصیر من هم نبود ...

بذارین بر گردیم به هفت , هشت روز پیش. همون روز تولدم . کی بود ؟

سه شنبه با کادوی خانواده ذوق کردم , بعد از کلاس زبان همش منتظر تماس مریم بود ... امسال نمی دونم چرا همش حس توقع در من بود که همه تولدم رو بهم تبریک بگن. فکر کنم عقده ای شده بودم .

ما هر چی منتظر تلفن بودیم , دیدیم هیش کی بهمون نزنگید ...پیش خودم گفتم مریم یادش رفته و کلی فکرای مزخرف دیگه

حالا اینجا رو داشته باش تا بقیه اش رو برات بگم . تو همین حول و حوش ها , تایپیه زنگ می زد که من برم برای گرفتن ... من این مدت همش تو این خیابون , مسیری که باید برم و برگردم ول بودم ...بگیر و بیا خونه و تایپ کن و بعد ببر و بده و دوباره برگرد خونه . یه  دو دفه هم خود آقاهه اومد در خونه .

روز پنج شنبه , ( دو روز بعد از تولد بنده ) , شب من و مامانم زیر کرسی دراز کشیده بودیم , خب ؟ نمی دونم یه هو چی شد که رفتم چراغ خواب رو بزنم به برق . به محض وارد کردن دو شاخه به پریز , یه جرقه ای بلند شد و کامپیوتر ...............کامپیوتر یه صدایی از خودش در وکرد و حس بویایی ام بهم گفت که یه بوهایی از کیس داره می یاد . در جا خشکم زد . وای نکنه سوخته باشه ؟ کارای تایپم چی می شه ؟ عجب مصیبتی . سرت رو درد نیارم , کامپیوتر رو روشن کردم و دیدم هارد نسوخته , یه جورایی ظاهراً همه چی سالمه .

فرداش جمعه , صبح ساعت های هفت اومدم که کانکت شم دیدم نخیر نمی شه . رفتم تو حالت افسردگی , آخه می خواستم به روز کنم , وقتی دیدم نمی شه رفتم خوابیدم .

وقتی بیدار شدم به سپیده زنگ زدم که بره بپرسه که آیا واقعا مودم بدبختم سوخته ؟

اینجا شو تعریف نمی کنم اما دیگه مطمئن شدم که بی مودم شدم .

همون روز بعد از ظهر رفتیم خونه ی مامانی , همه جمع بودن , به پسرخاله ام گفتم مودمم سوخته , هر هر خندید . شب من و پسرخاله و سپیده و مامانم رفتیم برای رای . به مامانم گفتم حواست به این نوید باشه , گند می زنه , وقتی برگشتیم فهمیدیم آقا کاغذهای رای رو تو هر صندوقی که دلش می خواسته انداخته و توجهی به رنگ کاغذ نکرده .

شنبه بود که مریم زنگید و روز تولدم رو تبریک گفت . با شنیدن حرف هایی که پشت تلفن زد من خشکم زد ...خبر مرگم چرا کلی فکرای بد کرده بودم ؟؟ چرا الکی تهمت زده بودم و زود قضاوت کرده بودم ؟؟ میدونی چی شده بود ؟؟ مریم فهمیده بود که پسره ( م ) نامزد کرده .

و با شنیدن این خبر مریم دو روز لب به آب و غذا نمی زنه , اصلا نمی تونسته حرف بزنه که بخواد با من کوفتی تماس بگیره و تولدم رو تبریک بگه .

من فهمیدم که چه حسی داره . من و اون بهت زده بودیم که چرا فال ورق و پیش بینی هاش در مورد مریم یه مقداری برعکس عمل کرده . هر طوری بود سعی کردم بهش دلداری بدم ,با اینکه تجربه ی عشقی تو زندگی ام به وجود نیامده بود اما کاملاً می فهمیدم که چه قدر سخته

و بهش گفتم که رابطه ی شما مثل رابطه ی خواهر و برادر می مونه ...تو خیلی جلو جلو رفتی .

حیف .

بعد مریم کادوی تولدم رو برام اورد دم در خونه . اصلا ازش توقع نداشتم

نمی دونم کی بود رفتم که مودم بخرم , فکر کنم دو شنبه بود . بعد از خرید مودم , پیش خودم گفم بذار فردا یه دی وی دی رایتر هم بخرم . چون خیلی به دردم می خوره . من تا الآن رایتر نداشتم ...فردا رفتم مغازه . همون پسره بود اما خوشبختانه باباش نبود

یه رایتر ازش خریدم , خودش رو کشت و فقط هزارتومن بهم تخفیف داد . سر خرید یه رایتر و یه محافظ کلی کل کل کردیم . مگه می ذاشت من بیام بیرون . می گفت کیس رو بیارین من براتون نصب می کنم , می خواستم بگم همینم مونده که کلی علاف تو شم و یه چند تومنی هم پیاده برای نصب

گفتم نه مرسی , قراره کسی برامون این کار رو انجام بده

بعدش هم اومدم خونه . چهارشنبه گفتیم که آقای ح بیاد و اینا رو برامون نصب کنه . بر خلاف پیش بینی نیم ساعته ی من این نصب حدود 2 ساعت به طول انجامید ..

می دونی چرا ؟ چون فن کامپیوترم رو درست کرد , مادربوردم لق می زد , محکمش کرد .

( چه قدر من به این کیس ور رفته بودم , گفت خوبه نسوخته این مادربورد )

بعد گفت فن گرافیکت سوخته , یه فن بخر و بزن ( بهم یاد داد ) . تاالان هم گرافیک نسوخته واسه این بوده که در کیسم باز بوده . من در کیسم رو همیشه باز می ذارم .

خلاصه کلی سوال از آقای ح پرسیدم , از نوع سخت افزاری . به هر حال خیلی خوب بود که 4 تا چیز یاد گرفتم .

5 شنبه شب یلدا بود . کجاها رفتین ؟؟ ما و سپیده رفتیم خونه ی مامانی . هر چی به نوید اس ام اس دادیم که تو هم بیا , آژانس بگیر و بیا , ناز کرد .

خودمون بودیم , اون یکی خاله ام نبود . خوب بود . عصری من و سپیده رفتیم بیرون , من یه سایه و سپیده هم یه سایه و دستبند خرید . بعدش برگشتیم و تا آخر شب همش شب یلدا رو هی بهم تبریک می گفتیم . انگار شب تولده .

همین دیگه . این بود خبرای این چند روزه ی من البته با کمی تلخیص

ت ج : نمی دونم به چند تا وبلاگ باید سر بزنم اما حتما می یام .

ت ج : اگه محافظ برای کامپیوتر ندارین سریع برین بخرین . چون جریان برق که یه هو می یاد اول می ره و قسمت های ضعیف کامپیوترتون رو می سوزونه , اول مودم , دوم رم , بعد گرافیک و هارد . پس بهتون توصیه می کنم که برین یه محافظ بخرین .

ت ج . ببخشید که دیر به روز شدم ...تقصیر من نبود


نوشته شده توسط : الهام