تبلیغات
majazi - پست های فروردین 1385

جستجو

 

من و سپیده جونم

دوشنبه 28 فروردین 1385   11:04


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

به نام خدا

 

" به دلیل تکراری بودن , دیگه سلام و احوال پرسی نمی کنم .

می خوام یکی دیگه از ماجراهای من و دخترخاله ام رو بتعریفم ...

دیروز سپیده بهم زنگ زد و گفت که می  خواد بیاد خونه ی ما..

فردا امتحان زبان داشت و می خواست من هم باهاش کار کنم . من منتظر این لحظه بودم

نمی دونم چند وقت بود که سپیده رو ندیده بودم ولی دلم براش تنگ شده بود ..

خلاصه تا این خبر رو شنیدم , رفتم توی اتاقم و مشغول جمع و جور کردن اتاق شدم

همیشه هر وقت کسی می خواد بیاد خونه مون , مخصوصاً اگر آشنا باشه , من باید اتاق تکونی کنم ...شلختگی هم این دردسرها رو داره دیگه ..( شما شلخته نباشید ) 

همه وسائل رو گذاشتم سرجاشون ...

زیاد طول نکشید که سپیده اومد ... 

اومد و رفتیم تو اتاقم و مثل این بچه درس خون ها کتاب و دفتر زبان رو باز کرد ..

ساعت 4 بعد از ظهر بود ...

حالا درس خوندن ما رو داشته باشین ..من سوال برای سپیده می نوشتم که حل کنه ..

بعد از هر دو تا سوالی که حل می کرد , ما حرفمون می اومد و یاد خاطرات شیرین گذشته می افتادیم و یه ربع حرف می زدیم و بعد به ادامه ی زبان می پرداختیم .. 

واقعا این جوری درس خوندن هم حال می ده ..( تضمینی قبول می شین ) 

سپیده وسط همین زبان هزار بار گفت که از زبان بدش می یاد و خواهرم هم حرفش رو تأیید می کرد . هر سوالی که حل می کرد , انگار داشت جون به عزرائیل می داد ..

آخه زبان به این خوبی ..به این شیرینی ......حیفه که آدم از چنین درسی بدش بیاد ...

خلاصه ساعت 6 و نیم که شد اومدیم سر وقت کامپیوتر ..

من آف هام رو چک کردم و سپیده هم همین طور ...

تو لیست من یه دو تا از دوستان چراغ روشن بودن ..من وظیفه ی چت کردن ( این امر مهم ) رو سپردم به دست سپیده ... 

سپیده چت می کرد و من و خواهرم ازش پذیرایی می کردیم ..

کیبورد شلوغ پلوغ شده بود که نگو ....

کلی آت و آشغال ...سپیده هم می خورد و هم تایپ می کرد ..

از دنیای مجازی که اومدیم بیرون تصمیم گرفتیم که بریم خونه ی مادربزرگمون ..

رفتیم و تو راه یه سری هم به پارک زدیم .. 

وقتی که رسیدیم , حرف های نیمه کاره مون رو تموم کردیم و از دوستان وبلا گ نویس و اینترنت و هر کی که می شناختیمش و خبرایی که من می دونم و سپیده نمی دونه و بالعکس رو به هم انتقال دادیم ... 

( غیبتتون رو هم کردیم ..راضی باشین ....)

از اون جا هم خاله ام اینا اومدن و ما با هم برگشتیم ...(  تو راه راستی یه دوی ماراتون هم داشتیم ...دوی جالبی بود ..)

موقع برگشتن به سپیده گفتم خبری شد بهم بگو ...آخه یه خبر مهم قرار بود بهش بدن ..گفت : چیه ؟ داری می میری از فضولی ؟؟

گفتم : آره ..حتما بهم اس ام اس بزن ..اون هم گفت باشه ..

و با این حرف ها از هم دیگه جدا شدیم ........ 

این هم از ماجرای دیروز و دیشبون " یک شنبه "


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای دیشب من ....

پنجشنبه 24 فروردین 1385   07:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

دیشب وقتی از کلاس برگشتم هیش کی خونه نبود ....

 یه ورق روی دستگیره ی اتاقم بود که نوشته بود :

سلام تحفه ...ما همگی سه نفری رفتیم بیرون و شب می آییم ..

غذایت رو ( لوبیا پلو ) کوفت کن ..از دوری من هم شیون نکش و گریه نکن

اون جا برات دعا می کنم که خدا شفات  بده ..

ظرف ها رو هم بشور...

متن پیغام خواهرم رو خوندم و باعث شد که یه لبخندی رو لبام بیاد ...و خستگی از تنم در بیاد ...

می بینی چه خواهر باحالی دارم ؟؟؟  

لباس هام رو در آوردم و نمازم رو خوندم و ظرف ها رو شستم و یه چایی خوردم و بعد شامم رو به قول خواهرم کوفت کردم و ظرفم رو شستم و سریال لبه ی تاریکی رو دیدم و اومدم سر کامپیوتر ...

به همین راحتی ....


نوشته شده توسط : الهام

انتظار خیلی سخته هااااااااااا

چهارشنبه 23 فروردین 1385   08:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

انتظار

تا حالا  شده که منتظر کسی یا چیزی باشی و ندونی اون کی می یاد ؟؟

و منتظر می شی که بلاخره بیاد ...

و من هنوز منتظرم ..

از 15 فروردین تا الان منتظر " قبض تلفن " هستم ..

جدی می گم...

از بس عصبی هستم که داره خندم می گیره ......

یکی نیست بگه چرا این قبض تلفن رو زود به زود نمی یارین ..

خدا کنه که ارزون بیاد ..اگه خدای نکرده زیاد بیاد یاور سکته ناقص استاد شده ..

اون وقت دیگه یه بنده ی خدا یک ماه به خودش مرخصی می ده و نت نمی یاد ...

بعدش شما هم از خوندن چرت و پرت هاش خلاص میشین ...

فکر کنم همین جوری می شه...

خب دیگه زیاد صحبت نمی کنم ..

کامپیوتر سپیده خانم درست شده و تشریفشون رو به دنیای اینترنت آوردن ...

خوش اومدی .... 

تازه می خواستم عکس های براد پیت رو بذارم ..


نوشته شده توسط : الهام

تولدت مبارک .

سه شنبه 22 فروردین 1385   08:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امروز 22 فروردین , سه شنبه  روز تولد دوست اینترنتیمه ..

روز تولد سارا از وبلاگ " عشق سپید "

سارا تولدت مبارک ...

happy birthday

حافظه ام خوب بود . مگه نه ؟

 

 


نوشته شده توسط : الهام

رفتم بیرون و .....

سه شنبه 22 فروردین 1385   07:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

زیر خط نقطه چین

لحظه های با تو بودن ‚ یادمه صحنه به صحنه
رختی از ترانه دارم ‚‌ واسه این بغض برهنه
فاصله چن تا قدم بود ‚ نه هزار سال نوری
تو
نخواستی كه بمونی ‚ حالا نزدیكی و دوری
 دوری اما پش رومی ‚ ای دلیل خوب تكرار
 تویی عكس برگ آخر ‚ رو تن كبود دیوار
ای نفس ساز همیشه
 با تو بی قفس ترینم
بی تو حبسی سكوتم
زیر خط نقطه چینم
عطش ناب یه شعری ‚ تو تن حریض دفتر
 غزل زخمی حافظ ‚ سط سرخ حرف
آخر
یه طنین ناتمومی ‚ یه حضور ناسروده
 منم آوازه ی طعم ‚ بوسه های ناربوده
 چه پر آوازه سكوتت ‚ بعد ازاین همه ترانه
 خط سیر یه حریقی ‚ از جرقه تا زبانه
ای نفس ساز همیشه
 با تو بی قفس ترینم
 بی تو حبسی سكوتم
 زیر خط نقطه چینم

این شعر قشنگ مال یغما گلرویی بود ..

خودم که خوشم اومد ..خیلی وقته که شعر نذاشتم ..از بس که وراجی می کنم ..

بگذریم ..

دیروز هم برام یه ماجرایی بود ...

صبح کله ی سحری با مامانم رفتیم بیرون برای انجام یه سری کار ...

تو خیابون طالقانی بودیم که یه آقاهه رو دیدم که موهاش بلند بود و شبیه این خارجی ها بود...یه دوربین هم دستش بود و از دیوار فیلم می گرفت ..

جدا خارجی بود و من به مامانم گفتم چرا داره از دیوار نقاشی شده ی ما عکس می گیره

بعدش یه نگاهی کردم به دیوار ..

بگو چی دیدم ؟

یه تصویر  تفنگ بود که روش با پرچم آمریکا نقاشی شده بود ..رنگ شده بود

گفتم ایول

پس بگو چرا داری خیره به دیوار هی عکس می گیری...

برام جالب بود....

گاهی وقت ها ما به نقاشی های در و دیوار شهرمون توجه نمی کنیم , اون وقت یه بیگانه

باید از کجا بکوبه بیاد این جا و دیوار ما رو تماشا کنه ...

چه جالب .....

اینم از این ...

جاتون خالی الکی الکی بهم خوش گذشت ...

**********************

سارا " عشق سپید" گفته بود که به نظر تو علم بهتره یا ثروت ؟

راستش من هیچی نمی گم . شاید در موردش بعدها بحث کنم .

اما دوستم مریم میگفت که با پول می شه دانشگاه رفت ...می گفت یکی از دوستاش دانشگاه آکسفورد قبول شده و چون پول نداشته , نتونسته که بره ....

مریم می گفت : با پول می شه همه کار کرد ..

حالا به نظر شما علم بهتره یا ثروت ؟؟؟

من می گم اینترنت از همه چی بهتره ... 

دفه ی بعد یه مطلب طنز در مورد علم بهتر است یا ثروت خواهم گذاشت ...

فعلا ..


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای من ............

دوشنبه 21 فروردین 1385   07:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

بعد از به نام خدا , سلام و احوال پرسی به هر کی که این جاست ..

دیروز کلاس زبان رفتم و نشد که کاری کنیم که ساعت کلاس رو عوض کنن و ما رو تقسیم کنن و بشیم دو کلاس ...

به قول استادمون که می گفت شماها به کلاس هشت نفره ی خودتون عادت کردین و حالا نمی تونید تو یه کلاس 19 نفره باشید ...

راست هم می گفت . توی این کلاس بچه های دو سه ترم قبل که با هم بودیم و جمعا هشت نفر می شدیم خیلی خوب و صمیمی بودیم و حرف می زدیم و خیلی چیزا یاد می گرفتیم ..

ولی این جا تا می خوای حرف بزنی , بچه های ترم قبل که بیشترشون رو می شناسم سریع مثل این عقده های حرف می زنن و می پرن وسط حرفت ..

چون سنشون کمه , حس رقابت دارن و اصلا مهلت نمی دن ..

استادمون هم گفت که شما ها خیلی بهتر از اونایین و کلاس رو شما بگیرین تو دستتون ..

منم گفتم حرفمون نمی یاد ..

واقعا نمی شه حرف زد ..احساس غربت می کنم ..

بعد از این که گفت منفی نباشید و دو سه ترم دیگه تافل می گیرین و اون وقت باید 4 ساعت از ساعت 4 تا 8 بیایین و اون وقت رو چی کار می کنید , ما راضی شدیم

راضی مون کرد دیگه ....فقط به خاطر تو

آخه یکی نیست بگه که تا اون موقع یه کاریش می شه کرد ...

حالا اینا رو ول کن ..

وقتی داشتم برمی گشتم بگو چی شد ؟

من هر وقت که می یام باید از یه جای خاکی رد شم , خب ؟

پام رفت رو یه سنگی و پاشنه ی کفشم در اومد ..و میخش زده بود بیرون ..

این آخر ضد حال بود ..

بی خود نبود خواهرم بعد ازظهری گفت کفشی رو که خریدی بپوش ..ولی من گفتم چون نو می باشد خوشم نمی یاد که تنها بپوشم ..

حلا فکر کن من مثل این فلج ها راه می رفتم ...

به جای این که از خیابون برم از کوچه اومدم ..از یه کوچه ی تاریک و دراز ...

همیشه با خودم گفتم که از کوچه نیام ..ولی این بار هم نشد ...

پیش خودم گفتم الآن بچه های محلمون رو می بینم و نمی تونم جلوشون راه برم ..

خدا کنه که نباشن ..

از بد شانسی من همشون بودن...

طبق معمول یه مشت پسر الاف ..یکی از یکی بی خاصیت تر ....

مجبور شدم که رد شم ....چاره ای نداشتم که ....

وقتی دیدن من دارم می یان همشون رفتن کنار و من رد شدم ...

دیگه باید میخ رو تحمل می کردم ...

همیشه هر وقت که من از جلوشون رد می شم , خیلی با احترام می رن کنار

نمی دونم چرا..

شاید از من می ترسن

دیگه با خونه فاصله ای نداشتم و رسیدم خونه ..

جورابم پاره شده بود ......................

حالا من تو کف اینم که چرا یکی از دوستام کفش 9 سانتی می تونه بپوشه ..

همین چند وقت پیش دیده بودمش تو پاساژ اون هم اتفاقی ..

و دیدم که یه کفش 9 سانتی خریده بود ..

من تو این کفش 5 و 6 سانتی دارم جون می دم ...

دیگه از فردا تیریپ اسپرت با شلوار لی آبی

این هم از ماجرای دیروز یه بنده ی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


نوشته شده توسط : الهام

حرف من

جمعه 18 فروردین 1385   10:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

نمی خواستم وبلاگ رو به روز کنم ....

دیگه از این جا بدم اومده ......دوباره حالم بده ....خیلی بد..........

شاید فکرش رو نکنی ....روحیه ام اومده زیر صفر ...

دیگه الآن واقعا حس می کنم که تنها هستم و تنها شدم و .................

این جا هم نمی شه حرف زد ...

شاید برم و یه وبلاگ دیگه بسازم تا بتونم اون حرف هایی رو که فقط تو دفتر خاطراتم می زنم رو بگم ..

دیرگاهی است که می اندیشم

زندگی صحنه ی تکرار من است

و صدایی , خیالی , موهوم

هم افکار مرا می خواند

دیرگاهی ست دراین آیینه

چهره ای چشم به چشمم دارد

گرچه آشناست ولی نامفهوم

آنچه بگذشت به من می دادند .

روزهایی است که می اندیشم

زندگی صحنه ی تکرار من است


نوشته شده توسط : الهام

حرف من و ای ..........

چهارشنبه 16 فروردین 1385   07:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

فرق است میان سیب تو و سیب من

سیب تو به جاذبه ختم می شود و سیب من به فاجعه  ( تقدیم به دوستان عاشق )

سلام ...

حال دوستان ؟؟؟

خوبین ؟

دیروز خواب موندم و نشد درست و حسابی وبلاگم رو به روز کنم ...ولی به روز کردم .

من برای حرف ها و ماجراهام وقت می ذارم وبه همین دلیل دیروز نشد ...

این تعطیلات خواب من رو زیاد کرده فجیع ..

نیست که قبلش خیلی کم خواب بودم و سرکار می رفتم و درگیر بودم ...

مال اونه ...

چند تا خبر از خودم دارم :::

1.   کارنامه ی کلاس زبانم رو گرفتم و   ایول به خودم ..یه نمره ی توپی گرفتم که نگو ...بگو ماشاالله ...جدی می گم ..نمره ام خیلی بالا شده بود .. دیگه در پوست خودم نمی گنجم ...

2.      چهارشنبه که امروز باشه هم ساعت 6 و نیم کلاس زبانم شروع می شه ..البته قراره با بچه های کلاسمون ( ترم قبلی ) که با هم بودم , قشون کشی کنیم مثل قبل و این ترم رو هم دو کلاسه کنیم و بندازیم ساعت صبح .. ولی شب بیشتر حال می ده ..برای من که خوبه ..یعنی شب و روز نمی فرقه ...شب می شه شیطونی کرد .ولی روز هیش کی نیست .. :"> الآن می گی چه جلف ... من تنهایی صدام هم در نمی یاد ..جدی می گم ..مگر این که با سپیده یا دوستم مریم بیفتم ...اون وقت آتیش می سوزونم ...در هرحال صبح اگه بشه یه مزیت داره و اون هم اینه که اگر بعد از ظهر یا شب بخوام جایی برم می تونم ...حالا ببینیم خدا چی می خواد ...هر ترم با این آموزشگاه یه مشکلی داریم دیگه ..

3.      5 شنبه سپیده رو دوباره می بینم ..بگو چرا ؟                                                                                                               

دوست سپیده " صبا " خوب توجه کن ...( شمایی که یواشکی می یایی و این وبلاگ رو می خونی و از همه چی سر در می یاری ) واسه ی ما تیریپ روح نیا

گفته بودم که مادربزرگم از کربلا اومده , خب ؟ قراره یه سری فامیل رو شام بیرون دعوت کنه و ما پیشکسوتان محترم اعم از من و سپیده و پسرخاله ام هستیم .از الآن پسرخاله ام به سپیده گفته که من رو می خواد تا بیابون ببره .

سر جریان موس من که کلی راه افتادن دنبال من ....

حالا می خواد انتقام بگیره ...

این هم از خبرای یه بنده ی خدا

شما دوستان وبلاگ نویسان که اسمتون وبلاگ نویسه ..وبلاگ هاتون مثل معما می مونه .

آدم هیچی نمی فهمه ...

مخصوصا اگر که عاشقی باشه ..من واقعاً نمی فهمم ...

بعدش حس فضولی ام گل می کنه و خدا به دادتون برسه ...

خب دیگه ..

خیلی حرف زدم ها ..

این وبلاگ رو تو آفلاین بخونید ..چون نیاز به دقت و توجه داره ..

براتون روزای بارونی آرزو می کنم ...

بارونی باشید

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط : الهام