به نام خدا
" به دلیل تکراری بودن , دیگه سلام و احوال پرسی نمی کنم .
می خوام یکی دیگه از ماجراهای من و دخترخاله ام رو بتعریفم ...
دیروز سپیده بهم زنگ زد و گفت که می خواد بیاد خونه ی ما..
فردا امتحان زبان داشت و می خواست من هم باهاش کار کنم . من منتظر این لحظه بودم
نمی دونم چند وقت بود که سپیده رو ندیده بودم ولی دلم براش تنگ شده بود ..
خلاصه تا این خبر رو شنیدم , رفتم توی اتاقم و مشغول جمع و جور کردن اتاق شدم
همیشه هر وقت کسی می خواد بیاد خونه مون , مخصوصاً اگر آشنا باشه , من باید اتاق تکونی کنم ...شلختگی هم این دردسرها رو داره دیگه ..( شما شلخته نباشید )
همه وسائل رو گذاشتم سرجاشون ...
زیاد طول نکشید که سپیده اومد ...
اومد و رفتیم تو اتاقم و مثل این بچه درس خون ها کتاب و دفتر زبان رو باز کرد ..
ساعت 4 بعد از ظهر بود ...
حالا درس خوندن ما رو داشته باشین ..من سوال برای سپیده می نوشتم که حل کنه ..
بعد از هر دو تا سوالی که حل می کرد , ما حرفمون می اومد و یاد خاطرات شیرین گذشته می افتادیم و یه ربع حرف می زدیم و بعد به ادامه ی زبان می پرداختیم ..
واقعا این جوری درس خوندن هم حال می ده ..( تضمینی قبول می شین )
سپیده وسط همین زبان هزار بار گفت که از زبان بدش می یاد و خواهرم هم حرفش رو تأیید می کرد . هر سوالی که حل می کرد , انگار داشت جون به عزرائیل می داد ..
آخه زبان به این خوبی ..به این شیرینی ......حیفه که آدم از چنین درسی بدش بیاد ...
خلاصه ساعت 6 و نیم که شد اومدیم سر وقت کامپیوتر ..
من آف هام رو چک کردم و سپیده هم همین طور ...
تو لیست من یه دو تا از دوستان چراغ روشن بودن ..من وظیفه ی چت کردن ( این امر مهم ) رو سپردم به دست سپیده ...
سپیده چت می کرد و من و خواهرم ازش پذیرایی می کردیم ..
کیبورد شلوغ پلوغ شده بود که نگو ....
کلی آت و آشغال ...سپیده هم می خورد و هم تایپ می کرد ..
از دنیای مجازی که اومدیم بیرون تصمیم گرفتیم که بریم خونه ی مادربزرگمون ..
رفتیم و تو راه یه سری هم به پارک زدیم ..
وقتی که رسیدیم , حرف های نیمه کاره مون رو تموم کردیم و از دوستان وبلا گ نویس و اینترنت و هر کی که می شناختیمش و خبرایی که من می دونم و سپیده نمی دونه و بالعکس رو به هم انتقال دادیم ...
( غیبتتون رو هم کردیم ..راضی باشین ....)
از اون جا هم خاله ام اینا اومدن و ما با هم برگشتیم ...( تو راه راستی یه دوی ماراتون هم داشتیم ...دوی جالبی بود ..)
موقع برگشتن به سپیده گفتم خبری شد بهم بگو ...آخه یه خبر مهم قرار بود بهش بدن ..گفت : چیه ؟ داری می میری از فضولی ؟؟
گفتم : آره ..حتما بهم اس ام اس بزن ..اون هم گفت باشه ..
و با این حرف ها از هم دیگه جدا شدیم ........
این هم از ماجرای دیروز و دیشبون " یک شنبه "
نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 

