تبلیغات
majazi - پست های اسفند 1384

جستجو

 

سال سگ.....

یکشنبه 28 اسفند 1384   06:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امسال سال سگ

1385 _ 1373_ 1361_ 1349_ 1337_ 1325

متولد این سالها در سال سگ به دنیا آمده اند ...

بهتره اول ببینیم امسال چه جور سالی است و بعد بدونیم متولدین سالهای سگ چه خصوصیاتی دارن ...

 

جامعه از نظر سیاسی به یک ایده آلیسم آزادیخواهانه می رسد . آن هایی که گمان می کردند اختناق حاکم شده فرصت پیدا خواهند کرد حرف بزنند .

بچه هایی که در روز به دنیا بیایند آدم های وظیفه شناسی می شوند و آن هایی که در شب به دنیا بیایند بی قرار و کمی عصبی هستند ..

 

خصوصیات متولدین سال سگ

در همه فرهنگ ها , سگ نشانه و وفاداری و دوستی کامل است . سگ ها هیچ وقت خوش حالت تر از زمانی نیستند که اطارف خانه یا محل کار بگردند وببینند که همه صحیح و سالم

اگر یک دوست در معرض خطر باشد از حمله کردن ابایی ندارد و همیشه بی آن که به عواقب کار بیندیشد , برای دفاع از یک دوست وارد جنگ و دعوا می شوند .

همیشه م یخواند همین حالا نتیجه کارشان را ببیند و از بحث ها و مذاکرات طولانی خوششان نمی آید .

وقتی مشغول کاری نیستند , کسل به نظر می رسند , ولی در واقع روح بی قراری دارند و در همان ساعات هم دارند برای شرکت در کاری و حل مشکلاتی نقشه م یکشند ..

صراحت و امانتداری , صفت های مشخص متولدین سال سگ است ..

سگ بدون این که احساس خجالت و دستپاچگی کند , محبت خود را به همه نشان م یدهند و از این کار لذت می برد .

خوش بینی صفت مشخصه سگ است ...

اما اگر خوش بینی خود را از دست بدهد ناامیدی عجیبی وجودشان را در بر می گیرد و از هم دوستی ها چشم می پوشند .

سگ همیشه نگران است , حالت دفاعی دارد  و مدام دلش می خواهد از دیگران مراقبت کند

هیچ وقت احساسات خود را بروز نمی دهد مگر وقتی که بخواهد محبت کند که ابدا برایش فرق نمی کند طرف مقابل چگونه آدمی باشد .

متولد سال سگ انسان اصیل و نجیبی است و از این که چیزی فقط ممتعلف به اسنان یا گروه خاصی باشد زجر می کشد .

نمی تواند شلختگی را به کسی ببخشد .

بسیار بدبین است و نمی تواند چیزی غیر عادی را تحمل کند .

همیشه از بی عدالتی به فغان در می یاد .

او انسانی بسیار درستکار , وفادار , صادق و وظیفه شناس است و می توان صد در صد به او اعتماد کرد .

عاشق اخلاق و فلسفه و غالبا با عقاید همه مخالف است .

توجهی به حال دنیا ندارد و پولش را با کمال دست و دل بازی خرج می کند .

ساده پوش و صمیمی است .

او بهترین مربی , مدیر و رهبر است . در عشق وفادار و ثابت قدم است ...

او پیوسته مشکلات عشقی فراوانی خواهد داشت .

سگ به خاطر روحیه شکاک و چشم های همیشه نگران و بیدارش , کودکی و جوانی سختی را از سر می گذارد و در پیری ناراحت است که چرا دیگر نمی تواند کار کند ..

 

من سعی کردم که مفید و خلاصه بنویسم ..ولی چون تایپم تند بود سریع از روی کتاب تایپیدم .. 

امیدوارم که استفاده کرده باشید ...


نوشته شده توسط : الهام

من می گم عشق ...

جمعه 26 اسفند 1384   08:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

کتابچه را بستم

                  و قلم را شکستم

                              نمی نویسم دیگر

                                       که چگونه رفت آن نازنین نگاراز دستم

                                                        که چگونه مانده ام

                                                                             کنون بی بر

راستی من کد موس و آهنگ وبلاگ رو عوض کردم ..

خوب بید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه صحبت باهاتون در مورد جواب به یادگاری یه دوستی دارم ...

در مورد عشق یه توضیحی بدم ؟؟؟

لزومی نداره ما انسان عاشق کسی باشیم تا بتونیم زندگی کنیم ..تنها چیزی که ما رو

امیدوار به آینده و زندگی کردن می کنه هدف و آرزوهای ماست...

اون کسی هم که عاشقه , تنها هدفش اینه که به عشقش برسه ...

اگر هم به عشقش نرسه ,  احتمالا دیوونه می شه ..پس عشق چیز خوبی نیست ..

ما اگه الان به آرزومون نرسیم , حداقلش اینه که دیوونه نمی شیم ...

و صبر می کنیم که برای رسیدن به آروزهامون تلاش کنیم ..

کسی که عاشق می شه شب و روزش می شه یه نفر ..دور و اطرافیانش رو فراموش می

کنه و فقط به یه نفر فکر می کنه ..

کسی که عاشق می شه ......

اصلا ولش کن ..اینا رو چرا من دارم می گم ..برین خودتون عاشق شین .. 

من تو این مسائل ترجیح می دم که حرف نزنم ..

و این که عاشق هستم ..ولی نه عاشق جنس مخالف ... 8->

اول از همه اگر کسی عاشق خودش نباشه , هیچ کسی نمی تونه عاشقش بشه ..

زندگی بی عشق باز هم مفهوم داره ...ما از همون اول تنها به دنیا اومدیم و تنها هم می

میریم و می تونیم تنها زندگی کنیم ...

حالا بحث عشق , و عاشقی بستگی به خود آدم ها داره ..مهم اینه که عشق رو تو چی می

بینی .. اگه عشق رو بین دو انسان می بینی که من اصلا حس بحث ندارم و خفه می شم .

یه زمانی به خاطر همین عشق که شماها کلی ازش دفاع می کنید من شکستم .. 

و هیچ کس نفهمید بر من چه گذشت ................و دیگه عاشق هیش کی نمی شم .

حالا شدم یه بنده ی خدا ... بی نام و نشون ...تنها ....... 

امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من عشق رو تو کامپیوتر می بینم ....چرا ؟

چون دوستای بانمکی مثل شماها پیدا کردم ....... 

به این می گن عشق ..................................... 


نوشته شده توسط : الهام

من عاشق نیستم ..گفتم که بدونید.

پنجشنبه 25 اسفند 1384   07:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

کنت تانین : اگر ما بپذیریم که تمامی ما از دم یک تخته کم داریم , زندگی دلپذیر تر می شود .

سلامی به گرمی خودم و به سردی تو

این سلام رو از خودم در وکردم   خوب بید ؟؟؟ ده هزار تومن وشه .

راستی یه خبر

بچه ها می دونید که همه فکر می کنن من عاشقم ؟؟؟

به جون خودم تو دنیا  تا به حال عصبی شدم , ناراحت شدم , خوشحال شدم , دیوونه شدم , خل شدم , گیج شدم , ولی عاشق نشدم ... 

من اصولا آدم خلی تشریف دارم و یه زمانی دنبال روح و جن و این حرف ها بودم. 

از اسم روح و ارواح خوشم می یاد ..

اسم این وبلاگ رو هم به کمک سپیده انتخاب کردیم ..

گفتم روح داشته باشه , حالا هر چی می خواد باشه باشه ... 

به این نتیجه رسیدیم که بذاریم روح عاشق

این برمی گرده به وبلاگ من تو پرشین بلاگ ...

به سالیان قبل که تو به دنیا نیومده بودی

من این اطلاع رسانی رو کردم که از اشتب در بیاین ...

تو دنیا به دو نفر نمی یاد که عاشق بشن. ..یکی من و یکی سپیده ... 

منم مثل همه تون تنها و معتاد ...........

معتاد به اینترنت ...من هر روز دارم می یام ...خدا به دادم برسه .. 

پول تلفن رو از کجا بیارم

ببخشید یه آن بغضم ترکید ....

امروز دیگه بسه برای وراجی ..

اینم یه شعر برای دوستان .

 

تو را در بهار صدا کردم

نامت گلی شد     میان دست هایم خندید

 

تو را در تابستان خواندم

یک آفتاب در چشم من گریست

 

تو را از پاییز پرسیدم

درختی راز خویش را به خاک گفت

 

نشان تو را از زمستان پرسیدم

بغض تمام پرندگان باران شد

 

به امید روزای ابری و بارونی و تگرگ و رعد و برق . 


نوشته شده توسط : الهام

تولدت مبارک ...

چهارشنبه 24 اسفند 1384   08:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

حال من حال گنجشکی ست که نه بالی برای پریدن دارد و نه آشیانه امنی برای پناه بردن

دیروز وقتی که مامانم و بابام , خواهرم رو برده بودن بیمارستان , هول و هوش

ساعت 11 دوستم مریم بهم زنگ زد , که بریم بیرون .

منم چون تنها بودم , گفتم باشه ..خیلی اصرار کرد که بمونم خونه و منتظر تلفن باشم.

اما من از بس پر رو بودم که گفتم : سرشون شلوغه , شاید تا شب نیان .

در همین حین که در حال حاضر شدن بودم , یه فکری به ذهنم رسید .

اول این که اون چیزی که لازم داشتم رو بخرم و هم دوستم عشقش رو ببینه .

خلاصه رفتیم بیرون ...

باید مطمئن می شدیم که طرف واقعا ازدواج کرده یا نه ...

مریم ازش پرسید ..ولی گفت نه .

گفت : یه چند وقت دیگه ..دیگه دوستم مطمئن شده بود که می خواد ازدواج کنه

اگر الآن هم ازدواج نکرده فقط به این دلیله که چند وقت پیش یکی از بستگانش فوت

کرده بوده ...حالا نمی دونیم کی بوده ..

اون جا یه نفر دیگه هم بود که نمی تونه ببینه مریم , اونو دوسش داره .

انگاری اون هم از مریم خوشش می یاد .

ولی با اذیت هاش دوستم رو عصبانی می کنه .

آخه به تو چه ربطی داره که خبر ازدواج فلانی رو به ما بدی .

چی به تو می رسه ..ما که اینو می دونستیم . حالا باید هی تاکید کنی ..؟؟

مریم که هیچ وقت نمی تونه اونو فراموش کنه .

من باز با مریم میرم دم مغازه ..تا ببینتش ........

حالا چه الآن ازدواج کنه یا هیچ وقت دیگه .

به دوستم گفتم قشنگی عشق به نرسیدنه .

به اینه که این خاطرات قشنگ تا آخر عمر باهات باشه ..

به اینه که هیچ وقت بهش نرسی ..و اینکه تا آخر عمر اعصابت خرد بشه ..

تا اون جایی که می تونستیم بهش دلداری دادم ..گرچه از دست اون موزمار کلی

خندیدیم . دوستم یه سلیقه ی توپی داره ...خداییش پسره یه پسر معمولی نیست ..

نمی دونم چی بگم ..ولی دوست داشتن هم کلی مکافات داره ..اون هم مایل به عشق یه

طرفه ......

بعدش هم که برگشتم ساعت شده بود یک ظهر

بابام اومد و کلی غر زد که چرا رفتی بیرون..شاید بهت احتیاج داشتیم ..

زنگ زدیم و تو نبودی..منم گفتم کارم واجب بود ..   از این واجب تر نمی شد .

یه برنج هم درست کرده بودم ..اگه برنج رو نذاشته بودم , دیگه نمی شد قضیه ی بیرون

رفتن من غیر قابل بخشش بود .......

برنجی درست کرده بودم که نگو ....نمکش کم بود ...خودم زیاد حال نکردم .

ولی بابام گفت : خیلی خوبه ..

امروز چهارشنبه 24 اسفند ماه روز تولد خواهرمه ..

من اینجا تولدش رو بهش تبریک می گم...کاشکی تو الآن حالت خوب بود .

تولدت مبارک  

دوست دارم زودتر حالت خوب شه و با هم کلی بگیم و بخندیم .

دلم برای شوخی کردن و خندیدن هات تنگ شده ....

بچه ها من حالی نداشتم که یه مطلب باحال برای چهارشنبه سوری بنویسم ..

اگه می نوشتم کلی می خندیدین ....

تا بعد


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای خودم .....ای روزگار

سه شنبه 23 اسفند 1384   07:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام به بروبچ ..خوب , خوش , سلامت ؟؟؟؟ 

والا چی بگم ..

با کلی خبر بد اومدم .

یکشنبه : از 10 تا پله ی خونه مون افتادم پایین ...دیگه نمی شه راه رفت .خدا بهم رحم کرد ... نشد که بریم تو کما .

یکشنبه : شب همون روز حال خواهرم بد بود و بردنش بیمارستان

امروز هم ساعت هفت صبح تا یک روز بیمارستان باید بستری شه ..

دیروز هم سپیده اینا اومدن خونه مون ..

خیلی کم موندند...ولی بهتر از هیچی بود ..

راستی سپیده جلوی موهاش رو تاج خروسی زده بود...باحال شده بود ..

بهش می اومد ...( بهت می یاد ...........)

( هنوز خیلی مونده که موهات برسه اندازه موهای من  )

من که دیگه دل و دماغ ندارم که یه حالی به موهام بدم ...باشه برای اون ور سال ..

توقع نداشته باشین که زیاد حرف بزنم ...

حالم زیاد خوش نیست...ناراحت خواهرم هستم....

اگه قول نمی دادم اینترنت نمی اومدم ...چون دوست دارم وقتی خوشحالم بیام ..

بگذریم

دوستان یه موضوع با عنوان استاد یه بنده خدا اضافه کردم .

دوست دارم که در این موضوع هر چیزی که می دونم راجع به کامپیوترو به دردتون می خوره رو بگم ...امیدوارم که مورد پسند و استفاده تون قرار بگیره .

حالا شما بهم نگین استاد ...بگین یه بنده خدا ..

مواظب خودتون باشید ...


نوشته شده توسط : الهام

تنهایی ...یه روزی می رم

شنبه 20 اسفند 1384   07:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

به نام خدا

سلام به دوستان باحال و بی حال ...چطوری ؟؟؟

بعضی ها که فقط بلد به وبلاگ سر بزنن ...یادگاری هم نمی دن ...

باشه دیگه ...

به هم می رسیم ..

اگه نمی دونید بدونید که شش ماهه ی اول سال من اصلا نت نمی یام .

حالا برام دعا کنید که بتونم بهارو تابستون باز هم به وبلاگ نوشتن ادامه بدم

وگرنه شش ماه ی اول سال شاید ماهی  یک بار هم نتونم به روز کنم .

می گی نه ؟ خب از سپیده بپرس بهت می گه ...

در هر حال تا وقتی که هستم نهایت استفاده رو از این روح عاشق کوفتی ببرین ....همینم قیمتیه .

____________________________

داشتم می گفتم که من دیروز تنها بودم ...

از صبح تا شب...

شکر خدا هیچ دوست پولداری هم نداریم که باهاش قرار می ذاشتیم و می رفتیم بیرون صفا ...

همین دوست خودم مریم , از خونه بخواد بیاد بیرون باید از هفت خوان رستم بگذره ...چه برسه به اینکه کسی با من بیاد بیرون .

تو خونه بیکار بیکار هم نبودم ..

یه سری کار باید انجام می دادم و فردا باید تحویل می دادم .

گاهی وقت ها تنهایی خیلی خوبه ..خیلی

ولی بعضی وقتا هم ...........................................................

می دونید چیه ؟؟؟

حالا می فهمم که به قول استاد زبانم که می گفت که نظرت رو راجع به ازدواج تغییر بده چی بود ...

وارد این بحث نمی شم ..گرچه من خیلی باید صبر کنم ..

اما وقتی دیدم دیوید با چه شوق و علاقه ای , با همسرش که آلمان بود صحبت می کرد , یه نمه به ازدواج کردن امیدوار شدم .

بعد از بیست سال برگشته بود ایران

که فک و فامیل و خونواده اش رو ببینه .

خواهرم می گفت که دیگه همه فهمیده بودن که چهقدر زنش رو دوست داره .

خوش به حال خاله ی مامانم .

گاهی وقتا آرزو می کردم که ای کاش من تو اروپا به دنیا می اومدم

خیلی فرهنگ توپی دارن

سر این فرهنگ من و خواهرم چه قدر بحث کردیم

و به این نتیجه رسیدم که ایران خیلی از نظر فرهنگی فقیره ..

با این حال اگه برم سرکارو یه پس اندازی کنم , حتما آلمان می رم

فرقی نمی کنه کجا باشه , مهم اینه که برم .

وقتی حرف این چیزا می شه خواهرم به من می خنده

چون خیلی جدی حرف می زنم ..من می گم ما آدم ها به آرزوهاموم می تونیم برسیم ..حتی اگه دور دور باشه .. حتی اگه محال باشه .

فکر می کنم که قشنگی زندگی اینه که ما به امید آرزوهامون زندگی کنیم که یه روزی به آرزومون برسیم .

منم به خواهرم گفتم که اگه 30 یا 40 سالم هم بشه , یه سفر خارجی می رم و چند سالی موندگار می شم . البته اگه تا اون موقع زنده باشم .

خیلی دارم برای خودم وراجی می کنم .

خدا رو چه دیدی , شاید با یه خارجی , چشم سبز ازدواج کردیم و برای همیشه مقیم یه کشوری شدیم ..

امیدوارم که همه به آرزوهاتون برسید ..الآن می گی حتما من عشق خارج رفتن دارم ..ولی اصلا این جورام نیست ..خب تو زندگی هر کسی یه کارای عقب مونده ای هست که باید آدم انجام بده ..مگه نه ؟

بگذریم .

آهان یه چیزی یادم اومد که به هر کی که این وبلاگ رو می خونه بگم ..

بچه ها من وبلاگم رو سه شنبه به روز می کنم ...

نگی نگفتی ها ...اگه مشکلی پیش نیاد سه شنبه می یام .

منتظرم باشید : یه بنده ی خدا


نوشته شده توسط : الهام

من تنها می باشم ...شعر ..

جمعه 19 اسفند 1384   08:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امروز جمعه است ..

و همین الآن مامان و بابام و خواهرم رفتن قم

و من تنها می باشم

تنهایی یعنی عشق , حال , صفا  ...

شب بر می گردن

خدا پدر و مادر دیوید رو بیامرزه که اومد ایران و حالا هم می ره قم که فک و فامیل قمی رو ببینه ...

گرچه یک شنبه می ره آلمان ..

خانواده ی ما هم تشریفشون رو بردن ...

منم بیکار ..عین عقده ای ها هی به روز می کنم ...

همین دیگه .....................

اینم یه شعر برای دوستان

اگه می خوای بری برو

از تو دوباره می گذرم

نگاه به گریه هام نکن

نگاه به خنده هام نکن

من از تو بی وفاترم

تو اشتباه عمرمی

که دیگه تکرار نمی شی

ایندفعه دیگه برنگرد

تو واسه من یار نمی شی

نه غم می خوام نه خاطره

فقط بذار رها بشم

تو این غریبی نمی خوام

مجنون قصه ها بشم

از توی قصه هام برو