تبلیغات
majazi - ماجرای من ....

جستجو

 

ماجرای من ....

یکشنبه 30 بهمن 1384   06:02


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

به نام آفریننده ی من و تو

هنوز این دل اسیر بی کسی هاست

                 هنوز این دل پر آشوب و غوغاست

هنوزاین دل ز درد دوری تو

                  غریب و خسته و غمگین و تنهاست

\\\\\\\\\\\\\\

قبل از هر چیز باید بهتون بگم , که پست قبلی رو من با دخترخاله ام با هم نوشته بودیم .

یعنی دخترخاله ام گفت که بیا با هم بنویسیم ..من هم قبول کردم ...

سر نوشتنش خیلی خندیدیم و همین برای من کافی بود ..

و قول هم دادم که فردا که دیروز باشه به روز کنم ...

دیروز هم حالم زیاد خوب نبود ...این سرما خوردگی کوفتی بد جور حالم رو گرفته ...

برای خودم خود درمانی می کنم مامان ..

ساعت 8 صبح هم کلاس زبان داشتم , حس و حال رفتن نبود ...

بعد از مرور کردن زبان , ساعت  هفت و نیم صبح کامپیوتر رو روشن کردم ...

آخه به سپیده قول داده بودم که حتما به روز کنم ...

ده دقیقه ای بیشتر طول نکشید و حاضر شدم و دقیقه ی 90 از خونه زدم بیرون ...

هیچ فرصت و حالی برای آف گذاشتن و میل چک کردن و زدن به دوستان نبود ...

آقا و خانمی که تو باشی , عجب هوای سردی بود ...

نمی دونم چرا ابر تو آسمون پیدا نمی شه که لااقل بارون بیاد ...

دلم برای زیر بارون راه رفتن تنگ شده ...

زیر شر شر بارون ...

از همه ی این حرف ها که  بگذریم , رفتم کلاس ....

هیچ فکر نمی کردم که زمینه ی خنده فراهم شه ...ولی از شانس من روز خوبی بود ...

بچه ها سوتی هاشون رو تعریف می کردن و من هم یکی از سوتی هام رو تعریفیدم ..

این کلاس زبان خیلی به من فاز میده ...

تنها جایی است که می تونم , ماجراهای بامزه ام رو برای بچه ها تعریف کنم ...

اون هم انگلیسی ...( ببین دیگه چه شود )

نفهمیدم که کی کلاس تموم شد ...ولی حیف که زود گذشت ..

تو راه , رفتم بانک که پو ل تلفن رو بدم...

با این که بانک کم و بیش شلوغ بود , خیلی زود هم خلوت شد ...

یک نفس راحت کشیدم که این سری کابوس پول تلفن تموم شد ...

امیدوارم که باز هم بتونم بیام نت و روزی نشه که نتونم بیام ..

و در آخر می خوام به روال قبلی خودم این پست رو به پایان برسونم ...

 

به امید روزای ابری و بارونی

 


نوشته شده توسط : الهام