همین الان از این تریبون آزاد (که نمی دونم چی هست) دارم به همه ی خوانندگان این وبلاگ وزین و محترم خاله الهام به اطلاع می رسونم که این پست خیلی طولانی می شه , پس دی سی شین و مطالب رو تو آف لاین بخونید. آخی دردم رو به کی بگم ؟ از کجا شروع کنم ؟ یکی نیست به من بگه الهام از آخرین گندی که زدی , یه کم درس بگیر و دیگه گند دیگه ای به وجود نیار . آخرین گند مربوط به زمانی بود که رفته بودم کلاس نقاشی و یه کاکائو گذاشته بودم تو جیبم ... سر کلاس دستم رو می کنم تو جیب مانتوم و دستم کاکائوی می شه و درجا حالم گرفته می شه ، حالا برس خونه و مانتو رو بشور این دست گل تازه رو براتون تعریف می کنم , شاید برای تو چیزی نباشه اما برای من یه درده ... یه بغضه یکی بود یکی نبود , الهام تصمیم می گیره که ویندوز کامپیوترش رو عن قریب به 1 سال یا بیشتر رو عوض کنه , رکورد نگه داشتن ویندوز رو شکستم . اومدم داکیومنتم و عکس هام و فوریت های اینترنت اکسپلوره ی خودم و خواهرم رو کپی کردم یه جای دیگه . مال خواهرم درایو Fو مال خودم رو تو درایو E ویندوز رو عوض کردیم و فوریت های IE رو گذاشتم سرجاشون , نوبت به داکیومنتم و عکس هام که رسید دیدم فولدر خالیه ........ من در اون لحظه به جان تو نباشه سکته ناقص رو زدم . آخه خودم با همین چشمام داکیومنتم رو کپی کردم تو درایو E . ؟؟؟؟؟ نشون می ده که یه گندی زدم حالا فکر کن عکس های من چی بود ؟؟؟؟ عکس های زیادی از یانگوم و جواهری در قصر . یه چند تا وبلاگ هم سیو کرده بودم . هیچی دیگه همه پرید . من هیچ وقت عکس های my picture ام رو زیاد نگه نمی دارم . انتقالش می دم تو درایو E. دیگه صبر کن تا ساعت دو تا کارت اینترنتم فعال بشه و من برم تو نت و دنبال برنامه ی ریکاوری که لااقل این عکس ها برگرده ..حالاعکس ها به جهنم , پست وبلاگم رو چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من کلی زحمت بابت ماجرای چند روز پیشم کشیده بودم یعنی همه باد هوا اینترنت هم نتونست کمکم کنه ... اون برنامه ی ریکاوری که قبلا برام خیلی مفید بود متاسفانه آدرسش رو نیوورد . همین مسئله باعث شد که من ساعت سه نصف شب بخوابم و 4 بیدار شم برای سحری . بعد از سحری و نماز , باز هم تلاش در اینترنت افاقه نکرد برای پیدا کردن یه برنامه ی ریکاوری باحال. ساعت 6 و نیم سرم رو گذاشتم و یه اس ام اس به مریم دادم که من نمی یام شاید خواب بمونم , اخه قرار بود با هم بریم بیرون . ما خوابیدم تا ساعت یک ظهر . چاره ای ندارم جز این که یه فلش بک برگردم به عقب و رجوع کنم به مخم و بنویسم . وای از اول باید بنویسم ...............................خلاصه می گم که خسته نشین خب ؟ 5 شنبه 22 شهریور: سپیده وقت عمل داشت . عمل فک . فک پایین ش رو بتراشن یه کم بدن عقب . از چند روز پیشش من سعی کردم به سپیده روحیه بدم . ولی خودم ترسیده بودم خفن . فک کن اتاق عمل و بیهوشی و ....... بیمارستان کسری واقع در میدان آرژانتین , یه بیمارستان مزخرف ..چرا ؟ به خاطر انتظاماتش وقتی ما سه تا (من و مامان و نگاره) رفتیم بیمارستان , نگهبانه نذاشت ما بریم بالا . این که حتما باید برگه ی مخصوص داشته باشی که به جز همراه بیمار یه نفر توسط اون برگه بتونه بره بالا فقط یه نفر خلاصه شوهر خاله ام برگه رو داد به مامانم و مامان رفت بالا . من و خواهرم عصبی البته شوهر خاله ام گفت برین طبقه پایین آزمایشگاه و یه کم اون جا باشین و بعد سرتون رو بندازین و از پله ها برین بالا ... نگهبان خر اصلا نذاشت ما بریم پایین . گفت این جا هم همون جایی می ره که آسانسور می ره ... هیچی من و خواهرم ضایع شدیم ... یه کینه ی بدی از این نگهبانه به دلم گرفتم که نگو ...حاضربودم برم جلو بزنم تو صورتش ..ای کاش فقط یه نگهبان داشت , سه تا نگهبان مثل مثلث برمودا مامان بعد از نیم ساعت اومد و خواهرم با برگه رفت بالا که سپیده رو ببینه . نگاره بعد از مدتی اومد و گفت سپیده رفت اتاق عمل و من یه لحظه دیدمش . منم کلی غر زدم به مامانم که چرا نیم ساعت بالا وایساده بودی , من سپیده رو ندیدم ... جالب اینجاست که پشت در اتاق عمل هم نمی ذاشت مابریم ...فقط یه نفر اونم با برگه من با برگه رفتم بالا پیش خاله ام . ماجرای این نگهبان ها رو براش تعریف کردم و گفت شماها تو چشمش اومدین صبر کن بذار شیفتشون عوض شه ... گفتم خاله یه ربع دیگه اذون رو می گن نمازم رو که خوندم می یام بالا ، دیگه اون موقع عمل سپیده هم تموم شده . خلاصه آقا و خانمی که تو باشی من رفتم وضو گرفتم و سه تا یی می خواستیم بریم پایین برای نمازخونه , که باز نگهبانه پرسید کجا؟ نگاره گفت نمازخونه نمازخونه نمازخونه آقا منم کفری شدم و بلد گفتم , توالت هم بریم دنبالمون می خواد بیاد . نگاره گفت دیوونه شنید. گفتم به درک ... رفتم نمازخونه , نمازخونه رو خبرمرگشون کجا گذاشته بودن , طبقه پایین جایی که می خوان لباس های مریض ها رو بشورن . تو نمازخونه برگه رو دادم به خواهرم و گفتم تو برو بالا پیش سپیده , من و مامان یه جوری می یاییم . خواهرم رفت . به مامانم گفتم , مامان من یه کاری می کنم که برم بالا , هر جور که شده . تو نمازخونه چشمم به خانمی افتاد که دراز کشیده بود , حدس زدم که از کارکنان این جاست . فکر پلید افتاد تو سرم و ........... بهش گفتم ببخشید خانم شما از کارکنان این جا هستین ؟ گفت اره . گفتم می خوام برم پیش دخترخاله ام عمل کرده . گفت صبر کن وقت ملاقات , گفتم نه می خوام برم ولی این نگهبان ها نمی ذارن گفت باشه بیا من می برمت و من رفتم بالا و به نگهبانه (انگار اینو می شناخت) گفت بذار بره بالا . منم مثل قرقی رفتم بالا.... تا طبقه ی هفتم زبون روزه ای . نفسم افتاده شده بودم که رسیدم دم اتاق و سپیده رو دیدم که به هوش بود . یه ربع بعد از عمل به هوش اومده بود . نمی تونست که حرف بزنه , بهش ورق می دادیم که بنویسه . تا ساعت 5 اون جا بودیم و بعد برگشتیم خونه . فرداش هم رفتیم خونه شون . تا یه ماه باید فقط آب و چیزای آبکی بخوره . تمام دندون هاش رو با سیم به هم بسته بودن . برام رو کاغذ نوشت که من برنج می خوام . گفتم استنبالی خوبه ؟ گفت آره . گفت ته دیگه می خوام خلاصه از این حرف ها بگذریم الان حالش خیلی خوبه . خاله هم بهم گفت که به ما یه برگه ی نظرخواهی دادن و من هم از انتظاماتشون نوشتم و شکایت کردم . گفتم دمت گرم خاله . نتیجه : تو دنیا اگه قرار باشه من یه نفر رو بکشم , این دو تا نگهبان های بیمارستان کسری است . بعد نوشت :
نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 