چهارشنبه :
1) مشغول کار تایپ . تازه فهمیدم که ای کتاب کوفتی ، لعنتی 300 صفحه نیست و 600 صفحه است. یعنی دو تا 300 صفحه ای که در یک کتاب جمع شده و من هی می گفتم پیش خودم که این کتاب بیشتر بهش می خوره و چرا تموم نمی شه ...حالا دارم برای آقای خ . عمراً دیگه باهاش کار کنم .
2) اومدن ساناز و مامانش , ( نمی دونم کی مون می شن) فقط این که از بس این مریم ناامید و دپرسه که آدم کفری می شه. سه ساله که از شوهرش جدا شده و با دختر 10 ساله اش داره زندگی می کنه . یه روز من هم رفتم خونه شون و به ساناز کامپیوتر و زبان بهش یاد دادم
بعد از اون موقع دیگه از بس سرم شلوغ شد که دیگه نرسیدم برم .
اومده بودن و شب شام بودند و بعد رفتند . مثلا قرار بود من بیدار باشم تا صبح ، اما سرم درد می کرد ؛ اصلا محال بود که من پای کامپیوتر باشم و سردرد بگیرم یا کم حوصله شم . بعدش که شب با خواهرم صحبت کردیم فهمیدیم که هر سه تامون همین طوری هستیم
ساعت یک شب رفتم خوابیدم . البته قبلش به خواهرم گفتم , خیلی بده آمد ناامید باشه , انرژی منفی مریم ما رو گرفت . فضای خونه سنگین شده بود .
برای تو هم ممکنه این اتفاق بیفته . مثلا : شده مهمون بیاد خونه تون یا جایی برین , اما بعدش احساس خفگی و سردرد و بی حوصلگی کنید ؟
مخصوصا که جایی که هستین دور و اطرافیانتون ناامید و دارای انرژی منفی زیادی باشن و فقط و فقط از زمین و زمون و آدم ها و حتی خدا ناله کنن . سر و کله زدن با این آدم ها خیلی سخته
چرا وقتی با این فرصت کم زندگی , بخواییم اعصاب خودمون رو با ناراحتی و غمگین بودن به هدر بدیم ؟
بابا یه کم انرژی ؟ یه کم لبخند ؟ یه کم شوخی ؟
آقا فقط یه کم .........
سخته ؟
چرا بعضی ها عادت دارن که بگن ما بدبختیم ؟ یه واژه ی گنده ی کاملاً منفی و افسرده کننده
با همین افکار آدم هیچ وقت چیزای خوب و آدم های خوب و مهربون رو نمی تونه جذب خودش کنه
پنج شنبه
1)بعد از ظهر هول و هوش 6 این طورا بود که مامانم و خواهرم رفتن با خاله اینا خونه ی مامانی
( ما به مامان بزرگمون می گیم مامانی )
اما من نرفتم . به غیر از این که کار داشتم اما حال و حوصله ی صدف و سپیده رو نداشتم .
چون اینا عادت ندارن معرکه بگیرن و شلوغ بازی در بیارن , باحال ترینشون من و نگاره ( خواهرم رو میگم) هستیم واسه همین من نرفتم . گفتم خونه بیشتر حال میده مخصوصاً وقتی که پای کامپیوتر باشی و صداشو زیاد کنی و ..............................مشغول تایپ و بعد یه فنجون چای و .........
وقتی مامانم و خواهرم اومدن فهمیدم که زیاد بهشون خوش نگذشته . طبق معمول صدف و سپیده یه جا بق کرده بودند و هیچ کاری هم نکردند و من خوشحال که نرفتم
جمعه
آقای خ زنگید . بهش گفتم که کشف تازه ی من اینه که کتاب 600 صفحه است . خبر مرگش عصبانی شد و کلی معذرت که کتاب رو برام بیار . هیچی من و مامانم باهاش قرار گذاشتیم و کتاب رو بهش دادم... حالا هی برای من فیلم بازی می کنه . من به این آدم 30 ساله که عقلش اندازه ی یه ادم سه ساله هم نیست اعتماد ندارم .
بعد نوشت:
$ این بلاگرد کوفتی خرابه , لینک های دوستان رو نمی یاره .
#% آهای تو که عضو خبرنامه هستی ؛ بد نمی شه نظر بدی ؛ یه حرفی از خودت در کنی ...
*&^ همین دیگه
)(* یه چی بگم ؟ این روزا خواب می مونم بیام نت . منم یه کم این مدت سرم شلوغ بود...بعدا به وبلاگ ها سر می زنم
نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 