سلام
خوبین بروبچه , آقا پسرای باشخصیت و خانم دخترای گل ؟؟؟
گفته بودم که این چند روزه نبودم .چهارشنبه ی هفته ی پیش بود که به سپیده زنگیدم و گفتم که فردا می یاییم کمکتون برای اثاث کشی. گفت جدا ؟ گفتم اره .
فرداش بعد از نهار حاضر شدیم و رفتیم خونه ی قدیمی شون . همه اثباب و وسیله ها ها جمع بود .
از اون جا ما بچه ها رفتیم خونه جدیده . اونجا یه سری کارای مهم انجام دادیم
از جمله سپیده اسکیت بازی کرد . گفت می گم کارگرا با اسکیت وارد بشن
اونجا اب خنک نبود که بخوریم , خواهرم و سپیده رفتن بستنی خریدن و نشستیم و خوردیم .
خیلی الاف بودیم تا اینکه دو نفر آقا اومدن که پرده ها رو نصب کنند . بعد از نیم ساعت کارگرا اومدن و اثباب ها رو آوردن . یه پسرمرد و دو تا پسر. این دو تا پسره یکیشون مژه های بلندی داشت و خیلی هم هیز تشریف داشت .
تا شب کارای مهمی انجام دادیم , سه تا اتاق خواب ها چیده شد. من اتاق سپیده رو چیدم و کامپیوترش رو وصل کردم . هی بهش گفتم که کامپیوتر رو روشن کن ببین درسته یانه .
فرداش این کار رو کردیم دیدم ویندوزش پریده .( هی می گم روشنش کن می گه بذار فردا) سپیده هم کیس رو می بره خونه ی دوستش تا داداشش درست کنه , متاسفانه سی دی اکس پی نداشته . دوباره کیس رو می یاریم و میدیم بیرون ویندوز بریزن .
به سپیده گفتم بابا تو این هم خرج می کنی و چرت و پرت می خری زورت می یاد یه سی دی اکس پی بخری ؟ من دو تا سی دی توی خونه دارم باید یکیشو بدم به تو.. اگه سی دی داشتی خودم ویندوزت رو عوض می کردم .
جمعه هم کل خونه چیده شد . مامان بزرگم هم اون روز اومد .
هی به مامانم می گم بریم من کار تایپ خونه داریم , می گه مشکل خودته میخواستی نیایی ؟
آخه وقتی همه چیز مرتب و چیده شده دیگه چرا بمونیم ما ؟
جمعه شب بود که یه هو سپیده به من گفت می یایی بریم حموم
و من
گفتم چی می گی تو ؟ گفت بیا بریم حموم . گفتم باشه . مامانم هم گفت برین ...به سپیده گفتم می دونی اگه من با پسر هم برم حموم مامانم چیزی نمی گه ...شب ظرفا رو شستیم و کلی چرت و پرت گفتیم , من گفتم که تنهایی حموم حال نمی ده , چهار تا پسر رو بردار بیار . گفت مامان من هم چیزی نمی گه , گفتم ا ؟ خوبه . گفتم به هر حال تو باید از این خونه یه سهمی داشته باشی دیگه
اتاقت که حموم جداگونه داره , هر کسی رو که خواستی دعوت کن و با هم برین حموم . منم می یام
از حقت دفاع کن و
و اما
از بس این سپیده این پا و او پا کرد که خاله ام گفت شبه دیگه دیره فردا برین .
فردا هم مثلا قرار بود دیگه تشریفمون رو ببریم که خاله اصرار که نرین .
بعد من و سپیده رفتیم حموم , البته حموم توی اتاق خودش ..اون یکی حمومشون سونا و جکوزی داشت ولی چون باباش بود و ما هم خیلی ضایع و شلوغ بازی و خنده , یه کم ضایع بود که بریم اون حموم .
ما رفتیم حموم . چه عادتی داره این دخترخاله ی من به آب داغ , من با آب ملایم و یخ بیشتر دوش می گیرم . خیلی داغ می پزم . حالا اون داغ کن و من سرد
سرمون رو شستیم و من سر سپیده رو , مگه بلد بود موهای من رو بشوره .. حالا واسه ی من باحیا شده بود...
خلاصه حموم خوبی بود . من زودتر آب کشیدم و اومدم بیرون
بعد از ظهر رفتیم دوباره خونه ی قدیمی که وسایل خرده ریز رو بیاریم . شب هم ما رو شوهرخالم ما رو رسوند
و ما ساعت 9 شب , شنبه خونه بودیم . کی قرار بود برگردیم کی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی خوب بود خوش گذشت . می دونی اگه حموم نمی رفتم دیگه وقت نمی کردم تو خونه برم
درگیر تایپ و این برنامه ها شدم و هستم در حال حاضر
راستی یه بار هم مغازه و آقای شین رو دیدم . همه ی حساب هام رو باهاش تصفیه کردم . تو کف مونده بود که چه طوری 120 صفحه رو در عرض یه روز تایپ کرده بودم .
خب دیگه ما اینیم .
بعد نوشت :
از پیش آقای شین می یومدم که یه پسره گفت شما قصد ازدواج ندارین ؟ من فقط صداشو شنیدم , گفتم حتمااشتباه گرفته , بعد گفت بیا این ور . منظورش این بود که برم تو کوچه . برگشتم دیدم پسره ( شبیه این بسجی ها هستند و پیرهنشون می دن روی شلوار , تعجبیدم و ) و بی توجه به راه خودم ادامه دادم . شانس داشتیم ما الآن یه بی اف خوب و باحال و با معرفت داشتیم .
پست قبلی طولانی شده بود , همه حرفا باید گفته شه و اینها مهر و موم شه , میخواییمش برای یه هدف مهم . پس باید ثبت بشن . تو آف بخونید .
ممنون که چرت و پرت های بی سر و ته بنده رو می خونید . نظر می دین

نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 
