سلام .
آقا هی من نمی خوام بیام ولی هر روز یه ماجرایی برام پیش می یاد و این باعث می شه که بیام
دیروز با دوستم مریم رفتیم بیرون کار داشت ؛ منم دو تا مغازه اپیلدی قیمت کردم . اگه بشه شاید بخرم .
آخه می دونی چی شده ؟ مادربزرگم می خواد گوشی خودش رو بده به من . می گه خوشم نمی یاد
می دمش به الهام خودم می رم از این نوکیاها می خرم ( البته نه سری N) , هر چی هم به مامانم گفتم بهش بگو اگه وارد باشی با این گوشی کار کنی که هیچ والا اگه نتونی دیگه اگه گوشیت رو هم عوض کنی هیچ فرقی نمی کنه . مامان بزرگ من هم یه اخلاقی داره و اون اینه که کارخودش رو می کنه و به حرف کسی هم گوش نمی کنه .
گوشی شو تازه خریده بود 110 هزارتومن .K310i این مدل گوشی رو دیدین ؟ نه ؟ سونی اریکسون
بد نیست ولی خب من اشتهام بالاست و رو w850 سرمایه گذاری کرده بودم ( حالا کو پول) دوست داشتم جدیدترین مدل سونی اریکسون رو داشته باشم .
در هر حال این گوشی که دستمه مال خاله امه (سپیده اینا) ولی متاسفانه بلوتوث نداره اما دوربین و عکس داره . فضاش هم که خیلی محدوده .
بگذریم
ما کارمون رو انجام دادیم و مریم یه ریمل خرید . من تو کف این ریمل موندم . از بس باحاله . خودم تازه ریمل خریده بودم ولی چشم اینو گرفت .
خلاصه ما خداحافظی کردیم و من داشتم می رفتم سمت خونه تقریبا نزدیک خونه بودم که می خواستم از این ور خیابون برم اون ور که یه پژو دیدم می خواد بره , گفتم بذار بره بعد من برم ؛ اما اشاره کرد که برو و من
یه نگاهی به راننده اش کردم دیدم یه پسر جوون می باشد دیگه اینجای ماجرا رو با دقت تموم بخونید
ما ( یعنی من) رد شدیم از خیابون و دیدم رفت یه کم جلوتر وایساد .منم گفتم حتما خونه اشون اینجا بوده که عجله نداشته اما دیدم دوباره رفت جلوتر
دیگه شصتم خبردار شد که این پسره عاشق ما شده
از خیابون اصلی رد شدم و دیدم نیست ولی حس کردم که یه جایی وایساده , برای اینکه بی توجه باشم اصلا برنگشتم که کجا هست . نامردی نکردم و به جای اینکه از سمت پیاده رو ی خیابون اصلی برم از خیابون فرعی رفتم . که آیا این می یاد دنبالم یا نه
رفتم توی کوچه یا همون خیابون فرعی که دیدم داره می یاد , بعد هم دیگه می دونید چی شد
گفت بیا برسونمت
گفتم نه , خونه مون نزدیک
گفت : اینجا نزدیک کلانتریه , نمی شه .بیا فلان جا پیاده ات می کنم
گفت : اصلاً من خیلی خسته ام نمی تونم دوباره برگردم
گفت کاغذ و قلم داری شماره بدم ؟
گفتم نه . بگو تلفنت رو تو گوشی سیو می کنم .
هیچی دیگه شماره اش رو داد و برامون یه بوق هم زد و دور زد و رفت
اومدم خونه , مامانم تازه از بیرون اومده بود و تو حیاط بودم , بهش گفتم مامان یه پسره به من شماره داد ؛ مامانم هم چیزی نگفت فقط استقبال می کنه و منو تو این جور موارد آزاد می ذاره
بعد از ظهر قبل از اینکه بخوابم , می خواستم اس ام اس بدم بهش که :سلام شناختی ؟ اما بعد پشیمون شدم و دستم به دکمه ی سند نرفت
من اصلا اهل این برنامه ها نیستم به خدا . بار اول که اون یارو پرایدی به من شماره داد , خبر مرگم نمی دونم شماره رو کدوم گوری گذاشتم که تا اومدم خونه هیچ اثری از تلفن من ندیدم
بچه ها هم نظر دادن که قسمت نبود .
هیچی دوستان من بهش نه زنگ زدم و نه اس ام و اس
گفتم یه جایی کارم گیر افتاد , به خدا می گم یادته اون روز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حاجتم رو بده من به خاطر تو دوست نشدم . واقعا هم همین طوره من با خدا از این معامله ها زیاد می کنم و خیلی زود جوابم رو می گیرم ........ پسرا هم بی جنبه زود دل می بندن به آدم
منم که از این لوس بازی ها خوشم نمی یاد
در ضمن قیافه اش هم بد نبود . فکر نکنید که به خاطر این که قیافه نداشت پشیمون شدم

بعد نوشت ها :
# من پست قبلی رو با رنگ آبی نوشته بودم ولی چرا سفید شد خبر مرگش ؟؟
## مرسی از تبریکتون بابت قالب وبلاگ . اگه مشکیه واس اینه که من رنگی می نویسم می خوام بیشتر جلوه کنه .
### 125 نفرعضو خبرنامه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی براتون مهمه که من کی به روز می شم ؟؟ جالبه ؛ نمردیم و عده ای ما رو تحویل گرفتن

نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 