تبلیغات
majazi - مروری بر اخبار چند روزه ی من ...

جستجو

 

مروری بر اخبار چند روزه ی من ...

پنجشنبه 10 خرداد 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

خانم ها آقایون سلام

خوبین ؟ منم خوبم . البته بماند که به خاطر هوای کوفتی فصل بهار , همش دماغم می خاره و عطسه و آبریزش ...یه موقع ها عصبی می شم دوست دارم دماغم ( محترمانه ترش بینی ) بکَنم و بندازم تو سطل آشغال ..( داشته باش سطل آشغال نه جای دیگه ای ) حالا می تونه بندازم وسط خیابون یه ماشین از روش رد بشه و من یه نفس راحت بکشم ( دیگه نمی شه نفس کشید , چون دماغ , چی ؟ نداریم)

 

چند روزپیشا کلاس زبان , استاد witting مون می گفت که برای ترم بعد تافل شما ها باید خاطراتتون رو بنویسید و برای من بیارین ...

آقا با این جمله من رفتم تو فکر ... یاد این وبلاگ و شماها افتادم ...به این فکر می کردم که آیا می شه این چیزایی رو که من می ذارم تو وبلاگ رو به زبان انگلیسی بنویسم و بعد تحویل بدم ؟؟

استادمون مرد می باشد , خیلی هم حرف می زنه , مثل زن ها از هر چیزی سر در می یاره , یه چیزایی می گه که من تا به حال در موردش چیزی نشنیدم , یه چیزایی شبیه نکات خانه داری ...

مرد این طوری من ندیدم والا..

حالا می گفت که لازم نیست مسائل خصوصی تون رو بنویسید , ( من که مسئله ی خصوصی ندارم ) , از الان غصه ام گرفته ...

 

تازگی ها یه سوتی دیگه هم دادم ....سوتی که نه یه کم منگل شده بودم .

داستان از این قراره که بنده یکی دو ماه پیش یه سه پایه متحرک یا همون مسافرتی خریده بودم .

این سه پایه رو تکیه دادم به دیوار و روش تخته وایت برد هم گذاشتم ...این اواخری ها دیدم نمی تونم بذارم وسط اتاق ...همش تخته می افته .

خلاصه رفتم دم در مغازه ی سعید ( فروشنده ) , به یه پسره دیگه گفت که این رو درستش کن که به من نشون بده .

این پسره (جای یه دوست خوب پسر با شخصیتی بودا) سه پایه رو برام درست کرد و من تازه فهمیدم که چه قدر منگل بودم که هنوز نفهمیده بودم تخته رو باید کجا بذارم .

بعدش با دلی شاد و پر امید با مامانم اومدیم خونه .

 

و اما بشنوید از ماجرای دیروزم . همه نوشته های بالا مربوط می شه به اتفاقاتی که چند روز پیشا رخ داد برام , می خواستم پاکشون کنم اما حیفم اومد ...

دیشب همون آقای تایپیه (پسری که تازگی ها ازش خوشم می یاد و اینجا هم گفتم ) زنگ زد و گفت که یه کار تایپ دارم . گفتم : یه کار دستمه گفت برای 22 خرداد می خوام زیاد عجله ندارم .

گفتم باشه می یام .

ساعت هشت شب بود , بابام هم بود , سریع حاضر شدم و رفتم , تو راه دعا می کردم که یه وقت بابام از خواهرم نپرسه که این دختره یه هو کجا بلند شد رفت .

رسیدم و بعد از سلام گفتم نمی شد زودتر با من تماس می گرفتین ؟ گفت : به خدا خودم هم الآن رسیدم . با این حرفش من چی می تونستم بگم  :">

گفت این تایپ برای خودمه , پروژه ی ترم آخر ..( فهمیدم که پسر قصه ی ما دانشجو می باشد )

یه سری شکل هم داشت از شانس بد ما . گفتم زیاد به شکل وارد نیستم ...

خلاصه خواهش کرد که یه کاریش کنم ...بهش گفتم مگه تایپیست دیگه ای ندارین ؟ گفت : چرا ولی من خبر ندارم . ( نمی دونم شاید دلش می خواست من براش تایپ کنم )

وقتی دیدم اصرار داره گفتم باشه ... اگه یه وقت سوالی بود زنگ بزنم ؟ گفت می خوایین ......؟

بقیه حرفش رو نزد , ( می خواست بگه که تلفن بدم اما بعد حرفش رو خورد )

می خواستم بگم من دختر با جنبه ای هستم ا ...

خلاصه پروژه رو ازش گرفتم و اومدم خونه ...به بابام سلام کردم , خوشبختانه چیزی نگفت ..ساعت شده بود هشت و نیم شب ...

همش تو فکر اینم که این کاری که دستمه رو زود تموم کنم و مشغول تایپ این آقا پسر دانشجو شم ...اسمش هم رو پروژه اش نبود متاسفانه ... من رو تایپ ساده تسلط دارم نه شکل و فرمول . واسه همین یه کم می ترسم ...

فقط برام دعا کنید که گند نزنم .. همین

 

پی نوشت ها :

n       منم دوست داشتم یه خواهری مثل , زهره , سارا داشتم .( بقیه رو نمی شناسم , تقصیر خودتون نظر نمی دین پس خواهر من نمی تونید باشید .

n       من نمی دونم تند تند به روز کنم یا یواش یواش ؟ که یه وقت از نوشته های بی و سر و ته من عقب نمونید .

n       حتما باید بگم نظر بدین تا نظر بدین ؟ خلاصه منو تنها نذارین ...

n       یه دعا هم برای برو بچه های مدرسه ای می کنیم تو این ماه خرداد کوفتی ...خاله تون براتون دعا می کنه معدل هاتون بشه 5/19 ...خوب بید ؟ 100000 تومن وشه ...این پول رو احتیاج دارم برای خرید گوشی .


نوشته شده توسط : الهام