عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره، تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه، تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمیگرده، تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمیبخشه.
یه سلام زمستونی به همه دوستای یخی
نمی دونم تو این مدت که نبودم , چه اتفاقی تو دنیای مجازی افتاده ...از روز تولدم تا الآن برام کلی ماجرا پیش اومد ...خب تقصیر من هم نبود ...
بذارین بر گردیم به هفت , هشت روز پیش. همون روز تولدم . کی بود ؟
سه شنبه با کادوی خانواده ذوق کردم , بعد از کلاس زبان همش منتظر تماس مریم بود ... امسال نمی دونم چرا همش حس توقع در من بود که همه تولدم رو بهم تبریک بگن. فکر کنم عقده ای شده بودم .
ما هر چی منتظر تلفن بودیم , دیدیم هیش کی بهمون نزنگید ...پیش خودم گفتم مریم یادش رفته و کلی فکرای مزخرف دیگه
حالا اینجا رو داشته باش تا بقیه اش رو برات بگم . تو همین حول و حوش ها , تایپیه زنگ می زد که من برم برای گرفتن ... من این مدت همش تو این خیابون , مسیری که باید برم و برگردم ول بودم ...بگیر و بیا خونه و تایپ کن و بعد ببر و بده و دوباره برگرد خونه . یه دو دفه هم خود آقاهه اومد در خونه .
روز پنج شنبه , ( دو روز بعد از تولد بنده ) , شب من و مامانم زیر کرسی دراز کشیده بودیم , خب ؟ نمی دونم یه هو چی شد که رفتم چراغ خواب رو بزنم به برق . به محض وارد کردن دو شاخه به پریز , یه جرقه ای بلند شد و کامپیوتر ...............کامپیوتر یه صدایی از خودش در وکرد و حس بویایی ام بهم گفت که یه بوهایی از کیس داره می یاد . در جا خشکم زد . وای نکنه سوخته باشه ؟ کارای تایپم چی می شه ؟ عجب مصیبتی . سرت رو درد نیارم , کامپیوتر رو روشن کردم و دیدم هارد نسوخته , یه جورایی ظاهراً همه چی سالمه .
فرداش جمعه , صبح ساعت های هفت اومدم که کانکت شم دیدم نخیر نمی شه . رفتم تو حالت افسردگی , آخه می خواستم به روز کنم , وقتی دیدم نمی شه رفتم خوابیدم .
وقتی بیدار شدم به سپیده زنگ زدم که بره بپرسه که آیا واقعا مودم بدبختم سوخته ؟
اینجا شو تعریف نمی کنم اما دیگه مطمئن شدم که بی مودم شدم .
همون روز بعد از ظهر رفتیم خونه ی مامانی , همه جمع بودن , به پسرخاله ام گفتم مودمم سوخته , هر هر خندید . شب من و پسرخاله و سپیده و مامانم رفتیم برای رای . به مامانم گفتم حواست به این نوید باشه , گند می زنه , وقتی برگشتیم فهمیدیم آقا کاغذهای رای رو تو هر صندوقی که دلش می خواسته انداخته و توجهی به رنگ کاغذ نکرده .
شنبه بود که مریم زنگید و روز تولدم رو تبریک گفت . با شنیدن حرف هایی که پشت تلفن زد من خشکم زد ...خبر مرگم چرا کلی فکرای بد کرده بودم ؟؟ چرا الکی تهمت زده بودم و زود قضاوت کرده بودم ؟؟ میدونی چی شده بود ؟؟ مریم فهمیده بود که پسره ( م ) نامزد کرده .
و با شنیدن این خبر مریم دو روز لب به آب و غذا نمی زنه , اصلا نمی تونسته حرف بزنه که بخواد با من کوفتی تماس بگیره و تولدم رو تبریک بگه .
من فهمیدم که چه حسی داره . من و اون بهت زده بودیم که چرا فال ورق و پیش بینی هاش در مورد مریم یه مقداری برعکس عمل کرده . هر طوری بود سعی کردم بهش دلداری بدم ,با اینکه تجربه ی عشقی تو زندگی ام به وجود نیامده بود اما کاملاً می فهمیدم که چه قدر سخته
و بهش گفتم که رابطه ی شما مثل رابطه ی خواهر و برادر می مونه ...تو خیلی جلو جلو رفتی .
حیف .
بعد مریم کادوی تولدم رو برام اورد دم در خونه . اصلا ازش توقع نداشتم
نمی دونم کی بود رفتم که مودم بخرم , فکر کنم دو شنبه بود . بعد از خرید مودم , پیش خودم گفم بذار فردا یه دی وی دی رایتر هم بخرم . چون خیلی به دردم می خوره . من تا الآن رایتر نداشتم ...فردا رفتم مغازه . همون پسره بود اما خوشبختانه باباش نبود
یه رایتر ازش خریدم , خودش رو کشت و فقط هزارتومن بهم تخفیف داد . سر خرید یه رایتر و یه محافظ کلی کل کل کردیم . مگه می ذاشت من بیام بیرون . می گفت کیس رو بیارین من براتون نصب می کنم , می خواستم بگم همینم مونده که کلی علاف تو شم و یه چند تومنی هم پیاده برای نصب
گفتم نه مرسی , قراره کسی برامون این کار رو انجام بده
بعدش هم اومدم خونه . چهارشنبه گفتیم که آقای ح بیاد و اینا رو برامون نصب کنه . بر خلاف پیش بینی نیم ساعته ی من این نصب حدود 2 ساعت به طول انجامید ..
می دونی چرا ؟ چون فن کامپیوترم رو درست کرد , مادربوردم لق می زد , محکمش کرد .
( چه قدر من به این کیس ور رفته بودم , گفت خوبه نسوخته این مادربورد )
بعد گفت فن گرافیکت سوخته , یه فن بخر و بزن ( بهم یاد داد ) . تاالان هم گرافیک نسوخته واسه این بوده که در کیسم باز بوده . من در کیسم رو همیشه باز می ذارم .
خلاصه کلی سوال از آقای ح پرسیدم , از نوع سخت افزاری . به هر حال خیلی خوب بود که 4 تا چیز یاد گرفتم .
5 شنبه شب یلدا بود . کجاها رفتین ؟؟ ما و سپیده رفتیم خونه ی مامانی . هر چی به نوید اس ام اس دادیم که تو هم بیا , آژانس بگیر و بیا , ناز کرد .
خودمون بودیم , اون یکی خاله ام نبود . خوب بود . عصری من و سپیده رفتیم بیرون , من یه سایه و سپیده هم یه سایه و دستبند خرید . بعدش برگشتیم و تا آخر شب همش شب یلدا رو هی بهم تبریک می گفتیم . انگار شب تولده .
همین دیگه . این بود خبرای این چند روزه ی من البته با کمی تلخیص
ت ج : نمی دونم به چند تا وبلاگ باید سر بزنم اما حتما می یام .
ت ج : اگه محافظ برای کامپیوتر ندارین سریع برین بخرین . چون جریان برق که یه هو می یاد اول می ره و قسمت های ضعیف کامپیوترتون رو می سوزونه , اول مودم , دوم رم , بعد گرافیک و هارد . پس بهتون توصیه می کنم که برین یه محافظ بخرین .
ت ج . ببخشید که دیر به روز شدم ...تقصیر من نبود

نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 