تبلیغات
majazi - ماجرای رفتن به نمایشگاه مبلمان

جستجو

 

ماجرای رفتن به نمایشگاه مبلمان

جمعه 17 آذر 1385   09:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

می بافم

شال گردنی از کلمات گرم

در برابر

سرمای فریادهایت

 

با این که این روزا سرم شلوغه و اصلاً وقت این کامپیوتر و نت رو ندارم , اما دوست دارم که اینجا مثل سابق به روز باشه .

سه شنبه دوستم مریم زنگ زد که قراره فردا با چند تا از بچه ها بریم نمایشگاه بین المللی مبلمان ... گفت تو هم بیا .

گفتم حالا خبرت می کنم .

دو به شک بودم که برم یا نرم , هم تو خونه کلی کار داشتم و هم بهانه ای برای خودم نداشتم که کلاس زبان دارم و نمی تونم نرم . به مامانم گفتم و مامانم گفت , برو بهت خوش می گذره .

منم قبولیدم و قرار شد هشت و نیم سر فلان ایستگاه باشم .

در مجموع می شدیم هفت نفر .

راه افتادیم و اتوبوس سوار شدیم و رفتیم . یه مسیری رو باید پیاده می رفتیم تا به نمایشگاه برسیم , این مسیر هم یخ زده بود و برفی . با مصیبت رفتیم .

اونجا ورودی داشت , بگو چند ؟ هزار تومن. مگر این که داشنجو باشی و کارت دانشجویی تو نشون بدی . منم که دانشجو نبودم , بقیه بچه ها کارت هاشون رو در آوردن و من هم بلیط رو خریدم ..وایستاده بودم که مریم کارتش رو در بیاره که آقایی که تو باجه بود گفت , هر کارتی باشه قبوله , کارت کتابخونه و ....

آقا منو می گی ؟ زرت رفتم بلیطم رو پس دادم و کارت کتابخونه ام رو نشون دادم و از مرز گذشتم ..جالبه که زیاد روی کارت دقیق نمی شدن فقط اگه می دیدن تو کارت تو دستته می گفتن برو . ( کارت تخلیه چاه , یه عکس هم بچسبون روش )

وای چه حالی کردم . حالا تازه تو این فکر بودم که اگه اون کتابدار کتابخونه حالت رو نمی گرفت تو هیچ وقت کارت کتابخونه تمدید بکن نبودی و اون وقت هزار تومن باید پیاده می شدی .

من از دادن پول زور خوشم نمی یاد .

 

جاتون خالی عجب مبل هایی بود , سرویس خوابش محشر بود . اونجا از خودم آرزو در وکردم که کاشکی من دوربین عکاسی ( دیجیتالی ) داشتم و کلی عکس می گرفتم و می ذاشتیم اینجا که ببینید .

فعلا پولم نمی رسه به خرید دوربین , سی تومن برای عینک دوباره پیاده شده بودم .

ولی یکی از بچه ها دوربین داشت و عکس می نداخت .

وقت نهار , توی سرما نشسته بودیم و خبرمون داشتیم ساندویچ کوفت می کردیم .

من خر , هیچی لباس نپوشیده بودم , یه بلوز آستین بلند و روش آستین بلند لی و یه مانتو , به نظر تو این منو گرم می کرد ؟؟؟

دست هام که یخ یخ . دستم تو دست مریم بود , فکر می کرد من یخ کردم , منم گفتم فقط دستام سرده .

کلی خودم رو فحش دادم که رسیدم خونه در اسرع وقت یه دستکش بخرم .

البته فقط من سردم نشده بود , این نمایشگاه که بزرگ , برای رفتن به غرفه ها باید کلی دور خودت بچرخی و نقشه نگاه کنی تا بفهمی کجای کاری . بقیه هم یخیده بودن و می گفتن بریم

اون موقع ساعت یک و نیم بود .

در آخر یه غرفه رو دیدیم که مبلمان بود , اونم خیلی قشنگ بود , البته قیمت هاش هم بالا بود داشته باش بالاترین قیمتی که من دیدم این بود دو میلیون و هفتصد و سی و پنج هزار تومن

بعدش برگشتیم که بریم خونه . موقع برگشت از انقلاب اومدیم و من هم یه کتاب باید می خریدم که خریدم . وگرنه مجبور بودم شنبه با مریم بیام انقلاب .

دیگه الآن آخرای قصه است , من برگشتم خونه و ساعت سه و نیم بود . اول وضو گرفتم و نمازم رو خوندم , بعدش یه چایی داغ خوردم و یه دراز کشیدم تا دم مغرب .

خیلی خسته شده بودم . این جور جاها رو باید آدم با ماشین بره که پیاه روی نکنه , من که پای پیاده روی هستم اما تو هوای سرد . نوچ .

 

ت ج : پشیمون نشدم از رفتن به نمایشگاه , از بس خوب بود که سرما بهانه نشد که پشیمون شم از رفتن .

ت ج : اگه 99 درصد راضی بودم اما الآن صد در صد راضی هستم که عضو کتابخونه هستم , خیلی به دردم خورد این کارت فسقلی .

ت ج : هر کی می خواد ای دی من رو ( سمت چپ ) اد کنه . yebandeyekhoda_f

ت ج : می بافم شال گردنی از کلمات گرم   در برابر    سرمای فریادهایت    تا بعد

 


نوشته شده توسط : الهام