من حدود دو سال توی دفتر خاطراتم هر چی که دلم می خواست می نوشتم ,اما حالا قصد دارم که بندازمش دور و پاره اش کنم ...
همش امروز و فردا می کنم , انگار هنوز وقتش نرسیده یا شاید دلم نمی یاد .
می دونی اون دفتر برای کسانی سیاه شد که فکر می کردم آدم هاش منو به همون اندازه ای که دوستشون دارم , ( شده یه ذره ) منو دوست دارند . اما بعد ها فهمدیم اشتباه کردم ...
اگه قرار بود روز نوشت 2 شنبه 8 آبان رو ثبت کنم این طوری می نوشتم ...
بعد از ظهر رفتیم خونه ی مامانی ( مادربزرگ ) , ولی ای کاش نمی رفتم ...چرا ؟
چون دوست نداشتم جواب یک سوال تکراری رو هزار بار به یه دختر بچه 12 ساله بدم .
بیشتر وقت ها به حساب فامیلی هیچی نمی گم , اما آخرش تو دلم باید کلی فحش بدم ...این که نشد .
میلیون ها بار از من پرسیده که کی کلاس زبانت تموم می شه و منم میلیون ها بار در جواب گفتم نمی دونم , آخراشه ...( اصن به تو چه ؟)
برای طعنه بهم گفت : اونجایی که تو می ری سطحش پایینه و سیستمش اگه فلان طوری باشه بهتره و اله و بله و ........
_ آخه اون موقع که بنده رفتم برای زبان ثبت نام , تو اون قدر جوجه بودی که نمی تونستی فارسی رو درست حسابی حرف بزنی , وگرنه حتما باهات مشاوره می کردم.
_ اگه می خوای سطح اطلاعات خودت رو که در حد دوم راهنماییه با من بسنجی باید بگم خیلی بچه تر از اونی هستی که بخوای واسه من تیریپ انگلیسی بیایی .
حالا اگه کلاس زبان می رفتی , می گفتم یه چیزی ...
بارها از من سوال های بیخود کرده و جوابش رو هم می دونسته , فقط به این خاطر که کلاس بذاره .
آخه چرا ؟
من از این جور آدم ها حالم بهم می خوره ...متنفرم ....
نه می شه حرف زد و نه می شه ناراحت نشد .( درست گفتم ؟)
موندیم این وسط چی کار کنیم ..این مردم کاری می کنن که آدم هر غلطی که می خواد بکنه تو خفا انجام بده ...وگرنه باید به کوچیکتر از اینها جواب پس بدی .
شاید تو بگی چرا ناراحت شدی , اما وقتی آدم نتونه به حساب فامیلی جواب بده مجبوره حرفش رو قورت بده , اون وقت براش عقده می شه و تلافی و ....

پی نوشت :
*فک کنم کمتر بیام , مثلن سرم داره شلووووووووووووووغ می شه .شاید هم بیام
* ما بی خیال تعریف سریال بوی خوش زندگی شدیم ( می دونم که گند ترین سریال ایران بود )
نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 