ماه رمضون تموم شد ..حیف شد ..
من عاشق این پیام بازرگانی هستم که می گه " من سپرده گذاری نکرد , حیف شد "
می میرم برای پسره ..عاشق شدم
آخ سلام علیک یادم رفت ..سلام خوبی , خوشی ؟ به قول سهیل ردیفی ؟؟
این ماه تموم شد و رفت , بیاییم یه دعای خوب کنیم .یعنی دو تا
1: خدایا همه مریض های کره زمین رو شفا بده [-
2: خدایا یه کاری کن که امام زمان زودتر بیاد و ما رو از دست این دنیا و آدم های کوفتی اش نجات بده . [-
آمین
_____________________________
با آب و هوا چه می کنید ؟
تهران آب و هواش خوبه , بارون و هوای ابری
وقتی دیروز بارون بارید , من بیدار بودم , هول و هوش ساعت 2 این جورا بود , به مامانم گفتم یادته من تو این هوا شال و کلاه می کردم و می رفتم مدرسه . فک کن دو تا اتوبوس باید سوار می شدم ...مدرسه ام دور بود , منم خواب آلوده ...6 و نیم بیدار می شدم و ساعت هفت و نیم می رسیدم . دقیقاً یک ساعت تو راه بودم ..
پام که می رسید به مدرسه , می رفتم تو کلاس و سرم رو می ذاشتم رو میز و خواب
تا وقتی که زنگ بخوره ...سر کلاس هم اگه معلم کاری با ما نداشت من می خوابیدم ...
یه چند تا از بچه ها هم اذیتم می کردن و می گفتن برپا
منم بیدار می شدم و می دیدم کسی نیست
ای روزگار
حالا فکر نکنی اینا رو واسه این گفتم که دلم هوای اون روزا رو کرده و دوست دارم برگردم به اون دوران ..نه اصلا ..
با اینکه شاگرد با انضباط و درس خونی بودم اما از مدرسه بدم می یومد . همیشه هم به قوانین مدرسه احترام می ذاشتم ...دلیل نفرتم از مدرسه بر می گرده به روزایی که سواد نداشتم و قرار بود برم کلاس اول ...
بگذریم
تو ماه رمضون یکی از همسایه هامون یه کاسه اورود که معلوم نبود چی توشه ...هم شبیه حلیم بود و هم شیر برنج ..آخرش به اتفاق خانواده کشف کردیم که بنده خداها زعفرون نداشتن و شله زرد شون بیرنگ و لعاب شده ...
یه چند روزی این کاسه دست ما بود , و هی امروز و فردا می کردیم که ببریم بدیم بهشون
حالا نمی دونستیم که کاسه رو به کدوم طبقه بدیم ...
این روزا همسایه همسایه رو نمی شناسه .
خلاصه کاسه رو با یه ظرف آش جو دادیم به طبقه پنجم ...
همون روز طبقه بالایی مون زنگ زد و گفت شما بودین برای ما چند وقت پیش نذری دادین ؟
گفتم نه :-" ( انگار روش نمی شد بگه که ظرف غذا چی بوده , گفت نذری )
گفت پس کی داده , بیرون دادن ؟
گفتم نخیر ...طبقه پنجمی دادن , ظرفشون رو بدین طبقه پنجم
خانمه هم تشکر کرد و بای
من رو می گی
این روزا همسایه , همسایه رو نمی شناسه ...خود ما که با این همسایه های آنتیک سلام و علیک هم نداریم ...
خدایی اگه قرار بود من ظرف طبقه پنجمی رو ببرم بهشون بدم می خواستم بگم که ظرف حلیمتون رو آوردم ...اما زورم می یومد که 5 طبقه رو برم بالا , واسه همین کلی طول دادم که حاضر شم , بابا م هم گفت مگه می خوای بری عروسی ...
خودش ظرف رو برد و داد بهشون
پی نوشت :
1: این روزا خیلی احساس تنهایی و غربت می کنم ...نمی دونم چرا ؟
2: از این به بعد فکر کنم هول و هوش 7 تا 8 صبح آن شم . اون موقع ها آن شین برای چت
3: اگه این وبلاگ نبود هیچ وقت نت نمی یومدم ...Only 4 U
4: ملالی نیست جز دوری شما ...تا بعد

نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 