تبلیغات
majazi

جستجو

 

تاسوعا عاشورا ی امسال من

شنبه 14 بهمن 1385   07:02


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

چیزی وحشتناك‌تر از این نیست كه اعمال یك انسان تابع اراده انسان دیگری باشد

 

س ل ا م . تو خوبی ؟؟ منم بد نیستم , بذار براتون بگم که این اواخری چه اتفاق هایی برام افتاد .

یک شنبه : با مریم رفتیم انقلاب برای خرید کتاب " خود مقدس شما " , کتاب قشنگیه ولی خب یه کم سنگینه از نظر فهم , من که ای فهمیدم یه چیزایی اما فکر نکنم بچه های کلاس زبان چیزی بفهمن , فکر کنم حدود 20 یا 30 صفحه برای هر کسی واسه ترجمه تقسیم بندی شه .

مریم بهم گفت که دوباره از دو  نفر خوشش می یاد یه نفر تو فامیلشونه و یه نفر دیگه هم تو داروخانه کار می کنه . . خدا به داد من برسه . حالا من بهش گفتم که خیلی خوبه که من ......عشق و ....

گفت : اصلا خوب نیست , من نمیذارم . گفتم حالا کی می خواد بره با پسر دوست شه .

 

دوشنبه : تاسوعا خونه بودم , بعد از کوفت کردن نهار و نشستن پای کامپیوتر و بازی کردن Rocket mania زنگ تلفن بلند شد و خاله ام بود . گفت بیایین اون وری . ما هم سریع حاضر شدیم و رفتیم .

عجب خیابون ها شلوغ بود ... این همه پسر از کجا ؟؟ سوار موتور سوار ماشین , این ور اون ور ...

رفتیم که با اتوبوس بریم , اما اتوبوس که نیومد , تصمیم گرفتیم که با ماشین بریم , ماشین ها هم پر .

خواهر  من هم یه چند روزی می شه که بهم می گه روی بیار به دین اسلام . دست از این کارات بردار ... چرا تو نمی ری عزاداری و از این حرف ها .

تو خیابون هم ول کن نبود می گفت اشهدت رو بخون تا ماشین بیاد . منم گفتم باشه و " اشهد ان لا اله الا الله " آقا ما این رو گفتیم و یه ماشین نگه داشت و سوار شدیم . اینم خاصیت مسلمون شدن دوباره . تازه فقط یه دونه اشهد گفتم , اگه بقیه اش رو می گفتم حتما کامیون جلومون وا میستاد .

رفتیم خونه ی خاله . اون یکی خاله ام هم اونجا بودن .

من سی دی برده بودم و تمام عکس های سپیده رو کش رفتم و بهش هم قول دادم که عکس هام رو براش ببرم . ( آقا حال می ده این سی دی هایی که هی توش می تونی برنامه بریزی و پاک کنی عین فلاپی ) , خواهرش سپیده که عاشق جانی دپ ه , جانی می شینه ازش عکس داره , جانی این وری می شه ازش عکس داره .

خلاصه یه کم این ور و اون ور کردن , نزدیک های شب یخ پسرخاله ام وا رفت و ساعت چرت و پرت گویی اش شروع شد و با من و خواهرم شوخی و مسخره بازی

شب رفتیم که دسته ببینیم , از اون ور هم با سپیده اینا رفتیم خونه اون خاله ام . در واقع من دو تا خاله بیشتر ندارم . گفتم که یه وقت گیج نشین .

اون جا شب باز  هم ما دخترخاله با پسرخاله ام گرم چرت و پرت گفتن بودیم , من رفتم پیش  نرگس   پیش بچه  اش . فک کن وسطای شوخی یه هو  زد تو سر من . منم گفتم وا چرا می زنی تو سر من ؟؟ بهم بر خورد و رفتم پیش سپیده . اصلا از این شوخی های بیمزه خوشم نمی یاد .

فک کن یه هو سکوت شد و پسرخاله ام هم رفت تو اتاقش . می دونی من هیچ دوست ندارم که این طوری با هام شوخی بشه. بار اول نرگس هولم داد اما هیچی نگفتم .

فردای اون روز صبح زود رفتیم بهشت زهرا با این تفاوت که پسرخاله ام با ما نیومد .

حدود ساعت 9 همه مون تو خونه های خودمون بودیم .

بعدش فهمیدم که پسرخاله ام از حرکت خواهرش ناراحت شده بود و رفته بود تو اتاقش و به سپیده هم اس ام اس داده بود که من واسه همین رفته بودم تو اتاق . ایول پسرخاله

این دخترخاله ی من نرگس همیشه جمع گرم و صمیمی ما ها رو خراب می کنه فک می کنه هنوز مجرده و می تونه خودش رو بچسبونه تو جمع ماها . وگرنه امکان نداشت که پسرخاله ام بره , قرار بود تا هر وقتی که ما بیداریم اون هم بیدار باشه .

با این حال من هیچی نگفتم , چون حس کردم تو بد وضعیتی قرار داره , تلافی باشه ایشالله برای بعد یه نقشه ی شومی براش می کشم  البته با کمک سپیده .

این از ماجرای این چند روزه من

امسال تاسوعا عاشورا خیلی کم رنگ تر از پارسال و سال های پیش بود . چرا ؟ یا شاید احساسم اشتباهه ؟؟ اما خاله هام هم همین نظر رو داشتن

 

پی نوشت :

خیلی واسه آدم بده که کثیف باشه , اما زورش بیاد که بره حموم , بعد فرداش که می ره حموم , مامانش می ره بیرون و پشت در بمونه و همسایه های احمقمون هم بدونن پشت در کیه اما در رو باز نکنن , بعدش هول هول آب بکشی و از حموم بیایی بیرون و در رو بزنی .

 

قالب وبلاگ رو سبک کردم , یه آهنگ آروم هم گذاشتم , خوب بید ؟؟

 

بعد ها در مورد شخصیت نرگس بیشتر توضیح می دم


نوشته شده توسط : الهام

من ..وبلاگ ..نقاشی ...کشفیات

چهارشنبه 4 بهمن 1385   08:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

هرکس بخواهد با نافرمانی و معصیت خدا به آرزو و هدفی برسد , راه وصول به آرزویش مسدود می شود و زودتر گرفتار خطر خواهد شد .  امام حسین ( ع )

 

می دونی این وبلاگ برای من هم خوبه و هم بد , خوبه چون بلاخره وقتی سپیده وبلاگم رو خوند و فهمید که بنده دچار برق گرفتگی شدم , بهم زنگ زد

بَده چون نمی تونم تمام ماجرای زندگی ام رو اینجا شرح بدم , راحت تر بنویسم , مسلماً اینجا هیچ وقت مثل دفترخاطراتم ( خدا بیامرزتش , خودم از بین بردمش ) نمی شه . خیلی دوست داشتم وقتی وبلاگ من رو می خوندید بعضی جاها هم گریه می کردین . یه سری اتفاقات تلخ رو هم چاشنی اش می کردم اون وقت اینجا یه کم طبیعی تر بود . ولی من ترجیح می دم تو دنیای مجازی آدم خودش رو از دنیای واقعی رها کنه و برای مدتی خوش بگذرونه . شاید بیشتر حرف هام رو به خاطر این نمی تونم بزنم که سپیده هم یکی از کسانیه که خواه نا خواه به وبلاگم سر می زنه . اون وقت خیلی از چیزایی که نباید دیگران بفهمن , لو می رفت

 

می خوام بگم که من هم به بازی شب یلدا دعوت شده بودم توسط حاج باران . یکی از وبلاگ نویسان موفق که من طرفدار پرو پاقرص وبلاگش هستم . اما یه جورایی این بازی برام جذابیت نداشت که بخوام پنج نکته از خودم رو بگم و پنج نفر رو دعوت کنم .

بیشتر وبلاگ نویس ها سوتی های خودشون رو در ایام گذشته مخصوصا کودکی بیان کرده بودن .

البته من اسمش رو می ذارم سوتی . یه جور نگفته هایی که تو ذهن آدم حک شده و هیچ وقت از یادش نمی ره . اینا رو توی 5 تا نکته می یارن . جالب بود ولی من هر چی فکر کردم که لااقل درمورد خودم فکر کنم نتونستم , چه برسه طوری 5 تا نکته رو بنویسم که یه جورایی باحال باشه .

 

ببینم برای تو اتفاق افتاده که برای اولین بار در عرض یک روز اعتماد به نفست بره بالا ؟ احساس ذوق و نشاط شدید از خودت در کنی ؟

دوشنبه رفتم کلاس نقاشی . کارام رو نشون دادم , خانم گفت رو یکی شون امروز کار کن . منم از یه چهره زن که خوشم اومده بود و هنوز جای کار داشت , انتخاب کردم . 4 ساعت سرش بودم . آخر سر یه چیز توپی از آب در اومد که نگو . اگه دوربین داشتم حتما عکسش رو می ذاشتم که بدونید خاله تون چه قدر هنرمنده . بعدش توی خونه همون روز یکی دیگه از کارام رو تکمیل کردم .

الآن هر دوتاشون توی اتاقمه , هر وقت چشمم بهش می افته می گم یعنی این کار من بوده ؟ هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی از نقاشی خوشم بیاد . دوران دبستان بلد نبودم خوب نقاشی بکشم . اما دوران راهنمایی طراحی ام از بقیه بهتر بود . تا اینکه یه سری اتفاق تو زندگی ام افتاد که منو ترغیب کرد که برم و این هنر رو یاد بگیرم  .

 

پ ن

* نمی دونم کدوم قسمت از وبلاگ جالبه , حال دوباره نظر سنجی رو ندارم . بگین تا بیشتر در اون موضوع آپ کنم .

* یکی از دوستان نظر داده بود که وبلاگم اگه آهنگ داشته باشه خوبه . راستش اگه من بخوام آهنگ بذارم , یه آهنگ تند و جیغ انتخاب می کنم , الآن ها هم که محرم می باشد . باشه تا دو ماه دیگه ولی یه آهنگ گریه دار می ذارم . با اینکه بدونید از نظر روانشناسی وبلاگ نویسی , گذاشتن موسیقی توی وبلاگ اصلا ً خوب نیست .

* یه عده ی خاص تو نظر سنجی شرکت کردن , یه عده ی خاصی کامنت می ذارن , یه عده ی خاصی هم در خبرنامه عضو می شدن . هیچ عده ای میل می دن . یه عده ای هم آی دی اد می کنن . باز یه عده ای با سرچ یه سری کلمه های خاص به وبلاگ من می رسن . این نکته هایی بود که من از شما بازدید کننده ها کشف کردم

 

تو این ایام اگه این ور و اون ور رفتین برای عزاداری ما رو هم بدعایین .

به امید روزای ابری و بارونی ( یه چند وقتی بود این تیکه رو نگفته بودم )


نوشته شده توسط : الهام

برای مردن کلی فرصت می خوام

شنبه 30 دی 1385   07:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

برای مردن عمری فرصت دارم.  

همه ی ما گاهی برامون اتفاق می افته که زندگی برامون تکراری و خسته کننده و خیلی عادی می شه , تا جایی که به مردن فکر می کنیم .

بعد وقتی به مرگ نزدیک می شی , و جون سالم به در می بری خدا رو شکر می کنی که زنده ای و به این فکر می افتی که برای مُردن عمری فرصت می خوای

 

یکشنبه شب بود , مامان می خواست شلواری رو که بافته بود رو  با چرخ بدوزه .. منم دوشاخه ی چرخ خیاطی رو زدم به برق و بعد این جوری شدم

دوشاخه یه جرقه ای زد و من چند قدم پرت شدم به عقب اما نیفتادم . نصف بدنم رو برق گرفت

به همین راحتی . آقا نخند .. برق گرفتن که خنده نداره

این اولین تجربه ی برق گرفتگی بنده بود . ایشاالله این اتفاق برای کسی نیفته چون خیلی وحشتناکه .

من همیشه فکر می کردم زیر ماشین جونم رو از دست می دم , مخصوصاً این بزرگراهه , اتوبان کوفتی که شهرداری درستش کرده , از هر طرف ماشین می یاد . اما حالا به این نتیجه رسیدم که ممکنه با برق , یا گاز , یا شاید تلفن ( مزاحم تلفنی زنگ بزنه و من غش کنم و ) بمیرم .

داشتم می گفتم که اون لحظه گفتم وای ....کلاس زبان , کلاس نقاشی , کامپیوتر , وبلاگ , اگه می مردم ...................؟؟؟ چی می شد ؟ لااقل شما از دست من راحت می شدین .

اسم کلاس نقاشی اومد , یه دو هفته ای نرفته بودم , یه هفته اش برخورد کرد به عید غدیر و هفته ی پیشش دیروزش رفته بودیم خونه ی منصوره ( بهنام ) به خیالم گفته بودم که تا هشت شب اونجاییم شاید خسته شم نرم  . از طرفی کارام کم بود . ولی کاشکی می رفتم .

خلاصه ما این هفته رفتیم , سوار آسانسور شدم با, یه پسر 28 ساله .. توی آسانسور گفتم دیوونه تو مگه مجبور بودی با این یارو توی آسانسور بری ؟؟ چه قدر تو شجاعی . یه کم فکر کن , هول .

اینم از این . راستی یه تنوعی به موهام دادم ,  بگو چه رنگی ؟ پر کلاغی . مشکی تموم . تو این فکرم اگه دوشنبه برم کلاس نقاشی , استادمون می گه این دختره عوض اینکه به کاراش اهمیت بده موهاش رو نقاشی می کنه  . آخه اونجا فقط دخترا هستن , ما هم راحت مانتو و مقنعه مون رو در می یاریم به مدت 4 ساعت .

 

با یه ذوق و شوقی بعد از 5 , 6 روز کناره گیری از دنیای نت , روز جمعه ساعت هفت و نیم , صبحونه نخورده , از خواب ناز بلند می شی و کامپیوترت رو روشن می کنی و  کانکت می شی به اینترنت , وضعیت سرعت بد نیست , لااقل می تونی یه عکس آپلود کنی یا وبلاگت رو به روز کنی

اما وقتی وارد سایت سرویس دهنده ی وبلاگت می شی , می بینی باز نمی شه ( ارور می ده و از این حرف ها ) اون وقت تصمیم می گیری بیخیال وبلاگت شی یا اینکه عضو یه سایت دیگه , مثل بلاگ فا یا بلاگر .

ولی این کار رو نمی کنم , مثل اون روزایی که به دلیل سرعت کم اینترنت از پرشین بلاگ اومدم بیرون و بعد فهمیدم که پرشین بلاگ یه کم با کلاس شده و کاشکی همون جا بودم .

حالا هم مجبورم همین جا بمونم .


نوشته شده توسط : الهام

اینترنت کم سرعت کوفتی

شنبه 23 دی 1385   07:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

هیچ چیز به اندازه ی سرعت پایین اینترنت و هوای سردِ بدون برف و بارون ,( که فقط دماغت می سوزونه ) و کسی که همش با موبایلش ور می ره , و خیلی چیزای دیگه اعصاب من رو خرد نمی کنه .

خوش به حال شما شهرستانی ها که اینترنتتون در حد عالیه . خدایی خوبه . من یه بار قم رفته بودم , البته نه حالا ها , دو سه سال پیش , پسر یکی از فامیل هامون رفته بود تو نت . آقا من حال کردم با این سرعت .

اون وقت ملت بلند می شن می یان تهران فکر می کنن که اینجا حلوا خیرات میکنن , نخیر ...

نیا ...همون جا سرجات بشین که داری حال دنیا رو می کنی .

اصن جمع نبندم بهتره . یه کلام می گم و خودم رو خلاص می کنم , سرعت تو ایران افتضاحه

حالا کاشکی فقط سرعت بود , مسخره ترین سایت های ساده رو فیلتر می کنن , بدون این که مورد اخلاقی داشته باشه . خب اینا به نظر تو درد نیست ؟؟؟؟؟؟

آخرین باری که کارت اینترنت خریدم , همین یکی دو روز پیش بود اون وقت فکر کردم که این کارت به خط تلفنمون می خوره , اما .......... سرعت گند . اصن حرف نزنم بهتره در این رابطه

اون وقت می گن مشکل شما جوونا چیه ؟ می گن , ازدواج , کار , تحصیل , گرونی

اینا به نظر تو مشکله ؟؟؟؟؟

نه خب . اگه یه کم مخت رو به کار بندازی می فهمی که کارت اینترنت از نون شب هم واجب تره

اما همه ی اینا رو گفتم که بدونید هر مشکلی یه راه حلی داره

تو گوگل سرچ کردم , و پس از کلی جستجو یه برنامه دانلود کردم که نمی گم در حد عالیه اما خوبه .

چیه ؟ تو هم می خوای ؟ سرعتت پایینه ؟؟

خب اینجا رو کلیک کن تا تو هم یه فیضی ببری .


نوشته شده توسط : الهام

قاتل شعبده باز

دوشنبه 18 دی 1385   07:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

زمان پانزدهم اکتبر بود , پلیس نیویورک با اعلام وضعیت آماده باش و اضطراری هر حرکت مشکوکی را زیر نظر داشت . در چهار پانزدهم اکتر چهار سال گذشته به ترتیب چهار دختر نوجوان به وسیله فرد خبیث و جنایتکاری به یک شیوه کاملاً همسان به قتل رسیده بودند . چهار دختر معصوم و همگی متولد ماه میزان . چهار انسان که درست در یک زمان و با یک شیوه ی مشابه قربانی ناانسانی بد طینت شده بودند . پلیس به واسطه ماه تولد و روز حادثه و نحوه یکسان قتل اصطلاحاً قاتل ناشناس را " شعبده باز " می نامید .

 

نوشته های بالا از کتاب " قاتل شعبده باز " , از سری کتاب های پلیسی و جنایی , پر فروش ترین کتاب سال در دنیا اثر ویلیام مک گیورن بود .

این کتاب رو از کتابخونه گرفتم و خوندم . حدود 225 صفحه داشت . صفحه ی اول نوشته بود که " داستان گیرا و هیجان انگیز " قاتل شعبده باز " مک گیورن به حدی خواننده را مسحور خود می گرداند که برایش زمین گذاشتن کتاب و توقف ادامه خواندن آن بسیار مشکل خواهد بود ....

کتاب قشنگی بود , می شد حدس زد که قاتل کیه , اما هیجان کتاب فوق العاده بود . من احساس می کردم همون جام . جاذبه ی کتاب خیلی زیاد بود . همینش باعث شد که کتاب رو بخونم .

چیه ؟

فکر کردی می گم قاتل کیه ؟

عمراً

خب برو عضو کتابخونه شو و کتاب امانت بگیر , البته یه کتاب درب و داغون .

 

پی نوشت :

1: دیگه واقعاً گیج شدم که چه کنم با این وبلاگ . آقا هر وقت که دلم بخواد به روز می کنم . 

2: استفاده از مطالب اینجا با ذکر منبع بلامانع است .

3: بازم می گم کاش به جای ناصر عبداللهی , شجریان , افتخاری و مختاباد می مرد . ( باید بگم وگرنه گیر می گنه تو گلوم , بعدش هم خفه می شم )

4: عکس هم که ندادین که من با اسم خودتون بذارم تو وبلاگ . خب یه همکاری با بنده داشته باشین دیگه ... دیگه خاله تون نیستم .


نوشته شده توسط : الهام

نکته ها قسمت ۶

چهارشنبه 13 دی 1385   07:01


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    هر از گاهی به فرزندانت بگو که چقدر نازنین اند و تو چقدر به آن ها اعتماد داری .

Y    از کارت اعتباری  برای سهولت کار استفاده کن , نه برای ایجاد اعتبار

Y    روزی سی دقیقه سریع پیاده روی کن .

Y    در روز تولدت برای خودت یک پیغام بگذار .

Y    فراوان لبخند بزن . هزینه ای ندارد و ارزشش قابل تصور نیست .

Y    هرگز تقلب نکن .

Y    رانندگی با اتومبیل دنده ای را یاد بگیر .

Y    به عنوان تنقلات آخر شب , میوه تازه بخور .

Y    هرگز به مقدسات کسی توهین نکن .

Y    هرگز به هنگام مجادله با افراد پلیس , آن ها را تو خطاب نکن .

Y    شناخت گیاهان محلی , پرنده ها و درختان را یاد بگیر .

Y    در آشپزخانه و اتومبیلت یک کپسول آتش نشانی داشته باش.

Y    یک سال وقت بگذار و کتاب مقدست را آیه به آیه بخوان .

Y    در زمان حیاتت وصیتنامه بنویس .

Y    هرگز چمدان و ساعت گران نخر .

Y    روی در ورودی چفت و قفل کلید خور نصب کن


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای رفتن به یه مهمونی کوچولو...بهنام

سه شنبه 12 دی 1385   07:01


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

تقریباً هفته ی پیش بود که مامان به من و خواهرم گفت که دوشنبه عید قربون دعوت داریم خونه ی منصوره اینا . من و خواهرم مخالفت کردیم , خواهرم درسش رو بهانه کرد و منم مونده بودم که چی بگم . که بلاخره من و خواهرم نتیجه گرفتیم که بریم . لااقل از خونه موندن بهتره . از طرفی هم پیش خودم حساب کردم که منصوره کمِ کم بیست نفر مهمون رو دعوت کرده . هم دیگرو می بینیم و یه دیداری و صله رحمی و ثوابی و ....

منصوره می شه دخترخاله ی مامانم , همین جا بگم که یه دختر کوچولوی خوشگل داره به اسم رُز و یه پسر که 4 سال از من کوچیکتره به نام بهنام .

قرار شد که نماز ظهرمون رو بخونیم و بعد با مامانی آژانس بگیریم و بریم . یارو آژانسیه یه پسره بود , تو راه مامانم و مامانی کلی باهاش حرف زدن . از این حرف هایی که توی تاکسی ها می زنن . نرخ گرونی و تورم و این حرف های روزمره . ( از پسره زیاد خوشم نیومد , دو تا حسرت خوردم تو ماشین , 1 : چرا وسط نشستم تو ماشین بین من و مامانم که پسره رو بهتر ببینم 2 : چرا موقع سوار شدن به پسره سلام نکردم

توی ماشین پیش خودم فکر می کردم که الآن ملت منتظر ما هستن . منم که به خودم رسیده بودم , شب قبلش ابروهام رو برداشته بودم , بهترین ابرویی که تا به عمرم برداشته بودم همین دیروز بود . و این که موهام رو مش کرده بودم , البته خیلی کم . اصلا هم معلوم نیست آخه بار اولم بود . ایشاالله دفه ی بعد جبران می کنم .

وقتی رسیدیم , و پرسون پرسون بلوک رو پیدا کردیم و وارد شدیم , حالا طبقه ی چندم بود ؟؟ طبقه ی هفتم . سوار آسانسور شدیم , توی آسانسور گیر کردیم , خب 4 نفر توی یه آسانسور فسقلی ......اینا رو هم داشت دیگه . یه آقاهه فرشته ی نجاتمون شد .

خلاصه من و خواهرم از پله ها بالا رفتیم . داشته باش هفت طبقه . زنگ در رو زدیم و سلام و احوالپرسی . توی ذهنم تصورم بر این بود که باید با یه جمعمیتی رو به رو شم و سلام کنم اما ...........

به غیر از منصوره و خانواده اش و مادر و خواهرش , فقط ما بودیم . بقیه ی مهمون ها بهانه ای پیدا کرده بودن و نیومده بودن . من اون لحظه خیلی عصبی شدم که چرا رفتم , اما بعدش وقتی دیدم از دیدن ما خوشحال شدن, ذوق کردم که خوب شد که رفتم . اگه ما نمی رفتیم خیلی بد می شد .

تو این زمونه مهمونی گرفتن و مهمونی رفتن کلی خرج داره و درد سر . حالا وقتی یه نفر مهمونی می گیره حیفه که آدم دعوتش رو رد کنه و نره . بیخود نیست که گفتن صله رحم کلی ثواب داره .

از همه ی اینا که بگذریم , سخن بهنام خوش تر است . یعنی پسر دخترخاله ی مامانم . فکر کنم سوم دبیرستان باشه , 5 سال پیش که دیدمش با الآن خیلی فرق کرده بود . یه پسر آروم و خوب

اونجا همش بهنام به من نگاه میکرد , آقا تا نگاش می کردم , نگاشو از من می دزدید . از اول تا آخر هم همش تو پذیرایی بود . از این حرکتش خوشم اومد . تو جمع مهمون ها بود .( حالا چه قدر هم بودیم ) , خدایی یه قیافه ی دلنشینی داره ..خوبه دیگه ....عشق ؟ سکوت یک نگاه

اگه یه کم بیشتر حرف بزنم خوانندگان وبلاگ فکر می کنن که من عاشق شدم  . خب من همه رو دوست دارم , بر عکس دخترای دیگه خودم رو نمی گیرم . و این که من همیشه عاشق می شم .

وقتی برگشتیم خونه , کلی مسخره بازی در آوردم . به مامانم گفتم : مامان سن و سال که مهم نیست , عشق که این چیزا حالیش نیست . فکر کن الهام و بهنام بهم می یاد . الف و بعدش ب .

چه قدر من چرت و پرت گفتم ...

پی نوشت :

1: مامانم قراره برام یه وام بگیره , برای این که من یه دوربین بخرم ولی شرط گذاشته که عکسم رو به هیچ کس توی اینترنت ندم و من هم گفتم چشم . ( پس دلتون رو صابون نزنید , من عکس چی ؟ چی ؟ نمی دم )

2: لطفا تو نظرسنجی شرکت کنید ...هر نفر یه رأی .

3: امیدوارم این وبلاگ بر خلاف ظاهر زیباش , جذاب و دلنشین باشه , گرچه بدونید وبلاگ نوشتن خیلی زحمت داره . می گی نه ؟ خب امتحان کن . 

4: از این عکس های وحشتناک نترسین , خب منم خلم تو اینترنت دنبال این چیزام و دوست دارم در اختیار شما ها هم بذارم که از این فیض بی بهره نمونید . اگر کسی عکس باحالی داشت برام بفرسته با به اسم خودش بذارم اینجا .

 


نوشته شده توسط : الهام

برف گاهی وقت ها خوب نیست ..

شنبه 9 دی 1385   07:12


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

یه سلام برفی مخصوص دوستانی که تازه با وبلاگ خاله الهام آشنا شدن .

گفتم برف . نمی دونم یه هو تو منطقه ی ما چه اتفاق خاصی افتاد که دیدیم از آسمون یه چیزایی به رنگ سفید ( همون برف خودمون ) داره می یاد . وقتی دیدم برف ها روی درخت و این حیاط نقلی ما نشسته از خودم ذوق در کردم . حالا این جا رو داشته باش تا بقیه اش رو برات بتعریفم .

5 شنبه بود , که مامانم با خواهرم و خاله اینا رفتن خونه ی اون یکی خاله ام واقع در خیابان مرزداران . پیش خودم گفتم خوش به حالشون که دارن تو این هوای توپ می رن اونجا .                                                                                               

خب من نمی تونستم برم به خاطر کلاس زبان . من اگه تو تب و لرز هم باشم عمراً غیبت کنم . ساعت 4 بعد از ظهر مامان اینا رفتن , من هم واسه خودم مشغول درس بودم که شش و نیم حاضر شدم  . در رو باز کردم من چه طوری راه برم تو این برف ؟ خلاصه با کلی آیة الکرسی خوندن و فوت کرن به خودم رسیدم به مقصد ( جمله رو داشته باش ). یه دو دفه هم نزدیک بودم بخورم زمین . اون لحظه آرزو کردم که هیچ وقت برف نیاد .

چرا وقتی که آدم عجله داره می خواد بره بیرون با ترس و دلره ؟؟؟ بدی برف اینه .

پی نوشت :

1/ مثلا من کلی حرف داشتم , چرا همه اش ته کشید ؟

2/ اون موقع ها که هر روز به روز می کنید چشمتون نمی بینه اما یه هفته که می رم مرخصی همش غر می زنید که کجا بودی و چی شد و از این حرف ها

3/ اگه گاهی وقت ها بعضی از پست ها طولانی می شه , تقصیر من نیست , حرف های کش می یاد , اگه نگم عقده ای می شم . ناقص که نمی شه حرف زد . شما تو آفلاین بخونید .

4/ اینجا رو خبرنامه دار کردم . تو نظر سنجی شرکت کنید باید بفهمم که کی ها به روز کنم . فکر نکنید بیکارم می یام نت . می خوام تکلیفم روشن بشه .

5/ مرسی که والپیپر با اندازه ی 768×1024 دادین ...بگم بی خاصیت بهتون بر نخوره ها .

6/ چه احساس خوبی دارم وقتی بهم می گین خاله الهام .

7/ خواستین آی دی من رو اد کنید . ( تو خماری چت بمونید ) چون صبح ها می یام

8/ میل بزنید حتما جواب می دم اما متاسفانه بیشتر وقت ها آف های خیلی قبل می پره .

9/ مراقب خودتون باشین هوا سرده ...تا بعد


نوشته شده توسط : الهام