چیزی وحشتناكتر از این نیست كه اعمال یك انسان تابع اراده انسان دیگری باشد
س ل ا م . تو خوبی ؟؟ منم بد نیستم , بذار براتون بگم که این اواخری چه اتفاق هایی برام افتاد .
یک شنبه : با مریم رفتیم انقلاب برای خرید کتاب " خود مقدس شما " , کتاب قشنگیه ولی خب یه کم سنگینه از نظر فهم , من که ای فهمیدم یه چیزایی اما فکر نکنم بچه های کلاس زبان چیزی بفهمن , فکر کنم حدود 20 یا 30 صفحه برای هر کسی واسه ترجمه تقسیم بندی شه .
مریم بهم گفت که دوباره از دو نفر خوشش می یاد یه نفر تو فامیلشونه و یه نفر دیگه هم تو داروخانه کار می کنه . . خدا به داد من برسه . حالا من بهش گفتم که خیلی خوبه که من ......عشق و ....
گفت : اصلا خوب نیست , من نمیذارم . گفتم حالا کی می خواد بره با پسر دوست شه .
دوشنبه : تاسوعا خونه بودم , بعد از کوفت کردن نهار و نشستن پای کامپیوتر و بازی کردن Rocket mania زنگ تلفن بلند شد و خاله ام بود . گفت بیایین اون وری . ما هم سریع حاضر شدیم و رفتیم .
عجب خیابون ها شلوغ بود ... این همه پسر از کجا ؟؟ سوار موتور سوار ماشین , این ور اون ور ...
رفتیم که با اتوبوس بریم , اما اتوبوس که نیومد , تصمیم گرفتیم که با ماشین بریم , ماشین ها هم پر .
خواهر من هم یه چند روزی می شه که بهم می گه روی بیار به دین اسلام . دست از این کارات بردار ... چرا تو نمی ری عزاداری و از این حرف ها .
تو خیابون هم ول کن نبود می گفت اشهدت رو بخون تا ماشین بیاد . منم گفتم باشه و " اشهد ان لا اله الا الله " آقا ما این رو گفتیم و یه ماشین نگه داشت و سوار شدیم . اینم خاصیت مسلمون شدن دوباره . تازه فقط یه دونه اشهد گفتم , اگه بقیه اش رو می گفتم حتما کامیون جلومون وا میستاد .
رفتیم خونه ی خاله . اون یکی خاله ام هم اونجا بودن .
من سی دی برده بودم و تمام عکس های سپیده رو کش رفتم و بهش هم قول دادم که عکس هام رو براش ببرم . ( آقا حال می ده این سی دی هایی که هی توش می تونی برنامه بریزی و پاک کنی عین فلاپی ) , خواهرش سپیده که عاشق جانی دپ ه , جانی می شینه ازش عکس داره , جانی این وری می شه ازش عکس داره .
خلاصه یه کم این ور و اون ور کردن , نزدیک های شب یخ پسرخاله ام وا رفت و ساعت چرت و پرت گویی اش شروع شد و با من و خواهرم شوخی و مسخره بازی
شب رفتیم که دسته ببینیم , از اون ور هم با سپیده اینا رفتیم خونه اون خاله ام . در واقع من دو تا خاله بیشتر ندارم . گفتم که یه وقت گیج نشین .
اون جا شب باز هم ما دخترخاله با پسرخاله ام گرم چرت و پرت گفتن بودیم , من رفتم پیش نرگس پیش بچه اش . فک کن وسطای شوخی یه هو زد تو سر من . منم گفتم وا چرا می زنی تو سر من ؟؟ بهم بر خورد و رفتم پیش سپیده . اصلا از این شوخی های بیمزه خوشم نمی یاد .
فک کن یه هو سکوت شد و پسرخاله ام هم رفت تو اتاقش . می دونی من هیچ دوست ندارم که این طوری با هام شوخی بشه. بار اول نرگس هولم داد اما هیچی نگفتم .
فردای اون روز صبح زود رفتیم بهشت زهرا با این تفاوت که پسرخاله ام با ما نیومد .
حدود ساعت 9 همه مون تو خونه های خودمون بودیم .
بعدش فهمیدم که پسرخاله ام از حرکت خواهرش ناراحت شده بود و رفته بود تو اتاقش و به سپیده هم اس ام اس داده بود که من واسه همین رفته بودم تو اتاق . ایول پسرخاله
این دخترخاله ی من نرگس همیشه جمع گرم و صمیمی ما ها رو خراب می کنه فک می کنه هنوز مجرده و می تونه خودش رو بچسبونه تو جمع ماها . وگرنه امکان نداشت که پسرخاله ام بره , قرار بود تا هر وقتی که ما بیداریم اون هم بیدار باشه .
با این حال من هیچی نگفتم , چون حس کردم تو بد وضعیتی قرار داره , تلافی باشه ایشالله برای بعد یه نقشه ی شومی براش می کشم البته با کمک سپیده .
این از ماجرای این چند روزه من
امسال تاسوعا عاشورا خیلی کم رنگ تر از پارسال و سال های پیش بود . چرا ؟ یا شاید احساسم اشتباهه ؟؟ اما خاله هام هم همین نظر رو داشتن
پی نوشت :
خیلی واسه آدم بده که کثیف باشه , اما زورش بیاد که بره حموم , بعد فرداش که می ره حموم , مامانش می ره بیرون و پشت در بمونه و همسایه های احمقمون هم بدونن پشت در کیه اما در رو باز نکنن , بعدش هول هول آب بکشی و از حموم بیایی بیرون و در رو بزنی .
قالب وبلاگ رو سبک کردم , یه آهنگ آروم هم گذاشتم , خوب بید ؟؟
بعد ها در مورد شخصیت نرگس بیشتر توضیح می دم
نوشته شده توسط : الهام
تبلیغات 
