تبلیغات
majazi

جستجو

 

بهار هم خبرش رو اورد ...اه

جمعه 3 فروردین 1386   08:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

ســــــــــــلام به هر چی بروبچ باحاله

حالتون خوبه ؟

شکر خدا من دیگه سرفه نمی کنم .

چــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــه ؟

فکر کردی این دو روزه که نیومدم نت رفتم احیاناً مسافرت ؟

نخیر از این خبرا نیست .

مگه من نگفتم به جز اینترنت و این وبلاگ هیچ کسی دیگه ای رو ندارم .

پس ازدیگه از این فکرا نکن .

اگر هم نیومده بودم فقط و فقط به خاطر این بود که صبح ها خواب می موندم که بیام .

موقع سال تحویل هم بنده خواب بودم .

تا ساعت دو و نیم بیدار بودم , اما بعد یه هــــــــــــــــو رفتم به عالم هپروت .

وبلاگ یعنی گفتن هر چی که دلت می خواد خب ؟ پس بذار من بگم که :

از بهار و تبریک سال نو و عید بدم می یاد . حالا می تونی سفره ی هفت سین رو بهش اضافه کنی .

چــــــــــــــرا ؟

سر کلاس نقاشی به استادم گفتم که از تبریک عید بدم می یاد ..اتفاقاً اون هم همین نظر رو داشت می دونی چی گفت ؟

گفت : به نظر من هر روزی که آدم دلش شاد باشه اون روز برای آدم عیده . سال نو رو تبریک می گم ولی از تبریک گفتن عید خیلی بدم می یاد .

خب ؟

حــــــــــــــالا نظر تو چیه ؟؟؟

من با اینکه تو یه خونواده ی مذهبی بزرگ شدم , اما اصلا سنتی نیستم .

اگه ایران نبودم یه کریسمسی می گرفتم که نگو .......

ای کاش ما آدم ها یاد می گرفتیم که هر وقت همدیگرو می دیدم روز جدید رو به هم تبریک میگفتیم , هر وقت تولدمون می شد به یاد هم یه تبریک خشک و خالی می گفتیم .

ای کاش همیشه دلامون بهاری بود .

و اینکه به نظر من عید اون روزیه که آدم دلش خوش باشه , حالا این عید که همش یه سنته ...چیزی که من قبولش ندارم .

و امــــــــــــــــــــــــا

می ری این ور و اون ور عید دیدنی برای گرفتن عیدی نه ؟؟؟

از آخرای اسفند از خدا خواستم که بهم یه عیدی بده  , هنوز بهم نداده ...اما بازم امید دارم تا آخر 13.

 

حالا سالا 85 برای تو چه جوری بود ؟؟

85 برای من : زیاد خوب نبود . هر چی که بود خدا رو شکر گذشت .

85 برای من : هر وقت می رفتم بیرون عاشق یه نفر می شدم , البته این عشق تا شب ادامه داشت .

85 برای من : تنها بودم خدایی دوست پسر نداشتم .

حالا نمی دونم امسال چه طوری می خواد برای من رقم بخوره . حوصله اش رو ندارم .

برای همه ی بچه های نت و هر چی اینترنت بازه باحاله دعا می کنم که امسال

یه سالی پر از آرامش و دل خوش و راحتی و اومدن تو نت و سر زدن به وبلاگ خاله الهام باشه . 

پی نوشت :

/ واقعا این روزا اس ام اس ها نمی ره ...حال می خواد رایگان باشه یا نه  .

/ دلم گرفته این روزا بد جور ......هر وقت یاد من کردی برام دعا کن .

/  خبرم کپیدم موقع سال تحویل ..می خواستم به خدا بگم که امسال آخرین سال عمرم باشه البته اگه ممکنه .

نشد که بشه حــــــــــــــیف

/ نظر بده که کدوم قسمت رو بیشتر آپ کنم .

/ من بی معرفت نیستم , گاهی وقت ها فقط فرصت می کنم که به روز کنم نه این که به ده تا وبلاگ سر بزنم .

/ دعا یادت نره .

/ به امید روزای ابری و بارونی


نوشته شده توسط : الهام

نکته قسمت ۷

یکشنبه 27 اسفند 1385   07:03


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    روش توانبخشی قلب و ریه را یاد بگیر

Y    توقف کن و نوشته های تاریخی کنار جاده ها را بخوان

Y    پاپیون بستن را یاد بگیر

Y    تعویض لاستیک را یاد بگیر

Y    گوش کردن را یاد بگیر . فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند

Y    به زندگی خصوصی فرزندانت احترام بگذار . پیش از ورود به اتاق شان در بزن

Y    زیر رسمی ترین لباس ها , لباس زیر گستاخانه بپوس

Y    نام مردم را به خاطر بسپار

Y    در یک تیم ورزشی غیر حرفه ای عضو شو

Y    نام پایتخت کشورها را یاد بگیر

Y    به عنوان یک توریست از شهر واشنگتن دی سی دیدن کن

Y    وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه مهمی است که برایش رخ داده , با تعریف قصه دیگری درباره خودت , از او پیشی نگیر و صحنه را به او واگذار

Y    ابزار ارزان قیمت نخر , ابزار کارت را از بهترین نوعش انتخاب کن

Y    ساعت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن

Y    دندان های کج و کوله را به کمک دندانپزشک صاف کن

Y    وقتی می خوای دست به کاری بزنی , نگران بی پولی نباش . امکانات مالی محدود نعمت است , نه مصیبت . افکار خلاقانه همیشه یک جور ترغیب نمی شوند .

Y    هرگز امید را از کسی سلب نکن , شاید این تنها چیزی باشد که دارد


نوشته شده توسط : الهام

چهارشنبه کوفتی

چهارشنبه 23 اسفند 1385   07:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

چیه ؟؟؟؟

خیلی حال می کنی وقتی می ری تو کوچه خیابون , یه مشت ترقه و سیگارت و از این کوفتی ها می ندازی و بعد یه صدای ناهنجار و .............. و بعدش یه آقا و خانم سن بالایی بترسه , اون وقت تو به من بگو آیا حال می کنی با این کار ؟؟؟

 

به قول یکی از دوستام که می گفت چهارشنبه سوری آدم یاد جنگ می افته . خدایی راست هم می گه .

البته امسال نسبت به پارسال یه کم از این سوسول بازی ها کم شده . پارسال از اول اسفند همش صدای ترقه و این حرف ها تو منطقه ی ما زیاد بود .

این هم شاید چون دوستان , وبلاگ من رو خوندن یه کم عاقل شدن

آدم اعصابش خرد می شه خب ....قرار بود همین سه شنبه فاینال رو بدیم و تموم شه . حالا چون افتاده تو چهارشنبه سوری , مدیر آموزشگاه گفت :  جمعه بیایین .

البته بد هم نشد ها ...وقت زیادی داریم برای خوندن

بچه ها از حرف های من ناراحت نشین ها...من باید فرهنگ سازی کنم ... تو باید یاد بگیری که ترسوندن افرای مثل من و تمام خاله های دنیا خیلی بده ...( البته من خاله قلابی هستم ...یعنی خواهرزاده ندارم ) ولی خاله ی شما ها که هستم .

بازم می گم که بشینید تو خونه هاتون و نرین بیرون , بذارین این ملت یه روز آرامش داشته باشه .

یه بار تصمیم بگیرین که در سکوت چهارشنبه سوری رو برگزار کنید . یه کم تنوع بدین به کارتون

 

از هر دری :

- مدل مو ؟؟؟ چشم ...بابا من تو این سایت های خارجی فقط اینا رو می تونم پیدا کنم ..اروپایی های بدبخت مثل ما ایرانی ها این قدر ادا و اصول ندارن که ..............ولی باشه ....البته این روزا مدل موهای پسرا خیلی دیدنی شده ...یه بار رفتم بانک یه پسره بغلم وایستاده بود , سرم و بلند کردم و بگو چی دیدم ........

یه مدل موی خفنی داشت که نگو ( عاشق شدم ..)

- بابا چرا میل می زنی و فحش می دی ؟؟؟؟؟؟ راجع به هر پستی مشکلی داری نظر بده خب .

 


نوشته شده توسط : الهام

موبایل .......

یکشنبه 20 اسفند 1385   07:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

حالا یه وقت تو فکر نکنی که سر من گرم شده به موبایل و ارسال مسیج و این حرف ها .

واسه من هیچی چیزی به اندازه ی لپ تاپ و بازی های کامپیوتری و اینترنت و گرفتن عکس و والپیپر جذاب تر نیست .

 

این موبایل من رو عقده ای نکرد بگو چرا ؟ چون هر کی بهم رسید کلی از خودش خوشحالی در کرد و بهم تبریک گفت . یه آن حس کردم که روز تولدمه که ملت دارن برای یه موبایل فسقلی ( نگیم چسکی که بی ادبی شه ) مسیج دادن و تبریک و مبارک باشه گفتن .

القصه دخترخاله ی بنده سپیده , بهم زنگ زد و گفت که بیا نوید ( پسرخاله مون ) رو بذاریم سرکار .

اون اصلا نمی فهمه که تو موبایل خریدی .گفتم منو وارد این بازی ها نکن .

خلاصه ما به نوید اس ام اس دادیم که سلام و خوبی و این حرف ها . بهش گفتم من تو رو خیلی دیدم .

گفت : نمی شناسم شما ؟

حالا داشته باش این وسط نوید شماره من رو داده به سپیده و دوست سپیده و می پرسه که این شماره رو می شناسین ؟

اونا هم چیزی نگفتن .

در پی این اس ام اس بازی , نوید به گوشی ام زنگ زد . سپیده هم به خونه زنگ می زد و بهم می گفت که چی بگم .. گوشی رو برداشتم , گفتم شناختی نوید ؟

گفت نه ..گفتم منم الهام

بازم نشناخت

آدم نمی دونه بخنده یا گریه کنه , گفتم دخترخاله ات . موبایل گرفته بودم گفتم بهت خبر بدم .

گفت ...اااا...مبارک باشه .. بیچاره بازم درگیر ذهنش بود . 

نوید هم به سپیده اس ام اس می ده و می گه بیشورها ..

یه سرکار توپ گذاشتمش ... چه حالی کردم من ...اصلا حال می ده آدم حال پسرا رو بگیره .

حالا بهم اس ام اس داد فکر نمی کنی آدم فحش بده ؟؟ گفتم : تو غلط می کنی آی کیو بالا .

اینم از جریان ما .

 

البته درست و حسابی نشد سرکار بذارم , ولی خب برای شروع خوب بود . من که راضیم .حالا هر وقت من رو ببینه کلی فحشم می ده . .

 

گرچه یه چند روز بعد سپیده با موبایل خاله ام منو سرکار گذاشت ....داشتم کم کم عاشقش می شدم و بعد فهمیدم که منم رفتم سرکار .

 

از هر دری :

-          من خیلی وقته سرماخوردگی ام خوب شده اما نمی دونم چرا سرفه می کنم .

-          :به همون دلیلی که یانگوم طرفدار داره من هم عاشق جی جین هی شدم ..

-          من یه حس خوب بهم دست می ده وقتی تو بهم می گی خاله الهام

-          .............

-     خروسه بالای دیوار بوده، یه دفعه از توی خیابون یه ماشین حمل مرغ زنده رد میشه، خروسه داد میزنه: بچه‌ها بیایین، سرویس دخترا اومد!


نوشته شده توسط : الهام

سرماخوردگی و موبایل

شنبه 12 اسفند 1385   07:03


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سرماخوردگی من

 

شنبه و یک شنبه تب کردم و الکی الکی سرماخوردم , هر چی فکر می کنم سر چی به هیچ نتیجه ای نرسیدم . البته چرا , یه ناشکری ناقابل بابت سلامتی که ات هم خدا صدامون رو شنید و فرداش ما رو کله پا کرد . بعدش ماها می گیم که خدا صدامون رو نمی شنوه و با ما کاری نداره و از این حرف ها ... من که این طوری فکر نمی کنم

فکر کن سرت از درد بترکه و بعد حالت هم خراب باشه اما روز دوشنبه بیایی نت , یکی از بچه ها هم بود و چت هم کردیم .

جالب ترش اینه که کلاس نقاشی نرفتم , خب چرا صبح علی الطلوع چت کردم نمی دونم چرا ؟

خوبه معتاد به چت نیستم اما خب پیش اومد دیگه . تازه بعد از اون روز حالم وخیم تر هم شد .

 

منم موبایل دار شدم

از تنها چیزی که بدم می یومد همین موبایلی بود که جنین توی شکم مادرش هم داره . یا همون رفتگری که می خواد کوچه بغلی رو جارو کنه به همکارش زنگ می زنه و میگه من می رم فلان جا .

چیزی که امروزه همه دارن اما فرهنگش رو متاسفانه نه .

من بیشتر دوست داشتم که یه دوربین عکاسی بخرم . دوربین می دیدم دم مغازه وا می ایستادم و قیمت می گرفتم.

برعکس هر وقت از بغل موبایل فروشی رد می شدم , اصلا یه نگاه هم نمی کردم . نمی دونم چرا از این موجود بی جان بدم می یومد ...

همین اواخری ها استاد زبانمون گفت که اگر چیزی رو می خوای فقط یه بار بهش فکر کنید و بعد ولش کنید , قانون طبیعت اینه که از هر چیزی که برین دنبالش ازتون فرار می کنه و برعکس .

منم پیش خودم گفتم بد هم نمی گه ها ...بذار بی خیال دوربین شم ...

یه هفته ای فکر کنم گذشت ..دو روز به ذهنم رسید که بد نیست یه سیم کارت بخرم . ولی دو دل بودم...هزینه اش بیشتر از دوربین بود , هم گوشی می خواست و هم سیم کارت . پیش خودم حساب کردم رفت برای شهریور سال آینده .

تا این که به سپیده گفتم و اون هم استقبال کرد و گفت تو سیم کارت رو بخر و گوشی با من .

حالا تا وقتی که یه بانکی بزنم و بتونم یه گوشی بخرم .

همه چی در کمتر از یه هفته درست شد . فکر می کردم خرید سیم کارت دنگ و فنگ داره ..

سپیده گوشی رو برام اورد اما ماشاالله با اون حواس پرتش , باطری توی گوشی نبود . می بینی تو رو خدا ...

حالا به این نتیجه رسیدم که به اون چیزی که اصلا فکرش رو نمی کردم بدستش آوردم , احساس کردم احتیاجه ... نه به خاطر کلاس و این حرف ها ... شاید یکی ما رو گروگان گرفت و من مجبور شدم به یکی زنگ بزنم ( گرچه هیش کسی هم نمی یاد دنبالم ) خلاصه گفتم که بدونید ما هم موبایل دار شدیم ولی بدون گوشی , این یه هفته هم از شانس بد سرو کله ام ریخته بهم , سرماخوردگی , وگرنه می رفتم خونه ی سپیده و ازش باطری رو می گرفتم .

راستی ایرانسل خریدم . 5 روز اول فروردین خودم رو با اس ام اس خفه می کنم .

 

از هر دری :::

  • دلم گرفته خیلی ...سرم درد می کنه مربوط می شه به سرماخوردگی . البته دلم هم درد می کنه چون خیلی سرفه کردم .

  • عکس های لی یونگ آئی رو براتون گذاشتم , سایز خیلی بزرگ نبود وگرنه می ذاشتم , عکس ها رو سایز کوچیک می ذارم روش کلیک کنید تا بزرگ شه .

  • من از جی جین هی خوشم می یاد ...نفس من بیده ...پشت سرش بد نگین .

  • عکس های یانگوم رو که می ذارم این بابک هی می زنه تو ذوقم . یه روزی خودش و هیلاری داف رو باهم می کشم .


نوشته شده توسط : الهام

تعریف وبلاگ از نظر من

چهارشنبه 2 اسفند 1385   07:02


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

اگه قرار باشه من وبلاگ رو تعریف کنم می گم , وبلاگ یعنی : نوشت حرف هایی که همیشه توی دفترخاطراتت می نوشتی , اما حالا می خوای الکترونیکی باشه , یا ثبت حرف هایی که توی دفترت هم نمی تونی بنویسی , می خوای یه جایی بنویسی که دیگران هم بخونن .

خب اگه قرار باشه توی دفترخاطراتت یا هر جایی که حرف هات رو می نویسی , بنویسی , چه طوری می نویسی ؟ لفظ قلم وسنگین و با ادبیات فصیح و از این چیزا ؟؟؟

یا ساده و خودمونی ؟؟؟

داشتم به این فکر می کردم که چرا بعضی از وبلاگ ها یه جوری می نویسن که آدم نمی فهمه اینا چی نوشتن ... بیشتر نویسنده هاشون هم جوون هستند . من هر چی یه وبلاگ رو می خونم تا بفهمم این چی نوشته اصلا نمی فهمم . من کلی گفتم البته .

شاید من یه کم ..............

ولی این طوری نیست .

وبلاگ هم مثل دفتری می مونه که هر کی می تونه بازش کنه و ببنده , ظاهرش زیاد مهم نیست .

من تو این دفتر الکترونیکی که معلوم نیست چند صفحه داره و کی قراره تموم شه , از خودم و اتفاق هایی  که برام می افته می نویسم , و از هر چی هم که دلم بخواد می ذارم اینجا .

گاهی وقت ها هم از احساسم می گم . کی بود که گفتم دلم هوای بی اف کرده ؟

من همیشه احساس تنهایی می کنم خب ؟ ولی تنهایی ام هیچ وقت پر نمی شه  , با هر دوست و رفیق و دختری بودم بیشتر من براشون دل سوزوندم , راهنماییشون کردم , تو روزایی که امید به زندگی نداشتم من این کار رو خالصانه براشون انجام دادم , گاهی وقت ها یه ریسک هایی کردم برای دیگران که برای خودم خیلی خطرناک بود اما به هر حال انجام دادم .

ولی اون روزایی که خودم به امید نیاز داشتم دور و برم هیچ کسی نبود .

من برای همه مثل یه خاله ی دلسوز بودم . اما همیشه تنها موندم .

هیچ اسمی بهتر از خاله برای خودم و این وبلاگ پیدا نکردم قبلاً یک روح عاشق بودم , نه فکر کنید عاشق کسی باشم , نه . آدم می تونه عاشق یه گربه ی خونگی هم بشه . اسمش رو تغییر  دادم به خاله الهام .

گاهی وقت ها ما آدم ها تو زندگی مون احساس خلا می کنیم با خودمون فکر میکنیم که چی می تونیه این خلا رو پر کنه , بعدش به این نتیجه می رسیم که اگه یه دوست جنس مخالف داشته باشیم دیگه تمام مشکلات به پایان می رسه . مثلا فلانی با یه دختره دوسته چرا من نباشم , یا ....

ولی هیچ وقت این طوری فکر نکنید , چیزای مهم تری تو زندگی هست که باید بهشون فکر کرد .

به دنبال عشق هم بهتره که نرفت ...

تیریپ نصیحت نریم یه وقت دلاتون بگیره .

 

از هر دری :

1: یاهو مسنجرم خراب شد مجبور شدم ورژن 6 بریزم , بالاتر نداشتم , قبلیه هم 7 بود . این یه مصیبت بزرگ بود که بر سر خاله تون اومد .

2: تشکر در می کنم از خودم بابت دوستانی که میل زدن به بنده .

3: می تونید ای دی من رو اد کنید , تو خبرنامه هم عضو شین برای اطلاع از به روز شدن این وبلاگ کوفتی yebandeyekhoda_f

4: این وبلاگ باعث شد که من دوستای زیادی پیدا کنم , چه دختر , چه پسر , البته تعداد دختر کمه که اونم دوست خوبم ساراست . شاید بقیه باشن ولی چون نظر ندادن من نمی شناسمشون بنابراین من هیچ وقت دلم هوای بی اف نمی کنه و نخواهد کرد , مگر این که احمق باشم . ( گرفتی چی شد ؟؟ )

5 : عکس زیر لی یونگ آئی در نقش یانگوم در سریال جواهری در قصر


نوشته شده توسط : الهام

ای روزگار ...لی یونگ آئی در نقش یانگوم

دوشنبه 30 بهمن 1385   07:02


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

از خواب بیدار شدم , ساعت 5 و نیم بعد از ظهر بود , چه قدر دیر شده بود , از اتاق اومدم بیرون رفتم تو آشپزخونه , قوری چایی خالی بود ,( باباهه همه رو خورده بود ) منصرف شدم و دوباره رفتم تو اتاق , باید حاضر می شدم می رفتم کلاس زبان .

رفتم جلوی آینه یه آرایش مختصری کردم و مقنعه ام رو سرم کردم , سعی کردم اضطراب نداشته باشم , پیش خودم گفتم , واقعاً اونایی که دماغشون رو عمل می کنند آیا می تونن اعتماد به نفسشون رو عمل کنن ؟ نمی دونم چرا این فکر افتاد تو سرم اما فکر کردم  که همه ی آدم ها از اعتماد به نفس برخوردار نیستن .

رفتم در یخچال رو باز کردم , یه فنجون شیر با خرما خوردم .

اذون شده بود نمازم رو خوندم و یه آدامس انداختم تو دهنم و آماده شدم و از در زدم بیرون .

رسیدم دم آموزشگاه , رفتم پایین دوستام رو دیدم که مشغول حل کردن کتاب تافل بودن, زنگ خورد رفتیم سر کلاس .

آخرای کلاس نوبت من بود که برم ترجمه ی کتاب رو برای بچه ها توضیح بدم , خودم رو کشتم که 40 صفحه رو طوری خلاصه کنم که نه کم بشه و نه زیاد .

تموم شد و خیالم راحت شد . اضطرابم از سری پیش کمتر بود . نمی دونم از ده نمره برام چند گذاشت ولی هر چی بود به خیر گذشت و این استرسمون هم از بین رفت .

زنگ خورد و اومدم بیرون .

دوست داشتم دو تا بال داشتم و پرواز می کردم , یا اینکه سوار یکی از این ماشین هایی که اومدن دنبال بچه هاشون می شدم و یه گشتی تو خیابون می زدم و بعدش می رفتم یه ساندویچی , پیتزایی می خوردم و روش دو تا لیوان دوغ خنک می خوردم که آخر شب جون نکنم برای خوابیدن .

اما حیف که نه ماشینی  منتظر من بود و نه بالی برای پرواز

توی راه یاد مریم افتادم که ظهر بهم زنگ زده بود , خوشبختانه صاحب موبایل شده بود , برادرش براش خریده بود به عنوان کادوی تولد , اما تولدش اسفند ماهه , داداشش فکر کرده بود که تولد خواهرشه اما در واقع تولد زن برادرش بوده . یه خط موبایل . و این که فهمیدم مریم با یکی دوست شده , آره یه پسر ...

من چیزی نداشتم که بگم . جز این که بهش بگم خوش باشین .

فقط اینو فهمیدم که الهام موند و حوضش ( کو حوض ؟ ما با تنهایی مون می سوزیم و می سازیم )

دیگه رسیدم . رفتم مغازه ی دم خونه مون که کارت پستال بخرم .

داخل مغازه شدم , سلام کردم , سعید ( فروشنده یه جوون فکر کنم سی ساله , البته زن هم داره ) گفت سلام خوبی ؟

گفتم ممنون , کارت پستال می خوام برای نقاشی .

کارت پستال ها رو نشونم داد و گفتم می خوام ساده باشه , گفت بشین همین ها رو بکش دستت راه می افته . گفتم : سخته . گفت : نگو سخته , اون وقت سخت می شه بگو راحته ( پیش خودم گفتم ببین کی داره واسه ما تیریپ روانشناسی می یاد , ایول )

مشغول انتخاب کارت ها بود که ازم پرسید , رشته ات نقاشیه ؟ گفتم نه . گفت کجا می ری کلاس . گفتم فلان جا .

دو تا از کارت ها رو انتخاب کردم و هزار تومن بهش دادم , گفت خرد نداری ؟ گفتم نه . گفت پس بیا بهت آدامس بدم , جعبه آدامس ریلکس رو از جیبش در آورد و بهم تعارف کرد و گفت فردا بیا کپی بگیر الآن این جا ها شلوغه . که بعد هم بقیه پولم رو بده .

بعد از تشکر از مغازه اومدم بیرون .

حال می کنم از این آدم هایی که صمیمی هستند , حاضرم جنسم رو گرون تر بخرم اما طرفم آدم خوش اخلاقی باشه . البته یه بار بهم لطف کرد و گفت 25 تومن حلالت .

اومدم خونه , منتظر بودم ببینم مامان و خواهرم که رفته بودن خونه ی مامانی , چی برای گفتن دارن .

بازم حرف های تکراری .

یکی تو فامیلمون ( که خیلی نزدیک می باشه ) از شوهرش جدا شد . من خفه می شم اگه اسم نیارم ...پسرخاله هه که نمی یاد این وبلاگ رو بخونه پس بذار بگم کیه ؟ نرگس دخترخاله بزرگم .

این مدت حرف مامانم و خاله ام همش سر نرگس بود . من فقط دعا می کنم که هیچ وقت هیچ کسی عاشق هیچ بنده ی خدایی نشه چون عواقب خطرناک داره .

 

پی نوشت :

1:در اسرع وقت می یام به بروبچ وبلاگ نویس سر می زنم .  نزنید منو .

2: اگه این دنیای اینترنت نبود من کجا حرف هام رو می نوشتم ؟؟ ضمن این که دفتر خاطرات امن نیس

3: ولنتاین بر شما چه گذشت ؟؟ برای من زیاد اهمیت نداشت چون هیچ کسی رو ندارم . تنهام . کسی نترسه من هیچ وقت سراغ پسر نمی رم . ( حالا در موردشون بد نمی گم که شما آقایون پسر شورش کنید )

4: این سریال جواهری در قصر رو که جمعه می ده خیلی باحاله ما که هر هفته می بینیم , این دو تا هم عکس لی یونگ آئی ( در نقش یانگوم ) , قیافه اش خوشگله من که ازش خوشم می یاد .

لی یونگ آئی در نقش یانگوم

لی یونگ آئی در نقش یانگوم


نوشته شده توسط : الهام

خوشبختی تو ؟

شنبه 21 بهمن 1385   07:02


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

(نصیحت یك مادر دانا به دخترش) یادت باشه دنبال سه چیز ندو: مترو، اتوبوس و پسر، چون هر سه‌تاشون 10 دقیقه به 10 دقیقه دوباره میان!

 

یه سلام یخی به دوستان یخی . خوبی ؟؟ منم بد نیستم . هر سری می خوام اینجا رو آپ کنم و یه حرفی بزنم می بینم نمی تونم . کلی حرف و فکر می یاد تو ذهنم و دوست دارم که بنویسم تو وبلاگم اما موقع تایپ هیچی یادم نمی یاد . واقعاً چرا ؟ بهتر نیست در این وبلاگ رو تخته کنم ؟؟؟

 

دیروز با سپیده اینا رفتیم خونه ی مامانی . جات خالی خوش گذشت , به من که حال داد .

البته خبر خاصی نبود که , یه کم حمالی .

مامانی یه بوفه خریده بود , برای جا به جایی اش خاله و مامانم دست به کار شدند اما قبلش باید دیوار رو تمیز می کردن . روی میز تلفن یه چارپایه گذاشتیم و رفتیم بالا . من از بلندی می ترسم تو چی ؟

دیوار رو تمیز کردیم . همین شد یه اعتیاد و ما هم دست سپیده رو گرفتیم و کشوندیمش به کار و کل دیوار ها رو کف مالی کردیم و سابیدیم .

مرده شور این خونه تکونی رو ببره .

شب شام خوردیم و اومدیم خونه . حالا چرا به من خوش گذشت نمی دونم , ولی وقتی آدم ها کنار هم باشن , سخت ترین کارها براشون راحت می شه و به هوای همدیگه تا آخرش می ریم و احساس خستگی هم نمی کنیم .

برای سپیده عکس هام رو ریختم و براش بردم و در عوض یه ام پی تری گرفتم . ( مبادله ی سی دی به سی دی )

 

من با این سن و سالم همیشه فکر می کردم که خوشبختی فقط تو پول و یه زندگی مرفه خلاصه می شه . همیشه به زندگی اطرافیانم که در رفاه بودن غبطه می خوردم , خب هر کسی که جای من بود این حس بهش دست می داد , ما آدم ها عادت داریم که زندگی مون رو با هم مقایسه کنیم , فکر می کردم اگه پول باشه همه چی رو داری , خب چرا من .......................................