تبلیغات
majazi

جستجو

 

فرودگاه ...

یکشنبه 16 اردیبهشت 1386   03:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

بوی اسپند داشت دماغم رو می سوزوند , آبریزش بینی گرفته بودم , به سپیده گفتم باید برم دستشویی کنم رو این اسپنده ..آخه یه گاز پیکنیکی اورده بودن و بعدش زنه یا مرده یا حالا هر خری که بود داشت مشت مشت اسپند می ریخت رو این اسپند دونی , حتی اگه اسپند هم نداشتن خود زنه می نشست روی اسپند دونی...حالا یه چیزی بسوزه , هر چی می خواد باشه .

من اینا رو می گفتم و سپیده از حرفهای من می خندید , واقعاً عصبی شده بودم , الان که فصل بهاره و من هم حساسیت دارم و هر لحظه ممکنه که آبریزش بینی بگیرم به هوای گرد گل و این برنامه ها ...این وسط یارو داره برای زائر نیومده اش اسپند دود می کنه .

از دست این که خلاص شدم دیدم یکی بغلم داره سیگار می کشه ...کفری شده بودم اساسی.

حالا اون طرف برنامه ی اسپندش تموم شده بود وگرنه می رفتم جلو یه چیزی می گفتم . گرچه سپیده نمی ذاشت .

نزدیک های ده شب , ( شنبه ) راه افتادیم برای رفتن به فرودگاه , خاله بزرگم از مکه اومده بود .من و سپیده و مامان و خاله ام و مادربزرگم رفتیم .

همه مسائل بالا در فرودگاه مخصوص زائرا اتفاق افتاد .

ساعت 12 و نیم شب بود که خاله ام اومد , بعد از اون جا ما یه سره رفتیم خونه هامون .

پسرخاله ام که مثل بز بود . خیلی نامرده شدیداً . یه چند تا از دوستای مامانش بودن و همش دور اونا بود ...بعضی ها واقعا غریب پسندن ...دوستای خاله ام به قول سپیده از ما خیلی پایین تر بودن .

خلاصه تا اومدیم خونه شد ساعت دو . یه چایی خوردم و اومدن نت و اینجا رو به روز کردم .

نماز صبحم رو خوندم و گرفتم خوابیدم .

سه شنبه هم سالن گرفتن , اما ما که نمی ریم از همه مهمتر من کلاس دارم و به هیچ وجه از کلاسم نمی زنم که برم اونجا , اون دخترخاله ام خیلی افاده ای شده تازگی ها , انگار نه انگار که قبلا یه زندگی داشته , من حوصله ی کم محلی رو ندارم , واسه همین نمی رم .

 

بگذریم .

دیگه حرفی ندارم ...

تا بعد


نوشته شده توسط : الهام

مروری بر اخبار عشقولانه ی من

چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

خیلی بده که یه موقعیت توپ از دستت بپره , اما بعد به این نتیجه می رسی که شاید و یا حتماً قسمت نبوده نه ؟؟؟

 

 

سلام

این چند وقته سرم شلوغ بوده و هست , واسه همین فرصتی نشد که بیام

فکر کن در عرض دو روز تو یه کتاب 160 صفحه ای رو تایپ کنی , هنوز خستگی اش تو تنم مونده .

خب ؟

اما بذار برات بگم از دوشنبه ی دو هفته پیش , وقتی که از کلاس نقاشی اومدم , یه اتفاق باحال برام افتاد ...اگه نگم نمی شه ..

با سحر بودم که یه پرایدی گیر داد , وقتی هم از سحر خداحافظی کردم , این افتاد دنبال ما با ماشین .

منم که دل رحم و مهربون ..رفتم جلو که شماره تلفنش رو بگیرم و بعد از خیابون رد شم و برم خونه

فکر کن پسره یه شماره تلفن رو تو یه کاغذ ( اندازه ی یه بند انگشت ) داد به من و کلی اصرار و اصرار که بهم زنگ بزنی ...

من دو تا پا داشتم , هشت تای دیگه هم گذاشتم روش , با چه شور و هیجانی رفتم که برم خونه

که چی ؟

که بعد از عمری , یه نفر درست و حسابی که لااقل سرش به تنش می ارزه می خواد با ما دوست شه ...حالا بماند که موردهای قبلی بابت یه سری مسائل به شکست منجر می شد ..

آقا و خانمی که تو باشی من شماره تلفن رو ازش گرفتم و گذاشتم تو کیسه ی وسایل نقاشی ام

دیگه تو فکر من این بود که تو یه نفر رو پیدا کردی که بهش اس ام اس بدی و از این حرف ها

رسیدم خونه و مشغول گشتن شماره تلفن

آره دیگه ...شماره تلفن رو گم کرده بودم ...نمی دونم چرا آیا ؟ آقا یه حرصی خوردم که نگو ...

همش فکر کردم که حتما به جای این که شماره تلفن رو بذارم تو کیسه انداختمش رو زمین ...

این جریان رو برای سپیده تعریف کردم , اونم کلی فحشم داد که چرا گمش کردی , سیوش می کردی تو موبایلت ..

خدایی من دستم پر بود , یه دستم کیسه ی ( به جای واژه ی کیسه من چی بگم ؟) و دست دیگم کار  تموم ام شده ام رو آورده بودم ..چه طوری موبایل رو از تو کیفم در می آوردم و ...............

البته حسم بهم می گفت که این پسره و دوستش یه کم بیکار بودن ... از اون هایی که هر روز به صد تا دختر تلفن بدن ...گفتم حسم , شاید هم این طوری نبودن بنده ی خداها

حالا هر وقت از اون خیابون فرعی رد می شم , خاطره اش برام زنده می شه ....

ولی پرید....بد جور هم پسره از دستم پرید ...حیف شد که پرید ..

 

گفتم اول وبلاگ که یه کتاب 160 صفحه ای رو تایپ کردم , حالا چی شد که این کار رو قبول کردم بماند.. بذار برات تعریف کنم.

یه کار 10 صفحه ای بود که مغازه ی ؟؟؟؟؟( اسم نمی یارم) زنگ زد , صدایی که پشت تلفن بود , با صدایی که همیشه از مغازه زنگ می زد فرق داشت , یه جورایی خوب بود...گفتم نکنه اون پسره که یه بار کار تایپ برام اورد در خونه است ...

منم واسه همین سریع حاضر شدم و رفتم ...دیدم یه پسره است که تا حالا اون جا ندیدمش ....

زیاد به قیافه اش توجه نکردم ...ولی عاشق صداش شدم , آرزو کردم که روزی چند ساعات فقط صداشو بشنوم ...

اما سری بعد برای یه کار تایپ دوباره رفتم .....دیدمش

ازش خوشم اومد ...چشماش قشنگ بود

یه کار سه صفحه ای رو داد و من تایپ کردم و رفتم ...4 دفعه یه مسیر رو هی رفتم و اومدم ....

به این می گن عشق , حالا هر وقت بهم زنگ بزنه , من اگه یه دنیا هم حس و حالش رو نداشته باشم حس و حالش رو پیدا می کنم که برم ..

دیگه چی بگم ؟؟

خیلی دارم چرت و پرت می گم نه ؟؟؟

خب دنبای من این طوریه ...

راستی ! این جا محیط وب و اینترنته , اسمش دنیای مجازیه اما ازصد تا دنیای واقعی بهتره , خب ؟

اینجا جاییه که هر چه دل تنگت می خواد بگو , است ... چه با سانسور حرف بزنی چه بی سانسور , زیاد فرق نمی کنه مهم اینه که آزادی هر چی دلت می خواد می تونی بگی ...چه کسی بخونه چه کسی نخونه , , , چه کسی خوشش بیاد , چه کسی بدش بیاد ...

این نظر منه ...

حرف هاو ماجراهام فقط برای خودمه , اینجا رو درست نکردم برای این که 4 نفر رو دور خودم جمع کنم , این قدر وب و وبلاگ هست که مال من توش گمه ...برو سراغ اونا

همه ی این حرف ها قابل توجه منتقدین این وبلاگ ( البته اگه کسی باشه )


نوشته شده توسط : الهام

نکته ها قسمت ۸

یکشنبه 2 اردیبهشت 1386   07:04


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    دندان های کدر را سفید کن

Y    با کمر خمیده از روی کاسه توالت بلند شو

Y    زبان انگلیسی را یاد بگیر , تا چند سال دیگر همه انگلیسی حرف خواهند زد

Y    صورتحساب هایت را به موقع پرداخت کن

Y    پیش از جواب دادن به کسی که تو را از کوره به در کرده , یک ساعت به خودت وقت بده تا آرام شوی . اگر موضوع خیلی مهم است , به خودت یک شب تا صبح وقت بده

Y    زیر تخت و داخل ماشینت همیشه یک چراغ قوه یا باتری های اضافی داشته باش

Y    برای خودت رفیق ورزشی پیدا کن

Y    خود را با مدیر بانکی که مشتری اش هستی معرفی کن . آشنایی شخصی او با تو اهمیت دارد

Y    هنگام بازی با بچه ها بگذار آن ها برنده شوند

Y    هنگام صرف شام تلویزیون را خاموش کن

Y    درست کار کردن با اسلحه را یاد بگیر

Y    در هفته از یک وعده غذا صرف نظر کن و هزینه تهیه آن را به فقیر بده

Y    موسیقی یاد بگیر


نوشته شده توسط : الهام

یه خواب باحال...پیشنهاد بی شرمانه ادامه ی حرف های قبلی

جمعه 31 فروردین 1386   11:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

الهی تو خورشید بشی و من زمین !! تا سالی 1 بار من دوره تو بگردم و توام سالی 365 بار دور من بگردی 

همین یکی دو روز پیش بود که یه خواب باحال دیدم و تا شب کلی راه رفتم رو اعصاب مامان و خواهرم که .................

جریان رفتن به خونه ی  دخترخاله ی مامانم رو تعریف کرده بودم و گفته بودم که یه پسر داره به اسم بهنـــــــــام . خب ؟ ما خواب دیدیم که دوستش ( حالا نمی دونم کی بود ولی از دوستش هم خوشم اومد ) به من گفت که بهنـــــــام دوست داره ...

منم مثل این عقده ای ها تو خواب کلی از خودم کیف همراه شادی در کردم که بهنــــــام منو دوست داره ...

آخه یکی نیست به من بگه دختره ی کودن اون 4 سال از تو کوچیکتره .

ولی الهام خل که این چیزا حالیش نمی شه ...فقط کافیه از یکی خوشش بیاد .

خدایی حال کردم با این خواب .

تو بیداری که از این شانس ها نداریم .

این چند وقته هم زیاد بیرون رفتم و هی عاشق این و اون می شدم ( اگه خواننده ی این وبلاگ باشین می دونید که چه خاله ی شیطونی داری )

خب دوستان بریم سراغ پیشنهاد بی شرمانه .

شاید بگی نگو بی شرمانه , اما به قول دوستم اون آدم اولش پیشنهاد دوستی کرده که من درجا سکته نکنم ...وگرنه می گفت : می یایی زن دوم من شی ؟؟؟

گرچه اگر به پیشنهادش جواب مثبت می دادم کم کم این اتفاق هم رخ می داد .به قول مریم یواش یواش

آقا و خانمی که تو باشی  اول حواست رو جمع کن و بعد ازدواج کن , این که نمی شه ازدواج می کنی و بعد بچه دار هم می شی , اون وقت تازه می فهمی که طرفت اونی نیست که می خوای . یه رابطه ی دوستی ساده و معمولی می تونه بهت کمک کنه که طرف مقابلت رو خوب بشناسی .

هیچ وقت به این فکر نکن که عشقی که سرسفره ی عقد بوجود می یاد پایدارتره ...

آخه چه طوری ؟؟ یک در هزاره . چه جوری وقتی دو نفر اصلا هم دیگرو نشناختن و زرت نشستن پای سفره ی عقد با هم تا آخر عمرمی تونن تفاهم داشته باشن ؟؟؟

قدیم با الآن خیلی  فرق می کنه , پسر و دختر رو با یه نگاه نمی شه شناخت .

می دونی خیلی ها ازدواج می کنن و متاسفانه از زندگی شون راضی نیستن اما به خاطر بچه هاشون مجبورن که زندگی شون رو حفظ کنن , اما این درست نیست که هر کدومشون برن یه سمتی ...

مثل حقیقتی که براتون تعریفیدم . من که از خانم اون آدم خبر ندارم , اما اینو می شناسم که خیلی بی جنبه است و پررو . آدمیه که یه دوستی داره که حزب اللهی و مذهبی , اما دوستش خبر نداره که این آدم اهل چت و اینترنت و سایت های غیر اخلاقی و به قول شما خفن هستش .

تازه یه زمانی من بهش فیلترشکن می دادم .

از این آدم های دوروبرم بدم می یاد که با گذاشتن یه تپه ریش تو صورتشون چهره ی واقعی خودشون رو مخفی می کنن .

از کسانی که هم می خوان عشق و کیفشون رو کنن و بعد یه دینی هم اون وسط داشته باشن و دیگرون هم فکر کنن که وای دیگه چه خبره ...طرف مومنه و ....

اسلام رو همین آدم ها خراب کردن . خود من کلاً از تمام مردهایی که ریش دارن بدم می یاد .

چون اون ریشی رو که می ذارن بی پایه و بی ریشه است .

بگذریم همه ی اینا گفته شد که بدونید شر اون آدم از سر من و مامانم کنده شد و مامانم خوشحاله از این قضیه

خانم های دختر مراقب خودتون باشین ...من نمی گم همه ی مردها بدن , ولی متاسفانه خوب هاشون گیر  دخترای بد می افته .

 

از هر دری :

/  آقا این عالیجناب در جواهری در قصر رو دیدین ؟؟؟...بعد از جی جین هی از این خوشم می یاد .آدم جذابیه . کسی نیست من باهاش برم کره ؟؟؟

// یه نفر اومده بود و تو یکی از پست ها نظر داده بود و فحش داده بود . کسی اگه با این وبلاگ مشکلی داره , مشکلش به خودش مربوط می شه , می تونه نیاد , نره .

/// این چند روزه می یومدم نت اما سرعتم کم بود عکس آپلود نمی کرد ...

//// هر کی عکس قشنگ داشت برای من بفرسته تا من با اسم خودش بذارم اینجا ..بعدش اون وقت شما معروف می شین 

///// این پست رو چند روز پیش نوشته بودم تا فسیل نشده بخونید


نوشته شده توسط : الهام

پیشنهاد بی شرمانه ..تولد پیام

یکشنبه 26 فروردین 1386   09:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

روز جمعه ای من همش درگیر یک پروژه ی مهم به نام حال گیری یه آدم بودم که خوشبختانه توانستم یه ضد حال توپ نثار طرف مقابلم  کنم و تو دلم یه آخیش حسابی بگم و کیف کنم .

داستان از این قرار بود که یه آدم 30 و چند ساله که دارای زن و بچه است به من پیشنهاد دوستی داد و خیلی راحت به من اس ام اس داد که جی اف من می شی خانمی ؟؟؟؟؟

مامانم این آدم رو می شناخت و قضیه رو واگذار من کرد که جوابش رو بدم .

منم گفتم به درک پول اس ام اس , بذار حال یه آدم گرفته شه تا دل من خنک شه . جالب اینجاست که اجازه ی دوستی با من رو با مامانم گرفته بود .

خب مامان بنده هم روشن فکر هستند و منو می شناسه واسه همین اجازه اش رو داد .

تا اینکه پنج شنبه ساعت دوازده شب به من پیشنهاد بی شرمنده اش رو داد . البته اس ام اس

جالبه که من چت و اینترنت رو خودم بهش یاد دادم , گفتم شاید عقده هاش خالی شه ...اما خیلی بی جنبه است .

من یه ذره با کسی صمیمی می شم , نمی دونم چرا طرف مقابلم سوء استفاده می کنه . چرا ؟

این آدم استاد دانشگاه درس فیزیک هست . زن و بچه هم داره . خیلی بی جنبه هم هست . تو یه خونواده ی مذهبی بزرگ شه و قبلاً می خواسته با یه دختری تو دانشگاه ازدواج کنه اما با مخالفت خانواده مواجه می شه و حالا انگار در زندگی زناشویی اش یه جورایی راضی نیست ..

این از بیوگرافی اش

می دونی مامان من همیشه یه حرف قشنگی می زنه  و اون اینه که ..دختر و پسر هر دوشون این قدر باید دختر بازی و پسربازی هاشون رو کنن تا وقتی ازدواج می کنن دیگه چشمشون به دختر و پسر مردم نباشه .

تو قبول داری  ؟؟؟؟؟

خب باید هم قبول داشته باشی ...اگه این طور نباشه , می شه مثل زندگی این آدم .

بگذریم من یه جورایی قضیه رو فیصله دادم و جواب هم نداد و فهمیدم که طرف بدجوری کنف شده . آقا یاور ضد حال استاد شد .

می دونی

آخرین باری که با مریم راجع به ازدواج حرف زدیم و من خیلی صریح گفتم که از ازدواج متنفرم , بهم گفت که الان این حرف رو می زنی , چند سال دیگه نظرت عوض می شه . و من در جواب بهش گفتم که من یه مرد نمی تونم پیدا کنم واسه ی دوستی ساده ..اون وقت چه طوری می تونم بهش اعتماد کنم و زیر یه سقف زندگی کنم ؟؟؟؟

الان تویی که داری وبلاگم رو می خونی می گی چه قدر بدبین .

ولی بدون خیلی ها ازدواج کردن و خیلی ها هم فکر می کنن که چه قدر خوشبختن اما کسی خبر نداره که ...

مثل همین داستان بالا ....زن بیچاره ی این مرد آیا می دونه که فلان روزی شوهرش داشته به یه دختر 20 ساله اس ام اس می داده و پیشنهاد دوستی می کرده ؟؟

هنوز مونده این مردها رو بشناسی ....( گرچه جنس مونثش رو هم سراغ دارم که با اینکه داره زندگی اش رو می کنه اما با یه نفر دیگه هم ..........)

و یه چیز دیگه هم می خوام بگم که اگه با دوست پسرت یا دوست دخترت چند ساله که دوستی و حالا قصد دارین با هم ازدواج کنید , بدونید که اون دختر یا پسر تو رابطه ی دوستی می تونسته باهات کنار بیاد, شاید وقتی ازدواج کنید , هر دوتون بشین یه آدم دیگه . آدم ها در شرایط مختلف متفاوتند .

چیه ؟ مثل نه نه بزرگ ها دارم حرف می زنم ؟؟؟ خب بذار یه چیزی از این وبلاگ کوفتی یاد بگیری ضرر نداره که ...

من اینجا زیاد سعی نمی کنم از پسرا حرف بزنم , البته تجربه ی دخترا زیاد می شه , اما خب ممکنه آقایون پسر ناراحت شن .

 

خب رسیدم به آخر وبلاگ . امروز 25 فروردین تولد پــــــــــــیام ( از وبلاگ لـگــــاریتم )

                           تــولــــــــــدت مـــبـــــــــــــــــــــــارک

از هر دری :

  1. عکس هایی که برای موضوع طنز و خنده می ذارم فقط و فقط جنبه ی خنده داره , من هر چی عکس می ذارم این پسرا منو هی اذیت می کنن و برام حرف در می یارن ولی من به کار خودم ادامه می دم .

  2. همین دیگه .


نوشته شده توسط : الهام

من اومدم ...........تولد کوشا و سارا مبارک

جمعه 24 فروردین 1386   08:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

یه سلام Special به دوستان اینترنشنالی ....هر کسی که تو ایران نیست . خصوصاً آلمان

خوبین ؟

روز سه شنبه من یه حال بدی داشتم که نگو .فکر کردم دارم می میرم . نشد که اه

دل درد بدی داشتم . از حموم اومده بودم و در هم باز بودم , تمام دل و روده و معده سرماخورده بود شدید . مگه من خوابیدم ؟؟ بعد از یه روز و نصفی اون وقت حالم خوب شد . ولی خیلی اعصابم رو ریخت بهم .

 

تا کجا گفته بودم ؟ تا اون جایی که قرار بود با دوستم سه شنبه برم خ جمهوری ...که نشد و نرفتیم و به جاش من و مامانم رفتیم بیرون که کفش و شلوار لی بخرم ( اینجا رو داشته باشین بعدا من توضیح می دم )

 

دارم هی فکر می کنم که چی بگم . کلاس زبانم این ترم خیلی سخت شده ...زیر فشار کاری دارم می میرم ناسلامتی دارم ترم تافل رو می گذرونم  

کلاس نقاشی هم دارم عکس تام کروز رو با سیاه قلم کارمی کنم . مدل پیدا نکردم گفتم بذار یه جوون خوش قیافه رو بکشم و بعد قابش کنم و بعد شب و روز نگاش کنم ...و کلی قربون صدقه اش برم تو دلم . این طوری دلم خوش باشه , توهم بزنم که بی افمه

 

از یه دختر می‌پرسن: چرا شما به پسرا میگین BF میگه: آخه مخفف كلمات: بدبخت فلك زده است

آقا هر وقت من یاد این جوکه می افتم خنده ام می گیره .

ولی گاهی وقت ها این بدبخت فلک زده ها اون قدر می تونن تو زندگی یه دختر باشن که دختره با امید و انرژی می تونه به زندگی اش ادامه بده . مثل دوستم مریم .

 

یه چیزی می خواستم بگم ...اخرین باری که اومدم نت فهمیدم که بعضی از وبلاگ ها لینک منو از وبلاگشون برداشتن . چه طور برای گذاشتن لینک بلدین خبر بدین اما برای برداشتنش هیچی نمی گن

منم عصبی شدم و اسم لینکاشون رو برداشتم .

من هیچ کدوم از این وبلاگ هایی رو که لینکشون رو گذاشتم رو تایید نمی کنم . البته بعضی هاشون مورد تایید بنده می باشن . ولی بقیه یه کم بی معرفت هستن .

 

پی نوشت

21 فروردین تولد کوشا

22 فروردین تولد سارا

اگه این دل درد کوفتی نبود حتما می یومدم و براشون یه جشن اینترنتی می گرفتم . حیف شد

دوستان گل تولدتون مبارک


نوشته شده توسط : الهام

موضوع نداره ..حرف با تو

دوشنبه 20 فروردین 1386   08:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام ...

خیلی خسته ام ...

این مدت همش پیاده روی و این ور و اون ور رفتن الکی . یه جورایی خیابون گز کردن . البته الکی الکی هم که نـــــــــــــــه .

یه شنبه صبح که با مریم رفتم انقلاب و متاسفانه کتاب های پیام نور رو نداشت . فک کن این بار دوم بود که رفتیم انقلاب . سه شنبه هم صبح باید برم باهاش جمهوری کار داره .

دیروز هم رفته بودم خونه ی سحر برای آموزش چت کردن . دیگه نرسیدم برای خرید کفش  .

اینا رو گفتم که بدونید خسته ام و شاید دیر به دیر بیام و اگه هم اومدم چند تا آپ می کنم که بی کیف نمونید .

خوبه ؟

دیگه حسش نبود ماجرای روز جمعه ( رفتن به خونه ی خاله ام ) , روز شنبه ( ...........) روز یه شنبه رو هم گفتم براتون بتعریفم .

آقا دلیل نمیشه که هر اتفاقی برای می افته اینجا بگم .

 

خیلی کوتاه نوشتم نه ؟

 

پی نوشت های بی خاصیت :

-  به یه کشف جدید رسیدم که : صدای حمید عسگری شبیه صدای شادمهره

-  هر وقت جی جین هی ( افسر مینگ ) جواهری در قصر رو نشون می ده من یه احساس خوبی بهم دست می ده . شاید هم عاشقش شدم

-  ممکنه هر روز نتونم آن شم , ولی اینجا رو چند تا چند تا آپ می کنم خوبه ؟؟

- دوست دارم بیشتر بازدیدهام دخترا باشن تا پسرا ؟ چرا ؟ حــــــــــالا

- yebandeyekhoda_f     آی دی من ....سمت چپ می تونی اد کنی


نوشته شده توسط : الهام

یه چند تا حرف با نی نی های عزیز

جمعه 17 فروردین 1386   08:04


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام به دوستان همیشه همراهم.. خوبین ؟ تعطیلات کوفتی چه جوری بود ؟ خوب بود ؟

راستش دیگه می خواستم بی خیال اینترنت و وبلاگ شم برای مدتی , اما خوشبختانه این وابستگی به بازدید کننده ها که خیلی هاتون رو نمی شناسم باعث شد که بیام و دوباره به چرت و پرت گویی مشغول شم  .

کم کم داره  سرم شلوغ می شه , ولی من پررو تر از این حرف ها هستم , 7 تا 8 صبح آن می شم و اینجا رو به روز می کنم .

می خواستم یه مطلبی بگم و اون این که من به چه ساز شماها برقصم .

نی نی های عزیز یکی می گه عکس یانگوم بذار می گم چشم . اون یکی می گه کشتی ما رو با این یانگوم .

اولا یانگوم نه و لی یونگ آئی ( اسم اصلی اش رو بگین ) دوماً مگه فقط آنجلینا جولی و برادپیت طرفدار داره ؟

خب من هم سعی می کنم که به نظرات همه توجه کنم . خیلی ها وبلاگ زدن با اسم یانگوم , و می خوان عکس هاش رو بذارن , حالا بده از اینجا این عکس ها رو کش برن ؟

تازه اش هم هر کی لی یونگ آئی یا یانگوم سرچ کنه به وب من می رسه .

در هر حال از پیشنهاد ها و انتقادهای شما استقبال می شه .

هر مطلبی رو هم که می ذارم تو وبلاگم دوست دارم دیگران هم ازش استفاده کنن , حالا داستان , شعر و هر مطلب دیگه ای .

هر موضوعی هم که منبع داشته باشه مثل همین شعری که گذاشتم از فریبا بلوکی بود ( همه تون هم گیر دادین به فامیلیش ) ذکر می کنم . به خدا من نمی شناسمش ...شعرای قشنگ رو می ذارم . اگه شجره نامه اش رو داشتم حتما تقدیم می کردم .

 

خب دیگه حرف دیگه ای نیست منم حوصله ی روزنوشت روزای قبل رو ندارم .

ممنون از کسانی که عضو خبرنامه شدن . 44 نفر تا الان عضو خبرنامه هستن .

همین دیگه تا بـــــــعد  


نوشته شده توسط : الهام