خیلی بده که یه موقعیت توپ از دستت بپره , اما بعد به این نتیجه می رسی که شاید و یا حتماً قسمت نبوده نه ؟؟؟
سلام
این چند وقته سرم شلوغ بوده و هست , واسه همین فرصتی نشد که بیام
فکر کن در عرض دو روز تو یه کتاب 160 صفحه ای رو تایپ کنی , هنوز خستگی اش تو تنم مونده .
خب ؟
اما بذار برات بگم از دوشنبه ی دو هفته پیش , وقتی که از کلاس نقاشی اومدم , یه اتفاق باحال برام افتاد ...اگه نگم نمی شه ..
با سحر بودم که یه پرایدی گیر داد , وقتی هم از سحر خداحافظی کردم , این افتاد دنبال ما با ماشین .
منم که دل رحم و مهربون ..رفتم جلو که شماره تلفنش رو بگیرم و بعد از خیابون رد شم و برم خونه
فکر کن پسره یه شماره تلفن رو تو یه کاغذ ( اندازه ی یه بند انگشت ) داد به من و کلی اصرار و اصرار که بهم زنگ بزنی ...
من دو تا پا داشتم , هشت تای دیگه هم گذاشتم روش , با چه شور و هیجانی رفتم که برم خونه
که چی ؟
که بعد از عمری , یه نفر درست و حسابی که لااقل سرش به تنش می ارزه می خواد با ما دوست شه ...حالا بماند که موردهای قبلی بابت یه سری مسائل به شکست منجر می شد ..
آقا و خانمی که تو باشی من شماره تلفن رو ازش گرفتم و گذاشتم تو کیسه ی وسایل نقاشی ام
دیگه تو فکر من این بود که تو یه نفر رو پیدا کردی که بهش اس ام اس بدی و از این حرف ها
رسیدم خونه و مشغول گشتن شماره تلفن

آره دیگه ...شماره تلفن رو گم کرده بودم ...نمی دونم چرا آیا ؟ آقا یه حرصی خوردم که نگو ...
همش فکر کردم که حتما به جای این که شماره تلفن رو بذارم تو کیسه انداختمش رو زمین ...
این جریان رو برای سپیده تعریف کردم , اونم کلی فحشم داد که چرا گمش کردی , سیوش می کردی تو موبایلت ..
خدایی من دستم پر بود , یه دستم کیسه ی ( به جای واژه ی کیسه من چی بگم ؟) و دست دیگم کار تموم ام شده ام رو آورده بودم ..چه طوری موبایل رو از تو کیفم در می آوردم و ...............
البته حسم بهم می گفت که این پسره و دوستش یه کم بیکار بودن ... از اون هایی که هر روز به صد تا دختر تلفن بدن ...گفتم حسم , شاید هم این طوری نبودن بنده ی خداها
حالا هر وقت از اون خیابون فرعی رد می شم , خاطره اش برام زنده می شه ....
ولی پرید....بد جور هم پسره از دستم پرید ...حیف شد که پرید ..
گفتم اول وبلاگ که یه کتاب 160 صفحه ای رو تایپ کردم , حالا چی شد که این کار رو قبول کردم بماند.. بذار برات تعریف کنم.
یه کار 10 صفحه ای بود که مغازه ی ؟؟؟؟؟( اسم نمی یارم) زنگ زد , صدایی که پشت تلفن بود , با صدایی که همیشه از مغازه زنگ می زد فرق داشت , یه جورایی خوب بود...گفتم نکنه اون پسره که یه بار کار تایپ برام اورد در خونه است ...
منم واسه همین سریع حاضر شدم و رفتم ...دیدم یه پسره است که تا حالا اون جا ندیدمش ....
زیاد به قیافه اش توجه نکردم ...ولی عاشق صداش شدم , آرزو کردم که روزی چند ساعات فقط صداشو بشنوم ...
اما سری بعد برای یه کار تایپ دوباره رفتم .....دیدمش
ازش خوشم اومد ...چشماش قشنگ بود 
یه کار سه صفحه ای رو داد و من تایپ کردم و رفتم ...4 دفعه یه مسیر رو هی رفتم و اومدم ....
به این می گن عشق , حالا هر وقت بهم زنگ بزنه , من اگه یه دنیا هم حس و حالش رو نداشته باشم حس و حالش رو پیدا می کنم که برم ..
دیگه چی بگم ؟؟
خیلی دارم چرت و پرت می گم نه ؟؟؟
خب دنبای من این طوریه ...
راستی ! این جا محیط وب و اینترنته , اسمش دنیای مجازیه اما ازصد تا دنیای واقعی بهتره , خب ؟
اینجا جاییه که هر چه دل تنگت می خواد بگو , است ... چه با سانسور حرف بزنی چه بی سانسور , زیاد فرق نمی کنه مهم اینه که آزادی هر چی دلت می خواد می تونی بگی ...چه کسی بخونه چه کسی نخونه , , , چه کسی خوشش بیاد , چه کسی بدش بیاد ...
این نظر منه ...
حرف هاو ماجراهام فقط برای خودمه , اینجا رو درست نکردم برای این که 4 نفر رو دور خودم جمع کنم , این قدر وب و وبلاگ هست که مال من توش گمه ...برو سراغ اونا
همه ی این حرف ها قابل توجه منتقدین این وبلاگ ( البته اگه کسی باشه )
نوشته شده توسط : الهام