تبلیغات
majazi

جستجو

 

مروری بر اخبار چند روزه ی من ...

پنجشنبه 10 خرداد 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

خانم ها آقایون سلام

خوبین ؟ منم خوبم . البته بماند که به خاطر هوای کوفتی فصل بهار , همش دماغم می خاره و عطسه و آبریزش ...یه موقع ها عصبی می شم دوست دارم دماغم ( محترمانه ترش بینی ) بکَنم و بندازم تو سطل آشغال ..( داشته باش سطل آشغال نه جای دیگه ای ) حالا می تونه بندازم وسط خیابون یه ماشین از روش رد بشه و من یه نفس راحت بکشم ( دیگه نمی شه نفس کشید , چون دماغ , چی ؟ نداریم)

 

چند روزپیشا کلاس زبان , استاد witting مون می گفت که برای ترم بعد تافل شما ها باید خاطراتتون رو بنویسید و برای من بیارین ...

آقا با این جمله من رفتم تو فکر ... یاد این وبلاگ و شماها افتادم ...به این فکر می کردم که آیا می شه این چیزایی رو که من می ذارم تو وبلاگ رو به زبان انگلیسی بنویسم و بعد تحویل بدم ؟؟

استادمون مرد می باشد , خیلی هم حرف می زنه , مثل زن ها از هر چیزی سر در می یاره , یه چیزایی می گه که من تا به حال در موردش چیزی نشنیدم , یه چیزایی شبیه نکات خانه داری ...

مرد این طوری من ندیدم والا..

حالا می گفت که لازم نیست مسائل خصوصی تون رو بنویسید , ( من که مسئله ی خصوصی ندارم ) , از الان غصه ام گرفته ...

 

تازگی ها یه سوتی دیگه هم دادم ....سوتی که نه یه کم منگل شده بودم .

داستان از این قراره که بنده یکی دو ماه پیش یه سه پایه متحرک یا همون مسافرتی خریده بودم .

این سه پایه رو تکیه دادم به دیوار و روش تخته وایت برد هم گذاشتم ...این اواخری ها دیدم نمی تونم بذارم وسط اتاق ...همش تخته می افته .

خلاصه رفتم دم در مغازه ی سعید ( فروشنده ) , به یه پسره دیگه گفت که این رو درستش کن که به من نشون بده .

این پسره (جای یه دوست خوب پسر با شخصیتی بودا) سه پایه رو برام درست کرد و من تازه فهمیدم که چه قدر منگل بودم که هنوز نفهمیده بودم تخته رو باید کجا بذارم .

بعدش با دلی شاد و پر امید با مامانم اومدیم خونه .

 

و اما بشنوید از ماجرای دیروزم . همه نوشته های بالا مربوط می شه به اتفاقاتی که چند روز پیشا رخ داد برام , می خواستم پاکشون کنم اما حیفم اومد ...

دیشب همون آقای تایپیه (پسری که تازگی ها ازش خوشم می یاد و اینجا هم گفتم ) زنگ زد و گفت که یه کار تایپ دارم . گفتم : یه کار دستمه گفت برای 22 خرداد می خوام زیاد عجله ندارم .

گفتم باشه می یام .

ساعت هشت شب بود , بابام هم بود , سریع حاضر شدم و رفتم , تو راه دعا می کردم که یه وقت بابام از خواهرم نپرسه که این دختره یه هو کجا بلند شد رفت .

رسیدم و بعد از سلام گفتم نمی شد زودتر با من تماس می گرفتین ؟ گفت : به خدا خودم هم الآن رسیدم . با این حرفش من چی می تونستم بگم  :">

گفت این تایپ برای خودمه , پروژه ی ترم آخر ..( فهمیدم که پسر قصه ی ما دانشجو می باشد )

یه سری شکل هم داشت از شانس بد ما . گفتم زیاد به شکل وارد نیستم ...

خلاصه خواهش کرد که یه کاریش کنم ...بهش گفتم مگه تایپیست دیگه ای ندارین ؟ گفت : چرا ولی من خبر ندارم . ( نمی دونم شاید دلش می خواست من براش تایپ کنم )

وقتی دیدم اصرار داره گفتم باشه ... اگه یه وقت سوالی بود زنگ بزنم ؟ گفت می خوایین ......؟

بقیه حرفش رو نزد , ( می خواست بگه که تلفن بدم اما بعد حرفش رو خورد )

می خواستم بگم من دختر با جنبه ای هستم ا ...

خلاصه پروژه رو ازش گرفتم و اومدم خونه ...به بابام سلام کردم , خوشبختانه چیزی نگفت ..ساعت شده بود هشت و نیم شب ...

همش تو فکر اینم که این کاری که دستمه رو زود تموم کنم و مشغول تایپ این آقا پسر دانشجو شم ...اسمش هم رو پروژه اش نبود متاسفانه ... من رو تایپ ساده تسلط دارم نه شکل و فرمول . واسه همین یه کم می ترسم ...

فقط برام دعا کنید که گند نزنم .. همین

 

پی نوشت ها :

n       منم دوست داشتم یه خواهری مثل , زهره , سارا داشتم .( بقیه رو نمی شناسم , تقصیر خودتون نظر نمی دین پس خواهر من نمی تونید باشید .

n       من نمی دونم تند تند به روز کنم یا یواش یواش ؟ که یه وقت از نوشته های بی و سر و ته من عقب نمونید .

n       حتما باید بگم نظر بدین تا نظر بدین ؟ خلاصه منو تنها نذارین ...

n       یه دعا هم برای برو بچه های مدرسه ای می کنیم تو این ماه خرداد کوفتی ...خاله تون براتون دعا می کنه معدل هاتون بشه 5/19 ...خوب بید ؟ 100000 تومن وشه ...این پول رو احتیاج دارم برای خرید گوشی .


نوشته شده توسط : الهام

اتاق تکونی ...

یکشنبه 6 خرداد 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امان از این مامان ها که اگه بهت گیر بدن که باید اتاقت رو جمع و جور کنی ...حالا کاشکی فقط این بود ..اما مامان من این چند وقته گیر داده بود که الهــــام بیا این وسایل اتاقت رو جا به جا کن , من  دیگه پامو تو اتاقت نمی ذارم تا یه سر و سامونی بهش ندی و ........

 

منم یه موقع ها اصلاً حوصله ی بعضی از کارارو ندارم . البته راست هم می گفت مامانم , اتاقم خیلی شلوغ پلوغ شده بود و من هم بر عکس دخترای دیگه شلخته هستم ... یه موقع ها ویرم بگیره گرد گیری و تمیزی و رافونه و ...

ولی بعضی وقت ها حسش خب نمی یاد ... مگه زوره

 

بعد از کلی کش مکش شنبه صبح دست به کار شدم و جای تخت و کتابخونه و تلویزیون رو جا به جا کردم .

بذارین بگم که تو اتاقم چیا دارم , یه کتابخونه ی کوچولو که کتاب هام رو می ذارم , تلویزیون , کامپیوتر ( عشقم ) , تخت و کمد . البته این اتاق به قشنگی اتاق خواباتون نمی رسه ولی خب به از هیچیه .

سعی کردم خیلی به خودم فشار نیارم , لااقل دل مامانم رو با این کار بدست بیارم ...

طبق اتاق تکونی های قبل موقع بلند کردن تلویزیون دوست داشتم یه برادر  داشتم که کمکم می کرد .

گرچه خودم دیگه تازگی ها شدم دختر آهنین ...

خوش به حال دخترایی که یه برادر دارن . تو کمک کردن بد نیست باشن .

خلاصه اتاق تکونی تموم شد .

خدایی بعضی روزا برای من می شه مثل روزای اسفند .

مامانم رو صدا کردم که بیاد شاهکار بنده رو ببینه .

کف کرده بود که چه طوری من تخت رو جابه جا کرده بودم .

بهش گفتم : الهام قدرت به من می گن دیگه

کارم تموم شد , ظهر نهار و بعد یه گند اساسی به موهام زدم , جلوی موهای کوتاه شده ام رو مش کردم و حیف که پودر مش کم داشتم ...

به نظر خودم خوب شده ...

به مامانم گفتم الان می گی این دختره ی جلف رو ببین ...

من مامان باحالی دارم , تو این موارد به من گیر نمی ده , حتی اگه با پسر هم دوست بشم مشکلی ندارم , ولی کو پسر خوب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

کوفت نوشت ها :

1: بی معرفتا چرا نظر نمی دین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من یه آدم مصممی هستم هااااااااااااااااااااااا     ........... حــــــــــــــالا

خانم ها آقایون اگه نظر ندین , من فکر میکنم که کسی نمی یاد اینجا خب ؟ بعد بیشتر چرت و پرت می گما .........خود دانید . 

 

به امید روزای ابری و بارونی


نوشته شده توسط : الهام

امان از این آدما ..شد قسمت دو

شنبه 5 خرداد 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

وقتی که دلتنگ می شم و همراه تنهایی می رم , باغ دلم تازه می شه , زمزمه های خوندم

وسوسه های موندنم با تو هم اندازه می شه , قد هزار تا پنجره تنهایی آوزار می خونم

دارم با کی حرف می زنم نمی  دونم نمی دونم

این روزا دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم , قد هزار تا پنجره

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتن منه , طلوع من طلوع من وقتی غروپ پر بزنه

 

خیلی از این شعر سیاوش قمیشی خوشم می یاد .

تا کجا گفتم ؟

تا اونجایی که سعی کردم که دلخوری از کسی نداشته باشم حالا می خواد یه نی نی باشه یا مادربزرگ تا اینکه ......؟

پنج شنبه خاله ام اومد که با مامان و خواهرم و مادربزرگم برن بهشت زهرا . خب ؟

منم که طبق معمول کلاس داشتم و نشستم تو خونه که درس بخونم , البته همراه حفظ کردن vocab های زبان داشتم باقالی پاک می کردم .

رفتم کلاس و اومدم خونه .

از زبون خواهرم شنیدم که گلایه می کرد که چرا مامانی جلوی من , داره قربون صدقه ی فلانی می ره .

و من هم دوباره مثل سابق حرف و حدیث ها با مامانم شروع شد ...

 

ببینید دوستان عزیز گاهی وقت ها آدم سعی خودش رو می کنه که به دیگران و رفتاراشون اهمیت نده , اما مگه می شه ؟؟

تو اگه هر جوری دلت خواست می تونی زندگی کنی , درست . ولی تا وقتی که به شخصیت کسی توهین نکرده باشی .

نه من و نه خواهرم , اصلاً حسود نیستیم اما بهمون بر می خوره که یه نفر ( حالا اون شخص مادربزرگ آدم یا هر کسی دیگه ای باشه ) جلوی یه نفر دیگه ( یه آدم معمولی یا شاید پایین تر از تو ) هی قربون صدقه بره ...اصلاً معنی نداره !!

نمی دونم شاید همون حس حسادت باشه ...ولی من این طوری فکر نمی کنم .

من دیگه هیچی نمی گم , فقط من و خواهرم تصمیم گرفتیم که دیگه خونه ی مادربزرگمون نریم و اگه خواستیم بریم خیلی دیر به دیر و من برای این که حرصش رو در بیارم , ابروهام رو باریک می کنم و آرایش می کنم ( کاری که دوست نداره ) تا یه کم دلم خنک شه .

 

به مامانم تا به حال گفتم و به شما هم می گم , این قده فرصت پیش اومده که من یه فامیل رو بندازم به جون همه , میونه دخترخاله و خواهرزاده و خاله و ...رو باهم خراب کنم اما ......

از اون جایی که دنبال جنجال نیستم و همه رو سپردم دست خدا , گفتم بی خیال .

 

بازم بگذریم ..مگه می ذارم آدم دو کلمه درست حسابی تو این وبلاگ کوفتی حرف بزنه ؟؟ همش حرفام می ره سر فک و فامیل و این چی گفت و اون چی گفت ...

گرچه به غیر از این چیزا حرف دیگه ای ندارم ...

 

این اواخری به وبلاگ هایی که لینکشون رو گذاشتم سر زدم ...با کمال تعجب دیدم که لینک من رو برداشتند , البته بعضی هاشون . خب خیلی بی ادب تشریف دارن که موقع لینک گذاشتن خودشون رو خفه می کنن اما بعد از یه مدت لینک یه خانم با شخصیت رو از وبلاگ های در پیتشون بر می دارن .

واقعاً برای این عده متاسفم .

و من لینکشون رو از وبلاگم برداشتم , خیلی دلشون بخواد که لینکشون تو یه وبلاگ باحال باشه .

دیگه خود دانی ...

برای تبادل لینک من شرط و شروط دارم . الکی که نیست ...

                                                   


نوشته شده توسط : الهام

دو تا حواس پرتی بنده

پنجشنبه 3 خرداد 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

فک کن ساعت پنج صبح تلفن زنگ بزنه و فقط تو ( داشته باش فقط الهام ) گوشی رو برداره و بهت خبر بدن که فلانی مرده .

خب به من چه ...به درک ...مرده که مرده . باید این موقع صبح زنگ بزنی و خبر مرگ بدی ؟؟؟

وای وای من که خیلی ذوق زده شدم .

خوابم نبرد تا هشت صبح ... تا آخر شب کلافه بودم . البته یه نمه شوکه و خوشحال که به فلانی مرد .

واقعاً خوبه که آدم های بد بمیرن .

بگذریم .

 

این مدت دو تا سوتی یا بهتره اسمش رو بذارم حواس پرتی از من سر زد .

شماره یک : رفتن به کلاس نقاشی و نبردن مدل ( کارت پستال ) , تا وسطای راه اومدم و به خواهرم زنگ زدم و خواهرم برام کارت رو آورد . این جا موبایل برای من ضروری واقع شد و خوشحال از اینکه یه روزی به کارم اومد .

 

شماره دو : دادن یه کار تایپ به همون آقاهه که همیشه می برم و دیدم که اشتباهی یه متن دیگه رو براشون رایت کرده بودم .

دیگه بقیه اش کلی فحش و سرکوفت به خودت که الهام چرا حواست رو جمع نکردی ؟؟؟

 

دوستان گل خیلی ممنون که نوشته های بی سر و ته من رو می خونین و نظر می دین برام .

راستی فکر می کردم این پست خیلی طولانی می شه اما نشد .

یه چیزی بگم ؟

الآن یادم اومدو این که فصل کوفتی بهار اذیتم کرده . همش آبریزش بینی و حساسیت ...بدبختی اینجاست که نمی شه آنتی هیستامین خورد , چون منگ می شم و باید بخوابم .

واقعاً کی فصل بهار رو دوست داره ؟؟ به خاطر چار تا برگ سبز و غنچه و شکوفه که آدم از این فصل نباید خوشش بیاد ؟؟

فصل فقط پاییز و زمستون

لااقل خاله تون این قدر عذاب نمی کشه ...

 

پی نوشت :

1 ) بعد از  چند روز همه چی از ذهنم در مورد مادربزرگم پرید ...من اصلاً آدم کینه ای نیستم ... دوست ندارم آدم های دور و برم رو به خاطر حرف و حدیث های بیهوده از دست بدم ... بیشتر ناراحتی من هم اینه که به خاطر احترام به بزرگ ترها سکوت می کنم ... حتی اگه طرف مقابلم یه روز ازم بزرگتر باشه ...واسه همین حرف ها تو گلوت گیر می کنه و باید یه جوری بندازیش بیرون تا خفه نشی

و من می ندازم تو این وبلاگ ...که احیاناً احساس خفگی بهم دس نده .

 

2 ) بروبچه ها اگه کسی شماره موبایلم رو خواست بگین تا بهتون بدم ولی من اس ام اس نمی دم ها ؟؟؟  می دونی با این موبایل من فقط رادیو شب ها گوش می دم .

 

3 ) ضد حال تازگی ها وقتی خوردم که یکی برام اس ام اس داد : سلام خوشگله

گفتم : شما ؟ احتمالا اشتباه گرفتین

گفت : اشتباه نگرفتم , خوبی جیگر ؟

گفتم : تا نگی کی هستی جوابت رو نمی دم

گفت : تو غلط می کنی من صدفم

و اینجا بودم که فهمیدم که دخترخاله ام صدف منو سرکار گذاشته ...

خدایی فکر کردم که پسره با این طرز حرف زدنش ...

فرداش بهش گفتم : تو می دونی من به خودم می گیرم تو حالا هی منو سر کار بذار ...این بار دومش بود ...

گفتم یکی طلبت .

نتیجه ی اخلاقی : دوست پسر نداشتن این مصیبت ها رو داره , آدم به خودش می گیره ...

 

امیدوارم شماها سرکار نرین ...سرکار برین ولی کسی سرکارتون نذاره ...


نوشته شده توسط : الهام

امان از این آدما

یکشنبه 30 اردیبهشت 1386   06:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است .

 

داشتم درست و حسابی زندگی مو می کردم , تازه فکرم راحت شده بود . فکر می کردم که دیگه کسی دیگه ای نمی تونه آزارم بده . اما ...

جمعه : ساعت هشت صبح رفتن به خونه ی مادربزرگم , که این خاله ام و اون خاله ام هم اونجا بودن .

من در واقع دو تا خاله بیشتر ندارم , یکیش که مامان سپیده می شه و خاله بزرگم ( مریم )که بهتون گفته بودم تازه از مکه اومده بود ...

یه جورایی قرار شده بود که سر صحبت رو باز کنیم و گله گی هامون رو به خاله مریم بگیم .

تا اینکه مادربزرگم حرف انداخت و گله گی ها شروع شد که چرا از من خداحافظی نکردی و اون یکی خاله ام بگو و مامانم بگه و .............

وقتی مادربزرگم شروع به حرف زدن کرد یه تیکه ای هم به ما انداخت که من توقع دارم که همین الهام به من زنگ بزنه و حالم رو بپرسه و مثلاً روز مادر که می شه یه شاخه گل برام بگیره و .....

آقا منم هاج و واج , فکر کن تو اون لحظه من داشتم باقالی براش پاک می کردم , گفتم الهام دستت نمک نداره , هفت تا نوه داره ، ات هم باید منو مثال بزنه .

حالا اینجا رو داشته باش تا بقیه اش رو بگم .

خلاصه دم آخری من به خاله مریم گفتم که ما می تونستیم بیایم سالن , ولی دیدم دخترت تو فرودگاه چه طوری با ما برخورد کرد . انگار ما دوستاشیم و دوستاتون فامیل هاش . آدم برای کسی ارزش قائل می شه که براش ارزش قائل بشن . وگرنه من راحت می تونستم از کلاسم بزنم و بیام .

خاله ام هم هیچی نگفت . چیزی نمی تونست بگه . حرف رو عوض کرد و حاضر شده بود که بره و رفت

راحت شده بودم که جوابش رو دادم , آخر سری وقتی داشتیم می یومدیم مادربزرگم گفت که الهام از دست من ناراحت نشی ها , من به در گفتم که دیوار بشنونه .

می خواستم بگم زکی . حتماً از دیوارها ترسیدی که اسمشون رو بیاری .

امسال قصد داشتم که روز مادر برای مادربزرگم یه کادویی بگیرم و بهش بدم , یه جورایی تشکر دادن پول سیم کارت . ولی با این حرفش عمراً

یکی نیست بگه که من این قدر کمبود محبت دارم و گرفتاری و مشکلاتم از نوه هات خیلی بیشتره , اون وقت باید من رو مثال بزنی ؟؟؟ هر روز که خونه ی ما می زنگی اون وقت من حالت رو از مامانم می پرسم و گاهی اوقات هم که گوشی رو بر می دارم همچنین .

چرا ما آدم ها وقتی سنمون بالا می ره توقع داریم دیگرون انتظاراتمون رو برآورده کنن اما موقعیت و شخصیت طرف برامون مهم نیست ؟

لازم نیست جلوی من بین نوه هات فرق بذاری . چه بسا بین دخترات هم فرق گذاشتی .

تو اگه توقع شاخه گل داری پس من توقع چی رو باید داشته باشم ؟ من که جوونم اما تا حالا سعی کردم با بقیه دخترا فرق د اشته باشم و پاک زندگی کنم ؟؟؟

هان ؟

این حرف ها رو به کی بزنم ؟؟؟

همه رو به مامانم گفتم و قبول هم کرد . چی می تونست بگه ؟

می دونی من بیشتر از بقیه نوه هاش یعنی هم من و خواهرم می ریم خونه ی مادربزرگم , اما وقتی اون یکی نوه هاش رو که می بینه گل از گلش می شکفه . خب حق هم داره . بارها گفتم که باید هر دو ماه یه بار برم خونه اش . اما هی به هوای سپیده می رفتم . می گفتم عیب نداره .

ولی به این اعتقاد داری که دوری و دوستی ؟؟؟

هر چی دیگرون دیرتر تو رو ببینند و براشون کلاس بذاری که کار داری و سرت شلوغه , بیشتر تحویلت می گیرن ....

هر چی با تحکم و پررویی و جدیت حرف بزنی , کسی بهت نمی تونه یه تو بگه .

ای بابا

ولش کن بی خیال

 

پی نوشت :

1/ من چه قدر از این جی جین هی و عالیجناب ( جواهری در قصر ) خوشم می یاد .

2/ این وبلاگ با فایرفاکس مشکل داره , با اینترنت اکسپلورر بازش کنید . تا من یه قالب درست حسابی پیدا کنم اگه مشکلی نداشت با فایرفاکس بذارمش .

 

 

 


نوشته شده توسط : الهام

فال ورق ...

پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

تا حالا شده که دوست داشته باشی بدون آینده ات چی می شه ؟

این مدت خیلی به هم ریخته بودم و  انرژی ام ته کشیده بود , یه جورایی ناامید و دپرس

تا اینکه ...

آقا و خانمی که تو باشی یه بنده خدای توپی برای من و مامانم فال ورق گرفت .

همه چیز مو به مو راست و دقیق . وقتی دیدم برای مامانم چه فالی گرفت من هم گفتم برای من هم بگیر , جهنم و ضرر 5 هزار تومن .

من یه بار هم یه جایی رفته بودم برای گرفتن فال , اما طرف هر اتفاقی رو که در گذشته رخ داده بود رو برای من گفت. یه سری اسم چرت و پرت که هیچ کدومش به حقیقت در نیومد .

خلاصه این که من فهمیدم آینده ام چی می شه .

سر یه ماجرایی هم خیلی استرس داشتم که با حرفاش من اعتماد به نفس پیدا کردم و اون مسئله به خوبی حل شد .

چیزی که فکر نمی کردم حل بشه خیلی راحت درست و رو به راه شد .

شاید خیلی ها به این جور مسائل اعتقاد نداشته باشن , اما هستند کسانی که یه قدرت خاصی , یه حس ششم بالایی دارند و می تونن یه جورایی آینده رو predict کنن .

به هر کسی هم نمی شه اعتماد کرد چون آدم پولش رو ریخته دور , یه طورایی دست زیاد شده و واسه همین پیدا کردن آدمی که بتونه درست حسابی فالت رو بگیره یه کم سخته .

بگذریم

این اواخری من موهای جلوی سرم رو کوتاه کردم . محض تنوع .

بد نشد خواهرم که خوشش اومد . گفت بامزه شدی . این روزاها هر جا می رم همه می گن وای موهاش رو بیین چه قدر بلنده و همین حرفاشون باعث می شه که من زورم بیاد یه ذره از موهای جلوی سرم رو کوتاه کنم . چه برسه به کل موهام .

آخه به کسی چه که موهای من تا کمرمه و باید کوتاهش کنم .

یه زمانی آرزوم شده بود که موهام رو بلند کنم حالا که به این آرزو رسیدم , مگر این که مغز خر خورده باشم که این موها رو کوتاه کنم . عمراً

فعلاً که وقت ندارم اما اگه وقت پیدا کردم جلوی موهام رو که کوتاه شده رو شاید یه مِش کردم .

 

اگه من از شماها در حدود 50 هزارتومن قرض می خواستم بهم می دادین ؟

درگیر پولم . می خوام یه گوشی بخرم و پول کم دارم . از طرفی پول قبض موبایل رو باید بدم که ندادم .

این موبایل هم برای من شده دردسر . ماهی یه بار باید پول قبضش رو بدی .

 

راستی یه فحش باید نثار میهن بلاگ کنم که وقتی من اون یکی قالب وبلاگم رو ویرایش می کنم به این یکی هم سرایت می کنه و تمام کارم رو خراب می کنه .

و این که همچنان عکس های وحشتناک خواهم گذاشت . اینا هم واسه ی خودش یه طرفدارایی داره .

 

و من همچنان به اون فالم می اندیشم که گفت یه نفر تو زندگی ات پوچ شده و دوباره به سمتت بر می گرده .

یعنی روز از نو و روزی از نو

                                                                     


نوشته شده توسط : الهام

نکته ها قسمت ۹

سه شنبه 25 اردیبهشت 1386   07:05


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y    با یک وکیل , حسابدار و یک لوله کش کار کشته دوست شو

Y    هنگام خواندن سرودهای ملی با احترام بایست و دستت را روی قلبت بگذار

Y    در روز ملی ات پرچم افتخارات گذشته را به اهتزاز در آور

Y    در مقابل وسوسه این که روی دستگاه پیغام گیر تلفنی یک پیغام جالب بگذاری , مقاومت کن .

Y    وصیت نامه داشته باش و محل نگه داری آن را به وارثانت بگو

Y    در جهت تعالی تلاش کن , نه کمال

Y    برای بوییدن گل های سرخ وقت صرف کن

Y    ا زکمربند ایمنی استفاده کن

Y    دعا کن , اما نه برای به دست آوردن اشیاء بلکه برای به دست آوردن عقل و شجاعت

Y    سختگیر , اما رقیق القلب باش

Y    معاینات منظم پزشکی و دندانپزشکی داشته باش

Y    میز کار و محیط کارت را مرتب نگه دار

Y    یک سفر شبانه با قطار داشته باش و شب را در کوپه قطار بخواب

Y    وقت شناس باش و روی وقت شناسی دیگران نیز پافشاری کن


نوشته شده توسط : الهام

پارک .

پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386   07:05


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

آب و هوای اون جایی که دارین زندگی می کنید چه طوره ؟ اینجا تهران , هوا گرم . آفتاب , گرما , مردا , سرکار ....

تا حالا به این فکر کردی که خدا چه قدر خانم ها رو دوست داره ؟ راحت نشستن تو خونه شون و الان هم عصر تکنولوژی , غذا سه سوت تو مایکرویو ( درست تایپیدم ؟) جلوی کولر و پنکه با تلفن به فک و فامیل زنگ بزن و ....حالشو ببر .

از اون طرف مرده , باید تو ماشین ( اگه مسافر کش باشه ) تو گرما جون بکنه ( داشته باش جون بکنه ) تا یه لقمه نون بیاره و ببره ..مسئولیت و ...خلاصه این که خوشا به حال خانم ها ( از جمله خودم و خودت )

یه مقدمه چینی کردیم بریم سر چرت و پرت های خودمون .

تا اونجایی گفتم که قرار بود بریم سالن یعنی نریم که خوشبختانه هم نرفتیم . ما و اون یکی خاله ام براعتصابمون موندیم ... مادربزرگم اما رفت و به خاله ام گفت که همه درس و کلاس داشتن نتونستن بیان .

البته می شد من از کلاسم بزنم و برم ولی حوصله ی کم محلی دخترخاله بزرگم رو نداشتم . 25 سالشه ولی مثل بچه ها رفتار می کنه . مثلاً دوست های مامانش رو تحویل بگیره و بره سمت اونا , انگار نه انگار که یه فامیلی هم داره . تو فرودگاه هم همین برخورد رو کرد .. همون بهتر که سالن نرفتیم . به درک ...

گفتم فرودگاه . نمی دونم چه روزی اما فکر کنم تو تیر یا مرداد خاله ی مامانم همراه با دیوید شوهرش و سه تا بچه هاش از آلمان تشریف بیارن ایران . فرودگاه رفتن اون موقع تعریف کردن داره .

کلی حرف داشتم , ولی نمی دونم چرا موقع تایپیدن همه چی از سرم می پره . خب الان حق به من بدین , یه کار تایپ رو تموم کردم , یه نمور خسته ام .