تبلیغات
majazi

جستجو

 

این چند روز تعطیلی...

چهارشنبه 14 شهریور 1386   07:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

چهارشنبه :

1) مشغول کار تایپ . تازه فهمیدم که ای کتاب کوفتی ، لعنتی 300 صفحه نیست و 600 صفحه است. یعنی دو تا 300 صفحه ای که در یک کتاب جمع شده و من هی می گفتم پیش خودم که این کتاب بیشتر بهش می خوره و چرا تموم نمی شه ...حالا دارم برای آقای خ . عمراً دیگه باهاش کار کنم .   

2) اومدن ساناز و مامانش , ( نمی دونم کی مون می شن) فقط این که از بس این مریم ناامید و دپرسه که آدم کفری می شه. سه ساله که از شوهرش جدا شده و با دختر 10 ساله اش داره زندگی می کنه . یه روز من هم رفتم خونه شون و به ساناز کامپیوتر و زبان بهش یاد دادم

بعد از اون موقع دیگه از بس سرم شلوغ شد که دیگه نرسیدم برم .

اومده بودن و شب شام بودند و بعد رفتند . مثلا قرار بود من بیدار باشم تا صبح ، اما سرم درد می کرد ؛ اصلا محال بود که من پای کامپیوتر باشم و سردرد بگیرم یا کم حوصله شم . بعدش که شب با خواهرم صحبت کردیم فهمیدیم که هر سه تامون همین طوری هستیم

ساعت یک شب رفتم خوابیدم . البته قبلش به خواهرم گفتم , خیلی بده آمد ناامید باشه , انرژی منفی مریم ما رو گرفت . فضای خونه سنگین شده بود .

برای تو هم ممکنه این اتفاق بیفته . مثلا : شده مهمون بیاد خونه تون یا جایی برین , اما بعدش احساس خفگی و سردرد و بی حوصلگی کنید ؟

مخصوصا که جایی که هستین دور و اطرافیانتون ناامید و دارای انرژی منفی زیادی باشن و فقط و فقط از زمین و زمون و آدم ها و حتی خدا ناله کنن . سر و کله زدن با این آدم ها خیلی سخته

چرا وقتی با این فرصت کم زندگی , بخواییم اعصاب خودمون رو با ناراحتی و غمگین بودن به هدر بدیم ؟

بابا یه کم انرژی ؟ یه کم لبخند ؟ یه کم شوخی ؟

آقا فقط یه کم .........

سخته ؟

چرا بعضی ها عادت دارن که بگن ما بدبختیم ؟ یه واژه ی گنده ی کاملاً منفی و افسرده کننده

با همین افکار آدم هیچ وقت چیزای خوب و آدم های خوب و مهربون رو نمی تونه جذب خودش کنه

پنج شنبه

1)بعد از ظهر هول و هوش 6 این طورا بود که مامانم و خواهرم رفتن با خاله اینا خونه ی مامانی

( ما به مامان بزرگمون می گیم مامانی )

اما من نرفتم . به غیر از این که کار داشتم اما حال و حوصله ی صدف و سپیده رو نداشتم .

چون اینا عادت ندارن معرکه بگیرن و شلوغ بازی در بیارن , باحال ترینشون من و  نگاره ( خواهرم رو میگم) هستیم واسه همین من نرفتم . گفتم خونه بیشتر حال میده مخصوصاً وقتی که پای کامپیوتر باشی و صداشو زیاد کنی و ..............................مشغول تایپ و بعد یه فنجون چای و .........

وقتی مامانم و خواهرم اومدن فهمیدم که زیاد بهشون خوش نگذشته . طبق معمول صدف و سپیده یه جا بق کرده بودند و هیچ کاری هم نکردند و من خوشحال که نرفتم

 

جمعه

آقای خ زنگید . بهش گفتم که کشف تازه ی من اینه که کتاب 600 صفحه است . خبر مرگش عصبانی شد و کلی معذرت که کتاب رو برام بیار . هیچی من و مامانم باهاش قرار گذاشتیم و کتاب رو بهش دادم... حالا هی برای من فیلم بازی می کنه . من به این آدم 30 ساله که عقلش اندازه ی یه ادم سه ساله هم نیست اعتماد ندارم .

بعد نوشت:

$  این بلاگرد کوفتی خرابه , لینک های دوستان رو نمی یاره .

#% آهای تو که عضو خبرنامه هستی ؛ بد نمی شه نظر بدی ؛ یه حرفی  از خودت در کنی ...

*&^ همین دیگه

)(* یه چی بگم ؟ این روزا خواب می مونم بیام نت . منم  یه کم این مدت سرم شلوغ بود...بعدا به وبلاگ ها سر می زنم


نوشته شده توسط : الهام

حرف های همیشگی

سه شنبه 6 شهریور 1386   01:08


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

دیر شد باید زودتر می اومدم ؛ البته می یومدم اما مطلب ننوشته بودم که بذارم اینجا

اتفاق که زیاد برام افتاده . هی می رم و می یام یه اتفاق تازه برام رخ می ده 

چهارشنبه : خونه ی سپیده اینا ............................ویندوزش رو عوض کردم . ویندوزی رو که یارو ریخته بود رو قبول نداشت .

پنج شنبه : خودمون رو انداختیم خونه ی مامانی . ما و سپیده اینا . تاساعت هشت شب اون جا بودیم

جمعه : دوباره خونه ی سپیده...دائی اینا قرار بود برن خونه شون . کشت منو این باران (دختر دائی ام ) از بس که از پسرای شهرک شون گفت . کرج می شینن .

شنبه : کلاس نقاشی ...

یه شنبه : سه بار این کار تایپ رو بردم برای آقای (ش) تا بالاخره بار سوم فهمیدم چرا باز نمی کنه ورد رو و دوباره براش بردم

دوشنبه : همون پسری رو که به من تلفن داده بود رو دیدم ؛ عجب ...........................

گیر داده به ما ...ول کن هم نیست . بابا من با بچه محل رفیق نمی شم . هر وقت می رم کلاس و می یام می بینمش ...دیگه تابلو , فکر کنم می دونه خونه مون کجاست . پسره ی پررو، فهمیده می رم کلاس ...مثل جن هر وقت می رم بیرون جلو رام سبز می شه . حالا بدی ماجرا اینه که از بس من اینو می بینم خنده ام می گیره و کنترل کردن خنده هم سخته دیگه . طرف هم فکر می کنه که من ....

من عمرا باهاش رفیق شم .

یعنی وقت این کارا رو ندارم

 

در گیر کار تایپ یه کتاب سیصد صفحه ای هستم که خیلی واقعا وقت گیره , در یه صفحه می بینی یه هو اندازه ی نصف صفحه یه پاورقی ریز و توهم توهم رو باید بتایپی . خب این عذابه و اون وقت قبض موبایلت می یاد و مخت سوت می کشی و یه لعنت , یه فحش , یه چیزی تو همین مایه ها نثار دار و دسته ی ایرانسل می کنی و دلت نمی یاد که بری قبض رو برای کاری که نکردی , برای حرفی که با گوشی ات نزدی بپردازی و همین عامل باعث می شه که مبلغ رو پرداخت نکنی چون دو به شک هستی و خلاصه گوشی ات یه طرفه می شی و می یایی به بچه های نت می گی که به من اس ام اس ندین چون من نمی تونم جوابتون رو بدم

تا کی

تا این همراه اول رو بگیرم . تا ببینیم این دیگه چه کوفتیه  

این طوریاست دیگه ... واس همین باید برم خدمات این ایرانسل و بگم چرا اینقدر زیاد و من باید مبلغ خرداد یا تیر رو پرداخت کنم ؟؟؟ اخه این چه وضعیتیه ؟؟ آدم می ره تو غم و غصه .

حالا کو وقت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کوفت نوشت

می خواستم این پست رو مفصل تر بنویسم که الان چون درگیر تایپ هستم یه جوری جمع و جور و کوتاهش کردم ....

بازم می یام

جی جین هی .......عشق بنده




نوشته شده توسط : الهام

سوء تفاهم....

دوشنبه 29 مرداد 1386   04:08


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام

الان من مثلاً خیلی خوشحال می باشم . دیشب خواهرم رو با مامانم بعد از دو  هفته آشتی دادم ، مگه راضی می شد این نگاره ؛ اعصاب واسه من نذاشت . همون روز هم خودم سر حرف رو باهاش باز کردم و باهاش صحبت کردم . واقعاً چه قدر نسل های این قرن حاضر یه طورین . البته خودم هم جزوشون هستم

ولی در هر حال

چه قدر حرف زدیم ما دو تا , از صبح تا شب , این که چه کارایی کردیم و در حال حاضر مشغول چه کاری هستم , داستان شماره گرفتن از اون پسره و چشمک زدن این همسایه بغلی مون و ................

همه حرف هایی که توی وبلاگ نوشته بودم و یه سری هاشون که تازه پیش اومده بود

دومین میلم رو به سپیده زدم , دوست داشتم قضیه ی کادوی پارسال تولد من رو که یه کیف جیبی بهم داده بود و نرگس دخترخاله بزرگم بهم گفته بود که این کیف رو با ستش تو خونه ی سپیده اینا دیده و برداشته داده به تو

و همین باعث دلخوری من شده بود گرچه می دونستم نرگس باز هم دوست داره دو بهم زنی کنه و نمی دونم این وسط چی گیر این خانم 25 ساله می یاد .

خلاصه این قضیه تو دل ما موند تا اینکه در دومین میلم به سپیده این حرف رو زدم

فرداش به من زنگ زد که اون غلط کرده , اون کیف رو من خودم برات خریده بودم , باز اون زر زیادی زده ؟

بذار من بهش اس ام اس بدم و حالش رو بگیرم

گفتم نه سپیده , تو رو خدا نه , اون به من اطمینان کرد و گفت که به تو چیزی نگم

گفت اگه راست می گفت که به تو نمی گفت که به سپیده چیزی نگو . صبر کن دارم براش

دیگه به تو چی ها گفته ؟

گفتم فعلا هیچی , این قضییه رو هم نباید به تو می گفتم , گفت تو باید زودتر می گفتی

گفتم یادته خیلی ها به رابطه ی من و تو حسودی می کنن ؟ و بذار حال این نرگس رو من بگیرم و تو هی می گفتی ولش کن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و من خر طبق معمول فکر میکردم که تو اون کیف رو داشتی توی خونه و فقط کادوش کردی و حرف های اون رو باور کردم .

گفتم مهم اینه که با تو قهر نکرده بودم , گفت اگه قهر می کردی من می فهمیدم و زودتر حالش رو می گرفتم .

گفتم نمی خواستم رابطه تو ن خراب شه , اما از وقتی که اون کار بد رو کرد ( مزاحمت موبایلی برای من که هیچ وقت نتونستم ماجراشو تو وبلاگ بنویسم) تصمیم گرفتم که به تو بگم شاید این شک و تردید حل بشه .

همین

من همیشه به سپیده اطمینان داشتم اما واقعا چه راحت می شه بین دو تا دوست خیلی صمیمی رو با یه سوء تفاهم کوچیک بهم زد ؟ نه؟؟ مراقب خودتون و دوستی ها و فامیل هاتون و هر کسی که باهاش خوب و صمیمی هستین باشید , هستند کسانی که بخوان بینتون جدایی بندازن , این فقط شامل زن و شوهر ها و دوست دختر با دوست پسرها نمی شه .

کوفت نوشت :

^ مشغول کار تایپ , یه کتاب 300 صفحه ای هستم , اگه تموم شه یه جشن برای خودم حتماً خواهم گرفت .

^^ خیلی مسخره است که من هنوز گوشی مادربزرگم رو ازش نگرفتم اما مثل عقده ای ها رفتم تو اینترنت و theme های k310i رو گرفتم . مثل اون دوستم که هنوز معلوم نیست سری دوم برای دانشگاه قبول شه , ( اما حتمیه که قبول شه رتبه اش 1300 شده) میگه هنوز خرید دانشگاهش رو نکرده ( شوق دانشگاه رو داری ؟؟؟)                                                         

 

 


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای اثاث کشی خونه ی سپیده اینا و ...

جمعه 26 مرداد 1386   05:08


نوع مطلب : ماجراهای من و دخترخاله ام  ،

سلام

خوبین بروبچه , آقا پسرای باشخصیت و خانم دخترای گل ؟؟؟

گفته بودم که این چند روزه نبودم .چهارشنبه ی هفته ی پیش بود که به سپیده زنگیدم و گفتم که فردا می یاییم کمکتون برای اثاث کشی. گفت جدا ؟ گفتم اره .

فرداش بعد از نهار حاضر شدیم و رفتیم  خونه ی قدیمی شون . همه اثباب و وسیله ها ها جمع بود .

از اون جا ما بچه ها رفتیم خونه جدیده . اونجا یه سری کارای مهم انجام دادیم

از جمله سپیده اسکیت بازی کرد . گفت می گم کارگرا با اسکیت وارد بشن

اونجا اب خنک نبود که بخوریم , خواهرم و سپیده رفتن بستنی خریدن و نشستیم و خوردیم .

خیلی الاف بودیم تا اینکه دو نفر آقا اومدن که پرده ها رو نصب کنند . بعد از نیم ساعت کارگرا اومدن و اثباب ها رو آوردن . یه پسرمرد و دو تا پسر. این دو تا پسره یکیشون مژه های بلندی داشت و خیلی هم هیز تشریف داشت .

تا شب کارای مهمی انجام دادیم , سه تا اتاق خواب ها چیده شد. من اتاق سپیده رو چیدم و کامپیوترش رو وصل کردم . هی بهش گفتم که کامپیوتر رو روشن کن ببین درسته یانه .

فرداش این کار رو کردیم دیدم ویندوزش پریده .( هی می گم روشنش کن می گه بذار فردا) سپیده هم کیس رو می بره خونه ی دوستش تا داداشش درست کنه , متاسفانه سی دی اکس پی نداشته . دوباره کیس رو می یاریم و میدیم بیرون ویندوز بریزن .

به سپیده گفتم بابا تو این هم خرج می کنی و چرت و پرت می خری زورت می یاد یه سی دی اکس پی بخری ؟ من دو تا سی دی توی خونه دارم باید یکیشو بدم به تو.. اگه سی دی داشتی خودم ویندوزت رو عوض می کردم .

جمعه هم کل خونه چیده شد . مامان بزرگم هم اون روز اومد .

هی به مامانم می گم بریم من کار تایپ خونه داریم , می گه مشکل خودته میخواستی نیایی ؟

آخه وقتی همه چیز مرتب و چیده شده دیگه چرا بمونیم ما ؟

جمعه شب بود که یه هو سپیده به من گفت می یایی بریم حموم

و من

گفتم چی می گی تو ؟ گفت بیا بریم حموم . گفتم باشه . مامانم هم گفت برین ...به سپیده گفتم می دونی اگه من با پسر هم برم حموم مامانم چیزی نمی گه ...شب ظرفا رو شستیم و کلی چرت و پرت گفتیم , من گفتم که تنهایی حموم حال نمی ده , چهار تا پسر رو بردار بیار . گفت مامان من هم چیزی نمی گه , گفتم ا ؟ خوبه . گفتم به هر حال تو باید از این خونه یه سهمی داشته باشی دیگه

اتاقت که حموم جداگونه داره , هر کسی رو که خواستی دعوت کن و با هم برین حموم . منم می یام

از حقت دفاع کن و

و اما

از بس این سپیده این پا و او پا کرد که خاله ام گفت شبه دیگه دیره فردا برین .

فردا هم مثلا قرار بود دیگه تشریفمون رو ببریم که خاله اصرار که نرین .

بعد من و سپیده رفتیم حموم , البته حموم توی اتاق خودش ..اون یکی حمومشون سونا و جکوزی داشت ولی چون باباش بود و ما هم خیلی ضایع و شلوغ بازی و خنده , یه کم ضایع بود که بریم اون حموم .

ما رفتیم حموم . چه عادتی داره این دخترخاله ی من به آب داغ , من با آب ملایم و یخ بیشتر دوش می گیرم . خیلی داغ می پزم . حالا اون داغ کن و من سرد

سرمون رو شستیم و من سر سپیده رو , مگه بلد بود موهای من رو بشوره .. حالا واسه ی من باحیا شده بود...

خلاصه حموم خوبی بود . من زودتر آب کشیدم و اومدم بیرون

بعد از ظهر رفتیم دوباره خونه ی قدیمی که وسایل خرده ریز رو بیاریم  . شب هم ما رو شوهرخالم ما رو رسوند

و ما ساعت 9 شب , شنبه  خونه بودیم . کی قرار بود برگردیم کی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی خوب بود خوش گذشت . می دونی اگه حموم نمی رفتم دیگه وقت نمی کردم تو خونه برم

درگیر تایپ و این برنامه ها شدم و هستم در حال حاضر

راستی یه بار هم مغازه و آقای شین رو دیدم . همه ی حساب هام رو باهاش تصفیه کردم . تو کف مونده بود که چه طوری 120 صفحه رو در عرض یه روز تایپ کرده بودم .

خب دیگه ما اینیم .

بعد نوشت :

از پیش آقای شین می یومدم که یه پسره گفت شما قصد ازدواج ندارین ؟ من فقط صداشو شنیدم , گفتم حتمااشتباه گرفته , بعد گفت بیا این ور . منظورش این بود که برم تو کوچه . برگشتم دیدم پسره ( شبیه این بسجی ها هستند و پیرهنشون می دن روی شلوار , تعجبیدم و ) و بی توجه به راه خودم ادامه دادم . شانس داشتیم ما الآن یه بی اف خوب و باحال و با معرفت داشتیم .

پست قبلی طولانی شده بود , همه حرفا باید گفته شه و اینها مهر و موم شه , میخواییمش برای یه هدف مهم . پس باید ثبت بشن . تو آف بخونید .

 ممنون که چرت و پرت های بی سر و ته بنده رو می خونید . نظر می دین                                                     

                                            

 

 

 

 


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای عینک های شکسته

دوشنبه 22 مرداد 1386   08:08


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

تا حالا شده بدبیاری رو بدبیاری بیاری ؟ به قول امروزی ها بدشانسی . اما من عادت کردم که هر اتفاق بدی که برام می افته رو به دید مثبت بهش نگاه کنم , وگرنه عصبی می شم و تا آخر شب همش باید حرص و جوش بخورم .

دوشنبه کلاس زبان , عینک بنفشم رو زده بودم همونی که نو بود و یدک خریده بودمش و حالا به کارم اومده بود چون اون یکی عینکم رو برده بودم عینک سازی برای تعمیر و گفته بودم که 8 هزارتومان یه لنگه شیشه اش می شد.

یکی از بچه ها گفت وای چه قدر عینکت قشنگه , تازه خریدی ؟ گفتم نه , اون عینکم خرابه مجبور شدم اینو بزنم .

این جا رو داشته باشین حالا

فردای اون روز از خواب زود بیدار شدم که کار تایپ رو ببرم بدم , عینکم رو برداشتم که تمیز کنم که یه هو شیشه ی سمت راستش تق ....................

گوشه ی شیشه ای شکست و .....................

یه آن حرف اون دوستم که گفت وای چه قدر عینکت خوشگله و .....................

به این می گن evil eye یعنی چشم زخم

آقا از بس من دپرس شده بودم که نگو و نپرس . خبرم پیش خودم دو دو تا چهار تا کرده بودم که یه جورایی این 8 هزارتومن رو دیرتر بدم , به خیالم که این عینکم رو دارم اما از شانس .....

نگیم شانس بد بهتره بگم یه اتفاق که پیش اومد , و بهتر که اتفاقی برای خودم نیفتاد

هیچی دیگه من مجبور شدم از این کیف و اون کیفم 8 هزارتومن رو جور کنم و برم عینکم رو بگیرم , چون می دونستم آماده شده و این یکی عینک رو بدم تا درستش کنه

رفتم کار تایپم رو دادم و عینک سازی که همیشه می رفتم پیشش تقریبا رو به روی همین مغازه است . متاسفانه پاور شون سوخته بود و  من سی دی رو دادم و رفتم عینک سازی

و دوباره متاسفانه عینک سازی بسته بود

و من ناچارا باید صبر می کردم چون می دونستم آقاهه می یاد

بعد از 20 دقیقه عینک سازیه اومد

از بس من پیشش رفتم دیگه منو می شناسه . گفتم این عینکم این طوری شد که شکست , خودش گفت که چشم زدن

گفتم هزینه ی این عینک چی می شه , گفت 4 هزارتومن . گفتم باشه , بذار این هم درست شه , 8 هزارتومن رو باهاش حساب کردم و عینک مامانم رو بهش دادم که براش پیچ بندازه , این یکی رو حساب نکرد ... حالا خوبه پیش کسی دارم می رم که منصفه . در عرض دو سه سال همون قیمتهای قبلی رو داره حساب می کنه ....فکر کن منم پررو پررو به عینک سازه گفتم این عینکه که قابش صورتیه رو می شه ببینیم ؟

عینک رو زدم اصلا بهم نمی یومد

عینکم درست شده رو زدم و رفتم خونه , حالا اینجا رو نگفته بودم که موقع رفتن چه قدر من این دوستم فرشته (بگو اویل نه فرشته) رو فحش می دادم . همش می گفتم فرشته ایشاء الله همه شیشه های پنجره ی خونه تون بیاد پایین با این چشم شورت . ایشاالله عینک خودت ریز شه و بره زیر تریلی

بچه ها همه تون بگین آمین . دعای من که برآورده نشد چون دیروز کلاس زبان دیدمش و گفت تو هر روز یه عینک می زنی ؟

و من

می خواستم خفه اش کنم 

بهش گفتم اون یکی دیروز شکست . هیچی نگفت , اصلا انگار حالیش نبود که چه گندی این چشمهای تنگ نظرش زده بود منم زیاد کشش ندادم

 

راستی من دوباره آقای (شین ) رو دیدم . زنگ زده بود همکارش که 6 صفحه مابقی کار رو تازه اوردن بیا ببر و من هم رفتم و از آقای (شین) گرفتم

 

بعد نوشت

 

می دونی من روحیه ام با پسرا جور نیست , دیروز سپیده بهم زنگ زد و گفت که به اون یارو که بهت تلفن داده بود اس ام اس دادی ؟؟ منم گفتم نه . گفت چرا ؟ گفتم حوصله ندارم یه هو می بینی شاخ می شه . اونم این که یه جورایی هم محله ای هستیم , خیابون های این اطراف رو می شناخت , پسر جماعت بخواد لج کنه , آبرو ریزی می کنه . تازه اش هم این روزا اصلا حوصله ی حرف زدن با پسرا رو ندارم

پسر صاف و ساده هم اصلا من ندیدم.

 

من دانشگاه علمی کاربردی  رشته ی هنر یه چیزی تو مایه های نقاشی ولی هنوز خودم هیچی نمی دونم در موردش قبول شدم خیابون تجریش . ولی نمی رم

 

 

با خواهرم قهرم ...الآن شده مثل اون روزایی که ازش متنفرم  ... گاهی وقت ها خیلی دوست داشتنی می شه اما خودش رو با این که 5 سال از هم کوچیکتره برام می گیره .

دختر جماعت خودش رو برای من بگیره , حالا حتی خواهر خودم باشه , بدم می یاد دوست ندارم , چون خودم آدم رکی هستم عادت ندارم قهر کنم حرفم رو میزنم حتی اگه طرفم ناراحت شه , اهل جبهه گیری و قهر و این چیزا نیستم

 

 

این پست واسه چند روز پیشه , خدا کنه که پلاسیده نشده باشه . این چند روز نبودم .

بقیه ی حرف ها و ماجراهای بنده , باشه برای پست بعدی .

تا بعد

 

ادامه دارد ......

 

 


نوشته شده توسط : الهام

ماجرای روز یکشنبه... حتما این مطلب رو بخونید بد نیست

دوشنبه 15 مرداد 1386   07:08


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام .

آقا هی من نمی خوام بیام ولی هر روز یه ماجرایی برام پیش می یاد و این باعث می شه که بیام

دیروز با دوستم مریم رفتیم بیرون کار داشت ؛ منم دو تا مغازه اپیلدی قیمت کردم . اگه بشه شاید بخرم .

آخه می دونی چی شده ؟ مادربزرگم می خواد گوشی خودش رو بده به من . می گه خوشم نمی یاد

می دمش به الهام خودم می رم از این نوکیاها می خرم ( البته نه سری N) , هر چی هم به مامانم گفتم بهش بگو اگه وارد باشی با این گوشی کار کنی که هیچ والا اگه نتونی دیگه اگه گوشیت رو هم عوض کنی هیچ فرقی نمی کنه . مامان بزرگ من هم یه اخلاقی داره و اون اینه که کارخودش رو می کنه و به حرف کسی هم گوش نمی کنه .

گوشی شو تازه خریده بود 110 هزارتومن .K310i این مدل گوشی رو دیدین ؟ نه ؟ سونی اریکسون

بد نیست ولی خب من اشتهام بالاست و رو w850 سرمایه گذاری کرده بودم ( حالا کو پول) دوست داشتم جدیدترین مدل سونی اریکسون رو داشته باشم .

در هر حال این گوشی که دستمه مال خاله امه (سپیده اینا) ولی متاسفانه بلوتوث نداره اما دوربین و عکس داره . فضاش هم که خیلی محدوده .

بگذریم

ما کارمون رو انجام دادیم و مریم یه ریمل خرید . من تو کف این ریمل موندم . از بس باحاله . خودم تازه ریمل خریده بودم ولی چشم اینو گرفت .

خلاصه ما خداحافظی کردیم و من داشتم می رفتم سمت خونه تقریبا نزدیک خونه بودم که می خواستم از این ور خیابون برم اون ور که یه پژو دیدم می خواد بره , گفتم بذار بره بعد من برم ؛ اما اشاره کرد که برو و من

یه نگاهی به راننده اش کردم دیدم یه پسر جوون می باشد دیگه اینجای ماجرا رو با دقت تموم بخونید

ما ( یعنی من) رد شدیم از خیابون و دیدم رفت یه کم جلوتر وایساد .منم گفتم حتما خونه اشون اینجا بوده که عجله نداشته اما دیدم دوباره رفت جلوتر

دیگه شصتم خبردار شد که این پسره عاشق ما شده

از خیابون اصلی رد شدم و دیدم نیست ولی حس  کردم  که یه جایی وایساده , برای اینکه بی توجه باشم اصلا برنگشتم که کجا هست . نامردی نکردم و به جای  اینکه از سمت پیاده رو ی خیابون اصلی برم از خیابون فرعی رفتم . که آیا این می یاد دنبالم یا نه

رفتم توی کوچه یا همون خیابون فرعی که دیدم داره می یاد , بعد هم دیگه می دونید چی شد

گفت بیا برسونمت

گفتم نه , خونه مون نزدیک

گفت : اینجا نزدیک کلانتریه , نمی شه .بیا فلان جا پیاده ات می کنم

گفت : اصلاً من خیلی خسته ام نمی تونم دوباره برگردم

گفت کاغذ و قلم داری شماره بدم ؟

گفتم نه . بگو تلفنت رو تو گوشی سیو می کنم .

هیچی دیگه شماره اش رو داد و برامون یه بوق هم زد و دور زد و رفت

اومدم خونه , مامانم تازه از بیرون اومده بود و تو حیاط بودم , بهش گفتم مامان یه پسره به من شماره داد ؛ مامانم هم چیزی نگفت فقط استقبال می کنه و منو تو این جور موارد آزاد می ذاره

بعد از ظهر قبل از اینکه بخوابم , می خواستم اس ام اس بدم بهش که :سلام شناختی ؟ اما بعد پشیمون شدم و دستم به دکمه ی سند نرفت

من اصلا اهل این برنامه ها نیستم به خدا . بار اول که اون یارو پرایدی به من شماره داد , خبر مرگم نمی دونم شماره رو کدوم گوری گذاشتم که تا اومدم خونه هیچ اثری از تلفن من ندیدم

بچه ها هم نظر دادن که قسمت نبود .

هیچی دوستان من بهش نه زنگ زدم و نه اس ام و اس

گفتم یه جایی کارم گیر افتاد , به خدا می گم یادته اون روز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حاجتم رو بده من به خاطر تو دوست نشدم . واقعا هم همین طوره من با خدا از این معامله ها زیاد می کنم و خیلی زود جوابم رو می گیرم ........ پسرا هم بی جنبه زود دل می بندن به آدم

منم که از این لوس بازی ها خوشم نمی یاد

در ضمن قیافه اش هم بد نبود . فکر نکنید که به خاطر این که قیافه نداشت پشیمون شدم

 

بعد نوشت ها :

# من پست قبلی رو با رنگ آبی نوشته بودم ولی چرا سفید شد خبر مرگش ؟؟

## مرسی از تبریکتون بابت قالب وبلاگ . اگه مشکیه واس اینه که من رنگی می نویسم می خوام بیشتر جلوه کنه .

###  125 نفرعضو خبرنامه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی براتون مهمه که من کی به روز می شم ؟؟ جالبه ؛ نمردیم و عده ای ما رو تحویل گرفتن

 

 

                                                       


نوشته شده توسط : الهام

ادامه ی حرف های قبل..جی جین هی

شنبه 13 مرداد 1386   12:08


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

الآن سه روزی می شه که شبیه جغد یا خفاش یا یه چیزایی شبیه این ا شدم .

شب تا ساعت 5 صبح بیدار می مونم و مشغول تایپ کردن . دیگه ترکوندم که این سه شب نماز صبحم قضا نمی شه . پس نتیجه می گیریم که بنده هم کار مادی انجام می دم و هم کار معنوی .

حالا فک کن نزدیکای صبح هم خوابم نمی بره همین طوری می رم تو رختخواب , یه هویی خوابم می بره

طفلی من ( 181 صفحه رو تایپ کردم ) ( نه تو سه روز, ولی خیلی زود تمومش کردم که خود این پسره ( اسمش جواده و عین هو مهران غفوریان می مونه قیافه اش) تو کف موند )

این پروژه ی تایپ ما رو یه بنده خدایی که می شه نوه ی عمه ی مامانم برامون درست کرد.(توصیفش در خط بالا می باشد)  ما هم گفتیم ای ..کاچی به از هیچیه .

بعدش چه فایده ؟ هشت هزار تومن باید بدم برای یه شیشه ی عینک . گرون هم دراومده واسه ی اینه که اون یکی شیشه ای آنتی رفکلسه و این یکی هم باید مثل لنگه اش باشه دیگه .

 

حالا اون یارو ؛ مغازه هه که زنگ می زد برای تایپ , ازش یه مقداری طلب دارم . لامسب زنگ نمی زنه بگه بیا یه کار ببر ...و بعد باهاش حساب کنم ...

از آقای شین هم طلب دارم

 

پنج شنبه ما رفتیم خونه ی سپیده اینا

سپیده = دخترخاله امه , از من کوچیکتره ( نمی گم چند سال چون سن و سالش رو به بچه های نت درست نگفته منم لوش نمی دم که چند سالشه )، باهاش خیلی صمیمی هستم و راحت , تنها کسی که من باهاش شوخی می کنم ؛ دختر باحال و قابل اعتمادیه . خیلی هم دوسش دارم ...

اینا رو برای اونایی گفتم که تازه به وبلاگم سر می زنن

خاله ام اینا در حال اسباب کشی هستن ولی ما راشون انداختیم که فقط اسباب و وسایل آشپزخونه رو ببرن . ولی قراره برای آخر هفته اسباب کشی کنن.

خونه ی جدیدشون خیلی خوشگله ؛ از اون خونه هایی که من آرزوشو دارم .

 

قرار بود برای کلاس نقاشی 5 تا مدادرنگی (پلوکروم) بگیرم . فک کن دونه ای 1300 تومان .

منم گفتم چی کار کنم چی کار نکنم بذار به بابام بگم . گفتم شاید از دوستش که تو بازاره برام تهیه کنه از شانس قشنگ ما دوستش هم نداشت . از این سعید ( مغازه ی 20 متر نزدیک خونه مون ؛ حالا متراژ رو تا به حال حساب نکردم ها ولی پروندم) پرسید ؛ گفت باید سفارش بدم از شرکت برام بیارن .

فقط یه رنگش رو داشت . رنگش هم نمی تونم تشخیص بدم فکر کم تو مایه های قهوه ای یا خردلی یا اُکر ...تو کف رنگش هستم فعلا تا برم کل