تبلیغات
majazi

جستجو

 

نکته ها ...قسمت ۳

شنبه 1 مهر 1385   02:09


نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی ،

Y         شادی ها را به فردا نینداز .

Y         وقتت را برای یاد گرفتن " حقه های تجارت " تلف نکن . در عوض خود تجارت را یاد بگیر .

Y         نگذار بدخلق شوی .

Y         بعد از مصرف , در خمیر دندان را ببند .

Y         رأی بده .

Y         عزیزان خود را با یک هدیه کوچک غیر مترقبه شاد کن .

Y         دیگران را ملامت نکن . مسئولیت های زنگیت را خودت بپذیر .

Y         حداکثر استفاده را از شرائط بد بکن .

Y         همه لباس هایی را که ظرف سه سال گذشته نپوشیده ای , به خیریه ببخش .

Y         طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی , مهربانی و بزرگواری دیدند , به یاد تو بیفتند .

Y         از شوخی طبعی است برای خنداندن استفاده کن , نه برای سوء استفاده .

Y    یادت باشد که اخبار همه رسانه ها جهت دار است .

Y    یک دوره عکاسی ببین .

Y    خواستار تعالی باش و بهایش را بپرداز .


نوشته شده توسط : الهام

تولد مهدی ........عشقولانه ی من

جمعه 31 شهریور 1385   07:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

به به ... امروز هم تولد یه عزیز دیگه است .

تولد داداش مهدی گلم هستش .

همونی که به من پیشنهاد داد که از پرشین بلاگ بیام میهن بلاگ , اینجا اگه یکم رو به راه شده فقط به خاطر اونه , شاید اگه پرشین بلاگ بودم این همه دوست پیدا نمی کردم

 

31 شهریور تولدت رو بهت تبریک می گم .

 

تولدت مبارک داداش مهدی

 

عشقولانه ی من

این چند روز امن و امان بود , کار خاصی انجام ندادم مگه روزای دیگه چه غلطی می کردم ؟

هیچی . احساس می کنم وقت شوهر کردنمه

البته بنده شانس این برنامه ها رو ندارم و خدا رو شکر . فک کن دیگه تو نت هم با کسی چت نمی کنم . اوضاع عشق و عاشقی خرابه . البته گاهی وقت ها که می رم بیرون عاشق می شم اما بعد زود یادم می ره .

مثلا با مامانم رفته بودم آموزش و پرورش 11 کار داشتیم اون جا چند تا پسر فشن دیدم مدل موهاشون خیلی توپ بود . اونجا مدیر مدرسه مون هم بود , این دیگه آخر ضد حال بود . اگه منو می دید نمی شناخت اما بهتر بود که منو نبینه . از اونجا اومدیم بیرون و به مامانم گفتم دیدیشون پسرا رو

گفت خوشت اومد ؟ گفتم آره . گفت من که می خواستم اونجا باشم تو گفتی بریم

من : راست وگویی ؟

تو فکر وخیال و رویای شیرین بودم که یه هو یه پسری رو دیدم جلوی مغازه وایساده و داره منو نگاه می کنه, آقا یه نگاه عشقولانه ای به من می کرد که نزدیک بود خنده ام بگیره .واقعا درست گفتن که عشق سکوت یک نگاه است :">  عاشق شدم

این عشق تازه رو با مامانم در میون گذاشتم , و هی از پسره تعریف کردم .( بلاخره بزرگترا باید در جریان این امور قرار بگیرن مگه نه )  این عشق چه می کنه

 از اونجا رفتیم جمهوری برای خرید واک من . وارد یه مغازه ی بزرگی شدیم که مسئول فروشش یه پسره بود .

پسر خوش تیپ و خوش قیافه ای بود , گفتم واک من تو چه قیمت هایی داری ؟ گفت از 20 دارم تا 50 . شما مد نظرتون چه قیمتی است ؟

منم با اعتماد به نفس کامل گفتم ده هزارتومن گفت چی ؟   5 هزارتومن می خوای ؟

گفتم اگه باشه که عالیه   بیچاره نمی دونست گریه کنه یا بخنده

کلی فک زدم که راضی شد قیمت خرید بده ( اونم فک کنم که دشت اولش بود ) بعد گفت می خوای برو یه دور دیگه بزن و بعد بیا . آخه دید دو دلم .

با اینکه سختم بود مغازه رو ترک کنم , با مامانم اومدیم بیرون .

یه چند تا قیمت دیگه هم گرفتیم اما من زورم می یومد که 20 تومن پول واسه واک من هدر کنم خب خبرم می رفتم  ام پی تری می خریدم یا سی دی من , اما فعلا اینا احتیاجم نبود . حالا بماند که رادیو هیچ کدومشون نداشت اگه داشت می زد بالای 50

هیچی دیگه برگشتیم خونه . نه کارمون تو آموزش و پرورش راه افتاد و نه چیزی خریدم

شب تو کف 2 تا پسر آخری بودم اما زود از یادم رفتن . فقط تا شب تو ذهنم بودن گرچه خاطره ی شیرینی بود .

من این طوری عاشق می شم .

کی دوست داره من عاشقش بشم ؟ عاشق شدن من تاریخ انقضاش خیلی زود تموم می شه .

اما در کل تو نت با همه دوست و صمیمی هستم . اونم به طور +

 

پ . ن

_ این بیوگرافی من خیلی زودتر از اینا باید گذاشته می شد , عذاب وجدان بد دردیه .

_ یه رادیو ضبط کوچیک با قیمت بسیار عالی از یه جای دیگه خریدم , خیلی دلم خنک شد که از جمهوری خرید نکردم . آخیش

_ از 5 شنبه رفتم تیریپ روزه .

_ تبادل لینک ؟  اگه پسری لینکت رو می ذارم شوخیدم . خانم ها مقدم ترن .

تا بعددددددددددددددددددددددددددددددددددد


نوشته شده توسط : الهام

بیوگرافی بنده .

دوشنبه 27 شهریور 1385   07:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام . حالتون خوبه ؟ مامان , بابا , عمه , خاله , خواهر, برادر , دوست دخترتون , دوست پسرتون  همه خوبن ؟ خب هر چی به ما چه

چی می خواستم بگم ؟( کاشکی جای این پست هیچی نمی نوشتم )

شوخیدم

قرار بود بیوگرافی مو براتون بگم .

پس بخون .

اسمم الهام ( شما می تونی بهم بگی الهام خانم , الهام جون یا خاله الهام )

لطفا الی صدام نکنید چون جوابتون رو نمی دم ...حالا اگه الهام خالی هم صدام کردین اکشالی نداره . ولی می ترسم پر رو شین .. شما پسرا هم که بی جنبه

الهام جون شما متولد سال 1365 , 21 آذر ماه هست . دیگه خودت بزن رو ماشین حساب

متولد و ساکن منطقه شرق تهران هستم .

دیپلم حسابداری دارم , کلاس زبان می رم . ( این ترم اگه قبول نشم دیگه نمی رم )

بار بیشتر کنکور ندادم و اون یه دفه هم محض خنده قبول نشدم .

یه دختر بی خاصیت برای این قرن حاضر , . یه پا الاف و بیکار .

مجرد هستم و قصد ازدواج هم ندارم , گفته باشم

همین

خب حالا اینا رو اگه کسی نمی دونست چه اتفاقی می افتاد ؟ هیچی .

همه رو به خاطر روحیه ی کنجکاوتون گفتم که یک سالی با من تو میهن بلاگ همراهین .

این عذاب وجدان هم تموم شد . خیال ما هم راحت شد .. سوالی نیست ؟

بقیه ی توضیحات باشه برای پست های بعدی .

خبر مهم

دخترخاله ی بنده , سپیده وبلاگ داره ... از تیرماه وبلاگ ساخته ..خب ؟ بگو خب

اما به من که نگفته بود . وقتی خواب منو می بینه که فهمیدم وبلاگ داره , برام نظر می ده و آدرس وبلاگش رو می ده . ( درد عذاب وجدان خیلی بده )وگرنه معلوم نبود تا کی منو تو خماری می ذاشت .

یکی طلبت .

بازم خوبه خواب دیدی . دوستان به وبلاگ دخترخاله ام سر بزنید فمیدین ؟ از همین اولش داره می ترکونه . خیلی باحال و بامزه می نویسه . به دخترخاله اش رفته

www.herkoolenini.mihanblog.com      هرکول کوچول موچولو   

پ. ن

_ میهن بلاگ تازگی ها خل شده . من درست حسابی فاصله ها رو تو ورد تنظیم می کنم اما میهن بلاگ یه جور دیگه آپ می کنه .

_ من هر کسی رو اد نمی کنم ...یه آفی , میلی بزنید که از کدوم گوری آی دی من رو پیدا کردین تا اد کنم . آخه آی دی یه بنده خدایی رو نمی خوام اد کنم , واسه همین می گم .

آی دی : yebandeyekhoda_f  


نوشته شده توسط : الهام

تولد میثم

شنبه 25 شهریور 1385   06:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

امروز تولد یکی از بروبچه های نت هستش 

میثم از وبلاگ نویز . 

دوست عزیز تولدت مبارک .

به بابک گفتم که از طرف من برات یه کادو بگیره , بگو بهت بده

راه دور بود نشد , فعلا به تبریک گفتن تو وبلاگ اکتفا می کنم .

سلام . این مدت زیاد اتفاق خاصی برام نیفتاد که بخوام براتون تعریف کنم . شاید حرفم نمی یاد . دیروز خونه ی مادربزرگم بودیم , سپیده اینا و پسرخاله ام هم بودن , به نوید ( پسرخاله ام ) گفتم که با موبایلش ازم عکس بندازه که فردا که قراره بریم خونه شون برام بریزه تو کامپیوترش , اما گفت که حافظه اش دست دوستشه .

اینو گفتم که بدونید من هر کاری می کنم که عکسم رو توی کامپیوتر داشته باشم . اما نمی شه

قابل توجه آق بابک .( من کوفتی دیدنی نیستم .) اما تو فکر عکس هستم . حالا دیر و زود داره .

یه حرف دیگه ...می دونی از اینکه یه بنده ی خدا هستم ناراحتم , منظورم اسم مستعار تو وبلاگ هستش . فکر می کنم مدت زمانش کافی بوده برای اینکه عقده ام خالی بشه .

گاهی وقت ها آدم دوست داره هیش کی نشناستش . جنسیتش مشخص نشه , کسی اسم و سنش رو ندونه و از این حرف ها . عن قریب به یک سالی می گذره که من اومدم تو میهن بلاگ .

یادم باشه براش تولد بگیرم .

پ .ن

_همه ی کسانی که این وبلاگ رو می خونن برام قابل احترام و عزیز هستن , حالا چه نظر بدن چه نه

_ من اصلا خوب  نمی نویسم , همون جوری که حرف می زنم با لحن خودم حرف می زنم که کار سختی هم نیست . همیشه از انشاء نوشتن بدم می یومد , از اینکه بخوام راجع به موضوعی فکر کنم و بنویسم و بعد از پاکنویس برم سر کلاس بخونم و آخرش هم می شه یه نمره . اما این وبلاگ برای من خیلی مفیده بوده ...خیلی . دلیلش رو بعد ها خواهم گفت .

_ خبر خوش : پست بعدی بیوگرافی بنده ...                                                             

 

 


نوشته شده توسط : الهام

علت های اساسی نیومدن من به نت

پنجشنبه 23 شهریور 1385   06:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

یه سلام دوباره به دوستان گلم . حال و احوال ؟

من نمی دونم این اواخری مثل جنازه ها شدم , همش می خوابم . صبح ها هم تا از خواب بلند می شم می بینم ساعت از 8 گذشته و اکانت ندارم و وبلاگ کوفتی به روز نشد .

انشاءا.. از مهر به بعد جبران می کنم .

از همه بدتر این که بغل خونه مون شروع کردن به ساختمون سازی

آقا و خانمی که تو باشی همش سر و صدا و خاک و این حرف ها . حالا بماند که یه مدتی من این آبریزش بینی ام به خاطر همین خاک و خول ها داشت اذیتم می کرد .

شب ها دیگه توی حیاط نمی خوابیم ( هوا داره خنک می شه ) , قبلا که تو حیاط می خوابیدیم سر ساعت 7 و 6 و نیم یا نهایت یه ربع به هشت بیدار می شدم اما حالا که توی اتاق هستم , فقط بیدار می شم نماز صبح رو می خونم و بعدش لالا .

این لالا می کشه به ساعت نه و ده . اگر هم که کلاس داشته باشم می شه 8 و نیم

 

حرف بعدی اینه که مشغول بازی کامپیوتری هستم و پای کامپیوتر می یام و فقط بازی می کنم . اونم بازی فکری . بهتر از بیکاریه . مگه نه ؟

 

 

پ . ن

_راجع به پست قبلی : هنوز روحیه ی قبل رو پیدا نکردم که بیشتر خوش بگذرونم . بعضی از خوشی ها آخرش به گریه ختم می شه پس خیلی بهتره که شروع نشه .  در حد معموملش خوبه .

_ به جون وبلاگم سعی می کنم تند تند بیام  

_ آخرش جریان تعویض قالب وبلاگ رو نفهمیدم . چرا یه هو اون جوری شده بود . وبلاگم هم مثل خودم قاط می زنه و می ره تیریپ افسردگی . شما تحویلش نگیرین خودش حالش خوب می شه


نوشته شده توسط : الهام

من اومدم دوباره ..سلام

دوشنبه 20 شهریور 1385   07:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام انگاری دوباره بدقولی شد . :">

ببین همیشه کارای دنیا برعکسه . گاهی وقت ها پرکاری و گاهی هم بیکار .

برات تعریف می کنم که چرا نشد که بیام . گفته بودم که قراره اتاق من کاغذ دیواری بشه خب ؟  

هفته ی پیش تموم شد در عرض 4 ساعت . همون هفته هم با خاله ماله ها رفتیم پارک بسیج . البته بدون پیش بینی بود . با اینکه تو انتخاب اسباب بازی کلی اختلاف سلیقه داشتیم اما خوش گذشت .

این شد روز دوم

روزسوم وچهارم الکی برای خودش گذشت . منم آواره بودم . . تا این که روز پنجم , وسائل اتاقم چیده شد ...

حالا بماند که خونواده کلی بهم متلک گفتن که از این به بعد اتاقت باید تر و تمیز و مرتب باشه وروزی یه دفه  گرد گیری کن و از این حرف ها . ( منم گفتم باشه , سعی خودم رو می کنم )

آخه من شلوغ بودن اتاق رو کثیفی دیوارها بهانه کرده بودم . که این بهانه هم پرید و رفت .

الآن یه اتاق تر تمیزی دارم که نگو ...جون میده برای ریخت و پاش ...

 

پنج شنبه یه ضد حال اساسی که خوردم این بود که سرکلاس زبان یه ریدینگ سخت داشتیم که قرار بود همه وُکب های مشکل درس رو در بیاریم اما کسی این کار رو نکرده بود. منم چون خسته بودم گفتم دیگه جلسه ی یکی مونده به آخره بی خیال . بقیه بچه ها انشاءالله در آوردن .

اما

هیچی دیگه معلممون گفت : سه شنبه همه ی این وُکب ها رو به بقیه اضافه کنید , همه رو ازتون می پرسم .4 تا وکب ریدینگ ورک بوک رو هم خواهم پرسید .

همه پکر شدن .

 

نیمه شعبان کجا رفتین ؟ پارسال که با سپیده رفتیم بیرون اما امسال تنهایی رفتم . در واقع یکی از فامیل هامون به مامانم گفت که بیایین بیرون ما هم گفتیم باشه .

بعد از دیدن فیلم زیر درخت هلو زدیم بیرون . خیابون شلوغ پلوغ بود که نگو . به یه نکته ی جالب هم رسیدم و اون اینکه این ایرانی ها هم شلخته ان و هم شکمو . بابا چهقدر می خورین ؟

شربت و شیرینی  و بستنی و غذا و .... یه ذره دلتون به حال این رفتگرها بسوزه , این زحمت کش ها تا صبح باید این لیوان یه بار مصرف و آت آشغال ها رو جمع کنن .

یه ساعت مثلاً شادی کردن ارزش اینو نداره که شهرمون کثیف بشه . داره ؟؟

امسال درسته که نیمه شعبان زیاد خیابون گردی نکردم , شاید به خاطر اینکه سپیده نبود اما دل دماغش رو نداشتم . یه پسری رو هم دیدم که موهاش رو یه طور بامزه ای درست کرده بود که خیلی برام جالب بود , نمیدونم اسم مدلش چی بود اما مطمئنم که اگه دختری بیفته دنبالش به خاطر مدل موهاشه .

 

از پنجشنبه تا شنبه این دو روز مشغول تایپ یه کاری بودم , از بیکاری بهتر بود . آقاهه دیده بود کسی نیست با من تماس گرفت که براش تایپ کنم . حالا موضوع کار در مورد زیست و DNA بود که حالم بهم خورد .

کارای دنیا برعکسه , خیابون گردی نیمه شعبان به خاطر این موضوع کنسل شد .

 

1_ راستی انگار قالب وبلاگ عوض شده بود ...چرا ؟ یعنی هک شدم ؟ من می گم دشمن زیاد دارم تو می گی نه ...

سپیده تو یه وقت وبلاگ نسازی ها ...


نوشته شده توسط : الهام

سریال نرگس........

جمعه 10 شهریور 1385   07:09


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

به نام او که هستی نام از او یافت

این سریال نرگس رو می بینید ؟ نظرتون راجع بهش چیه ؟

اولش خیلی خوب شروع شد , یه جورایی خوشم اومد که رابطه ی یه دختر و پسر و نشون داد , حرف هایی که بهم می زدند , قول و وعده هایی که بهم میدادن , آخرش هم ازدواج مسخره شون

این که بیشتر دخترا و پسرا فقط فکر می کنن ته خوشبختی دوست داشتن دو طرفه است , پس باید به هم برسن , بدون در نظر گرفتن خانواده هاشون ...

واسه ی همدیگه می برن و می دوزن , به خیالشون خیلی می فهمن .

بعدش اسمش رو می ذارن عشق ....اَی .

اول های سریال خیلی به این نسرین فحش می  دادم , آدم که نباید با خفت ازدواج کنه که عشقش رو به یه نفر به همه ثابت کنه ...داشت حالم بهم می خورد ...

تو این رابطه ها پدر یا مادر حتما باید بدونه وگرنه مایه ی آبروریزی می شه ...فمیدی ؟

حتما باید پدر یا مادرتون بدونه تا مشکلی پیش نیاد , این طوری خیلی بهتره چون تجربه اش رو داشتم دارم بهتون می گم خوبه ..فمیدی ؟

_ مادر بهروز که خر ...خب خبر مرگت چرا به شوهرت نگفتی پسرت می خواد با اون دختره ازدواج کنه ؟ که اون هم نتیجه ی این پنهون کاری رو بخواد تلافی کنه .!

یه اشتباه کوچیک می تونه رو سرنوشت همه تاثیر بذاره .

این از توضیحات سریال ..به طور خلاصه

شخصیت نرگس رو به خاطر پوپک خیلی دوست داشتم اما حیف که رفت ...

در کل سریال خوبیه , صبر می کنیم تا ببینیم آخرش چی می شه ..

من سریال های اولین شب آرامش , روشنایی شهر  رو هم می بینم ...در مورد اونا  بعدا شاید حرف زدم ...

قاطی پاتی :

_ تو فکر اینم چرا اسم این وبلاگ شد روح عاشق , من کی عاشق شدم ؟؟؟ چرا اسمش این شد ؟ باید می ذاشتم یک روح تنها

_ سپیده, این رنگی خوبه ؟

_ چی کار کنم که نمی تونم روی پست هام عنوان خوب بذارم ؟ شده یه معذل ( غلط که ننوشتم ؟)


نوشته شده توسط : الهام

دردسرهام دار شروع می شه

پنجشنبه 9 شهریور 1385   07:08


نوع مطلب : ماجرا و حرف های من  ،

سلام ..کلی دردسرهای الکی برای خودم دارم که الآن یکی یکی برات می گم که درک کنی چرا هر روز نمی تونم بیام نت ..خدایی دلم لک زده که باهاتون چت کنم و اذیتتون کنم اما حیف

اول این که مامانم هر روز سبزی می خره و من هم پاک می کنم و می شورم و خرد می کنم ( البته خدا رو شکر با سبزی خرد کنی ) , منم که کاری ....اهل کمک و همکاری

برعکس من ,  بروبچه های فامیلمون از دخترخاله و پسرخاله , همه شون بخور و بخواب , سپیده هم جزوش هست ...

دوم این که قراره اتاق من کاغذ دیواری بشه , واسه همین درگیرم .

سوم این که من صبح ها خواب می مونم که بیام برای این وبلاگ

 

خب از هر چی بگذریم سخن دختر و پسر خوب خوش تر است ..کامنت هاتون رو خوندم ...

تو این زمونه اگه بری تو خیابون باید چشاتو باز کنی که ببینی طرف پسره یا دخترپسری که موهاش رو بلند می کنه و آرایش می کنه و ابرو بر می داره که دیگه پسر نیست

هست ؟

اما به نظر من

یه پسر خوب فقط با دخترا دوست می شه و وابسته شون نمی شه ...اون وقت هیچ وظیفه ای در مقابل دلش نداره . راستی چرا پسرا وابسته ی یه دختر می شن ؟ همه ی دخترا که وظیفه ندارن که تا آخر با یه پسر باشن . یه رابطه ای به وجود می یاد و یه زمانی هم تموم می شه ...حالا اسمش رو بذارین عشق و دوستی یا هر چیز دیگه ...( در جواب به الیاس )

در کل تا وقتی که دل نبندین هیچ مشکلی نخواهید داشت ...( هم دخترا و هم پسرا )

که متاسفانه این یکی از عهده تون بر نمی یاد .

ول کن این حرف ها رو ...دوباره می یام ...تا بعد


نوشته شده توسط : الهام