تبلیغات
روزانه های خانــــــم فــــــ
روزانه های خانــــــم فــــــ

به سرم زده بیام اینجا رو اپ كنم

دیدم حیفه .... دلم نمی یاد حذفش كنم.

به زودی می یام یه پست می ذارم. از چرت و پرتام...






نوشته شده در تاريخ 1387/12/24 توسط خانم ف

سلام .

امسال تنها ماه رمضونی بود که خیلی خیلی زود گذشت . البته برای من .

مثلا می خوام یه حرفی بزنم دارم مقدمه چینی می کنم .

هیچی بابا امروز یک شنبه 22 مهر دومین سال از افتتاح این وبلاگ تو میهن بلاگ هستش . یه جورایی تولدشه دیگه .

یه خبر توپ تر این که بنده دارم در این وبلاگ رو تخته می کنم .

چیه ؟ اگه فکر کردی که من بی خیال وبلاگ نوشتن و مطالب روزمره ی خودم می شم باید بگم که سخت در اشتباه می باشی . ما از این لوس بازی ها بلد نیستیم

و اما

آدرس وبلاگ تازه ام رو به هیش کسی نمی دم . حالا بمون تو خماری اش . (اینارو دارم به کی می گم ؟؟؟)

یه وبلاگ تازه , یه آی دی تازه , یه عنوان تازه و ............

من بعد از مدتی که احتمالا نمی یام نت و بعد از اون در وبلاگ تازه ام شروع می کنم .

راستش اینجا دیگه برام امن نیست و هیچ دوست ندارم که تو این دنیای مجازی معذب باشم و با اکراه بخوام به روز کنم.

آره این روزا کاراگاه بازی ام گل کرده و بعد از فکر کردن اساسی به تنها سرنخی که رسیدم این وبلاگ بود و کلی اظهار پشیمونی از خودم که چرا بی گدار به آب زدم .

اما خب اشکالی نداره , می رم یه جای دیگه و از اول شروع می کنم . اما تو میهن بلاگ نیستم خدا رو شکر.

 

خب این آخرین آپ من بود تو این وبلاگ . بعد از دو سال درش تخته می شه و در جای دیگه به کارم ادامه می دم .

 

خوشحال شدم که با دوستای تازه و محترم و ناراحت از بابت آشنایی با یه سری آدم بی جنبه و بی شخصیت .

همین

برای همیشه از من خداحافظ





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/07/22 توسط خانم ف

سرماخوردگی من

یه شنبه : شب فهمیدم که گلوم درد می کنه و این یعنی که من سرماخوردم , با اینکه نفهمیدم از کجا سرما خوردم برای این که علت رو کشف کنم , پیش خودم گفتم حتما جمعه ای که افطاری خونه ی مامانی بودیم , منو چشم زدند . حالا نیست خیلی تحفه ام ؟؟؟؟ شب شروع خوردن قرص ها . مامان گفت فردا روزه نگیر , از اون جایی که بنده خدا ترس تشریف دارم ؛ گفتم مامان استخاره کن , اگه بد بیاد فردا رو روزه نمی گیرم . خوشبختانه خدا گفت نگیر روزه . آخه یکی نیست به من بگه , تو اگه یه روز روزه نگیری زود خوب می شی , ساعت قرصات هم بهم نمی خوره . بعد از ظهرش بود که بابک زنگ زد . بهش گفتم بابا چی کار داری گفت وبلاگت ویروسی شده , بهم زنگ بزن تا بهت بگم چی کار کنی

بهش زنگ زدم و گفت باید مطالبت رو پاک کنی . فک کن همین حرف رو هم دوست خودش میثم به من اس ام اس داد

پیش خودم گفتم این وبلاگ هم اگه نابود بشه من دق می کنم , فک کن تو کلی از خاطراتت رو توی دفتر بنویسی اون وقت مجبورت کنن که پاره اش کنی , خب کفری می شی دیگه

شب وقتی رفتم نت دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده . از ویروس هم خبری نیست .

این بابک و میثم هر روز باید یه طوری منو حرص بدن .

دو شنبه : ما روزه نگرفتیم , ولی عجیب حالم بد بود . یه طورایی رو به موت . این قرص های آنتی بیوتیک , البته اگه اریترومایسین خورده باشی اگه فیل هم باشه یا باشی از پا در می یاد یا می یایی .

یه نمه خوشحال از این که وبلاگم طوری ش نشده . فک کن ؟

سحر

سه شنبه : با سحر و خواهرش  و مامانم رفتیم مطب این دکتر همیوپاتی .

از وقتی که با سحر دوست شدم بهم گفته که حالت تهوع داره و هر چی هم دوا دکتر کرده به نتیجه ای نرسیده , بهش این دکتر رو معرفی کردم .

این که خیلی استرس و اضطراب داره و سعی نمی کنه خودش به خودش کمک کنه خیلی بده.

اون جا یه قاشق دارو رو خورد و برای یه ماه دیگه وقت گرفت .

امیدوارم که زودتر حالش خوب بشه .

دوستانی که تا به حال اسم همیوپاتی رو نشنیده اند بهتره به این سایت مراجعه کنند

www.dr-taban.com   اگر هم آدرس خواستند به من میل بزنند براشون آدرس رو می دم .

 





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 


نوشته شده در تاريخ 1386/07/12 توسط خانم ف

بچه ها همگی دستتون رو بدین به خاله , همه دستاشون رو دادن ؟

حالا جمیعاً می ریم به استقبال پایـــــــــــیز

ها؟

یه ذره خب دیر شده ولی تقصیر من نیست که . حالا قبلاً ها بودند کسانی که می یومدن و می گفتن که پاییزتون مبارک . ولی خب چه می شه کرد که بعضی از وبلاگ نویس ها با بحران مواجه می شن . نمی دونم این بحران از چی نشأت می گیره , واس همین دیگه در وبلاگاشون رو تخته می کنن .

ولی اینجا برقراره .

حالا من می گم پاییزتون مبارک

 

بعد نوشت ها

1)      چرا همه ی وبلاگ نویس ها عکس یانگوم رو اورجینال نمی ذارن ؟؟ من عکس اورجنیال می خوام , هر عکسی هم که می ذارم این جا آدرس وبلاگم رو توش نمی نویسم . هر کی عکس اورجینال داشت برام بفرسته .

2)      جمعه : خونه ی مامانی افطاری. سپیده اینا نمی خواستن بیان ولی من از بس حرف زدم راضی شون کردم .

3)      یه چند تا عکس با روسری صدف ازم انداخت . ویندوزش خرابه , حالا تا من برم دوباره این ویندوز اینا رو عوض کنم و nero بریزم تا عکس ها رو بیارم بذارم تو کامپیوتر .

4)      کی بود ؟ خواب بهرام رادان رو دیدم .

 





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/07/8 توسط خانم ف

از شب قبل تصمیم گرفتیم که فردا صبح یعنی شنبه بریم کرج ملاقات باران.

فکر نمی کردم یه ملاقات رفتن این قدر حرف و حدیث دنبالش باشه . بخونید می فهمید.

اول از همه من ساعت 11 صبح با دل درد شدید از خواب بیدار شدم , مامانم رو صدا کردم و گفتم مثل این که دلم سرما خورده , یه کیف آب جوش چاره شه .

مامان گفت تو که می یایی؟ گفتم آره .  القصه دل درد من با کیف آب جوش خیلی سریع ساکت شد .

بعد از نماز ظهر , ما سه نفر داشتیم حاضر می شدیم که تلفن زنگ زد . مامانی بود(مادر بزرگم رو می گم) . از پشت گوشی به مامانم اصرار و اصرار که نرین و بچه ها روزه هستند و خسته می شن و ضعف می کنند و از این حرف ها . منم این ور تو خونه ؛ دارم کلی حرص می خورم که به  این مامانی چه ربطی داره که ما کجا داریم می ریم , خیلی دلش بخواد داریم می ریم ملاقات نوه اش . تو که نمی تونی بری , خاله هم که درگیره سپیده است و نمی ره . پس بهتره که ما بریم .

مامانم هم مجبور می شه که به مامانی بگه که باشه ما نمی ریم . ولی خب وقتی گوشی رو می ذاره ما از خونه می ریم .

و اما مترو .

اول رفتیم صادقیه با مترو و بعدش کرج (بازم با مترو)

جاتون خالی چه قدر من و نگاره خندیدیم. اگه سوار متروی کرج شده باشی دیدی که سه تا صندلیه و روبروش هم سه تا صندلی دیگه . حالا وقتی نگاه می کنی می بینی که هر مردی رو یه صندلی برای خودش نشسته تنها  

ما رفتیم یه جای شش نفره خالی پیدا کردیم و نشستیم و ات هم یه مرده اومد ور دل ما نشست . از اون جا بلند شدیم و رفتیم یه جای دیگه نشستیم ؛ اون جا هم یه پسره بود ولی می شد کنارش نشست . آخه آدم رغبت نمی کنه کنار هر کسی بشینه . مردها هم که خودخواه ؛ نمی کنند هرشش تا صندلی رو اول پر کنند و بعد برن یه جای دیگه رو اشغال کنند.

وقتی این سمت راستم رو نگاه کردم دیدم یه مرده زل زده به ما . البته داهاتی هم بود . کفری شده بودم که نگو . بعد دیدم یه چیزی خورد به سرم , سرم رو بالا کردم دیدم یه یارو که پشت من نشسته , دستش رو انداخته بالای صندلی نزدیک سر من ؛

من فقط از روی عصبانیت می خندیدم.

چند ایستگاه بعد اون یارو دهاتیه خوشبختانه رفت .

نگاره گفت فلانی داره به من نگاه می کنه . دیدم یه پسر جوون تقریبا 25 به بالا . به نگاره گفتم می دونم , به من هم هی نگاه می کنه ولی تا می بینمش نگاشو می دزده .

این پسره هم بد نشسته بود , نگاره گفت می بینی چه طوری می شینه ؟ شبیه این یارو که تو شکرانه بازی می کنه ..... منم زدم زیر خنده .

دیگه داشتیم می رسیدم , فقط من و نگاره یاد چیزای دیگه می افتادیم و می خندیدیم

رسیدیم کرج

سوار اتوبوسی شدیم که راننده اش هم خانم بود .

اینجا هم کلی قصه داره ولی خلاصه اش می کنم: هر کسی که می خواست پیاده شه هنوز نرسیده به ایستگاه می گفت نگه دار , چون دیده بودن راننده اش خانمه , همچین دستور می دادن که نگو .نگه دار.......در رو بزن (اونم وسط میدون) کلی هم اینجا خندیدم .

همین راننده ی خانم بود که گفت کجا پیاده شین و خوشبختانه ما جمال بیمارستان کسری رو مشاهده کردیم . یه چیز جالبی که نظر منو جلب کرد این بود که یه پسره داشت بستنی می خورد . روزه خواری رو فقط داشته باشین

رفتیم بالا ط چهارم . بارون رو دیدیم و کلی از دیدن ما خوشحال شد . زن دایی هم بود . دایی هم چند دقیقه بعد اومد . 

خدا خیرش بده ما رو تا دم مترو رسوند .

سوار مترو شدیم

این بار هم همون  اتفاقات موقع رفتن پیش اومد . با این تفاوت که من و نگاره دیدیم صندلی کناری مون یه د ختر و پسره هستند هی دست هم دیگرو می گیرن . ما هم هر کاری اونا می کردن تقلید می کردیم دست هم دیگرو می گرفتیم محکم و .....

حالمون واقعا بهم خورد .

یکی نیست بگه هر غلطی می خوایین بکنید ؛  بکنید ؛اما نه در جاهای عمومی . زشته ؛ بده

گرچه این دو تا کاملاً داهاتی بودند.

موقع پیاده شدن من داشتم عنوان روزنامه ی یه آقاهه رو می خوندم , البته پسر جوون بود . بعدش فهمید و منو نگاه کرد و ......... احساس کردم می خواد بخنده ولی من زود ازش دور شدم .

کلی سوتی دادم دیگه .

این سری مترو رفتن من و نگاره خیلی پر سر و صدا بود .

و اما

به نگاره گفتم من تو وبلاگم این مطلب رو می نویسم

حالا هر کسی که می خونه می خواد خوشش بیاد می خواد بدش بیاد

نکته ی جالبی که ما بهش برخوردیم این بود که از پسر جوون گرفته تا پیرمرد 70 ساله ؛ همه شون از دم خیلی بد رو صندلی هاشون تمرگیده بودند. نمی گم نشسته بودند چون طرز صحیح نشستن این نیست . خیلی زشته , این طور نشستن .

یه کم خودتون رو جمع و جور کنید . به قول نگاره , خیلی اندام ظریفی دارن , بد هم می شینن

ما نمی دونستیم بخندیم یا گریه کنیم فقط این که مردها خیلی چیزها رو نمی فهمن , خیلی از موارد تربیتی و آدابی رو بلد نیستند . این خانم ها چی می کشن از دست این آقایـــــــــــــــــون .

این جا اعلام می کنم که ممکنه ما آدم ها توی خونه مون هر کاری که دلمون می خواد رو انجام بدیم ؛ از طرز خوابیدن و خوردن بگیر تا غیره .

ولی یاد بگیرین که تو محیط عمومی , مثل مترو , اتوبوس , سینما , چه دختر و چه پسر ؛ چه مرد چه زن , یه رفتارهایی نکنیم که باعث حیرت بقیه بشه . حیرت که چه عرض کنم باعث شرم آدمیزاد می شه

خواستم بگم که حجاب و پوشش مناسب فقط برای خانم ها نیست , منتها چون به موضوع پوشش برای آقایون زیاد پرداخته نمی شه , انگار جدی هم گرفته نمی شه و کسی هم براش مهم نیست .

 

 

 این عکس هم بی ربط به موضوع بیمارستان نیست ... کلیک کنید ..





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/07/3 توسط خانم ف

می خواستم برای این پست درمورد سریال های ماه رمضون نظرم رو بگم و یه کم بحث کنم و شما رو هم در این مسئله شریک کنم ... یه کم جنجال و هیجان برپا کنیم ولی از قرار معلوم این فکر فقط چند ساعت با من بود و یه اتفاق ساده باعث شد که چیز دیگری رو در این جا بنویسم .

 

خواهرم بهم خبر داد , بارون رو که می شناسی دخترداییت ؟ گفتم خب

گفت : آپاندیسش عود کرده و عملش کردن .

گفتم : اوا , آخی ( این جا گفته بودم که باران امسال می ره اول دبیرستان , یه دختر فشن , بانمک , با من هم خیلی جوره , مهرشهر کرج هم می شینن )

گفتم کدوم بیمارستان ؟

گفت بیمارستان کسری تو کرج

وای منو می گی  چرا همه جا این اسم کسری رو باید بشنوم

هیچی دیگه قرار گذاشتیم که فردا شنبه ، بریم ملاقات . فک کن از این جا بکوبیم با مترو بریم کرج . به مامانم گفتم خدا کنه نگهبان های اون جا مثل این بیمارستان کسری نباشه وگرنه من قاطی می کنم ا . مامانم گفت که نه این جا با اون جا فرق می کنه

خدا کنه

این وسط سپیده هم دوست داره بیاد . فکر نکنم خاله ام اینا برن کرج . ولی جالبیه این قضیه اینه که هر اتفاقی بیفته ما در همون محل حاضر می شیم

به مامانم گفتم که چرا دایی ما رو خبر نکرد ؟ گفت واسه این که نمی خواست ما تو زحمت بیفتیم

خدایی راست هم می گه ولی ما که پررو تشریف داریم , باید به نحوی بریم بیمارستان

نه فقط من می خواستم حرف فک و فامیل نیاد این وسط وبلاگ ولی باور کنید که نمی شه .

ادامه ی خبرها و رفتن به بیمارستان و عیادت (البته اگه ماجرایی پیش بیاد) بماند برای سری بعد

منتظر باشید

ادامه دارد....

 





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/06/31 توسط خانم ف

ماه رمضون اگه جنبه ی منفی نداشته باشه برای من یا خیلی های دیگه , اما یه صفت منفی رو داره و اون اینه که آدم رو تنبل می کنه , خواب آدم رو بهم می ریزه .

چهارشنبه دیگه ترکوندم که ساعت ده از خواب بیدار شدم و حاضر شدم که برم بیرون . انگار فقط همون روز بود چون فرداش ساعت یه ربع به دو با اصرار خواهرم از خواب بیدار شدم . دیگه اون روز زنگ زدم به مریم و گفتم که سی دی رو برات بیارم ؟ ازم چند تا عکس می خواست که پرینت بگیره.

رفتم بیرون ، مریم رو دیدم , آقا تو بگو این مریم ما یه ذره آرایش داشته باشه , یه کرم , یه ریمل ...

اصلاً

این که چرا آرایش نکرده به خاطر اینه که دوست پسرش بهش گفته

منم چه قدر حرص می خورم که یه دختر زرتی به حرف پسر گوش می ده . پسره بهش گفته که مامانش خیلی مؤمنه و حتما باید بذاری ابروهات پر بشه و می ری بیرون آرایش نکنی , حالا بعدا بره خواستگاری اش .

از چند سال پیشی که با مریم توی کلاس کامپیوتر باهاش دوست شدم , تا اون جایی که من می دونم پسرایی تو زندگی اش می یومدن و می رفتن , البته عشق های یه طرفه . و همیشه حدس می زنم که عاقبت این کار چی می شه.

حالا این پسره

امیدوارم که با این یه دوستی همیشگی رو داشته باشه .

ولی با این مخالفم که تا یه دختر به یه پسر می رسه , به حرفش گوش کنه , و بگه چشم .

به قول یکی از پسرای با شخصیت نت که برام میل زده بود , گفته بود که این عشق های الکی آدم رو از کار و زندگی می اندازه و  رابطه ای رو دوست دارم که مثل دوستی که با دوست پسرم دارم رو با دوست دخترم داشته باشم.

من صد در صد موافقم

 

خلاصه یه مغازه برای پرینت خیلی گرون می گفت که مریم منصرف شد و من سی دی رو بهش دادم که ببره خونه ی دخترخاله اش و مجانی پرینت بگیره .

خیلی زود از هم جدا شدیم و من رفتم پول اون خط ایرانسل رو دادم .

رفتم عابربانک حسابم رو چک کنم , که دو تا نره غول (پسر) اومدن و به من گفتن که ما زودتر اومدیم . ( دروغ می گفت , تا من رسیدم اون هم اومد ) ولی گفت حیف که من عجله ندارم وگرنه ....

حالا پسره کارش تموم شده داره به من می گه دستگاه ش خرابه .

راستش برای اولین بار با عابربانک می خواستم کار کنم , به هوای این که مبادا سوتی ندم , گذشتم کار مردم راه بیفته تو این ماه عزیز.

یکی نیست به من بگه آخه مُخ تو که بلدی با کامپیوتر کار کنی دیگه این عابربانک فارسی که دیگه چیزی نیست . خلاصه چک کردن حساب با موفقیت انجام شد .

بعد اومدم خونه دیگه .

 

بعد نوشت :

من همه ی شما خوانندگان وبلاگم رو چه دختر و چه پسر همه رو دوست دارم . لطف دارین به بنده  و این وبلاگ کوفتی

خاله ی جوانتون رو تو این ماه دعا کنید

 

 

 





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/06/29 توسط خانم ف

تا به حال شده که سحری خواب بمونی ؟

دو حالت داریم ، حالت اول: یا این که کلاً از خواب بلندی شی و ببینی اذون صبح رو گفتن . حالت دوم : از خواب بیدار شی و نیم ساعت وقت داشته باشی و برنج رو نذاشته باشی .

قضیه ی ما جزو حالت دوم بود . دیدم نگاره داره خورشت رو با نون می خوره , ده دقیقه به 4 بود و مامان داشت برنج رو می ذاشت .

البته من مشکلی نداشتم , چون می دونستم هر وقت که برنج آماده شه من سریع غذامو می بلعم .

بیشتر نگران بابام و نگاره بودم که عادت دارن غذا رو اون قدر بجوین که نامرئی شه . صد دفه به خواهرم گفتم این تند خوردن رو یاد بگیر ضرر نداره . می گه نه . به خودم ضررر بزنم ؟ می گه تو آخرش سوء هاضمه می گیری.

برنج آماده شد ، 14 دقیقه تا اذان صبح وقت داشتیم . من دو بشقاب رو فرتی خوردم ، تلویزیون گفت که ده دقیقه تا اذان وقت باقی است.

فک کن

تو فقط فکر کن که من برنج داغ رو ظرف 4 دقیقه کوفت کردم . دو روزه متوالی هم به دلیل آب جوش خوردن سر افطار زبونم سوخته بود , حالا این برنج داغ رو نوش جان کردم , دیگه این زبون تا آخر ماه رمضون همین طوری باید بسوزه .

قبلش به مامانم گفته بودم که مامان جون لازم نیست که همه چی حاضر و آماده باشه , شب قبل برنج رو آبکش کن و ما صبح فقط داغش می کنیم دیگه . خب چه کاریه .

در هر حال این نیز گذشت

امید که کسی سحرها خواب نمونه  .

 

 بعد نوشت

من باز حرف دارم بازم می یام





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/06/28 توسط خانم ف

همین الان از این تریبون آزاد (که نمی دونم چی هست) دارم به همه ی خوانندگان این وبلاگ وزین و محترم خاله الهام به اطلاع می رسونم که این پست خیلی طولانی می شه , پس دی سی شین و مطالب رو تو آف لاین بخونید.

آخی دردم رو به کی بگم ؟ از کجا شروع کنم ؟

یکی نیست به من بگه الهام از آخرین گندی که زدی , یه کم درس بگیر و دیگه گند دیگه ای به وجود نیار .

آخرین گند مربوط به زمانی بود که رفته بودم کلاس نقاشی و یه کاکائو گذاشته بودم تو جیبم ... سر کلاس دستم رو می کنم تو جیب مانتوم و دستم کاکائوی می شه و درجا حالم گرفته می شه ، حالا برس خونه و مانتو رو بشور

این دست گل تازه رو براتون تعریف می کنم , شاید برای تو چیزی نباشه اما برای من یه درده ... یه بغضه

یکی بود یکی نبود , الهام تصمیم می گیره که ویندوز کامپیوترش رو عن قریب به 1 سال یا بیشتر رو عوض کنه , رکورد نگه داشتن ویندوز رو شکستم .

اومدم داکیومنتم و عکس هام و فوریت های اینترنت اکسپلوره ی خودم و خواهرم رو کپی کردم یه جای دیگه . مال خواهرم درایو  Fو مال خودم رو تو درایو E

ویندوز رو عوض کردیم و  فوریت های IE رو گذاشتم سرجاشون , نوبت به داکیومنتم و عکس هام که رسید دیدم فولدر خالیه ........

من در اون لحظه به جان تو نباشه سکته ناقص رو زدم . آخه خودم با همین چشمام داکیومنتم رو کپی کردم تو درایو E . ؟؟؟؟؟ نشون می ده که یه گندی زدم

حالا فکر کن عکس های من چی بود ؟؟؟؟ عکس های زیادی از یانگوم و جواهری در قصر .

یه چند تا وبلاگ هم سیو کرده بودم . هیچی دیگه همه پرید . من هیچ وقت عکس های my picture ام رو زیاد نگه نمی دارم . انتقالش می دم تو درایو E.

دیگه صبر کن تا ساعت دو تا کارت اینترنتم فعال بشه و من برم تو نت و دنبال برنامه ی ریکاوری که لااقل این عکس ها برگرده ..حالاعکس ها به جهنم , پست وبلاگم رو چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من کلی زحمت بابت ماجرای چند روز پیشم کشیده بودم یعنی همه باد هوا

اینترنت هم نتونست کمکم کنه ... اون برنامه ی ریکاوری که قبلا برام خیلی مفید بود متاسفانه آدرسش رو نیوورد .

همین مسئله باعث شد که من ساعت سه نصف شب بخوابم و 4 بیدار شم برای سحری .

بعد از سحری و نماز , باز هم تلاش در اینترنت افاقه نکرد برای پیدا کردن یه برنامه ی ریکاوری باحال.

ساعت 6 و نیم سرم رو گذاشتم و یه اس ام اس به مریم دادم که من نمی یام شاید خواب بمونم , اخه قرار بود با هم بریم بیرون .

ما خوابیدم تا ساعت یک ظهر .

چاره ای ندارم جز این که یه فلش بک برگردم به عقب و رجوع کنم به مخم و بنویسم .

وای از اول باید بنویسم ...............................خلاصه می گم که خسته نشین خب ؟

5 شنبه 22 شهریور: سپیده وقت عمل داشت . عمل فک . فک پایین ش رو بتراشن یه کم بدن عقب .

از چند روز پیشش من سعی کردم به سپیده روحیه بدم . ولی خودم ترسیده بودم خفن . فک کن اتاق عمل و بیهوشی و .......

بیمارستان کسری واقع در میدان آرژانتین , یه بیمارستان مزخرف ..چرا ؟ به خاطر انتظاماتش

وقتی ما سه تا (من و مامان و نگاره) رفتیم بیمارستان , نگهبانه نذاشت ما بریم بالا . این که حتما باید برگه ی مخصوص داشته باشی که به جز همراه بیمار یه نفر توسط اون برگه بتونه بره بالا فقط یه نفر

خلاصه شوهر خاله ام برگه رو داد به مامانم و مامان رفت بالا . من و خواهرم عصبی

البته شوهر خاله ام گفت برین طبقه پایین آزمایشگاه و یه کم اون جا باشین و بعد سرتون رو بندازین و از پله ها برین بالا ... نگهبان خر اصلا نذاشت ما بریم پایین . گفت این جا هم همون جایی می ره که آسانسور می ره ... هیچی من و خواهرم ضایع شدیم ...

یه کینه ی بدی از این نگهبانه به دلم گرفتم که نگو ...حاضربودم برم جلو بزنم تو صورتش ..ای کاش فقط یه نگهبان داشت , سه تا نگهبان مثل مثلث برمودا

مامان بعد از نیم ساعت اومد و خواهرم با برگه رفت بالا که سپیده رو ببینه . نگاره بعد از مدتی اومد و گفت سپیده رفت اتاق عمل و من یه لحظه دیدمش . منم کلی غر زدم به مامانم که چرا نیم ساعت بالا وایساده بودی , من سپیده رو ندیدم ...

جالب اینجاست که پشت در اتاق عمل هم نمی ذاشت مابریم ...فقط یه نفر اونم با برگه

من با برگه رفتم بالا پیش خاله ام . ماجرای این نگهبان ها رو براش تعریف کردم و گفت شماها تو چشمش اومدین صبر کن بذار شیفتشون عوض شه ... گفتم خاله یه ربع دیگه اذون رو می گن نمازم رو که خوندم می یام بالا ، دیگه اون موقع عمل سپیده هم تموم شده .

خلاصه آقا و خانمی که تو باشی من رفتم وضو گرفتم و سه تا یی می خواستیم بریم پایین برای نمازخونه , که باز نگهبانه پرسید کجا؟ نگاره گفت نمازخونه نمازخونه نمازخونه

آقا منم کفری شدم و بلد گفتم , توالت هم بریم دنبالمون می خواد بیاد .

نگاره گفت دیوونه شنید. گفتم به درک ...

رفتم نمازخونه , نمازخونه رو خبرمرگشون کجا گذاشته بودن , طبقه پایین جایی که می خوان لباس های مریض ها رو بشورن . تو نمازخونه برگه رو دادم به خواهرم و گفتم تو برو بالا پیش سپیده , من و مامان یه جوری می یاییم .

خواهرم رفت .

به مامانم گفتم , مامان من یه کاری می کنم که برم بالا , هر جور که شده .

تو نمازخونه چشمم به خانمی افتاد که دراز کشیده بود , حدس زدم که از کارکنان این جاست . فکر پلید افتاد تو سرم و ...........

بهش گفتم ببخشید خانم شما از کارکنان این جا هستین ؟ گفت اره . گفتم می خوام برم پیش دخترخاله ام عمل کرده . گفت صبر کن وقت ملاقات , گفتم نه می خوام برم ولی این نگهبان ها نمی ذارن

گفت باشه بیا من می برمت

و من

رفتم بالا و به نگهبانه (انگار اینو می شناخت) گفت بذار بره بالا .

منم مثل قرقی رفتم بالا.... تا طبقه ی هفتم زبون روزه ای .

نفسم افتاده شده بودم که رسیدم دم اتاق و سپیده رو دیدم که به هوش بود . یه ربع بعد از عمل به هوش اومده بود . نمی تونست که حرف بزنه , بهش ورق می دادیم که بنویسه .

تا ساعت 5 اون جا بودیم و بعد برگشتیم خونه .

فرداش هم رفتیم خونه شون . تا یه ماه باید فقط آب و چیزای آبکی بخوره . تمام دندون هاش رو با سیم به هم بسته بودن . برام رو کاغذ نوشت که من برنج می خوام . گفتم استنبالی خوبه ؟

گفت آره . گفت ته دیگه می خوام

خلاصه از این حرف ها بگذریم الان حالش خیلی خوبه . خاله هم بهم گفت که به ما یه برگه ی نظرخواهی دادن و من هم از انتظاماتشون نوشتم و شکایت کردم . گفتم دمت گرم خاله .

 

نتیجه : تو دنیا اگه قرار باشه من یه نفر رو بکشم , این دو تا نگهبان های بیمارستان کسری است .

 

بعد نوشت :

  • تلافی این چند روزه که نبودم و به روز نکردم رو در می یارم و حتما آپ می کنم اساسی .

  • خوبه عکس های یانگوم رو دادم به سپیده اینا می تونم ازشون بگیرم





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/06/25 توسط خانم ف

چهارشنبه :

1) مشغول کار تایپ . تازه فهمیدم که ای کتاب کوفتی ، لعنتی 300 صفحه نیست و 600 صفحه است. یعنی دو تا 300 صفحه ای که در یک کتاب جمع شده و من هی می گفتم پیش خودم که این کتاب بیشتر بهش می خوره و چرا تموم نمی شه ...حالا دارم برای آقای خ . عمراً دیگه باهاش کار کنم .   

2) اومدن ساناز و مامانش , ( نمی دونم کی مون می شن) فقط این که از بس این مریم ناامید و دپرسه که آدم کفری می شه. سه ساله که از شوهرش جدا شده و با دختر 10 ساله اش داره زندگی می کنه . یه روز من هم رفتم خونه شون و به ساناز کامپیوتر و زبان بهش یاد دادم

بعد از اون موقع دیگه از بس سرم شلوغ شد که دیگه نرسیدم برم .

اومده بودن و شب شام بودند و بعد رفتند . مثلا قرار بود من بیدار باشم تا صبح ، اما سرم درد می کرد ؛ اصلا محال بود که من پای کامپیوتر باشم و سردرد بگیرم یا کم حوصله شم . بعدش که شب با خواهرم صحبت کردیم فهمیدیم که هر سه تامون همین طوری هستیم

ساعت یک شب رفتم خوابیدم . البته قبلش به خواهرم گفتم , خیلی بده آمد ناامید باشه , انرژی منفی مریم ما رو گرفت . فضای خونه سنگین شده بود .

برای تو هم ممکنه این اتفاق بیفته . مثلا : شده مهمون بیاد خونه تون یا جایی برین , اما بعدش احساس خفگی و سردرد و بی حوصلگی کنید ؟

مخصوصا که جایی که هستین دور و اطرافیانتون ناامید و دارای انرژی منفی زیادی باشن و فقط و فقط از زمین و زمون و آدم ها و حتی خدا ناله کنن . سر و کله زدن با این آدم ها خیلی سخته

چرا وقتی با این فرصت کم زندگی , بخواییم اعصاب خودمون رو با ناراحتی و غمگین بودن به هدر بدیم ؟

بابا یه کم انرژی ؟ یه کم لبخند ؟ یه کم شوخی ؟

آقا فقط یه کم .........

سخته ؟

چرا بعضی ها عادت دارن که بگن ما بدبختیم ؟ یه واژه ی گنده ی کاملاً منفی و افسرده کننده

با همین افکار آدم هیچ وقت چیزای خوب و آدم های خوب و مهربون رو نمی تونه جذب خودش کنه

پنج شنبه

1)بعد از ظهر هول و هوش 6 این طورا بود که مامانم و خواهرم رفتن با خاله اینا خونه ی مامانی

( ما به مامان بزرگمون می گیم مامانی )

اما من نرفتم . به غیر از این که کار داشتم اما حال و حوصله ی صدف و سپیده رو نداشتم .

چون اینا عادت ندارن معرکه بگیرن و شلوغ بازی در بیارن , باحال ترینشون من و  نگاره ( خواهرم رو میگم) هستیم واسه همین من نرفتم . گفتم خونه بیشتر حال میده مخصوصاً وقتی که پای کامپیوتر باشی و صداشو زیاد کنی و ..............................مشغول تایپ و بعد یه فنجون چای و .........

وقتی مامانم و خواهرم اومدن فهمیدم که زیاد بهشون خوش نگذشته . طبق معمول صدف و سپیده یه جا بق کرده بودند و هیچ کاری هم نکردند و من خوشحال که نرفتم

 

جمعه

آقای خ زنگید . بهش گفتم که کشف تازه ی من اینه که کتاب 600 صفحه است . خبر مرگش عصبانی شد و کلی معذرت که کتاب رو برام بیار . هیچی من و مامانم باهاش قرار گذاشتیم و کتاب رو بهش دادم... حالا هی برای من فیلم بازی می کنه . من به این آدم 30 ساله که عقلش اندازه ی یه ادم سه ساله هم نیست اعتماد ندارم .

بعد نوشت:

$  این بلاگرد کوفتی خرابه , لینک های دوستان رو نمی یاره .

#% آهای تو که عضو خبرنامه هستی ؛ بد نمی شه نظر بدی ؛ یه حرفی  از خودت در کنی ...

*&^ همین دیگه

)(* یه چی بگم ؟ این روزا خواب می مونم بیام نت . منم  یه کم این مدت سرم شلوغ بود...بعدا به وبلاگ ها سر می زنم





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/06/14 توسط خانم ف

سلام

دیر شد باید زودتر می اومدم ؛ البته می یومدم اما مطلب ننوشته بودم که بذارم اینجا

اتفاق که زیاد برام افتاده . هی می رم و می یام یه اتفاق تازه برام رخ می ده 

چهارشنبه : خونه ی سپیده اینا ............................ویندوزش رو عوض کردم . ویندوزی رو که یارو ریخته بود رو قبول نداشت .

پنج شنبه : خودمون رو انداختیم خونه ی مامانی . ما و سپیده اینا . تاساعت هشت شب اون جا بودیم

جمعه : دوباره خونه ی سپیده...دائی اینا قرار بود برن خونه شون . کشت منو این باران (دختر دائی ام ) از بس که از پسرای شهرک شون گفت . کرج می شینن .

شنبه : کلاس نقاشی ...

یه شنبه : سه بار این کار تایپ رو بردم برای آقای (ش) تا بالاخره بار سوم فهمیدم چرا باز نمی کنه ورد رو و دوباره براش بردم

دوشنبه : همون پسری رو که به من تلفن داده بود رو دیدم ؛ عجب ...........................

گیر داده به ما ...ول کن هم نیست . بابا من با بچه محل رفیق نمی شم . هر وقت می رم کلاس و می یام می بینمش ...دیگه تابلو , فکر کنم می دونه خونه مون کجاست . پسره ی پررو، فهمیده می رم کلاس ...مثل جن هر وقت می رم بیرون جلو رام سبز می شه . حالا بدی ماجرا اینه که از بس من اینو می بینم خنده ام می گیره و کنترل کردن خنده هم سخته دیگه . طرف هم فکر می کنه که من ....

من عمرا باهاش رفیق شم .

یعنی وقت این کارا رو ندارم

 

در گیر کار تایپ یه کتاب سیصد صفحه ای هستم که خیلی واقعا وقت گیره , در یه صفحه می بینی یه هو اندازه ی نصف صفحه یه پاورقی ریز و توهم توهم رو باید بتایپی . خب این عذابه و اون وقت قبض موبایلت می یاد و مخت سوت می کشی و یه لعنت , یه فحش , یه چیزی تو همین مایه ها نثار دار و دسته ی ایرانسل می کنی و دلت نمی یاد که بری قبض رو برای کاری که نکردی , برای حرفی که با گوشی ات نزدی بپردازی و همین عامل باعث می شه که مبلغ رو پرداخت نکنی چون دو به شک هستی و خلاصه گوشی ات یه طرفه می شی و می یایی به بچه های نت می گی که به من اس ام اس ندین چون من نمی تونم جوابتون رو بدم

تا کی

تا این همراه اول رو بگیرم . تا ببینیم این دیگه چه کوفتیه  

این طوریاست دیگه ... واس همین باید برم خدمات این ایرانسل و بگم چرا اینقدر زیاد و من باید مبلغ خرداد یا تیر رو پرداخت کنم ؟؟؟ اخه این چه وضعیتیه ؟؟ آدم می ره تو غم و غصه .

حالا کو وقت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کوفت نوشت

می خواستم این پست رو مفصل تر بنویسم که الان چون درگیر تایپ هستم یه جوری جمع و جور و کوتاهش کردم ....

بازم می یام

جی جین هی .......عشق بنده







طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/06/6 توسط خانم ف

سلام

الان من مثلاً خیلی خوشحال می باشم . دیشب خواهرم رو با مامانم بعد از دو  هفته آشتی دادم ، مگه راضی می شد این نگاره ؛ اعصاب واسه من نذاشت . همون روز هم خودم سر حرف رو باهاش باز کردم و باهاش صحبت کردم . واقعاً چه قدر نسل های این قرن حاضر یه طورین . البته خودم هم جزوشون هستم

ولی در هر حال

چه قدر حرف زدیم ما دو تا , از صبح تا شب , این که چه کارایی کردیم و در حال حاضر مشغول چه کاری هستم , داستان شماره گرفتن از اون پسره و چشمک زدن این همسایه بغلی مون و ................

همه حرف هایی که توی وبلاگ نوشته بودم و یه سری هاشون که تازه پیش اومده بود

دومین میلم رو به سپیده زدم , دوست داشتم قضیه ی کادوی پارسال تولد من رو که یه کیف جیبی بهم داده بود و نرگس دخترخاله بزرگم بهم گفته بود که این کیف رو با ستش تو خونه ی سپیده اینا دیده و برداشته داده به تو

و همین باعث دلخوری من شده بود گرچه می دونستم نرگس باز هم دوست داره دو بهم زنی کنه و نمی دونم این وسط چی گیر این خانم 25 ساله می یاد .

خلاصه این قضیه تو دل ما موند تا اینکه در دومین میلم به سپیده این حرف رو زدم

فرداش به من زنگ زد که اون غلط کرده , اون کیف رو من خودم برات خریده بودم , باز اون زر زیادی زده ؟

بذار من بهش اس ام اس بدم و حالش رو بگیرم

گفتم نه سپیده , تو رو خدا نه , اون به من اطمینان کرد و گفت که به تو چیزی نگم

گفت اگه راست می گفت که به تو نمی گفت که به سپیده چیزی نگو . صبر کن دارم براش

دیگه به تو چی ها گفته ؟

گفتم فعلا هیچی , این قضییه رو هم نباید به تو می گفتم , گفت تو باید زودتر می گفتی

گفتم یادته خیلی ها به رابطه ی من و تو حسودی می کنن ؟ و بذار حال این نرگس رو من بگیرم و تو هی می گفتی ولش کن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و من خر طبق معمول فکر میکردم که تو اون کیف رو داشتی توی خونه و فقط کادوش کردی و حرف های اون رو باور کردم .

گفتم مهم اینه که با تو قهر نکرده بودم , گفت اگه قهر می کردی من می فهمیدم و زودتر حالش رو می گرفتم .

گفتم نمی خواستم رابطه تو ن خراب شه , اما از وقتی که اون کار بد رو کرد ( مزاحمت موبایلی برای من که هیچ وقت نتونستم ماجراشو تو وبلاگ بنویسم) تصمیم گرفتم که به تو بگم شاید این شک و تردید حل بشه .

همین

من همیشه به سپیده اطمینان داشتم اما واقعا چه راحت می شه بین دو تا دوست خیلی صمیمی رو با یه سوء تفاهم کوچیک بهم زد ؟ نه؟؟ مراقب خودتون و دوستی ها و فامیل هاتون و هر کسی که باهاش خوب و صمیمی هستین باشید , هستند کسانی که بخوان بینتون جدایی بندازن , این فقط شامل زن و شوهر ها و دوست دختر با دوست پسرها نمی شه .

کوفت نوشت :

^ مشغول کار تایپ , یه کتاب 300 صفحه ای هستم , اگه تموم شه یه جشن برای خودم حتماً خواهم گرفت .

^^ خیلی مسخره است که من هنوز گوشی مادربزرگم رو ازش نگرفتم اما مثل عقده ای ها رفتم تو اینترنت و theme های k310i رو گرفتم . مثل اون دوستم که هنوز معلوم نیست سری دوم برای دانشگاه قبول شه , ( اما حتمیه که قبول شه رتبه اش 1300 شده) میگه هنوز خرید دانشگاهش رو نکرده ( شوق دانشگاه رو داری ؟؟؟)                                                         

 

 





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/05/29 توسط خانم ف

سلام

خوبین بروبچه , آقا پسرای باشخصیت و خانم دخترای گل ؟؟؟

گفته بودم که این چند روزه نبودم .چهارشنبه ی هفته ی پیش بود که به سپیده زنگیدم و گفتم که فردا می یاییم کمکتون برای اثاث کشی. گفت جدا ؟ گفتم اره .

فرداش بعد از نهار حاضر شدیم و رفتیم  خونه ی قدیمی شون . همه اثباب و وسیله ها ها جمع بود .

از اون جا ما بچه ها رفتیم خونه جدیده . اونجا یه سری کارای مهم انجام دادیم

از جمله سپیده اسکیت بازی کرد . گفت می گم کارگرا با اسکیت وارد بشن

اونجا اب خنک نبود که بخوریم , خواهرم و سپیده رفتن بستنی خریدن و نشستیم و خوردیم .

خیلی الاف بودیم تا اینکه دو نفر آقا اومدن که پرده ها رو نصب کنند . بعد از نیم ساعت کارگرا اومدن و اثباب ها رو آوردن . یه پسرمرد و دو تا پسر. این دو تا پسره یکیشون مژه های بلندی داشت و خیلی هم هیز تشریف داشت .

تا شب کارای مهمی انجام دادیم , سه تا اتاق خواب ها چیده شد. من اتاق سپیده رو چیدم و کامپیوترش رو وصل کردم . هی بهش گفتم که کامپیوتر رو روشن کن ببین درسته یانه .

فرداش این کار رو کردیم دیدم ویندوزش پریده .( هی می گم روشنش کن می گه بذار فردا) سپیده هم کیس رو می بره خونه ی دوستش تا داداشش درست کنه , متاسفانه سی دی اکس پی نداشته . دوباره کیس رو می یاریم و میدیم بیرون ویندوز بریزن .

به سپیده گفتم بابا تو این هم خرج می کنی و چرت و پرت می خری زورت می یاد یه سی دی اکس پی بخری ؟ من دو تا سی دی توی خونه دارم باید یکیشو بدم به تو.. اگه سی دی داشتی خودم ویندوزت رو عوض می کردم .

جمعه هم کل خونه چیده شد . مامان بزرگم هم اون روز اومد .

هی به مامانم می گم بریم من کار تایپ خونه داریم , می گه مشکل خودته میخواستی نیایی ؟

آخه وقتی همه چیز مرتب و چیده شده دیگه چرا بمونیم ما ؟

جمعه شب بود که یه هو سپیده به من گفت می یایی بریم حموم

و من

گفتم چی می گی تو ؟ گفت بیا بریم حموم . گفتم باشه . مامانم هم گفت برین ...به سپیده گفتم می دونی اگه من با پسر هم برم حموم مامانم چیزی نمی گه ...شب ظرفا رو شستیم و کلی چرت و پرت گفتیم , من گفتم که تنهایی حموم حال نمی ده , چهار تا پسر رو بردار بیار . گفت مامان من هم چیزی نمی گه , گفتم ا ؟ خوبه . گفتم به هر حال تو باید از این خونه یه سهمی داشته باشی دیگه

اتاقت که حموم جداگونه داره , هر کسی رو که خواستی دعوت کن و با هم برین حموم . منم می یام

از حقت دفاع کن و

و اما

از بس این سپیده این پا و او پا کرد که خاله ام گفت شبه دیگه دیره فردا برین .

فردا هم مثلا قرار بود دیگه تشریفمون رو ببریم که خاله اصرار که نرین .

بعد من و سپیده رفتیم حموم , البته حموم توی اتاق خودش ..اون یکی حمومشون سونا و جکوزی داشت ولی چون باباش بود و ما هم خیلی ضایع و شلوغ بازی و خنده , یه کم ضایع بود که بریم اون حموم .

ما رفتیم حموم . چه عادتی داره این دخترخاله ی من به آب داغ , من با آب ملایم و یخ بیشتر دوش می گیرم . خیلی داغ می پزم . حالا اون داغ کن و من سرد

سرمون رو شستیم و من سر سپیده رو , مگه بلد بود موهای من رو بشوره .. حالا واسه ی من باحیا شده بود...

خلاصه حموم خوبی بود . من زودتر آب کشیدم و اومدم بیرون

بعد از ظهر رفتیم دوباره خونه ی قدیمی که وسایل خرده ریز رو بیاریم  . شب هم ما رو شوهرخالم ما رو رسوند

و ما ساعت 9 شب , شنبه  خونه بودیم . کی قرار بود برگردیم کی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی خوب بود خوش گذشت . می دونی اگه حموم نمی رفتم دیگه وقت نمی کردم تو خونه برم

درگیر تایپ و این برنامه ها شدم و هستم در حال حاضر

راستی یه بار هم مغازه و آقای شین رو دیدم . همه ی حساب هام رو باهاش تصفیه کردم . تو کف مونده بود که چه طوری 120 صفحه رو در عرض یه روز تایپ کرده بودم .

خب دیگه ما اینیم .

بعد نوشت :

از پیش آقای شین می یومدم که یه پسره گفت شما قصد ازدواج ندارین ؟ من فقط صداشو شنیدم , گفتم حتمااشتباه گرفته , بعد گفت بیا این ور . منظورش این بود که برم تو کوچه . برگشتم دیدم پسره ( شبیه این بسجی ها هستند و پیرهنشون می دن روی شلوار , تعجبیدم و ) و بی توجه به راه خودم ادامه دادم . شانس داشتیم ما الآن یه بی اف خوب و باحال و با معرفت داشتیم .

پست قبلی طولانی شده بود , همه حرفا باید گفته شه و اینها مهر و موم شه , میخواییمش برای یه هدف مهم . پس باید ثبت بشن . تو آف بخونید .

 ممنون که چرت و پرت های بی سر و ته بنده رو می خونید . نظر می دین                                                     

                                            

 

 

 

 





طبقه بندی: ماجراهای من و دخترخاله ام ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/05/26 توسط خانم ف

تا حالا شده بدبیاری رو بدبیاری بیاری ؟ به قول امروزی ها بدشانسی . اما من عادت کردم که هر اتفاق بدی که برام می افته رو به دید مثبت بهش نگاه کنم , وگرنه عصبی می شم و تا آخر شب همش باید حرص و جوش بخورم .

دوشنبه کلاس زبان , عینک بنفشم رو زده بودم همونی که نو بود و یدک خریده بودمش و حالا به کارم اومده بود چون اون یکی عینکم رو برده بودم عینک سازی برای تعمیر و گفته بودم که 8 هزارتومان یه لنگه شیشه اش می شد.

یکی از بچه ها گفت وای چه قدر عینکت قشنگه , تازه خریدی ؟ گفتم نه , اون عینکم خرابه مجبور شدم اینو بزنم .

این جا رو داشته باشین حالا

فردای اون روز از خواب زود بیدار شدم که کار تایپ رو ببرم بدم , عینکم رو برداشتم که تمیز کنم که یه هو شیشه ی سمت راستش تق ....................

گوشه ی شیشه ای شکست و .....................

یه آن حرف اون دوستم که گفت وای چه قدر عینکت خوشگله و .....................

به این می گن evil eye یعنی چشم زخم

آقا از بس من دپرس شده بودم که نگو و نپرس . خبرم پیش خودم دو دو تا چهار تا کرده بودم که یه جورایی این 8 هزارتومن رو دیرتر بدم , به خیالم که این عینکم رو دارم اما از شانس .....

نگیم شانس بد بهتره بگم یه اتفاق که پیش اومد , و بهتر که اتفاقی برای خودم نیفتاد

هیچی دیگه من مجبور شدم از این کیف و اون کیفم 8 هزارتومن رو جور کنم و برم عینکم رو بگیرم , چون می دونستم آماده شده و این یکی عینک رو بدم تا درستش کنه

رفتم کار تایپم رو دادم و عینک سازی که همیشه می رفتم پیشش تقریبا رو به روی همین مغازه است . متاسفانه پاور شون سوخته بود و  من سی دی رو دادم و رفتم عینک سازی

و دوباره متاسفانه عینک سازی بسته بود

و من ناچارا باید صبر می کردم چون می دونستم آقاهه می یاد

بعد از 20 دقیقه عینک سازیه اومد

از بس من پیشش رفتم دیگه منو می شناسه . گفتم این عینکم این طوری شد که شکست , خودش گفت که چشم زدن

گفتم هزینه ی این عینک چی می شه , گفت 4 هزارتومن . گفتم باشه , بذار این هم درست شه , 8 هزارتومن رو باهاش حساب کردم و عینک مامانم رو بهش دادم که براش پیچ بندازه , این یکی رو حساب نکرد ... حالا خوبه پیش کسی دارم می رم که منصفه . در عرض دو سه سال همون قیمتهای قبلی رو داره حساب می کنه ....فکر کن منم پررو پررو به عینک سازه گفتم این عینکه که قابش صورتیه رو می شه ببینیم ؟

عینک رو زدم اصلا بهم نمی یومد

عینکم درست شده رو زدم و رفتم خونه , حالا اینجا رو نگفته بودم که موقع رفتن چه قدر من این دوستم فرشته (بگو اویل نه فرشته) رو فحش می دادم . همش می گفتم فرشته ایشاء الله همه شیشه های پنجره ی خونه تون بیاد پایین با این چشم شورت . ایشاالله عینک خودت ریز شه و بره زیر تریلی

بچه ها همه تون بگین آمین . دعای من که برآورده نشد چون دیروز کلاس زبان دیدمش و گفت تو هر روز یه عینک می زنی ؟

و من

می خواستم خفه اش کنم 

بهش گفتم اون یکی دیروز شکست . هیچی نگفت , اصلا انگار حالیش نبود که چه گندی این چشمهای تنگ نظرش زده بود منم زیاد کشش ندادم

 

راستی من دوباره آقای (شین ) رو دیدم . زنگ زده بود همکارش که 6 صفحه مابقی کار رو تازه اوردن بیا ببر و من هم رفتم و از آقای (شین) گرفتم

 

بعد نوشت

 

می دونی من روحیه ام با پسرا جور نیست , دیروز سپیده بهم زنگ زد و گفت که به اون یارو که بهت تلفن داده بود اس ام اس دادی ؟؟ منم گفتم نه . گفت چرا ؟ گفتم حوصله ندارم یه هو می بینی شاخ می شه . اونم این که یه جورایی هم محله ای هستیم , خیابون های این اطراف رو می شناخت , پسر جماعت بخواد لج کنه , آبرو ریزی می کنه . تازه اش هم این روزا اصلا حوصله ی حرف زدن با پسرا رو ندارم

پسر صاف و ساده هم اصلا من ندیدم.

 

من دانشگاه علمی کاربردی  رشته ی هنر یه چیزی تو مایه های نقاشی ولی هنوز خودم هیچی نمی دونم در موردش قبول شدم خیابون تجریش . ولی نمی رم

 

 

با خواهرم قهرم ...الآن شده مثل اون روزایی که ازش متنفرم  ... گاهی وقت ها خیلی دوست داشتنی می شه اما خودش رو با این که 5 سال از هم کوچیکتره برام می گیره .

دختر جماعت خودش رو برای من بگیره , حالا حتی خواهر خودم باشه , بدم می یاد دوست ندارم , چون خودم آدم رکی هستم عادت ندارم قهر کنم حرفم رو میزنم حتی اگه طرفم ناراحت شه , اهل جبهه گیری و قهر و این چیزا نیستم

 

 

این پست واسه چند روز پیشه , خدا کنه که پلاسیده نشده باشه . این چند روز نبودم .

بقیه ی حرف ها و ماجراهای بنده , باشه برای پست بعدی .

تا بعد

 

ادامه دارد ......

 

 





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/05/22 توسط خانم ف

سلام .

آقا هی من نمی خوام بیام ولی هر روز یه ماجرایی برام پیش می یاد و این باعث می شه که بیام

دیروز با دوستم مریم رفتیم بیرون کار داشت ؛ منم دو تا مغازه اپیلدی قیمت کردم . اگه بشه شاید بخرم .

آخه می دونی چی شده ؟ مادربزرگم می خواد گوشی خودش رو بده به من . می گه خوشم نمی یاد

می دمش به الهام خودم می رم از این نوکیاها می خرم ( البته نه سری N) , هر چی هم به مامانم گفتم بهش بگو اگه وارد باشی با این گوشی کار کنی که هیچ والا اگه نتونی دیگه اگه گوشیت رو هم عوض کنی هیچ فرقی نمی کنه . مامان بزرگ من هم یه اخلاقی داره و اون اینه که کارخودش رو می کنه و به حرف کسی هم گوش نمی کنه .

گوشی شو تازه خریده بود 110 هزارتومن .K310i این مدل گوشی رو دیدین ؟ نه ؟ سونی اریکسون

بد نیست ولی خب من اشتهام بالاست و رو w850 سرمایه گذاری کرده بودم ( حالا کو پول) دوست داشتم جدیدترین مدل سونی اریکسون رو داشته باشم .

در هر حال این گوشی که دستمه مال خاله امه (سپیده اینا) ولی متاسفانه بلوتوث نداره اما دوربین و عکس داره . فضاش هم که خیلی محدوده .

بگذریم

ما کارمون رو انجام دادیم و مریم یه ریمل خرید . من تو کف این ریمل موندم . از بس باحاله . خودم تازه ریمل خریده بودم ولی چشم اینو گرفت .

خلاصه ما خداحافظی کردیم و من داشتم می رفتم سمت خونه تقریبا نزدیک خونه بودم که می خواستم از این ور خیابون برم اون ور که یه پژو دیدم می خواد بره , گفتم بذار بره بعد من برم ؛ اما اشاره کرد که برو و من

یه نگاهی به راننده اش کردم دیدم یه پسر جوون می باشد دیگه اینجای ماجرا رو با دقت تموم بخونید

ما ( یعنی من) رد شدیم از خیابون و دیدم رفت یه کم جلوتر وایساد .منم گفتم حتما خونه اشون اینجا بوده که عجله نداشته اما دیدم دوباره رفت جلوتر

دیگه شصتم خبردار شد که این پسره عاشق ما شده

از خیابون اصلی رد شدم و دیدم نیست ولی حس  کردم  که یه جایی وایساده , برای اینکه بی توجه باشم اصلا برنگشتم که کجا هست . نامردی نکردم و به جای  اینکه از سمت پیاده رو ی خیابون اصلی برم از خیابون فرعی رفتم . که آیا این می یاد دنبالم یا نه

رفتم توی کوچه یا همون خیابون فرعی که دیدم داره می یاد , بعد هم دیگه می دونید چی شد

گفت بیا برسونمت

گفتم نه , خونه مون نزدیک

گفت : اینجا نزدیک کلانتریه , نمی شه .بیا فلان جا پیاده ات می کنم

گفت : اصلاً من خیلی خسته ام نمی تونم دوباره برگردم

گفت کاغذ و قلم داری شماره بدم ؟

گفتم نه . بگو تلفنت رو تو گوشی سیو می کنم .

هیچی دیگه شماره اش رو داد و برامون یه بوق هم زد و دور زد و رفت

اومدم خونه , مامانم تازه از بیرون اومده بود و تو حیاط بودم , بهش گفتم مامان یه پسره به من شماره داد ؛ مامانم هم چیزی نگفت فقط استقبال می کنه و منو تو این جور موارد آزاد می ذاره

بعد از ظهر قبل از اینکه بخوابم , می خواستم اس ام اس بدم بهش که :سلام شناختی ؟ اما بعد پشیمون شدم و دستم به دکمه ی سند نرفت

من اصلا اهل این برنامه ها نیستم به خدا . بار اول که اون یارو پرایدی به من شماره داد , خبر مرگم نمی دونم شماره رو کدوم گوری گذاشتم که تا اومدم خونه هیچ اثری از تلفن من ندیدم

بچه ها هم نظر دادن که قسمت نبود .

هیچی دوستان من بهش نه زنگ زدم و نه اس ام و اس

گفتم یه جایی کارم گیر افتاد , به خدا می گم یادته اون روز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حاجتم رو بده من به خاطر تو دوست نشدم . واقعا هم همین طوره من با خدا از این معامله ها زیاد می کنم و خیلی زود جوابم رو می گیرم ........ پسرا هم بی جنبه زود دل می بندن به آدم

منم که از این لوس بازی ها خوشم نمی یاد

در ضمن قیافه اش هم بد نبود . فکر نکنید که به خاطر این که قیافه نداشت پشیمون شدم

 

بعد نوشت ها :

# من پست قبلی رو با رنگ آبی نوشته بودم ولی چرا سفید شد خبر مرگش ؟؟

## مرسی از تبریکتون بابت قالب وبلاگ . اگه مشکیه واس اینه که من رنگی می نویسم می خوام بیشتر جلوه کنه .

###  125 نفرعضو خبرنامه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی براتون مهمه که من کی به روز می شم ؟؟ جالبه ؛ نمردیم و عده ای ما رو تحویل گرفتن

 

 

                                                       





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/05/15 توسط خانم ف

الآن سه روزی می شه که شبیه جغد یا خفاش یا یه چیزایی شبیه این ا شدم .

شب تا ساعت 5 صبح بیدار می مونم و مشغول تایپ کردن . دیگه ترکوندم که این سه شب نماز صبحم قضا نمی شه . پس نتیجه می گیریم که بنده هم کار مادی انجام می دم و هم کار معنوی .

حالا فک کن نزدیکای صبح هم خوابم نمی بره همین طوری می رم تو رختخواب , یه هویی خوابم می بره

طفلی من ( 181 صفحه رو تایپ کردم ) ( نه تو سه روز, ولی خیلی زود تمومش کردم که خود این پسره ( اسمش جواده و عین هو مهران غفوریان می مونه قیافه اش) تو کف موند )

این پروژه ی تایپ ما رو یه بنده خدایی که می شه نوه ی عمه ی مامانم برامون درست کرد.(توصیفش در خط بالا می باشد)  ما هم گفتیم ای ..کاچی به از هیچیه .

بعدش چه فایده ؟ هشت هزار تومن باید بدم برای یه شیشه ی عینک . گرون هم دراومده واسه ی اینه که اون یکی شیشه ای آنتی رفکلسه و این یکی هم باید مثل لنگه اش باشه دیگه .

 

حالا اون یارو ؛ مغازه هه که زنگ می زد برای تایپ , ازش یه مقداری طلب دارم . لامسب زنگ نمی زنه بگه بیا یه کار ببر ...و بعد باهاش حساب کنم ...

از آقای شین هم طلب دارم

 

پنج شنبه ما رفتیم خونه ی سپیده اینا

سپیده = دخترخاله امه , از من کوچیکتره ( نمی گم چند سال چون سن و سالش رو به بچه های نت درست نگفته منم لوش نمی دم که چند سالشه )، باهاش خیلی صمیمی هستم و راحت , تنها کسی که من باهاش شوخی می کنم ؛ دختر باحال و قابل اعتمادیه . خیلی هم دوسش دارم ...

اینا رو برای اونایی گفتم که تازه به وبلاگم سر می زنن

خاله ام اینا در حال اسباب کشی هستن ولی ما راشون انداختیم که فقط اسباب و وسایل آشپزخونه رو ببرن . ولی قراره برای آخر هفته اسباب کشی کنن.

خونه ی جدیدشون خیلی خوشگله ؛ از اون خونه هایی که من آرزوشو دارم .

 

قرار بود برای کلاس نقاشی 5 تا مدادرنگی (پلوکروم) بگیرم . فک کن دونه ای 1300 تومان .

منم گفتم چی کار کنم چی کار نکنم بذار به بابام بگم . گفتم شاید از دوستش که تو بازاره برام تهیه کنه از شانس قشنگ ما دوستش هم نداشت . از این سعید ( مغازه ی 20 متر نزدیک خونه مون ؛ حالا متراژ رو تا به حال حساب نکردم ها ولی پروندم) پرسید ؛ گفت باید سفارش بدم از شرکت برام بیارن .

فقط یه رنگش رو داشت . رنگش هم نمی تونم تشخیص بدم فکر کم تو مایه های قهوه ای یا خردلی یا اُکر ...تو کف رنگش هستم فعلا تا برم کلاس نقاشی و بپرسم این چه رنگیه ؟؟؟

ما هم که شنبه بایس بریم کلاس نقاشی , گفتیم چون مدادرنگی نداریم این یه جلسه رو نمی ریم , هفته ی بعدش هم که تعطیله , هیچی دیگه دو هفته نمی رم کلاس نقاشی

 

شنبه ها بعد از ظهر ها برام شده ماتم.. سر کلاس reading این استادمون گیر می ده به تلفظ ها .

تو الآن بگو water ...عمراً بتونی درستش رو تلفظ کنی ... حتما می گی واتر نه ؟

غلط داری می گی ؛ الآن که نمی تونم درستش رو بگم , برو تو دیکشنری نگاه کن .

یه بار هم سر کلاس اسم من رو صدا زد که ریدینگ رو بخونم , منم یواش می خوندم گفت چرا یواش می خونی louder please منم گفتم می ترسم . گفت چرا ؟ گفتم شاید اشتباه بخونم .

ترس نداره , اینجا اومدی که یاد بگیری , ( الآن یادم نیست چی گفت دقیقا)

فک کن منو حساس کرده به تلفظ ها , چیزی که خودش می خواست , اصلا حال می کنه گاف بچه ها رو سر کلاس بابت تلفظ ها می گیره .

 

بعد نوشت :

@ دیدین بعضی از وبلاگ ها تو وبلاگهاشون , کلی از این شکلکهای یاهو پشت سر هم قطار می کنن ؟ من زیاد خوشم نمی یاد ...

 

@@ نامردا..............کسی قالب وبلاگم رو که عوض کرده بودم رو تبریک نگفت ...(قابل توجه نویزیها)

 

@@@ بازم می یام . کدوم قسمت وبلاگ رو بیشتر به روز کنم ؟؟؟ بگو شاید دیگه نیام

 

@@@@ مرسی از نظراتتون , انگاری یه دوست تازه هم پیداکردم نه ؟ اسم نمی یارم ببینم موندگاری یا نه .....

 اینم یه عکس بسیار زیبا از عشق بنده جی جین هی ( افسر مین جانگو در سریال جواهری در قصر) ..

 

 

 





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/05/13 توسط خانم ف

می دونی من واقعا شرمنده ام

بازم بدون که تقصیر من نبود

خدا .....هی می خوام فحش ندم ولی نمیذارن ...

گفتیم بذار نظراتمون رو تاییدی کنیم ببینیم چه مزه ای می ده ...

یه جورایی گند زدیم و نظرها غیبشون زد ...راست می گم ها ...قشنگ دقت هم کردم که حذف نکنم ولی این چه چرا حذف شد دست من نبود ...

این میهن بلاگ هم بد مدلیه واسه خودش

این نیز بگذرد

 

عینکم رو بردم دادم که درستش کنن ؛ هیچی دیگه هشت هزار تومن برای یه شیشه اش باید پیاده شیم . دقیقا هر وقت که من تصمیم به پس انداز و صرفه جویی و سیو کردن پول هام می گیرم یه هو یه اتفاقی می افته ...

 

خاله ی مامانم چهارشنبه  4 صبح از ایران می ره . خدا رو شکری رفت و ما هم از دستش راحت شدیم

این سری خیلی بد مدل بود اخلاقش . اون جا که می رن زنگ می زنن و می گن دلمون براتون تنگ شده و فلان و بیسار اما وقتی که می یان زورش می یاد یه زنگ بزنه به خواهرزاده اش حالش رو بپرسه

دوری و دوستی که می گن اینه

من هیچ علاقه ای هم به بچه هاش ندارم .

اصلا خون گرم و به جوش نیستن ...اما من فکر می کنم همه ی پسرا این طورین . افاده اشون از دخترا بیشتره . خوبه ما تو فامیلمون اصلا پسر نداریم  خیلی کم جمعیت هستیم ...

 

یه زمانی خوب می تونستم این وبلاگ رو درست به روز کنم . قبلا ها خیلی خوب می نوشتم

ولی حالا ؟؟؟

ای روزگار

پیر شدیم رفت

درضمن من ادعای اینو نکردم که خیلی باحالم یا بامزه ام .....به قول خودت مزخرفم .

 

دوباره می یام

تا بعد

آهان هر کسی خواست عضو خبرنامه شه عضو خبرنامه ی وبگذر شه نه اون بالاییه

 

 

 





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/05/11 توسط خانم ف

افسرده شدم دیگه . همه ی ناخن های دستم رو با قیچی ( داشته باش با قیچی ) بریدم . همون کوتاه کردن خودمون ..بلند شده بود خب ؟ نمی تونستم درست حسابی تایپ کنم ...

سر این کار خیلی عجله دارم و می خوام بدون غلط و سریع انجامش بدم ...بدم بره ه  ه ه ه ه ه

اصلا وقت نکردم که موهام رو شونه کنم ؛ ابروهام رو بردارم؛ اتاقم رو جمع وری کنم . دیشب که از کلاس اومدم خواهرم اتاقم رو جمع کرده بود . طفلی اعصابش خرد شده بود , خودش دست به کار شده بود ...منم واسه اینکه دلش نشکنه عصبانی نشدم ترجیحا....

دوست ندارم کسی دست به وسائلم بزنه

با این اوضاع و احوال و درگیری به تنها چیزی که اصلا فکر نمی کنم دوست پسره ...

نمی دونم چرا خیلی هاتون فکر می کنید که کلی پسر دور و برم ریخته یا خدای نکرده من بی اف دارم

خب دیگه سخت در اشتباهی

همش هم بگین آقای ( شین )  ( حسوداااااااااااااااااااااااااااااااااااا)

این قدر از این آدم ها تو زندگی من پیش اومده که همش به نوشتن خاطره توی این وبلاگ خلاصه شد و بعد از چند روز رفتن قاطی بقیه .

دنیای من خلاصه می شه به اینترنت و وب گردی و نوشتن روزمره هام تو این وبلاگ .

تو اینترنت هم مخلص همه پسرای باشخصیت و خوش تیپ و بامرام هستم .

همین

 

 

همین خاله ی مامانم که از آلمان اومده . پسرش دماغش رو عمل کرده . انگار مشکل تنفسی داشته , جالبه بدونید که کاوه به دکتر گفته که من نمی خوام مدل شم فقط می خوام خوب شم .نکته ی دیگه این که 25 سالشه و شبیه (جودلاو) بازیگر خارجیه هستش.

باز که فکر منحرف کردی تو...از اقبال بدمون به من محرمه . چرا ؟ در گذشته های دور وقتی که مامانم منو شیر می داده , برادر کاوه رو هم شیر داده . در واقع من به هر دوتاشون محرم میباشم . اون یکی هم کسری یه سال از من کوچیکتره .

 

نکته ی جالب تر اینه که در همین روزها دخترخاله بزرگم ( 25 سالشه , نرگس) به بار دماغش رو عمل کرده و برای بار دوم ( داشته باش وقتی که کاوه عمل کرده) دماغش رو عمل کرده . مامانش یه سری بهونه آورده بود ولی همه می دونن که برای زیبایی عمل کرده .

خب یکی نیست بار اول که دماغت رو عمل کردی , خوب هم شده بود . خب بار د ومت دیگه واسه چی بود ؟

به خدا مردم نمی دونن پولاشون رو چه طوری خرج کنن . من دارم خودم رو می کشم که یه قرون پول جمع کنم برم یه گوشی بخرم اون وقت اینا دم به ساعت می رن عمل می کنن , ابرو و خط لب و چشم تتو می کنن و ................................

بگذریم از این فامیل آنتیک

 

آقا دیروز این عینکم رو گذاشته بودم کنارم که از کمدم یه چیزی بردارم . یه آن زانوم رفت رو عینکم و .........

چرا دارم می خندم ؟ یه شیشه اش خرد شد . خیلی کف کرده بودم . آخه من اروم پامو گذاشتم , دیگه این قدر هم زپرتی نبود . هیچی خوبه یه عینک کنار داشتم . اون هم بدون فرمه , دسته هاش بنفش ملایمه . قشنگه . ولی حالا مشکل اینجاست که هر چی می گردم شیشه های عینکم رو پیدا نمی کنم که ببرم بدم درستش کنن از روش . ( جمله رو داری ؟)

دپرس شدم دیگه . حیف این عینک . ولی می دم درستش کنن .

مشکل که عینک نیست ..باطری ساعتم تموم شده و منم الکی این ساعت رو با خودم به همه حمل می کنم ؛ شانس بیارم کسی از من ساعت نپرسه ...

 

بعد نوشت :

/ هی می خوام نیام ولی وقتی کامنت هاتون رو می بینم مجبور می شم بیام .

/ می خوام خطم رو عوض کنم ... در اسرع وقت شماره ی جدیدم رو میدم .





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/05/9 توسط خانم ف

سلام ملیکم ......خاله دوباره اومد .....Smiley

نمی دونم چرا هر کاری می کردم حس نوشتنم نمی یومد . فکر کن کلی حرف و حدیث داشتم که بیام بزنم اما همش کار رو کار می یومد ...

7 تیر ماه بود که خاله ی مامانم و شوهر و بچه هاش از آلمان تشریفشون رو آوردن به ایران . البته پارسال شوهرش دیوید تنهایی اومده بود اما این بار دیگه ترکونده بودن هر 5 نفر بلند شدن اومدن ایران ..

یـــــــــــــــــــــه کاره

از اون روز فرودگاه , یه بار خونه ی مادربزرگم و یه بار خونه ی اون یکی خاله ی مامانم و یه بار هم خونه دوستش و یه بار هم خونه ی دائی ام تونستیم اینا رو ببینیم .

یه ذوق و شوق عجیبی به پرستو ( دختر خاله ی مامانم 17 سالشه ) نشون دادم که من حتما می یام آلمان ( حالا فک کن پول ندارم یه گوشی بخرم )

اونم که دلش خوشه می گفت بیا من دکتر می شم یه مطب می زنم تو هم بیا آلمان و منشی من شو ... ( دیگه منم رفتم تو توهمات )

 

 

تازه یه کارای بد دیگه هم کردم . اومدم و یه سری لینک های وبلاگنویسا رو از وبلاگم برداشتم . تمام دل و روده ام خنک شد

آخه قبلاً ها اونایی که لینکم کرده بودن فهمیدم که لینک من رو برداشتند , منم نامردی نکردم لینکشون رو برداشتم و لینک وبلاگ های کهنه ( اونایی که به روز نمی کنند یا به من سر نمی زنن ) رو برداشتم

هر وقت دلشون می خواد لینک ما رو بر می دارن . خب منم بر می دارم که ببینن منم آره بلدم .

 

یه چند وقتیه که با یه کارت دیگه وصل می شم به اینترنت , اکسپلورر و یاهو مسنجرم باز نمی شه .  مجبورم با فایر فاکس کار کنم . قبلا با فایر لج بودم ولی حالا دیدم یه کم speed داره بد نیست so بیخیال مسنجر .

یه میل هم تو هات میل ساختم . که بعدا با پرستو در تماس باشم .

 

دیروز آقای ش ( همونی که کار تایپ مربوط به پروژه ی دانشگاهش رو انجام دادم) زنگید .

گفت من پول شما رو حساب نکردم . عذاب وجدان داشتم . منم گفتم عجله ای نیست , فعلا که وقت ندارم بیام بیرون , مشغول کارم . تو یه فرصت مناسب .

آخی .........دلم برای صداش تنگ شده بود اساسی

 

دیگه چون ما با فایر فاکس قاطی شدیم و یه جورایی داریم دوست هم می شیم , قالب وبلاگم رو عوض کردم که هر کسی که با فایر کار می کنه قالب رو بهم ریخته نبینه . قشنگ هست یا نه ؟

 

یه مدتیه که هوس رفتن به یه جای دنج و خوردن ساندویچ و پیتزا و نوشابه کردم . ولی چون مامان و خواهرم تحت درمان همیوپاتی ( برای کسب اطلاعات بیشتر راجع به این موضوع www.dr-taban.com مراجعه کنید ) هستند نباید سوسیس و کالباس و نعنا و نوشابه و قهوه بخورن چون اثر دارو رو از بین می بره .

 

این مدت هر جا می رفتم می دونی بهم چی می گفتن ؟

وای چه قدر موهات بلنده ....یه  ذره کوتاه ترش کن .

موهای من پایین تر از کمرم بلند بود یه وجبش رو زدم  اونم به خاطر این که کرک شده بود گره می خورد و می ریخت . که موهام تا اندازه ی کمرم شد .

والا اون زمانی که من کوچیک بودم هر کسی رو می دیدم که موهاش بلنده بهش نمی گفتم کوتاه کن بلکه تشویقش می کردم که یه وقت نری کوتاه کنی موهاتون

حالا هر کسی به من می گه موهات رو بزن و با این دلیل بچه گانه که جلوی رشدت رو می گیره ( من 20 ساله چه قدر دیگه باید رشد کنم ؟) احساس می کنم ( مطمئنم ) که حسودن ...

چشم ندارن ببینن موهای من بلنده .

 

 

چه قدر مسخره است که باید به جای اس ام اس گفت پــــــــــیامک .

یه کم فکر کن

آخه یکی نیست بگه که مگه اس ام اس چشه ؟ حالا چون انگلیسیه باید نگیم ؟ بده این ملت یه کم واژه ی انگلیسی بره تو مخشون ؟

خدایی بده ؟

حالا با چار تا کلمه ی فرنگی حتما زبون فارسی از یادمون می ره آیا ؟

چند روز قبلش هم بابام شیرینی دانمارکی خریده بود , من و خواهرم می گفتیم گل محمدی می خوری ؟ واقعا خنده داره ...............

 

تو بعضی از وبلاگ ها دیدم که پرشین بلاگ هک شده . آره ؟

این از پرشین بلاگ که حالا باید با ir باز ش کنیم ما که کاری باهاش نداریم . میهن بلاگ هم از یه طرف دیگه .

حالا اگه وقت کنم می خوام یه وبلاگ انگلیسی بزنم تو بلاگر .

فکر کن خاطراتم رو انگلیسی بنویسم . چه شوددددددددددددددد؟

 تا بعد





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/05/3 توسط خانم ف

یه دقیقه بذار من چند تا خنده ی شیطانی از خودم در کنم ...

 

داستان از این قراره که این میهن بلاگ دچار مشکل شده و یه سری از وبلاگ ها در انتظار و صبر و بی قراری به سر می برن که سرور درست شه تا بتونن بیان و وبلاگ هاشون رو به روز کنن

خیلی هاشون از هم از این می ترسن که بازدید کننده هاشون رو از دست بدن 

آخــــــــــــــــــــــــی

خدا رو شکری برای من این اتفاق نیفتاد , حالا این بار شانس با من یار بوده چون فکر کنم یه هفته ای می شه که این مشکل برای میهن بلاگ پیش اومده و همه ناراضی هستند ...

آخــــــــــــــــــــــــی

چیه ؟

آره دیگه من خوشحالم ...خیلی خوشحالم , خیلی خوشبختم ..البته از لحاظ وبلاگ داری

می دونی فکر نمی کردم که تعداد زیادی از وبلاگ نویس ها عشق وبلاگ داشته باشن و برای این مسئله ی خیلی کوچیک اعصاب خودشون رو خرد کنن , فکر کن اگه برای وبلاگ من این اتفاق می افتاد احتمالاً همه ی موهای سرم می ریخت . شک نکن

قبلاً ها این اتفاق برام افتاده بود که میهن بلاگ دچار مشکل شده بود اما بعد از دو سه روز درست شد اما انگار این سری ؟؟؟؟؟...امید که زودتر درست شه ...

من قبلاً تو پرشین بلاگ بودم سه سال پیش , به خاطر سرعت کمش مجبور شدم که به توصیه ی یه دوست بیام میهن بلاگ ..حالا پشیمون نیستم ا اما اگه تو پرشین بلاگ بودم وبلاگ من لااقل کمش جزو پر بازدید کننده بود .

 

حالا وقتی وارد سایت admin.mihanblog بشی و نظرات بچه های وبلاگ نویس رو بخونی , هم خنده ات می گیره و هم گریه ...خنده واسه این که طوری نظر دادن انگار که چند میلیون تو من سرشون کلاه رفته

گریه واسه این که منتظرن وبلاگ هاشون رو به روز کنن و نمی خوان بازدید کننده هاشون علاف بمونن یا کم شن

 

خلاصه این که هر سیستمی که تو بخوای تصمیم بگیری اون جا واسه ی خودت یه وبلاگ داشته باشی , برای خودش یه مزیت ها و معایبی داره  .





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/04/9 توسط خانم ف

سلام به دوستانی که می یان اینجا به خاله شون ( البته خاله ی قلابی شون ) سر می زنن .

خوب بیدین ؟ شکر خدا که HIV مثبت ندارین که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بد افتاده تو دهنم این HIV ... یه داستانی برای خودش داره که نگو ... حالا اگه وقت شد برات می گم

 

آهان راستی می خواستم به روز نکنم اما دیدم یه سری اتفاقات برام افتاده , منم که هیش کی و ندارم , گفتم بیام اینجا چرت و پرت گویی رو ادامه بدیم .

همه چی از شنبه شروع شد ..

چی ؟ دوست پسر ؟ نه بابا خیلی منحرفی ...البته به قضیه ی دوست پسر هم می رسیم...

شنبه بعد از ظهر بود که خواب بودم , دیدم سحر اس ام اس داده که خونه ای ؟ بعدش بیدار شدم و بهم زنگ زد و گفت از کلاس نقاشی به تو زنگ زدند ؟ گفتم نه ...تلفن رو نگاه کردم و گفتم فکر کنم آره ولی من خواب بودم . گفت : خانم ( م ) گفته که اگه کار دارین بیارین برای نمایشگاه و حداکثر هم تا فردا صبح فرصت داریم .

گفت : حالا ما چی کار کنیم که کارامون تو کلاس نقاشیه  و پاسپارتور ؟؟؟( هنوز تلفظ این کلمه ی کوفتی رو یاد نگرفتم ) هم نکردیم ... منم گفتم حیف شد حتما قسمت نشد ...گفت به نظر من کار اول من زیاد ارزش نداره ...( همیشه شکسته نفسی می کنه  )

بعدش من رفتم که مقوا بخرم برای فردا ...

قبلش رفتم سی دی فیلم تله رو که دیده بودیم رو بدم به کلوپ ...از اون جا رفتم کلاس زبان که ببینیم این ترم ما قبول شدیم خبرمون یا نه ...

چه قدر من استرس داشتم که آیا قبول می شم این ترم تافل رو , یا نه ؟

که خوشبختانه , قبول شده بودم ...

تو دلم گفتم آخیش ...

فکر کن من دیوونه ( دیوونه  نه , گُل ) می تونستم برم کلاس نقاشی , کارم رو بگیرم و خودم درستش کنم و قالبش کنم تا فردا آماده شه برای نمایشگاه ...اما اصلاً به فکرم نرسید ...اصلاً

چرا ؟ از بس که تو کف این بودم که زبان قبول شده بودم...تو حال خودم نبودم ...

 

حالا فردا شد و ما رفتیم کلاس نقاشی ...مدیر آموزشگاه مشغول جمع کردن تابلوها بود ...کارم رو دید و گفت می تونی سریع بدی قابش کنن و بیاری نگارخونه , من تا دو و نیم , الی سه هستم ...

( البته ناگفته نماند که سحر دوستم حالش بد بود رفت خونه و کارش رو تو راه گم کرد ...خیلی دوست داشت کارش رو بذار نمایشگاه ...که حیف نشد .)

پیش خودم گفتم بد هم نیست ها ...کارم رو پاسپارتور کردم و دوازده و نیم رفتم با دوستم ( خدا خیرش بده ...) قاب سازی .

اون جا یه اقایی اومد با ریش و سبیل قهوه ای ( از این آدم هایی که شبیه هنرمندها هستند) کارم رو دید و گفت خودت کشیدی ؟

گفتم بله ...

گفت آفرین ..

تو دلم گفتم : تو این گیر و ویر این آقاهه کم بود ...

حالا ایشون شروع کرد به تعریف ...آینده ی موفقی رو براتون می بینم , شما که کاراتون این قدر خوبه چرا آلبوم های اورجینال فلانی و فلانی ( یه چند تا اسم نقاش رو آورد که من نفهمیدم اینا کی  هستند ) رو نمی خرید کاراشون رو کار کنید ...ایده بگیرین ...

هیچی دیگه ..کیف کرده بود واسه ی خودش ...بعدش یه تابلوی بزرگ رو برداشت و رفت

به جون این وبلاگ فکر کنم نقاش بوده ...

یه انرژی مثبت که بابا منم می تونم قاطی هنرمندها بشم ..اما خودم رو یه نمه دست کم می گیرم ...

فقط همین

خلاصه از اون جا با دوستم ( خدا خیرش بده ) رفتم خونه ی مادرش کار خودش رو برداشت و از اون جا آژانس گرفتیم که بریم نگار خونه .

دوستم که اسمش مریمه گفت تو جلو بشین ...

گفتم باشه ...

راننده یه آقای 35 ساله به نظر می رسید ...گفت تابلواا ؟ گفتم بله ...گفت نقاشیه ؟ گفتم نه سیاه قلم کار شده ...

گفت چی هست ؟ گفتم کار من یه دختر و پسره ...

گفت : فروشی هم هست ...گفتم فلان روز بیاین نگار خونه , کار بچه های آموزشگاهه .. فروشی هم هست ...

بعدش دیگه لال شد ...

مردها واقعاً فضول می باشند ..البته بعضی هاشون ( به آقایون پسر یه وقت بر نخوره )

بعدش کارامون رو گذاشتیم نگارخونه ...

 

پی نوشت

  •  این جا یه وبلاگ ساده است ...اکی ؟؟؟ ( OK) منم یه دختر معمولی ؟ اینم اکی ؟؟؟ اینجا نه چت رومه نه محیطی که بخوام با شماها ( همه ی پسرا) دوست بشم , تلفن بدم , تلفن بگیرم , قرار بذارم و .... باور کنید که این چند روزه من دارم به آقایون پسر می گم که برای من مقدور نیست که بخوام با همه تون دوست بشم ...بنده اهل رفاقت با پسر نیستم ...اگه اهل این برنامه ها بودم اینترنت بیا نبودم ... یا این که اسمم رو خاله نمی ذاشتم ...فقط اسمش رو نذارین که طرف داره کلاس می ذاره و این حر فها ... جداً من یه کم با دخترای دیگه فرق می کنم ... مسائلی چون عشق و دوست داشتن و رمانتیک بازی و دوست پسر و این برنامه ها حالیم نمی شه ...نمی دونم شاید خدا منو همین طوری آفریده .... پس خواهشاً ناراحت نشین اگه  می گم نه .

  • از 999 هزار تا به قول آقا فرشاد همه بدن .... آدم ها اگه مخالف داشته باشن پیشرفت می کنن نه این که ازشون هی تعریف بشه ... ما به کوری چشم دشمنان این وبلاگ کوفتی به کارمون ادامه می دیم , اگه به گدایی هم بیفتیم باز هم اینجا رو به روز می کنیم ...

  • خیلی خوب می شد من بیشتر از خیلی چیز ها حرف می زدم اما نمی خواییم اینجا فیلتر شه , پس جنجالیش نمی کنیم .

میهن بلاگ دچار جنون شده یه سری از وبلاگ ها باز نمی شه ...ناراحتم برای این وبلاگ ها ...نگران نباشید ... چار تا فحش نثارش میهن بلاگ کنید , ان شاالله که درست می شه ...





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/04/5 توسط خانم ف

سلام

نمی دونم بخندم یا گریه کنم ؟

اوایل فکر می کردم که با داشتن یک وبلاگ , دیگه از نوشتن خاطرات روزمره و کم آوردن سر رسید و پیدا کردن خودکار و کلی زحمت دادن و نوشتن و خط خطی کردن راحت می شم ... منتها با این تفاوت بارز که دفتر من رو کسی نمی خونه , نظر نمی ده , فقط و فقط برای خودمه اما اینجا ....

 

دیجیتالی شدیم اما فکر این رو نمی کردیم که ...

کسی پیدا شه که با دیدن وبلاگت بهت فحش بده ...( اونم از نوع رکیک )

کسی پیدا بشه که بهت دستور بده که  برو بند و بساطت رو جمع کن و این ...چرت و پرت ها چیه که داری می گی

کسی پیدا شه که ازت تعریف کنه ...

کسی پیدا شه که باهات دوست بشه ...

کسی ...........................................

 

اگه الآن کسی هست که می خواد وبلاگ بزنه , بهش یه پیشنهاد دارم , تو این دنیای مجازی همه فقط  بلدن که چت کنن , سرکار بذارن , وب گردی کنن ...اما بلد نیستن چار تا کلمه از خودشون حرف در کنن ...پس اگه این جور افراد به تورت خورد هیچ وقت ناراحت نشو و پا پس نکش

مثل خودم

حتی اگه بهت فحش دادن و زر زیادی زدند ...

 

اوایل که تو پرشین بلاگ بودم سه سال پیش , فقط به نوشتن خاطرات خوشم اکتفا کردم اما بعد که اومدم تو سیستم میهن بلاگ سعی کردم موضوع های دیگه ای رو به وبلاگ اضافه کنم برای اونایی که دوست ندارن مطالب من رو بخونن ... حالا این مطالب فرق نمی کنه طنز باشه , داستان باشه یا عکس های بوش ....

حالا بعضی ها جنبه دارن , بعضی ها ندارن ...این دیگه به من ربط نداره ...از میون این همه وبلاگ می تونی یه وبلاگ دیگه رو برای وب گردی انتخاب کنی ... در ضمن برای دیدن این وبلاگ بلیط نمی خری , پس لزومی نداره که برای من تعیین و تکلیف کنی که چی کار کنم چی کار نکنم ...خیلی راحت می تونی وارد این وب نشی ...

 

الان این حرف های برای تازه وارد ها اکی هست ؟؟

همه ی اینا رو برای اونایی گفتم که تازه با این وبلاگ آشنا شدن و اینو بدونید که نوشتن کار سختیه ...حالا هر طوری که بخواد باشه ...حرف زدن خیلی آسون تره ..اینو من وقتی فهمیدم که می خواستم یکی از خاطراتم رو بنویسم و بذارم اینجا ...اون اول ها ...

قابل توجه اون کسی که تا به حال وبلاگ ندیده , کم آورده , فحش داده ...ووووووووووووووووووو یه نفر دیگه

 

لازم دیدم که این صحبت ها رو برای دوستان جدید بگم ...بقیه هم کم لطفی می کنن که نظرشون رو راجع به این وبلاگ نمی گن ..

پی نوشت ::::::::::::::::::::

= این اواخری این فیلم ها رو دیدم اما نه این که برم سینما , علاقه ای به سینما رفتن ندارم ..سی دی گرفتیم تو خونه نشستیم دیدیم ....

فیلم هایی چون اخراجی ها ( خیلی وقت پیش ها) , شام عروسی , چپ دست , آتش بس , هوو و نقاب ....

به نظرم آتش بس و نقاب قشنگ بود ...

 

== رفته بودم بیرون خواهرم یه دختری رو نشون داد که چهره اش به طور وحشتناکی .............

خدایا شکرت ....

پیش خودم گفتم چه طوری شده که صورتش این قدر فجیع ...............بره جراحی پلاستیک خب

اما ایول به اعتماد به نفس که در ملا عام بدون هیچ گونه ناراحتی ظاهر می شه ...

به خواهرم گفتم بدبختی یعنی این.... تو دلم گفتم من یه کم ابروهام در می یاد سختمه برم تو خیابون ...فکر می کنم خیلی قیافه ام بد شده ....اما حالا دختری که صورتش به کل سوخته ............

حتی پسری که اونو دیدش , نزدیک بود سکته کنه و به دوستش گفت : برین خدا رو شکر کنید ....

تا شب حال من و خواهرم زیاد خوب نبود ...مخصوصاً با دیدن گلزار در برنامه ی شب شیشه ای بیشتر حالمون بد شد ..





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/03/31 توسط خانم ف

 روز چهارشنبه بود که آقای (ش) زنگ زد . همون پسری که قرار بود من پروژه ی آخر ترمش رو براش تایپ کنم . زنگ زده بود که بگه خانم ... کار من تموم شد ؟ گفتم آخراشه ..جمعه یا شنبه تمومه . گفت باشه اگه به اینه که من جمعه مغازه رو باز می کنم . ( پر رووووووووووووو)

گفت اگه سوالی داشتین با شماره من تماس بگیرین . شماره اش رو بالاخره داد

 

گفت من (ش) هستم , جالب این که اسمش رو نگفت و من حرص خوردم . اونم منو خانم (ف) به فامیلی صدا می کرد ..نمی دونم چرا خیلی دوست دارم آمارش رو به دست بیارم .

شماره اش رو یادداشت کردم ......0912 .

 

روز پنج شنبه به خاطر کار این پسر مجبور شدیم تا ساعت 3 بیدار باشیم , بعد از خوندن نماز صبح اومدم نت و وبلاگم رو به روز کردم . ساعت 5 و نیم صبح خوابیدم . گوشی مو گذاشتم رو ساعت 9 که یه وقت زنگ بزنه و من خواب باشم . 9 بیدار شدم , دوباره کوک کردم رو ده و بعد ده بیدار شدم و کوک تا 11. این خواب کوفتم شد عجیب . بعد از ظهر ساعت 4 بود که زنگ زد . گفتم کارتون آماده است براتون می یارم ولی نه الآن .

خلاصه ساعت 7 بود که حاضر شدم و رفتم . سی دی رو بهش دادم , گفت این که چیزی توش نیست ؟ گفتم من خودم رایت کردم . گفت نیست دیگه . قبلش هم کلی با هم کل کل کردیم , که اینجا ها رو این طوری تایپ کردین ؟ منم گفتم نه . گفت من این همه گفتم که ... گفتم مثل خودش تایپ کردم .

یه پسر 15 , ساله اون جا بود و داشت ما رو می دید ( فکر کنم یکی از آشناهاش بود) فکر کن اون وسط داشت هر هر می خندید به ما دو تا اون وسط . گفتم می رم خونه دوباره می یام .

اومدم خونه و دیدم که سی دی برای من باز می شه و مشکلی نداره . هیچی دوباره ورد رو رایت کردم . و رفتم . آقا دوباره گفتن این سی دی چیزی توش نیست. گفتم ؟ چی ؟ غیر ممکنه . گفت بیایین خودتون ببینید . رفتم و دیدم دو تا درایو سی دی داره . گفتم درایو I سی دی نمی خونه ؟

گفت

اوا ببخشید اشتباه شد . ( درایو جی رو باز کرده بود )

منو می گی حقش بود سی دی رو خراب کنم رو سرش . دو بار من برگشتم رفتم خونه تو گرما .

بهش گفتم کارتون خیلی سخت بود ...گفت راست می گین حق می دم بهتون . گفتم چه عجب شما قبول کردین .

بعدش گفت مشکی نداره بعداً حساب کنم ؟ گفتم نه ..( تو دلم : یه بار دیگه می یام که زیارتت کنم)

وقتی می خواستم برم بهش گفتم : پس اون سری هم که برگشتم برم سی دی رو دوباره رایت کنم مشکلی نبوده ؟ گفت نه . من اشتباه کردم .. اینجا می بینید که شلوغه ..

خب اون جا شلوغ بود , یه 6 تا مرد اومده بودن تو یه مغازه ی فسقلی ولی این دلیل نمی شه که حواست نباشه که کدوم درایو مال سی دیه .( اینو بهش نگفتم فقط یادآوری کردم که چه قدر منو حرص می ده )

درهر حال این پروژه هم به خوبی گذشت . امیدوارم که نمره ی خوبی بگیره از استاد گور به گور شده اش..

تازه اش به من می گفت که با پی دی اف سیو می کردی . گفتم من بلد نیستم .

نمی دونم حالا چی کار کرده . می شد بهش اس ام اس داد که چی کار کردی اما گفتم  بی خیال .

 

به من چه ......

 

خدایا شکرت که به من برادر ندادی , تو فامیل هامون پسر  زیاد نداریم . با پسرا زیاد در ارتباط نیستم وگرنه عمرم روز به روز کاهش پیدا می کرد ..

این پسرا خیلی آدم رو حرص می دن . خیلی خیلی

 

پی نوشت :

1... پول تلفن اومد , خدا رو شکر رضایت بخش بود ... فقط درگیر پول موبایل هستم ..خدا به داد برسه .

2... شنبه رفتم خونه ی سپیده ...که باهاش زبان کار کنم ...جاتون خالی خوش گذشت .

3... عکس های یانگوم رو براتون می ذارم ..عکس هایی که می ذارم اورجینالش رو می ذارم و روی عکس ها اصلا آدرس وبلاگم رو نمی ذارم . چرا بعضی از وبلاگ ها آدرس وبشون رو می ذارن رو عکس ها ؟ عکس رو خراب می کنن .





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/03/22 توسط خانم ف

امروز 16 خرداد تولد بابــــــــــــــــک , یکی از بچه های نت

آق بابک تولدت مبارک .

امیدوارم که به همه آرزوهای قشنگت برسی و کلی عمر زیادی هم بیاری ...

www.o-noise.com  اینم سایت خودش و دوستاش ...این نویزی ها خیلی منو حرص می دن ...ولی چون امروز تولد بابکه من دیگه اذیتشون نمی کنم.

Happy birthday                                       

 

و اما از ماجراهای خودم . این که این دو روز نشستم توی خونه و پای کامپیوتر و کار تایپی رو که ( مراجعه شود به پست های قبل) دارم می تایپم و هنوز تموم نشده .

خیلی فحشش دادم ...کلی فرمول ... نمی گم بلد نیستم , اما فرمول ها رو نمی شه فارسی تایپ

 کرد . تا اون جایی که تونستم اون قسمت هایی رو که می شد فارسی نوشتم ...

ولی خیلی خسته شدم . فکر کن 50 صفحه ...

و من 28 صفحه اش رو تایپ کردم . اگه ساده بود یه روزه تموم می شد .

ولی تایپ فرمول دار خیلی آدم رو خسته می کنه ... در هر حال چاره ای هم نیست ...

هر چی من گفتم گاو ما نره , می گفت بدوش تو کاریت نباشه . می گفتم بابا خراب می شه ..من وارد نیستم ... می گفت عیبی نداره .

اینم از شانس گند ما

من فعلاً تا درگیر این کار هستم شاید نتونم بیام به روز کنم شاید هم بیام . هیچی معلوم نیست

از همه ی دوستانی که لطف دارن به من و می یان اینجا ممنون .

مراقب احتیاط باشید ( برگرفته از فرهنگ لغات نویزی ها میثم )





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/03/16 توسط خانم ف

بازم سلام به دوستای همیشه همراه خاله الهــــــــــــــــــــــــــــام

تا کجا گفتم ؟

تا اون جایی که قرار بود که یه کار تایپ رو برای اون آقا پسر ( که مثلاً من خوشم می یاد ازش ) انجام بدم ...

خیلی با خودم کلنجار رفتم که کارش رو قبول کنم اما دیدم سخته ...بهتره همون اول بگم نه و نُه ماه رو دل نکشم ...یه وقت اگه گند بزنم اون وقت باید کلی گله رو تحمل کنم .

چاره رو در اون دیدم که وقتی کارم رو می خواستم ببرم بهش جزوه اش رو پس بدم و بگم نه

بعد از ظهر رفتم و بهش گفتم که این جزوه تون رو ببرین پیش یه کسی دیگه ای براتون تایپ کنه . کسی که حرفه ای باشه . من نمی تونم این جدولها رو تایپ کنم ..

فکر  کن بعد از کلی سر و کله زدن بهم چی گفت ؟ گفت یه کار ما خواستیم برامون انجام بدی اااا

من

میخواستم بگم مگه پسرخالمی که این طوری باید کارت رو با زور راه بندازم ؟ حالا عمراً که اگه پسرخاله ام بود نیز  می گفتم نه ...

خلاصه آدرس یه جایی رو بهش دادم و گفتم که برو اونجا طرف حرفه ایه و کارت رو راه می ندازه .

اولش داشت ناراحت می شد ولی بهش گفتم که خوبه من کارت رو ناقص تحویل بدم و خراب کنم و بعد بندازی تقصیر من و بگی چرا از همون اول نگفتی نه ...بعدش بدی به یکی دیگه ؟؟

پسر خوشگل قصه ی ما ( می گم خوشگل چون از نظر من خیلی ....) آروم شد .

بعدش گفت حالا می تونید یه کار تایپ ساده فارسی رو انجام بدین ؟ خندیدم و گفتم : باشه .

بر گشتم خونه

حاضر بودم و با مامانم رفتیم خونه ی دوستش روضه . ( روز آخر روضه خونی بود )

بی خیال کار تایپ شدم و احساس کردم به بیرون رفتن احتیاج دارم .

 

برگشتم خونه و نشستم سر تایپ .

تلفن زنگ زد و گوشی رو برداشتم , کی بود ؟ همون پسر بود . دوباره گفت که کار من رو تایپ می کنید ؟ من جاخوردم و گفت من چند جا رفتم  و گفتن که نمی تونیم تا ده روز تحویل بدیم . ( تو دلم گفتم , زکی , خودتی , حتماً پولت نمی رسه ورقی 300 به بالا بدی ..دیدی من ارزون می گیرم )

( مخ من سوت کشید , یه جزوه ی 20 , 30 صفحه که کاری نداره , یه روزه تمومه ...) البته برای من یه روزه یا کمتر تمومه . ساده باشه که زودتر .

گفتم خب پس شکل و جدول رو چی کار کردین ؟ گفت یه کاریش می کنم , اسکن ( خوبه از همون اول گفته بودم بهش که باید اسکن کنی مگه حرف تو گوشش می رفت )

گفت قبول می کنید ؟

یه چند ثانیه سکوت کردم که یه استراحتی به مخم بدم ...

سکوت

گفتم باشه ...فردا می یام

گفت : اگه امشب بیایین خیلی خوب می شه .

گفتم اگه این کار تموم شد باشه .

 

دیشب چون کارم طول کشید , کار آماده نشد که برم و جزوه ی کوفتی اش رو هم بگیرم . باشه بمونه برای فردا صبح

یه ذره بمونه تو دلشوره و دلهره ...

بیچاره چه قدر استرس باید تحمل کنه

تقصیر خودشه , اخه شکل رو که نمی شه تایپ کرد ...جدول به اون سختی ...

خب معلومه که هیچ کسی قبول نمی کنه ..من که بعید می دونم رفته باشه چند جا پرسیده باشه , شاید هم گفته من ارزون حساب می کنم و دو روزه کارش رو راه می ندازم .

در هر حال تا این ماجرا به خیر بگذره یه چند روزی وقت می خواد

 

نتیجه ی اخلاقی :

  • این پسرا یه جورین ...اصلاً به بعضی هاشون نمی شه نه گفت ..فقط کافیه که بهت گیر بدن ...شده گریه هم کنند باید همه چی موافق میلشون بشه .. اما من بلدم باهاشون چه طوری رفتار کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب

  • نـه گفتن خیلی سخته . یعنی باید عادت کنی که یاد بگیری بگی نه . حتی به بهترین دوستت یا غریبه ها . یا حتی به پسرا ...یا به کسانی که باهاشون رودربایستی داری .





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/03/13 توسط خانم ف

خانم ها آقایون سلام

خوبین ؟ منم خوبم . البته بماند که به خاطر هوای کوفتی فصل بهار , همش دماغم می خاره و عطسه و آبریزش ...یه موقع ها عصبی می شم دوست دارم دماغم ( محترمانه ترش بینی ) بکَنم و بندازم تو سطل آشغال ..( داشته باش سطل آشغال نه جای دیگه ای ) حالا می تونه بندازم وسط خیابون یه ماشین از روش رد بشه و من یه نفس راحت بکشم ( دیگه نمی شه نفس کشید , چون دماغ , چی ؟ نداریم)

 

چند روزپیشا کلاس زبان , استاد witting مون می گفت که برای ترم بعد تافل شما ها باید خاطراتتون رو بنویسید و برای من بیارین ...

آقا با این جمله من رفتم تو فکر ... یاد این وبلاگ و شماها افتادم ...به این فکر می کردم که آیا می شه این چیزایی رو که من می ذارم تو وبلاگ رو به زبان انگلیسی بنویسم و بعد تحویل بدم ؟؟

استادمون مرد می باشد , خیلی هم حرف می زنه , مثل زن ها از هر چیزی سر در می یاره , یه چیزایی می گه که من تا به حال در موردش چیزی نشنیدم , یه چیزایی شبیه نکات خانه داری ...

مرد این طوری من ندیدم والا..

حالا می گفت که لازم نیست مسائل خصوصی تون رو بنویسید , ( من که مسئله ی خصوصی ندارم ) , از الان غصه ام گرفته ...

 

تازگی ها یه سوتی دیگه هم دادم ....سوتی که نه یه کم منگل شده بودم .

داستان از این قراره که بنده یکی دو ماه پیش یه سه پایه متحرک یا همون مسافرتی خریده بودم .

این سه پایه رو تکیه دادم به دیوار و روش تخته وایت برد هم گذاشتم ...این اواخری ها دیدم نمی تونم بذارم وسط اتاق ...همش تخته می افته .

خلاصه رفتم دم در مغازه ی سعید ( فروشنده ) , به یه پسره دیگه گفت که این رو درستش کن که به من نشون بده .

این پسره (جای یه دوست خوب پسر با شخصیتی بودا) سه پایه رو برام درست کرد و من تازه فهمیدم که چه قدر منگل بودم که هنوز نفهمیده بودم تخته رو باید کجا بذارم .

بعدش با دلی شاد و پر امید با مامانم اومدیم خونه .

 

و اما بشنوید از ماجرای دیروزم . همه نوشته های بالا مربوط می شه به اتفاقاتی که چند روز پیشا رخ داد برام , می خواستم پاکشون کنم اما حیفم اومد ...

دیشب همون آقای تایپیه (پسری که تازگی ها ازش خوشم می یاد و اینجا هم گفتم ) زنگ زد و گفت که یه کار تایپ دارم . گفتم : یه کار دستمه گفت برای 22 خرداد می خوام زیاد عجله ندارم .

گفتم باشه می یام .

ساعت هشت شب بود , بابام هم بود , سریع حاضر شدم و رفتم , تو راه دعا می کردم که یه وقت بابام از خواهرم نپرسه که این دختره یه هو کجا بلند شد رفت .

رسیدم و بعد از سلام گفتم نمی شد زودتر با من تماس می گرفتین ؟ گفت : به خدا خودم هم الآن رسیدم . با این حرفش من چی می تونستم بگم  :">

گفت این تایپ برای خودمه , پروژه ی ترم آخر ..( فهمیدم که پسر قصه ی ما دانشجو می باشد )

یه سری شکل هم داشت از شانس بد ما . گفتم زیاد به شکل وارد نیستم ...

خلاصه خواهش کرد که یه کاریش کنم ...بهش گفتم مگه تایپیست دیگه ای ندارین ؟ گفت : چرا ولی من خبر ندارم . ( نمی دونم شاید دلش می خواست من براش تایپ کنم )

وقتی دیدم اصرار داره گفتم باشه ... اگه یه وقت سوالی بود زنگ بزنم ؟ گفت می خوایین ......؟

بقیه حرفش رو نزد , ( می خواست بگه که تلفن بدم اما بعد حرفش رو خورد )

می خواستم بگم من دختر با جنبه ای هستم ا ...

خلاصه پروژه رو ازش گرفتم و اومدم خونه ...به بابام سلام کردم , خوشبختانه چیزی نگفت ..ساعت شده بود هشت و نیم شب ...

همش تو فکر اینم که این کاری که دستمه رو زود تموم کنم و مشغول تایپ این آقا پسر دانشجو شم ...اسمش هم رو پروژه اش نبود متاسفانه ... من رو تایپ ساده تسلط دارم نه شکل و فرمول . واسه همین یه کم می ترسم ...

فقط برام دعا کنید که گند نزنم .. همین

 

پی نوشت ها :

n       منم دوست داشتم یه خواهری مثل , زهره , سارا داشتم .( بقیه رو نمی شناسم , تقصیر خودتون نظر نمی دین پس خواهر من نمی تونید باشید .

n       من نمی دونم تند تند به روز کنم یا یواش یواش ؟ که یه وقت از نوشته های بی و سر و ته من عقب نمونید .

n       حتما باید بگم نظر بدین تا نظر بدین ؟ خلاصه منو تنها نذارین ...

n       یه دعا هم برای برو بچه های مدرسه ای می کنیم تو این ماه خرداد کوفتی ...خاله تون براتون دعا می کنه معدل هاتون بشه 5/19 ...خوب بید ؟ 100000 تومن وشه ...این پول رو احتیاج دارم برای خرید گوشی .





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/03/10 توسط خانم ف

امان از این مامان ها که اگه بهت گیر بدن که باید اتاقت رو جمع و جور کنی ...حالا کاشکی فقط این بود ..اما مامان من این چند وقته گیر داده بود که الهــــام بیا این وسایل اتاقت رو جا به جا کن , من  دیگه پامو تو اتاقت نمی ذارم تا یه سر و سامونی بهش ندی و ........

 

منم یه موقع ها اصلاً حوصله ی بعضی از کارارو ندارم . البته راست هم می گفت مامانم , اتاقم خیلی شلوغ پلوغ شده بود و من هم بر عکس دخترای دیگه شلخته هستم ... یه موقع ها ویرم بگیره گرد گیری و تمیزی و رافونه و ...

ولی بعضی وقت ها حسش خب نمی یاد ... مگه زوره

 

بعد از کلی کش مکش شنبه صبح دست به کار شدم و جای تخت و کتابخونه و تلویزیون رو جا به جا کردم .

بذارین بگم که تو اتاقم چیا دارم , یه کتابخونه ی کوچولو که کتاب هام رو می ذارم , تلویزیون , کامپیوتر ( عشقم ) , تخت و کمد . البته این اتاق به قشنگی اتاق خواباتون نمی رسه ولی خب به از هیچیه .

سعی کردم خیلی به خودم فشار نیارم , لااقل دل مامانم رو با این کار بدست بیارم ...

طبق اتاق تکونی های قبل موقع بلند کردن تلویزیون دوست داشتم یه برادر  داشتم که کمکم می کرد .

گرچه خودم دیگه تازگی ها شدم دختر آهنین ...

خوش به حال دخترایی که یه برادر دارن . تو کمک کردن بد نیست باشن .

خلاصه اتاق تکونی تموم شد .

خدایی بعضی روزا برای من می شه مثل روزای اسفند .

مامانم رو صدا کردم که بیاد شاهکار بنده رو ببینه .

کف کرده بود که چه طوری من تخت رو جابه جا کرده بودم .

بهش گفتم : الهام قدرت به من می گن دیگه

کارم تموم شد , ظهر نهار و بعد یه گند اساسی به موهام زدم , جلوی موهای کوتاه شده ام رو مش کردم و حیف که پودر مش کم داشتم ...

به نظر خودم خوب شده ...

به مامانم گفتم الان می گی این دختره ی جلف رو ببین ...

من مامان باحالی دارم , تو این موارد به من گیر نمی ده , حتی اگه با پسر هم دوست بشم مشکلی ندارم , ولی کو پسر خوب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

کوفت نوشت ها :

1: بی معرفتا چرا نظر نمی دین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من یه آدم مصممی هستم هااااااااااااااااااااااا     ........... حــــــــــــــالا

خانم ها آقایون اگه نظر ندین , من فکر میکنم که کسی نمی یاد اینجا خب ؟ بعد بیشتر چرت و پرت می گما .........خود دانید . 

 

به امید روزای ابری و بارونی





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/03/6 توسط خانم ف

وقتی که دلتنگ می شم و همراه تنهایی می رم , باغ دلم تازه می شه , زمزمه های خوندم

وسوسه های موندنم با تو هم اندازه می شه , قد هزار تا پنجره تنهایی آوزار می خونم

دارم با کی حرف می زنم نمی  دونم نمی دونم

این روزا دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم , قد هزار تا پنجره

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتن منه , طلوع من طلوع من وقتی غروپ پر بزنه

 

خیلی از این شعر سیاوش قمیشی خوشم می یاد .

تا کجا گفتم ؟

تا اونجایی که سعی کردم که دلخوری از کسی نداشته باشم حالا می خواد یه نی نی باشه یا مادربزرگ تا اینکه ......؟

پنج شنبه خاله ام اومد که با مامان و خواهرم و مادربزرگم برن بهشت زهرا . خب ؟

منم که طبق معمول کلاس داشتم و نشستم تو خونه که درس بخونم , البته همراه حفظ کردن vocab های زبان داشتم باقالی پاک می کردم .

رفتم کلاس و اومدم خونه .

از زبون خواهرم شنیدم که گلایه می کرد که چرا مامانی جلوی من , داره قربون صدقه ی فلانی می ره .

و من هم دوباره مثل سابق حرف و حدیث ها با مامانم شروع شد ...

 

ببینید دوستان عزیز گاهی وقت ها آدم سعی خودش رو می کنه که به دیگران و رفتاراشون اهمیت نده , اما مگه می شه ؟؟

تو اگه هر جوری دلت خواست می تونی زندگی کنی , درست . ولی تا وقتی که به شخصیت کسی توهین نکرده باشی .

نه من و نه خواهرم , اصلاً حسود نیستیم اما بهمون بر می خوره که یه نفر ( حالا اون شخص مادربزرگ آدم یا هر کسی دیگه ای باشه ) جلوی یه نفر دیگه ( یه آدم معمولی یا شاید پایین تر از تو ) هی قربون صدقه بره ...اصلاً معنی نداره !!

نمی دونم شاید همون حس حسادت باشه ...ولی من این طوری فکر نمی کنم .

من دیگه هیچی نمی گم , فقط من و خواهرم تصمیم گرفتیم که دیگه خونه ی مادربزرگمون نریم و اگه خواستیم بریم خیلی دیر به دیر و من برای این که حرصش رو در بیارم , ابروهام رو باریک می کنم و آرایش می کنم ( کاری که دوست نداره ) تا یه کم دلم خنک شه .

 

به مامانم تا به حال گفتم و به شما هم می گم , این قده فرصت پیش اومده که من یه فامیل رو بندازم به جون همه , میونه دخترخاله و خواهرزاده و خاله و ...رو باهم خراب کنم اما ......

از اون جایی که دنبال جنجال نیستم و همه رو سپردم دست خدا , گفتم بی خیال .

 

بازم بگذریم ..مگه می ذارم آدم دو کلمه درست حسابی تو این وبلاگ کوفتی حرف بزنه ؟؟ همش حرفام می ره سر فک و فامیل و این چی گفت و اون چی گفت ...

گرچه به غیر از این چیزا حرف دیگه ای ندارم ...

 

این اواخری به وبلاگ هایی که لینکشون رو گذاشتم سر زدم ...با کمال تعجب دیدم که لینک من رو برداشتند , البته بعضی هاشون . خب خیلی بی ادب تشریف دارن که موقع لینک گذاشتن خودشون رو خفه می کنن اما بعد از یه مدت لینک یه خانم با شخصیت رو از وبلاگ های در پیتشون بر می دارن .

واقعاً برای این عده متاسفم .

و من لینکشون رو از وبلاگم برداشتم , خیلی دلشون بخواد که لینکشون تو یه وبلاگ باحال باشه .

دیگه خود دانی ...

برای تبادل لینک من شرط و شروط دارم . الکی که نیست ...

                                                   





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/03/5 توسط خانم ف

فک کن ساعت پنج صبح تلفن زنگ بزنه و فقط تو ( داشته باش فقط الهام ) گوشی رو برداره و بهت خبر بدن که فلانی مرده .

خب به من چه ...به درک ...مرده که مرده . باید این موقع صبح زنگ بزنی و خبر مرگ بدی ؟؟؟

وای وای من که خیلی ذوق زده شدم .

خوابم نبرد تا هشت صبح ... تا آخر شب کلافه بودم . البته یه نمه شوکه و خوشحال که به فلانی مرد .

واقعاً خوبه که آدم های بد بمیرن .

بگذریم .

 

این مدت دو تا سوتی یا بهتره اسمش رو بذارم حواس پرتی از من سر زد .

شماره یک : رفتن به کلاس نقاشی و نبردن مدل ( کارت پستال ) , تا وسطای راه اومدم و به خواهرم زنگ زدم و خواهرم برام کارت رو آورد . این جا موبایل برای من ضروری واقع شد و خوشحال از اینکه یه روزی به کارم اومد .

 

شماره دو : دادن یه کار تایپ به همون آقاهه که همیشه می برم و دیدم که اشتباهی یه متن دیگه رو براشون رایت کرده بودم .

دیگه بقیه اش کلی فحش و سرکوفت به خودت که الهام چرا حواست رو جمع نکردی ؟؟؟

 

دوستان گل خیلی ممنون که نوشته های بی سر و ته من رو می خونین و نظر می دین برام .

راستی فکر می کردم این پست خیلی طولانی می شه اما نشد .

یه چیزی بگم ؟

الآن یادم اومدو این که فصل کوفتی بهار اذیتم کرده . همش آبریزش بینی و حساسیت ...بدبختی اینجاست که نمی شه آنتی هیستامین خورد , چون منگ می شم و باید بخوابم .

واقعاً کی فصل بهار رو دوست داره ؟؟ به خاطر چار تا برگ سبز و غنچه و شکوفه که آدم از این فصل نباید خوشش بیاد ؟؟

فصل فقط پاییز و زمستون

لااقل خاله تون این قدر عذاب نمی کشه ...

 

پی نوشت :

1 ) بعد از  چند روز همه چی از ذهنم در مورد مادربزرگم پرید ...من اصلاً آدم کینه ای نیستم ... دوست ندارم آدم های دور و برم رو به خاطر حرف و حدیث های بیهوده از دست بدم ... بیشتر ناراحتی من هم اینه که به خاطر احترام به بزرگ ترها سکوت می کنم ... حتی اگه طرف مقابلم یه روز ازم بزرگتر باشه ...واسه همین حرف ها تو گلوت گیر می کنه و باید یه جوری بندازیش بیرون تا خفه نشی

و من می ندازم تو این وبلاگ ...که احیاناً احساس خفگی بهم دس نده .

 

2 ) بروبچه ها اگه کسی شماره موبایلم رو خواست بگین تا بهتون بدم ولی من اس ام اس نمی دم ها ؟؟؟  می دونی با این موبایل من فقط رادیو شب ها گوش می دم .

 

3 ) ضد حال تازگی ها وقتی خوردم که یکی برام اس ام اس داد : سلام خوشگله

گفتم : شما ؟ احتمالا اشتباه گرفتین

گفت : اشتباه نگرفتم , خوبی جیگر ؟

گفتم : تا نگی کی هستی جوابت رو نمی دم

گفت : تو غلط می کنی من صدفم

و اینجا بودم که فهمیدم که دخترخاله ام صدف منو سرکار گذاشته ...

خدایی فکر کردم که پسره با این طرز حرف زدنش ...

فرداش بهش گفتم : تو می دونی من به خودم می گیرم تو حالا هی منو سر کار بذار ...این بار دومش بود ...

گفتم یکی طلبت .

نتیجه ی اخلاقی : دوست پسر نداشتن این مصیبت ها رو داره , آدم به خودش می گیره ...

 

امیدوارم شماها سرکار نرین ...سرکار برین ولی کسی سرکارتون نذاره ...





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/03/3 توسط خانم ف

اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است .

 

داشتم درست و حسابی زندگی مو می کردم , تازه فکرم راحت شده بود . فکر می کردم که دیگه کسی دیگه ای نمی تونه آزارم بده . اما ...

جمعه : ساعت هشت صبح رفتن به خونه ی مادربزرگم , که این خاله ام و اون خاله ام هم اونجا بودن .

من در واقع دو تا خاله بیشتر ندارم , یکیش که مامان سپیده می شه و خاله بزرگم ( مریم )که بهتون گفته بودم تازه از مکه اومده بود ...

یه جورایی قرار شده بود که سر صحبت رو باز کنیم و گله گی هامون رو به خاله مریم بگیم .

تا اینکه مادربزرگم حرف انداخت و گله گی ها شروع شد که چرا از من خداحافظی نکردی و اون یکی خاله ام بگو و مامانم بگه و .............

وقتی مادربزرگم شروع به حرف زدن کرد یه تیکه ای هم به ما انداخت که من توقع دارم که همین الهام به من زنگ بزنه و حالم رو بپرسه و مثلاً روز مادر که می شه یه شاخه گل برام بگیره و .....

آقا منم هاج و واج , فکر کن تو اون لحظه من داشتم باقالی براش پاک می کردم , گفتم الهام دستت نمک نداره , هفت تا نوه داره ، ات هم باید منو مثال بزنه .

حالا اینجا رو داشته باش تا بقیه اش رو بگم .

خلاصه دم آخری من به خاله مریم گفتم که ما می تونستیم بیایم سالن , ولی دیدم دخترت تو فرودگاه چه طوری با ما برخورد کرد . انگار ما دوستاشیم و دوستاتون فامیل هاش . آدم برای کسی ارزش قائل می شه که براش ارزش قائل بشن . وگرنه من راحت می تونستم از کلاسم بزنم و بیام .

خاله ام هم هیچی نگفت . چیزی نمی تونست بگه . حرف رو عوض کرد و حاضر شده بود که بره و رفت

راحت شده بودم که جوابش رو دادم , آخر سری وقتی داشتیم می یومدیم مادربزرگم گفت که الهام از دست من ناراحت نشی ها , من به در گفتم که دیوار بشنونه .

می خواستم بگم زکی . حتماً از دیوارها ترسیدی که اسمشون رو بیاری .

امسال قصد داشتم که روز مادر برای مادربزرگم یه کادویی بگیرم و بهش بدم , یه جورایی تشکر دادن پول سیم کارت . ولی با این حرفش عمراً

یکی نیست بگه که من این قدر کمبود محبت دارم و گرفتاری و مشکلاتم از نوه هات خیلی بیشتره , اون وقت باید من رو مثال بزنی ؟؟؟ هر روز که خونه ی ما می زنگی اون وقت من حالت رو از مامانم می پرسم و گاهی اوقات هم که گوشی رو بر می دارم همچنین .

چرا ما آدم ها وقتی سنمون بالا می ره توقع داریم دیگرون انتظاراتمون رو برآورده کنن اما موقعیت و شخصیت طرف برامون مهم نیست ؟

لازم نیست جلوی من بین نوه هات فرق بذاری . چه بسا بین دخترات هم فرق گذاشتی .

تو اگه توقع شاخه گل داری پس من توقع چی رو باید داشته باشم ؟ من که جوونم اما تا حالا سعی کردم با بقیه دخترا فرق د اشته باشم و پاک زندگی کنم ؟؟؟

هان ؟

این حرف ها رو به کی بزنم ؟؟؟

همه رو به مامانم گفتم و قبول هم کرد . چی می تونست بگه ؟

می دونی من بیشتر از بقیه نوه هاش یعنی هم من و خواهرم می ریم خونه ی مادربزرگم , اما وقتی اون یکی نوه هاش رو که می بینه گل از گلش می شکفه . خب حق هم داره . بارها گفتم که باید هر دو ماه یه بار برم خونه اش . اما هی به هوای سپیده می رفتم . می گفتم عیب نداره .

ولی به این اعتقاد داری که دوری و دوستی ؟؟؟

هر چی دیگرون دیرتر تو رو ببینند و براشون کلاس بذاری که کار داری و سرت شلوغه , بیشتر تحویلت می گیرن ....

هر چی با تحکم و پررویی و جدیت حرف بزنی , کسی بهت نمی تونه یه تو بگه .

ای بابا

ولش کن بی خیال

 

پی نوشت :

1/ من چه قدر از این جی جین هی و عالیجناب ( جواهری در قصر ) خوشم می یاد .

2/ این وبلاگ با فایرفاکس مشکل داره , با اینترنت اکسپلورر بازش کنید . تا من یه قالب درست حسابی پیدا کنم اگه مشکلی نداشت با فایرفاکس بذارمش .

 

 

 





طبقه بندی: ماجرا و حرف های من ، 

نوشته شده در تاريخ 1386/02/30 توسط خانم ف
(تعداد کل صفحات:8)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوندهاي روزانه

آمار سايت